اشخه تو و مهره تو در جان و تنم جاریست عهد من و خاک تو پیمان وفاداریست ایران ای خاک تو گوهرخیز ای مهره تو تابنده ای نامت و نامی را ای مرز تو پاینده روشندتر از آینه چون ماه درخشانی هموار فروزنده در سایه یزدانی ای خاک گران مایه تو مهر دلیرانی آباد به من ایران ای ملک سلیمانی در سایه نور حق رخشنده چو خرشیدی ای میهن مهر و ما ایران امتحان تو کشور امیدی این ساعت ها بیترفتنم بیارم جده روبروم نشسته پای برگشتن ندارم روایت اشق چجوری بگم که نیستی هم دل همیشه هم در جای خالی تا نمیشه با یه آم خاطر پر کرد به نام خدا و سلام باز هم روایت عشق و یه آشقانه دیگه از زندگی شهده باز هم روایت عشق و آشقانه هایی که از زبان همسران و مادران شهده می شنه کنون که نور ای زدی گرفته کوه و دره را به اشتیاق آفتا شکافتین زره را چند هفته یک مهمون خانم کرمی همسر دانشمند شهید مسعود علی محمدی هستیم و حرف ها و خاطره های جالبی رو از زبان ایشون شنیدیم برای شروع برنامه امروز از خانم کرمی خواستیم در مورد تربیت بچه هاشون و این که چه مقدار برای دکتر اهمیت داشت با ما صحبت بکنه خب ایشون خیلی مقید بود خیلی مقید بود یادمه حالا دختر من به خاطر رشتش و ایناچ وسائلی که زیاد داشت منتو تنش میکرد میرفت دانشگاه ایشون خیلی مقید بود میگفت منتو یه الهامو باید خودم انتخاب بکنم و بدونم که یه وقت خدای نکرده تنگ نباشه کتا نباشه خیلی موازه بچه ها بودن رفته آمده بچه ها رو خیلی کنترول میکردن خیلی دقیق بود من اون چند وقت داشتم یه مقدار وسائل خودم رو جمع جور می کردم یه کاغذی رو پیدا کردم که اتفاقا نشونه الهام که حالا ازدواج کرده دخترم اومد اون شب خونه ما به دامادم هم نشون دادم اتفاقا پدرش با خط خودش کلاسای الهام همه رو یاد داشت کرده بود ساعتهای بیکاری شد ساعتهایی که حالا کلاس داشت و از صورتی که باید برسه خونه رو همه رو دقیق نوشته بود که من متله باشم که یه وقت اگه بچه دیر کرد و اینا میگو من به بچه اعتماد دارم ولی خب خدایی نکرده اومدی اتفاقی افتاد باید بالاخره آدم روی بچه ها نظر ویژه داشته باشه چون جوون هستن و میگم خیلی رابطهش با جوون ها خیلی خوب بود خیلی خوب بود همت گرفت کار جوانان این دیار چوری دنوی در دل رجاب جویبا بر خله های عزت و ایمان و فره خواهیم رفت خواهیم رفت با مدد و رتفه کرده کن سه و چهار می اومد من حال این که پاشم از جام منو نداشتم یا مثلا الهام توی اتاقش بود مشکول درس خوندم بود این می رفت می گفتش که به در اتاق دخترم می زد می گفتش که خب سلام حالت چطوره بابا خسته نباشی شروع می کرد شوخی کردم با بچه ها واقعا تو خونه خیلی دوست بود خیلی دوست بود تا آخر با این پسر من کشتی می گرفت بعضی وقتا من می گفتم سند رفته بالا این کار رو نکن یه کمرت میگیره مشکلی واسط پیش میاد میگفت نه بالاخره لازمه چون آدم بسیار خوشمشرب و خوش اخلاقی بود و درزم کلام خیلی گرم و خوبی هم داشتن واقعا وقتی توی یه مجلس شروع به