همه حرکات تو، همه سکنات تو، همه گفتار تو، همه نشست و برخواست تو، همه حسنی تو برا آلمیان رحمته، برا آلمیان مایه برکته فرصت ندارم بیشتر از این باز کنم فکر میکنم کافی باشد به همین اندازه به یه آیه قرآن اشاره کنم ببینید سوره مبارکه آل امران سومین سوره از سوره قرآن دویست آیه دارد در آیه صد و پنجاب و نهوم خدا میگه فبما رحمت من الله لنت لهم خطاب به پیغمبره خدا به پیغمبرش میگه ای پیغمبر اکرم بما رحمت من الله تو رحمت للعالمینی این رحمت رو خدا در وجود تو قرار داده نتیجه این رحمتی که از سوی خدا در وجود توی پیغمبر اینه لِن تَلَهُم تو نسبت به مردم مهربانی نسبت به مردم نرمخویی نسبت به مردم دلسوزی نسبت به مردم از هر پدری مهربان تری نسبت به مردم طبیب و پزشکی دوار برای درمان دردهای این مردم هستی تو باید می بودی تا آلمو خلق کنیم لذا شما ببینی دین مقدس اسلام اکمل ادیانه کامل ترین دین خدا دین اسلام است آلی ترین برنامه ها را قرآن ارائه کرده است اینجا لازم یه تذکر بدم ای مشتاقان زیارت سامن و حجج که افتخار دارید در سر صفره انعام و لطف امام هشتم حضور پیدا کردید خوش به حالتون ای زائران بارگاه نورانی رزوی ای جیر خاران سفر احسان علی ابن موسر رزا به شما دوستانه ارز می کنم وجود مقدس رسول اکرم که رحمت للعالمینن برامن و شما مربین معلمن ما باید شاگرد خوبی باشیم ما اگر آموزگاری اگر استادی به این وارستگی داریم که خدا به او افتخار می کند می گوید این نکل علاق خلق عظیم ای پیغمبر تو بر آلی تنین و عظیم تنین خلق و اخلاق آفرید شدی باید پیروان ای پیغمبرم همون جور از او سرمشخ بگیرم اخلاق، عدب، انصاف، گذشت، محبت، مروت، ایسار، از خود گذشتگی اینا خصوصیاتیست که باید پیروان پیغمبر و امت مرخومه رسول اکرم از او بهرمند باشن لقد کان لکم فی رسول الله اصوه یعنی آی دخترم نگاه نکن به دیگران که چجور گاهی فقط به شکم و زندگی خودشون میرسن تو نگاه کن به مربی کل حادی صبول پیغمبر اکرم که تمام هستیش را برای دستگیری و کمک به این و اون سرمایه گذاری می کند می گه ما اوزی نبیون مثل ما اوزیت پیغمبر می گه هیچ پیغمبری به قدر من عذیب تحمل نکرد به قدر من عذیب نشد آجون برای چی عذیت شدید میخواستم دست مردم رو بگیرم یه اده نمیزاشتم گاهی اونقدر پیغمبر رو سنگ میزدن گاهی اونقدر پیغمبر مورد اصابت سنگ قرار میگرفت خب مکه اون زمان کچیک بود پیغمبر مجبور میشد بگریزه از شر اونایی که آزار میدن رسول خدا را پیغمبر از مکه خارج می شود در یه جایی با حالت زعف و با حالت ناتوانی می نشست قدیجه کبرا به تکاپو می افتاد می افتاد تو ایور اوور دنبال پیغمبر گشتن تا پیغمبر رو می یافت پیغمبر در پشت یه سنگی کنار یک سایعی کمن مبارک رو بر زمین گذشتن از شدت جراحت پیغمبر دارن حالت نالی به خود گرفته و تحمل میکنن این خانم میامد منشست زخمه های پیغمبر را بستن و پانسمان کردن میدید پیغمبر زیر لب یه چیزی داره میگه چی میگه رسول خدا؟ چی داره سخن میگه؟ میدید داره با خدا صحبت میکنه اللهم مقفر لقومی خدایا قوم منو بیامرد قوم منو ببخش از گناهشون درگذر اینهم لای علمون اینا نمیدونن نفهمیدن اشتباه کردن کاراشونو برخودشون نجیر این رحمتون للعالمین است زربه می خوند دعا می کند مورد جسارت قرار می گیرد سلام می کند بیعدبی بهش می کند گذشت می کند یه مرد یهودی تو کوچه های مدینه اون وقتی که پیغمبر ما دیگه دارای قدرتی بودن دارای اقتداری بودن حکومت پیغمبر تو مدینه تشکیل شده بود اصحاب پیغمبر یه اده انصار یه اده مهاجرین دیگه با وضعیت قرب تو مکه فرق کرده بود رسول اکرم و یه شخص یهودی دید دست زد گریبان پیغمبر رو گرف صدا زد آقا یالله زودتر طلب منو بده الا ولابد