این پیگیری های غیر معمول به من این حس رو می داد که حادی میون جبون های حاضر در عملیات بوده پیکر شهده از محل درگیری به مقر فرماندهی اسرائیل منتقل شد تصویر بردارای محلی از پیکر ها اکس برداری کردن و تلویزیون اسرائیل بدون این که از حوییت اونها خبر داشته باشه اکس ها رو پخش کرد خبر مثل بومب توی لبنان منفجر شد فرزند دبیر کل حزبالله لبنان شهید شده هممون مات و مبهوت بودیم نمیدونستیم چی کار کنیم از طرفی باید شرایط رو برای سید فراهم میکردیم تا بتونه یک کمی با خودش حلوت کنه و حتی پیش همسر داغدارش بده از طرف دیگه باید آماده میشدیم تا توی مراسم سالگرد شهده 13 سپتام که چند ساعت دیگه برگذار می شود شرکت کنیم قرار بود خود سید سخنرانی کنه ولی با این وضعیت هیچ کدوم از ما سلاح نمی دیدیم این کار رو بکنه حتی شیخ نعیم قاسم معاونش و سید هاشم صفیدین به سید پیشنهاد کردن که به جاش سخنرانی کنن هنوز بیاد دارم اون لحظات رو انگامی که سید هادی به شهادت بسی بنده مستقیمن به دفتر دبیر کل رفتم و با جناب سید تسند نصرالله ملاقات کردم بنده به ایشان پیشنات کردم که به جای ایشان سخنرانی کنم ولی ایشان گفتند نه بنده پایبند به انجام سخنرانی خواهم بود کاملا بیاد دارم تلفونی با جناب سید صحبت کردم و گفتم جناب سید اگر اوضاع شما مناسب نیست ممکنه از شخصیت دیگری و یا بنده سخنرانی کنم سید جواب داد نه نه بنده سخنرانی میکنم شاید مسلحت این باشد که من با مردم سخن بگویم سخنرانی سید شروع شد بسم الله وحمن وحیم والحمدلله رب العالمین از سخنرانی اون روز یه جمله رو هیچ وقت یادم نمیره ما فرزندانمون رو برای آینده نگه نمی داریم شهادت شهیدهادی یک علامت است علامت این که ما در رهبری هزبالله فرزندانمون را برای آینده نگه نمی داریم وقتی به خط مقدم می روند به فرزندانمون افتخار می کنین و وقتی فرزندان من شهید می شوند سر من را بالا می گیریم با این که دیگه خرشی توی آسمون نبود هوای آخرین ماه تابستان هر کسی را عذیت می کرد چه برسه به سید که باید توی این شرایط سخنرانی هم می کرد این نیست اگه پشت سر سیر استادم نمیتونم ببینمش مشکلی هست مگه صورتش کاملا خیست شده میگم یک کاری بکن این دستمار رو میزه بکش سمتشو که متوجه بشه متوجه نشدم یه بار دیگه بگم میگم دستمار رو میزه بکش سمتشو که متوجهش بشن امتحان داده از شهرانی را زیادی از این مقابلات را برای سوخنرانی برای از شهرانی را برای از شهرانی را برای از شهرانی را برای از شهرانی را برای از شهرانی را برای از شهرانی را برای از شهرانی را برای از شهرانی را برای از شهرانی را برای از شهرانی را برای از شهرانی را برای از شهرانی را برای از شهرانی را برای از شهرانی را برای از شهرانی را برای از شهران او لی ابی تهید او امی تهید فضل فهو اننا تهلنا راز این ماجره رو خود سید چند سال بعد فاش کرد کنت حویز جدا انو ما ازا وفاله دمعه کنت متماسک بشکل طبیعی جدا اون روز سخنرانی کردم و خیلی اصحاب داشتم که حتی یک قطر عشقم نریزم و کاملا معمولی و مسلط بشم حتی وقتی عرق کردم و عرق