صحبت میکرد همه گوش بودن دیگه و دوست داشتن که به صحبتهای ایشون گوش کنن خیلی روان و سلیس هم صحبت میکردن یعنی از اونجایی که یک معلم بسیار خوبی بود خیلی خوب میتونستن مسائل رو به صورت خیلی ساده بیان بکنن برای همین مسائل اجتماعی رو خیلی قشنگ توضیح میدادن و چون خیلی خوب و قشنگ توضیح میدادن برای همین اکثرا خوب گوش میدادن دیگه و خوب چون یه فردی بود که خیلی دقیق بود تقریبا همه هم رو حرفشون حساب باز میکردن و اعتماد میکردن بر همین دانشوهاش هم نسبت به همین ترتیب بودن بابر کنین وقتی که اون روز مسود شهید شده و بچه هاش اومدن خونه ما همین می گفتن ما پدر از دست دادیم من یادم اون روز مادر یکی از بچه ها اومد پیش من به من گفتش که همجور که گریه می کرد به من گفت اگه آقای دکتر هیچی هیچی هیچ کاری نکرده باشه برای کاری که برای دختر من کرده من فکر کنم فقط برا همین بهش بره شما خیالتون هاچ قانون راحت باش گفتم مگه چی که ها کرده مسود برای دختر شما گفت حقیقتش دختر من نه نماز میخوند نه روزه میگرف نه هجاب داشت و از اون موقع که با آقای دکتر آشنا شد ایشون هم نماز میخونه هم روزه شو میگرفه هم هجابش کامل شده و این مادر گفت من واقعا ممنونه دکتر هستم و همیشه برایش دعا میکنم و بارها و بارها مادر اون بچه رو من سر مزار مسعود دیدم که میان خانم دانشجو و هم مادرشون میان و برای مسعود دائم فاتحه میخونن و یاد اون هستم در فراغت یک نیستان نال دارم و اما یه خاطره شیرین که هنوز به یادتون مونده فرزند اولم به دنیا اومده بود خب مسعود شیراز بود و من تهرانم و ما تابستون بود اومدیم تهران چون که خب فرزند اول بود و خونه و مکانی که ما توش زندگی می کردیم اصلا شرایط یه زندگی درستی و نداشت مادرم و مادر همسرم به ما پیشتانات کردن که برای زاییمانم تهران بمونم خب من تهران بودم ایشون شیراز بود ایشون بعد از تولد بچه تقریبا سه چهار روز بعدش اومدم تهران بخاطر کلاسایی که داشتن نمی تونستن بلا فصل بیان یادمه قبلش با هم صحبت کرده بودیم به ایشون گفتم که وقتی اومدی تهران بدون گل نمی آیا بعد به من گفتش که حالا بدون گل بیام چطور گفتم نمی زنم بچه رو ببینی یادم اون روز که از شیراز اومد ساکیش رو اومد گذاشت خب اون موقع خونه ای محالت دوبلکس بود ما طبقه بالا بودیم خانواد شوهرم طبقه پایین صداها غشایی می رسید من یادم به مسود زنگ زد متوجه شدم که مسود اومده ساکشو گذاشت مادرش گفت گجا بر میگردی با اجل میری بیا تو گفتش که نه بخواهم برم گل بخرم بر منصوره گفت ما خریدیم نمیخواه گفت نه منصوره گفت راد نمیدن بلا فاصله دوید و رفته بود یه گلدون گل بزرگ خرید و آورد و بهش گفتم که من شوخی کردم باید گفت نه دیگه باید گل لاده بودم که باید گل بگیرم یه بار سر ایمان یه بار سر الهان واسه من گل گرفت سالیان سال از این جریان گذاشته بود شاید دو سه سال قبل از شهادتش بود یه روز من توی آشبازخونه بودم در آشبازخونه رو بسته بودم حالا به خاطر بوی قضا