رهاد نمی کنم باید طلبمو بدی طلبکارم تا طلبمو نگیرم رد نمی شدم رسول اکرم فرمودن اولا تو از من طلب نداری به چه دلیل کجا با چه سند با چه ادعا تو طلبی از من نداری گفت یه حرف ها سرم نمیشه الا بلا بود باید حتما طلب هاو بدی و الا نمیذارم قدم از قدم برداری لا اله الا الله پیغمبر چی بگن به این مرد یهودی فرمودن پس اگر میخوام چیزی به تو بدم امرام که ندارم بذار برم منزل از منزل یه چیزی بردارم براتو بیارم گفت امکان نداره حق نداری از جاد حرکت کنی همین جاون قد نگهت می دارم نگهت می دارم تا طلبامو بدی ولیکن باز رسول خداست پیامبر مهربانی هاست امام رحمت هست بهتر بگم رحمت للعالمین هست پیغمبر اکرم سکوت کردن اصحاب تو مسجد منتظرن پیغمبر برا نماز بیان چرا دیر شده بعضی اومدن بیرون دیدن رسول خدا کنار کوچه تحت حفظ و تجاوز و تعدیه ای یهودی حضرت ایستاده اند آقای رسول الله قضیه چیه فرمودن این مرد نمیذاره من مسجد بیام آقا اجازه بدید میزنیمش اجازه بدید اصلا چنین یه جوری از شما جداش کنیم با شتمی با ضربی پیغمبر فرمود نه رها کنید شما بروید من خودم با ایتون کنار میام این مرده وقتی دید عجبا پیغمبر تو که مدینه ای که محل حکومت رسول خداست پیغمبر حرف اول رو می زند این هام دار و دسته و یارانش آمدن به کمکش اونها رو مرخص می کند فقط و فقط می خواد اخلاق را سر لوحه قرار بدهد گذشت رو بشریت یاد بده یه دفعه را ها کرد سرشو زیر انداخت گفت من رو ببخشید من از شما طلبی نداشتم من فقط میخواستم ببینم پایه گذشت شما تا چقدره آقای و مرووت و لطف شما تا چقدره لذا الان به این یقین رسیدم اعلام میکنم اشحد و ان لا اله الا الله و اشحد و انک محمد رسول الله آقا حقا پیغمبر شما این آقا شما اگر نبود نور خدا در وجودت کجا اینقدر میشه تحمل کنی سلالله علیک یا رسول الله خدا یاد ایدی ما را ایدی ما را ایدی ما را رفع قم و اندوخ از جامعه مسلمین رفع ظلم از ملت دربند و گرفتار فلسطین رفع خطر از جهان اسلام قرار بده به حق به اولیاءت فرج امام زمان من روحج زودتر مقدر فرما چشمان ما به جمال نورانی ولی اعص روشن فرما فرما کشورمون انقلابمون رحبر بزرگوار و عزیزمون را در سایه ولی اصر محافظت فرما روح بلند رحبر راهل شهدای عزیز والدینمون قریق رحمت بفرما به نبی و آله الفاتحه مع الصلاة محمد و آله و صحبه الاخیان صل على محمد و آله و صحبه الاخیان یا رسول الله یا خیر غلق الله یا نبی الله یا نور عاش الله یا شفیعا للمذنبین رحمتا للعالمين یا حبیبی یا محمد یا طبیبی یا ممجد حبیبی یا محمد یا طبیبی یا ممجد یا حبیبی یا حبیبی یا حبیبی یا رسول الله یا شفیعن للمثن به رحمتن للعالمين با شفيعا للمثل بطرح متن لعالم یا حبیبی یا محمد یا طبیبی یا ممجد حبیبی یا حبیبی یا حبیبی رسول الله رسول الله حبیب الله نبی الله یا مختار رسول الله حبیب الله نبی الله یا مختار موسیقی قرآن با قرآن موسیقی در موسیقی درسته موسیقی درسته موسیقی یا شفیعا للمذنبین رحمتا للعالمين یا حبیبی یا محمد یا طبیبی یا ممجا حبیبی حبیبی حبیبی رسول الله رسول الله رواق دل را به سوی قرآن سدانگ فضیلت و فطرت موج افعینی ردیف 96 مگاهی موج این ردیف هزار و هفتاده یک کلوه ردیو معارف صدای فزیده پل فطره شنوز اطفت پیام قرآن که این دو هرگز نگردد از هم جنون روایت کتاب بر اساس کتاب اوغیانوس مشرق نوشته مجید پورولی کلشتری موسیقی آینه امران رفت که در کبیر گم شد. اون خسته با تشنه روی خاک تفتیده کبیر پیش می رفت که مردی به اون رسید و خودش رو فرستاده امام رزاه معرفی کرد و مشک آبی به اون داد. بعد مسیری رو به امران نشون داد و گفت اگه به دنبال آب حیاته باید چهل قدم پیش بره تا به خونه پین دوزی روشن