به چشمام رسید و عذیبت هم میکن با این که دستمان کاغذی کنارم بود صورت هم خوش نکردم تا اسرائیلی ها این تصویر رو پخش نکنن و بگن نگاه کنید فلانی داره برای پسرش گریه میکن در اون لحظه من تا این حد خودم رو حاضر در یک جنگ رسانهی و روانی با دشمن و رسانه های اسرائیلی میدید حادی که شهید شد نه فقط شیعان که همه ی توایف مذهبی و گروه های سیاسی تحت تأثیر قرار گرفتن و سرانشون به دیدار سیدحسن رفتن تسلیت گفتن حتی شنیدم امیر عبدالله ولیهد عربستان برای اولین بار در تاریخ ازبالله پیام تسلیت داده بود اگرچه چند سال بعد سعودی ها این کار امیر عبدالله رو جبران کردند چطوری براتون میگم ماجرا برمیگرده به روزی در سال 2015 یه روزنامه سعودی بعدم یکی از شبکه های تلویزیونیشون از کشف سندی خبر دادن که به قول خودشون روایت جدیدی از ماجرای مرگهادی رو فاش میکرد وی وی اصلا نمیسونم به دامش رو بشندم دعوای حادی با دوستاش سریع دختر اونم توی کاباره اونقدر شنیدن این حرف برامون سخت بود که اصلا نمی دونستیم چی بگیم چه واکنشی نشون بدیم تا این که خود سید چند ماه بعد در باره این مطلب صحبت کرد ده ماه پیش من در باره یاری ملت یمن صحبت کردم و موزه گرفتم فردای اون روز در یک روزنامه سعودی و در شبکه های اجتماعی سعودی مقاله هایی نوشته شد و جریان عظیمی به راه افتاد که فرزند فلانی شهید حادی نسر الله در مقاومت کشته نشده بلکه در یکی از کاباره های بیروت دعوا و تیر اندازی شده و او آنجا کشتی شده است بعد او را به امان شهید تشعیی کردند ما در برابر افرادی چنین حقیر و در این سطح از انحتاط اخلاقی قرار داریم که وقتی شما موزع می گیرید از نظر آنها حتی شهیدی که خداوند به وسیله او به ما شرافت بخشیده تبدیل به کسی می شه که در کاباره کشته شده دلیلش هم اینه که فرزندان خودشان و شاهزادگانشان که خود را ولی امر مسلمانان می نامند از کاباره ها جدا نمی شوند پیکر سید محمد حادی یک سال دست اسرائیلی ها بود اونا می دونستن که برگی برنده مهمی دستشونه سعی می کردن شرایطشون رو برای تبادل اصرا و کشتها به هزبالله تحمیل کنن اما سید حسن و همسرش قبول نکردن ارتش اسرائیل در حالی که زیر فشار افکار عمومی برای پس گرفتن جنازه های عملیات انساریه بود مجبور شد مذاکرات غیر مستقیم با حزب الله رو شروع کنه و حاضر شد در ازای دریافت باقی مونده ی لاشه سربازاش شست اسیر و پیکر چهل شهید لبنانی از مقاومت اسلامی و بقیه جریان های زده اشغالگری رو آزاد کنه شمبه 27 جوان سال 1998 سید حسن نصرالله دبیر کل حزبالله لبنان توی دفتر کارش منتظر ورود پیکرهای شهده لبنانی بود که کفن پوش در پرچم سر رنگ لبنان پیچیده شده بودن آقای دبیر کل چهره آرام رحبر چهل سالهی رو داشت که ظاهر ساده و آراسته و محاسن سیاق و انبوهش چشمها رو خیله میکرد سید حسن نصر الله با تک تک شهده خداحافظی کرد تا این که به پیکر فرزند خودش سید حادی نزدیک شد سرش رو کنار گوش پاره تنش برد کلماتی رو زمزمه کرد بعد هم بر پیکر همه شهده نماز اقامه کرد اللهم ارحمهم و ایانا و ارحمنا و ایانا