و اینا که نپیچه مسود از در اومده بود و با یه دسته گل خریده بود گل روز بعد به بچه ها گفتون مامانتون گجاز گفته بودن که توی آشبازخونه منم در بسته بودم بعد اومد در زد که گجایی اینا باشه گفتم یه دقیقه سب کن سب کن تا دود بوی قضا و اینام خواستم بیرون نیاد پیمه از آشبازخونه که اومدم بیرون دیدم دستاش پشتش قرار داشت یه دست گلو آورد جلو منو منم اصلا اصلا خاجواش موندم گفتم که خیلی کار عجیبه بود یعنی طول عمرش اون بار سه بابش بود که گل میخرید بعد با تحجب گفتم که این گل از کجا آوردی کسی بهت داده گفت یه بارم که من کاری قشنگ کردم تو میزنی تو سخن گفتم من پاوران نمیشه این کار تو باشه بعدن خودش برام تعریف کرد که با دوستم توی ماشین های بخاطر جلسهی که میرفتن یکی از دوستان سر یه چهار را گل فروش میاد گل فروشه ایشون برای خانمش گل میخره به مصطوب میگه که تو برای خانمت گل نمیخری میگه نه از این عادت ها نداره اون میگه که اگه تو نخری من پولشو میدم یا لبخر بلاخره بعضی وقتا خوبه که آدم این کارو بکنه که اون روز این گلو برده من یادم تا این خیلی هم خوش شده و من نگرشم گفتم این یه چیز واقعا عجیبیه و باید نگرش داشت وقتی تو خونه میبزه پنجر خواب ستاره میبینه وقتی خوشبختی تو خونه میبزه پنجر خواب ستاره میبینه و حالا یه خاطره یه تلخ که شاید گفتنش و یا حتی شنیدنش سخت باشه قبل از شهادتش آخرین سفری که به اردن رفت برای سیزامی یادمه اون روز مسود خیلی مستره بود ساکشو بسته بود آماده لباسشم پوشیده و منتظر ماشین بود زنگ زده بود این فرودگاه امام تا ماشین بیاد بهش گفتم که چقدر خودتو لوس میکنی همه میرن سفر خارج هم کیفشونو میکنن تفریشونو میکنن و اخم و تخم هم نمیکنن ولی تو هم میری هم اخمشم میکنی به من مارم که نمیبری بعد یه ها در این مرد گفت نه به خدا منصوره این دفعه من نگرانم گفتم نگران چی هستی؟ گفت من میترسم این دفعه گفتم از چی میترسه؟ گفت گفتم یعنی فکر میکنی بلای سرد بیان گفت کاش بلا سرم بیارن اون برام مهم نیست شخوادت که طوری نیستش که من از روبایش میترسم وقت معلوم نیستش که من چقدر بتونم دوام بیارم زیر سالهای اونا و چقدر چیارو بگم و چیارو نگم من از این موضوع رحشت دارم که بهش گفتم خب نمیخواد بری گفتم مجبورم باید تعهد کردم باید این سفر رو برم من یادمه وقتی که ایشون رفت اصلا من واقعا آشوب بودم حالم خیلی بد بود خیلی حالم بد بود موبایلشم با خودش نبرد من یادمه موبایلشو با موبایل دخترم عوض کرد گفتش سلاح نیستی موبایل با خودم ببرم چون خیلی شماره تلفون توشه و یادمه از اون ساعتی که ما فکر میکردیم حالا اینشون رسیده به هوتل ما یک سر زنگ میزدیم زنگ میزدیم به گوشی که حالا بالا دخترم بود دیدیم جواب نمیده بعد از 24 ساعت موشی یکی از این استادا به ما زنگ زد گفتش که نمیدونیم چه اتفاقی اونجا افتاده گوشی ها اینا قد شده و شماره هوتل رو به من دادن گفتن که میتونین با این شماره تماس بگیرین این ساعت حالا