زمیر برسه و از اون نشونی چشمه آب حیاتو بگیره. امران خسته به خونه حاج کریم پین دوز رسید و از اون نشونی آب حیات رو خواست حاج کریم به اون گفت که چشمه آب حیات حقیقی در خراسان و خونه مامرزا می جوشه اما امران اصرار داشت به دنبال چشمه آب حیات خیالی بره اون با کاروانی به سمت دریای شمال رفت حاج کریم و دخترش راهله همراهی خراسان شدن اونا در مسیر خراسان بودن که امران سوار برعص برگشت و با حاج کریم و دخترش راهل هم سفر شد حاج کریم و همراهانش در مسیر گرفتار دو راهزن شدن اما به شکل معجز آسایی از دست راهزنها نجات پیدا کردن امران حاج کریمو که به دست راهزنها زخمی شده بود به خونه ی طبیبی برد طبیب بعد از ماینه و مرهم گذاشتن روی زخم حاج کریم به امران گفت که دارو و وسایل زیادی توی خونه نداره و باید طبیب دیگه ای پیرمرد پین دوز رو با داروهای مناسب مداوا کنه امران حاج کریم و دخترش راهلر رو سوار برعصب کرد و از خونه ی طبیب بیرون رفت اونا در منصیر خراسان به رودخانه ی رسیدن حاج کریم که حالش کمی بهتر شده بود مشغول صحبت با امران شد اونا مسئول صحبت بدن که مردی از دور بهشون نزدیک شد در برنامه قبل تا جایی شنیدید که مرد تازه واردی که برای حاج کریم و دو همراهش نون و اصل برده بود گفت که غیر از بردن اصل برای حاج کریم منظور دیگه ای هم داشته و حالا ادامه رواییت کتاب اخیانوس مشرق در قسمت 24 موسیقی سفره کنار رودخانه پن بود حاج کریم منتظر بود تا حرفای مرد غریبه رو بشنبه و ببینه غیر از دادن نون و اصل به اونا چه منظور دیگه ای داشته مرد به چادری که با فاصله از اونا برپاشده بود اشاره کرد و گفت نام من احمد است آنجا مردی سربتمند از برادران احل سنت چادر زده است او انسان بیمنطقی نیست احل قرآن و نماز است و به دنبال حقیقت است حاش کریم همینطور که لغمر رو می جویید به چادری که مرد غریبه نشون می داد نگاه کرد مرد ادامه داد شب پیش اده از ما شیعان شام مهمان او بودیم مرد سربتمند از ما در باره اعتقاد من به تشیع و امام علی ابن مسر رزا پرسید هر چند نختصر در باره شیع و مقام حضرت رزا برایش گفتیم آنه نشد خب از من چه کاری ساخته هست؟ پیش از آن که شما چشم باسکانید و به گوش بیایید از این جوان درباره علم و دانش رو شما بسیار شنیدم حاش کریم به امران نگاه کرد مرد ادامه داد اکنون نیز از نوع حرف زدن اتان فهمیدم که دست کم در مقایس با ما درک و درایت بیشتری از مذاهب دارید اگر برای اتان مخدور است قبل از نماز مغرب و اشابه ملاقات ایشان بیایید و از مذهب شیعه دفع کنید منظور دیگر من از آمدن نزده شما همین بود امران لغمی رو که به درخواست هاج کریم درست کرده بود نشونه اون داد و گفت لغمی آمده است هاج کریم سرچرخوند و به دخترش راهله نگاه کرد و گفت لطفی کنه لغمی را به دست راهله بده امران بلند شد و آروم به سمت دختر هاج کریم پینه دوز رفت راهله کنار تخت سنگی نشسته بود و آروم قرآن میخوند امران آروم و با قدم های کتاه به سمت اون رفت راهله با شنیدن صدای پا ساکت شد امران پشت سرش ایستاد راهله گفت صدای پایتان را میشناسم شاید از خستگیش هم میشناسی امران لغمه را به سمت راهله گرفت و گفت این هم لغمه اینان و اصل پدرت بسیار به تو علاقه دارد راهله دستش آروم بالا برد و دنبال لغمه گشت امران لغمه را به اون داد و گفت اعتراف می کنم که میانه امران نتونه صرفشو اعدامه بده آب دهنشو فرور داد و سرکر ترف دلشو بزنه زبونش تو دهنش نمی چرخید راهل پرسید به چه می خوایید اعتراف کنید؟ هیچ بگذاریم موسیقی فاخری پوشیده بود کمی که گذشت به پشتی تکیه داد امران در یک سمت حاج کریم و احمد هم سمت دیگه اون نشسته بودن در دو طرف میزبان هم دو مرد همسن و سال اون نشسته بودن میزبان با دست به مردی که سمت راستش نشسته بود اشاره کرد و گفت این مرد برادرم سردست میزبان به سمت چپش اشاره کرد و ادامه داد این هم دوست و برادر دینیم امر حاج کریم سر تکنداد اده دیگه ی از حاضران پشت سر حاج کریم و امران بیرون چادر استاده بودن و سعی میکردن مردان داخل چادر رو ببینن میزبان نگاهی به حاج کریم کرد و با لبخن گفت فزیرای بیشتر باشد برای بعد از شام که محیه شده است اینجا و اشتنون قصد داریم مباحثه دوستانه و برادرانه در باره مسائل اعتقادی انجام دهیم شما بگویید از کجا شروع کنیم رسم عدب نیست که مهمان در این بار نظر بدهد میزبان سر سکون داد و گفت شنیدم که شما شیعه هستی درست هست؟ آری الحمدلله رب العالمی میزبان روبه امران کرد و پرسی و تو فهم از شیعانی جوان؟ من؟ آری امران نیم نگاهی به هاش کریم کرد بعد روبه میزبان گفت من طرفدار و پیروب حقیقت هستم در هر لباس و اسمی که باشد میزبان لبخندی زد و گفت احسن به تو نیکو و ساده گفتی طرفدار و پیروب حقیقت در هر لباسی که باشد بدور است از صبح به راستی من نیز مانند تو و صرفداران حقیقت هستم تا ببینیم حقیقت چیست و کجاست آیا حقیقت آن چیزیست که ما به دان معتقدیم یا آن چیزیست که شیعان به آن معتقدند میزبان رو به حاش کریم کرد و پرسید ترا چه خطاب کنم؟ من پین دوزم سمانیست پین دوز خطابم کنیم پین دوز قبل از این که حرفی به میان بیاید اعلام می کنم که من پیروه مکتب خلافه هستم و مانند شما اعتقادی به امامت علی ابن عبی طالب ندارم فقط او را چهار رومین خلیفه می دانم حاج کریم پین دوز حرفی نزد میزبان ادامه دارد در زم اناد و کدورتی نیست با شما شیعه نداشتم و ندارم و بغضی از شما و آین تان در دلم نیست الحمدلله در زندگی هم دوستان و همراهان شیعه بسیاری داشتم آنان مرا میشناسند و از خلوت و زندگی من با خبرند آنان خوب میدانند که برای علی ابن موسر رزا در جایگاه انسانی رعوف و دانشمندی آلم احترام قائلم و او را مردی با خسایس اخلاقی بسیار نیکون میشناسم حاج کریم سرتکون داد نیزبان ندامه داد اعتراف می کنم که در باره ی علی ابن موسر رزا داستان ها و حکایت های باور نکردنی بسیاری شنیدم حتی راوی و شاهده یکی از آن داستان ها برادرم سعد است میزبان اینو گفت و با دست به برادر سعد اشاره کرد سعد از نزدیک و با چشمان خود اجازی از علی ابن موسر رزا دید است و چیزی که سعد دیده باشد گویی من دیدم پس تردیدی در گفتار او ندارم اما از تو پین دوز بنوان کسی که شیعه است و علی ابن موسر زارا امام و حجت خدا می داند چند پرسش کتا دارم در خدمت شما هستم دنبال زیاده گوی و پرحرفی های خاصی که رسم اهل مباحث هست نیستم کتا می گویم و دوستارم کتا بشترم طولانی شدن کلام خستم می کند و چون خست شدم بر کلام خط بطلان می کشم و هیچ کاری ندارم که آن کلام حقیقت است یا دروق میزبان با دست به امران اشاره کرد و گفت شاید در این مباحثه منو تو هنوز بر باور و اعتقاد خود بمانیم اما ممکن است این گفتگو به کار این جوان بیاید و او حقیقت را بهتر بشناسد انشالله همینطور خواهد بود که سمام می گوید شنیدم که با دخترت و این جوان در سفر خراسانی و غصداری به دیدار علی ابن موسی رزا برابی و در این راه یک عصب بیشتر نداری درست سنیده اگر بتوانی به پرسش های من پاسخیده ای که ذهن کنجکاو هم را غانه کند من عصبی به تو حدی خواهم داد تا از من به یادگار داشته باشی این برای آن از که بدانی من از تفرق خورسن نیستم و به دنبال وحدت و یکی شدن و برادری و برابری هستم البته وحدت به معنی کنار گذاشتن اعتقادات و یکی شدن مذاهب نیست که اگر چنین بود اختلافی نبود تا از لزوم وحدت سخن به میانایه ولی که منظور این است که