برحمتك یا ارحم راحمین عفوك عفوك عفوك الله اده سلام علیکم سلام فضیلت و فطرت با چوبای جبه مهمات می زدن نه پتو خاصی بود نه آب خاصی بود که بخوان بچه ها رفته خیلی غصم شدن نه از شهادت شهادت واقعیت برای خودم امامو لازه افتخار بود اصلا از شهادت باید که نداشت از مذروبیت برد حکایت آزادگی آقابت همه ظلمت سر آمد یوسف از غیر زندان بر آمد یوسف از غعر زندان برامد روز دیدار یخوب جان شد یوسف از جمله آزادگان شد بسم الله الرحمن الرحیم به نام تو که پجواک صدایت رایه اشق است توی که گوشه نگاهت تمام هستیم را به سجده شعر بندگی می کشاند الهی به امید تو سلام به شما شنواندگان عزیز به برنامه یه حکایت آزادگی امشب خیلی خیلی خوش اومدین موسیقی در برنامه قبل میزبان آقای نوری آزاده بزرگ بار کشورمون بودیم. ایشون برامون از خاطراتشون گفتن که در عملیات فتح المبین راه رو گم کردن و با چند رزمنده دیگه در گودالی گرفتار شدن و نیروهای بعثی اونها رو شناسایی کردن و به رگبار بستن. آقای نوری گفتن برخی از اون عزیزان شهید و برخی هم زخمی شدن اما ایشون با دو رزمنده ی دیگه اسیر شدن حالا از ایشون میخوایم ادامه خاطراتشون رو برای ما تعریف کنن صبح که شد اومدن دروها کردن مارو آوردن بیرون تمام سر و کله ما لباسهای ما پره خون مغز تاریکی اینا رو نگیده بودن بعد به من گفت تیر خوردی گفتم نه این همه خون چیه؟ گفتم خون دوستانه بعد اینا همون روز قبل گدارشی شنیده بودن که به بقیه سنگرها اعلان کرده بودن که ممکنه که نیوه های دشمن اینجاها کمین کرده باشن ما پنجتاش اینجا دیدین کشتیم اینا اطلاع داشتن از این موضوع تعجب کردن و گفتیم که ما همونو هستیم که اونجا بودیم و از این پرسن اون پنجتاله که گفتن کشتنشون گفتیم نه ما جوز همون پنجتا بودیم یه مقدار باجوی و بعد پذیرایی به سبکه به اسیاب اراقی و ما رو آوردن نزدیک زور سوار کردن آوردن سنگره فرموندهی یه مقدار تو جبه های عقب ترقان در پونزه کلومتر عقب تر بود که خواب انگار من تمام دنیا رو سرم خراب شده بود چون بالاخره اسیریه فکر همه جارو میکردیم ما تو اون سنگره سال بجوز فکر اصارت آوردند من و سید را جلوی سنگر فرماندیهی یه جایی شکوپی که بهش رسیده بودند حسن شکل و شمایل ظاهری این با بقیه سنگر ها فرق داشت مارا پیاده کردن که یه دفعه یادم افتاد این جواده که ما دیشب گمش کردیم دیگه آدم را پسند اسیرم گفتم جواد تویی؟ تو هم اسیر شدی؟ گفت آره گفتم چطور شد تو مارا گم کردی؟ گفت من بیهوش شدم خون زیاده ازم رفته بود اینا بعدا اومدن منو پیدا کردن یک بان پیچی هم کردم اینجا خیلی خوشحال شدیم که جوادم خوشحال نشدیم اسیر شده خوشحال شدیم جوادو برخیره تکیفش روشن شد تصور کن دیروز در سنگری بودی با دوستانت به گو و به خند می کردی در انتظار پاتک دشمن یا آغاز عملیات ناگهان همه چیز دگرگون می شود یک لحظه و تو پشت سیمخاردارهای دشمنی دستهایت بسته، چشمانت بسته و ذهنت پر از هزاران چراو و پرسش این آغاز اصارت بود آغازی که با نامردمی و شکنجه های اولیه همراه می شد از همون لحظه اول کرامت