به چه شکلی بود که خودشون نمتونستن تماس بگیرن من یادمه بلا فاصله رفتم شماره رو گرفتم و مسود خودش گوشی رو ورداشت دیگه اونجا بود که خیالم راحت شد بهش گفتم که مشکلی که نیست گفت نه گفتم که اون صحبتهایی که قبلش کردی گفت نه الحمدلله اونجور که فکر میکردم نبود ولی خب میگفتن ظاهرن اونجا هم یه مقدار شناسایی شده توی این قسمت میخواییم از فعالیتهای دیگه ی دکتور بیشتر بدونیم فعالیتهایی که به قول همسرشون همه جای رد پایی از خودشون به جامعی زاشدن شاید بتونم بگم از اول انقلاب شما اگه دقیق بکنی که حالا ایشون تو سنی رسیدن که میتونستن کاری انجام بدن همه جای رد پایی از خودشون واقعی گذاشتن من یادمه ایشون حالا توی ستاد انقلاب فرهنگی بودن توی تغییر کتب درسی علوم دبستان چهاروم دبستان یه دوری فکر کنم دهه شست بود کتابای اون زمان و اگر علومشو حالا مثلا پیدا بکنیم اسمی مسودن به اون کتاب آخست کتاب فیزیک اول یا دوم دبیرستان بود که ایشون باز در تغییرش نقش داشتن با گروهی از اساتید دانشگاه ها این کتاب رو تغییر دادن که باز اسم مسعودان بروی اون کتاب ها بود یادمه برای بچه های اولمپیاد فیزیک میرفتن تدریس میکردن یه دوره یه چند سالی این کار رو میکردن که بچه هایی که در آخری نوبت انتخاب میشدن یا اون شیش هفت نفری بودن که از اونا امتحان گرفته میشد و حالا فرستاده میشدن خارج از کشور یادمه ایشون یه چند سالی در اون کار بودن از طرف وزارت علوم تو حید ممیزه دانشگاه زنجان چند سال شاغل بودن تو تغییر کتاب درسی دانشگاهی کار می کردن یه کتابو فکر می کنم کوانتومه با دکتر مشفق اسمی کتابو حالا اشتباه نگم الان حضور ذهن ندارم با آقای دکتر مشرق و همدیگه ترجمه کردن و الان اون کتاب به چاپ هشتم رسیده و جزه حید ممیزه دانشگاه تهران بودن از طرف وزارت علوم نماینده قسمت علمی سزامی بودن و همراه دکتر شهریاری و همدیگه جزه نمایندگان ایران بودن که دو سال شرکت کردن در کنفرانس های اونجا و خیلی اجلسات یادم خیلی از دانشگاه ها وقتی که میخواستن که دکتراشونو دفاعی دکترها داشتن مسودو به عنوان داور دعوت میکردن به عنوان اصاد مدعوف میرفتن و جزه کسایی بودن که حالا باید اونجا شرکت میکردن و نظرشونو میدادن و سال آخرم جز داورای جشوار خارزمی بودن جوایز و حالا چیزهایی هم که گرفته بود سال هشته دوشیش یادمه توی جشوار خارزمی برنده جاییزه شدن خب ایشون پنجه و پنج مقالای آهیس آچ خاب کرده بودن مقالاتی که اصلا ربطی به کار هسته ای نداشت و حالا خودشون می گفتن که اگر من می تونستم اونها رو تبدیل به مقاله بکنم خیلی خیلی خیلی بیشتر از اینهایی که الان هست درمی اومد و گفت متاسفانه ما هیچ شخص نمیتونیم اینها رو تبدیل به مقاله بکنیم و هیچ جا اثری هم از ما باقی نمیمونه عزیز و مندگاه تازه از قرور ملی و شکوه عشق هرچمی که در مسیر باتها رهان نگاه خانم کرمی از قبل از شهادت دکتر با بعد از شهادت دکتر چه فرقی کرده؟ خب حقیقتش من تا زمانی که با ایشون زندگی می کردم خیلی اتکاب ایشون داشتم تقریبا خودم هیچی نبودم من خودمو توی مسعود خلاصه می کردم ولی بعد از شهادت مسعود تحمیدم که دیگه باید خودم دستمو بزنم به کمرمو یا علی بگم و رو پای خودم بیستم خب اصولا سختی ها خیلی با آدم کمک میکنه برای پیشرفت فکری آدم خب منم فکر میکنم خداون این کمک رو به من کرد همیشه شکر خدا رو به جا میارم از این که یه همچین همسری رو در کنار من قرار داد و از این که حالا بعد از شهادت اون تونستم خودم رو جمع جور بکنم تا حدی البته تونستم کارهای خودم رو انجام بدم یه ذره مستقل بشم الحمدلله تو این مدت تونستم بچه هم ازدواج کردن کمکشون کردن حالا در حد خودم در حد توانای خودم تا جایی که تونستم با شرایط که داشتم فکر میکنم به بهتری نحو بوده ازدواج بچه هم براشون پیش اومده مسائلشون رو حل کردم مشکلات بچه ها را حل کردن این برنامه هم به پایان رسید روایت و عاشقانهی که خیلی دوستش داشتیم این برنامه باز هم ادامه داره و خانم کرمی دوباره آشقانه های زندگیشون رو برای ما خواهند گفت تا آشقانه های بعدی خدا نگهدان شبکه مآرف صدای جمهوری اسلامی ایران خیلی ها که آشغ کشورشون هستن دوست دارن فرصتی خاص پیش بیاد و نشون بدن که تا چه اندازه حاضرن برای سرزمین مادریشون با تمام وجود قدم بردارن ما باید دوباره نقاشی کنیم رنگای رفته دنیا رو ببینیم اگه هم دل اگه هم زبون باشیم میرسیم به فصل سبز زندگی من به شما پیشنهاد میکنم منتظر روخ دادن هیچ اتفاق بزرگی نباشین خاموش کردن یه لامپ اضافه بستن شیر آبی که چکه میکنه بوغ نزدن در جایی که اصلا نیاز نیست خاموش کردن تلویزیان وقتی نگاش نمی کنید نریختن آشغال در طبیعت و کنار جاده ها و مهمتر از همه خوندن چند صفه کتاب یا دخالت نکردن در کار دیگران و حتی اندکی سکوت بیشتر در طول روز و کلی کاره یه دیگه هر کدوم از اینا گامی کوچک اما معسره فقط تصور کنین که هر روز هر ایرانی یه گام کوچیک و حوشمندانه برداره اون وقت روزی هشتاد میلیون کار خوب خواهیم داشت هشتاد میلیون قدم برای سرزمینمون ایران ای سرزمین اشق ای کشور خوبان ای خاک دامنگیر جان من ایران ای نام شورنگیز در دفتر تاریخ آینه ی فرهنگ در باور تاریخ اگه فکر میکنید انجام همین کارایی به ظاهر کچیک و توصیه به سایر همبتنان میتونه قدمی برای آرامش خانواده ی بزرگ ایران باشه این کار رو تبلیغ کنید من در تو میبینم خرشید فردارا من با تو میخواهم فردای دنیا را تا در تنم جانیست میخواهم ات از جان هر لحظه میخانم پایند با ایران پایند با ایران ایران زمین تشکر از تنبوست شما با شماری 162 واحد ارتباط با مخاطبان روابط عمومی سازمان سلا و سیما مکالمات شما زبد و در پایان از شما نظر خواهی خواهد شده داشتم رادیو معرفت پوش می کردم کیفیت صدایی که دریافت می شه خیلی برگرده چیز تا پیشنهاد دادم؟ از فرستنده رادیو هم همون خواهی خونی را انتقاد کنم پیام شما زبد شد با تشکر از تماست شما پاسخگوی ارتباطات مردمی روابط عمومی صدا و سیما صد و شست و دو تا قرد و به اهل بیل روشنگر ماست اسلام همیشه سایه عشق بر سر ماست پیامه بلاگت در خط محمد و حلی روح خدا نور دلقو خامنه ای رهبر ما نور دلقو خامنه ای رهبر ما شعر بندلا در کشور ما روبه پیش رفت و روبه اوچ به معنی واقعی کلمه نه به فقط معنی کمیت این رو باید قدر دانست و باید دنبال کرد چند نکته من عرض می کنم یکی این که شعر رسانه است امروز در دنیا چالش ها و درگیری ها چالش ها رسانه ایست بیش از اون چه که موشک و پهپاد و هواپیما و ابزارهای جنگی و اینا تأثیر بگذارن در اقاب راندن دشمن رسانه ها هستن که تأثیر میگذارن و دلها رو تحت تأثیر قرار میدن ذهنها رو تحت تأثیر قرار میدن جنگ جنگ رسانه هست هر کس رسانه خفی تر داشته باشه در اهدافی که داره هر هدفی موفق تر خواهد بود برابر این تکلیف شعر و شعر ها ملوش این رسانه رو ما ایرانی ها که میراس شعریمون در دنیا کم نظیره علتی که نمیگم بی نظیر چون اطلاع ندارم من از خیلی از تمدون ها و اینا خبری ندارم تا اون مقداری که من میدونم البته نظیری براش من نمیشنسم حالا از میراس شعری جز حالا شعر عربی البته اونم خیلی برجست و دارای اوج خب ما بنابراین با این میراس عدبی و شعری سلاح رسانهی شعریمون قدرتمند و غبی و اثربزار و نافذه نکته بعدی این است که این اثرگذاری شرط داره شرطش این است که شعر به معنای واقعی یک کلمه هنر باشه هنری ساخته شده باشه شعرهایی داریم که اسمشون شعره لیکن در اونها مایه هنر یا نیست یا خیلی کمه اینا اثرگذار نیستن شعر بایستی اثر هنری باشه در شعر فارسی شما ببینید مثلا شعر حافظ که در واقع در اوج شعر هنری ماست روی گوته اثر میذاره رو اقبال اثر میذاره رو کسانی که فارسی رو بلد نیستن اثر میذاره اقبال فارسی بلد نبوده اقبال محروف که دیوان شعر فارسی داره این هیچوقت فارسی نخونده بوده و خانوادشم فارسی بلد نبودن از همین طریق شعر حافظ و اینا با فارسی آشنا شده که توانسته اون دیوان شعر مفسر رو بسرایعه به فارسی این تأثیر شعر شعر هنری اینجور اثر میداره یا گوتا و بقیه کسایی که شما کاملا میشنسید خب اگر بخواییم شعر هنری باشه رو چی بیشتر باید تکیه کنیم معلومه روی جسم و روح روی لفظ و مزمون با الفاظ سست با الفاظ نچندان محکم و استوار و پرمعنا و اینها نمیشه اثر هنری ساخت فندگاهی تو بعضی از روزنامه ها شعرها رو میخونم که وقتی انسان اگر بخونه انسان همشو بسنان تیکه قطع شهر و قزل هست یا هرچی هست آخرش واقعاً عصبانی میشه آدم فقط این عصرش عصبانی شدن و وقت تلقی آدمه هیچ جنبه هنری الفاظ نداره دونگه این مزمون مزمون هم از موضوع برمیخیزه هم از کیفیت بیان موضوع برمیخیزه شما اگر چنانچه یک موضوعی رو که موضوع قابل توجهی نیست در شعر بیارید این شعر رو اعتلا نمی بخشه اگر بیارید اما با نوع بیان بدی و اثرگذاری اونو ذکر نکنید شما ببینید خیلی از موضوعاتی که در اشعار مثلا سائب با مثال کلیم هندیگوها وجود داره در اشعار دیگران هم هست