انسانی نادیده گرفته می شد کتک زدن، گرسن نگه داشتن، تحقیر و مجبور کردن به کارهای سخت و طاقت پرسا اینها تنها بخشی از استقبالی بود که در ایزگاه های بازجوگی و بینراهی در انتظار رزمندگان ما بود. این آغازی مرحله اولین امتحان بود. امتحانی برای شکستن روحیه اما مردان مرد ما چون کوه ایستادند. تو ای آزاد مرد رسته از بند به سختی ها زدی مردان لبخند اگرچه جسم تو پشت مردشون گل ولی روحت شکفت از این تهمون اگرچه جسم تو پشت مردشون گل ولی روحت شکفت از این تهمون اگر در محبسی تاریک بودی ولی با کربلا نزدیک بودی مگر همراه تو از دربته اوست که خاک مقدمت چون مشت خوش بوست آقای نوری شما رو بعد از اصارت کجا بردن؟ یکی که ما رو بردن تو اتاق فرماندهی باجی می کرد از ما اطلاعات می خواست ما بسیاری اطلاعات خاصی نداشتیم اسم گردان و اسم فرمانده گردان این رو می دونستیم این اعمال متوسطیان که اصلا معروف و بعد هر کدوم یه نیم ساعتی طول شد مشتخصات ما رو گرفتن کلاس چند دومی چند سلطه از کجا اضام شدید اسم لشگره تون چی اسم پدر اسم مادر اینان همه رو پرسیدن یه پروندی تشریف رادن برای این ماه و سه نفر ما رو سوار کردن و اووردن شهر الاماره از اونجا تا شهر الاماره ای اراق تقریبا چهار ساعت طول کشید تا ساعت دو یا سه بعد از از دور بود که ما رسیدیم شهر الاماره یادمه که یه تابلوی داشت اونجایی که ما رو بردن به نام مدرست الفلسطین للبنین مدرسه پسرانه فلسطین کلاس های درس این مدرسه رو کرده بودن محل نگهداری و سرای ایرانی نیمکترش جمع کرده بودن یک گوشه و هر کلاسی یک اداد اسیر ایرانی بود من فقط یادمه که وقتی رسیدیم سر مرز اون رانندهی که داشت ما رو میابود وایستاد و یه برگیر داد به اون پایگاهی که اونجا بود و اشون تایید کرد و امزا کرد و ما وارست شدیم از این لحظه من باور کردم که رفتم برای اصارت و ماشین که عبور کرد از سیمخاردار مرز عبور کرد و ورد اراق شد دیگه هر چی ما می دیدیم عربی بود هر کسی می دیدیم عربی هر کسی می زد هر تابلی می دیدیم عربی بود و هر چی این ماشین دورتر می شد من داشتم از وطن خودم دورتر می شدم تا ما را بردم توی مدرسه پسرانی فلسطین توی الاماره اونجا مجدد بازجویه شروع شد و بعد فرمانده اونجا به من میگفت این همه خون تو سرکلهتو چی کار میکنه که از هیل گفت تو مجرور شدید تو نمیدونید مجرور شدید تو تیر خوردید تو سراخ سراخ شدید میگفتم نه این همه خون تو سرکلهتو چی کار میکنه آخر به من گفتش که برو اونجا دستجیه کامل سرکلهتو دستتو زیر بوشتم درار کامل بشوش من رفتم اونجا چقدر طوب کشید که من لای موهای سرم که این همه مغز و خون خوش شده بود بتونم بشورم بعد که اینا رو شستم تمیز شد اومدم و همون پیرنتم بنداز دورستم به درد نمیخورم من موندم و با یه زیر پوش و یه شربار پلنگی بریشتیم و دیگه نه من مجروح نیستم بازیه که تموم شد ما رو بردن توی همون کلاست یه تعداد اصره بودن از جاهای مختلف از تبریز و از کنم کرمانشاه و خوی، حمدان، کاشان، اسفهان، احواز حقیقا هفتاد نفری میشدیم منو سییز شدیم که هفتاد نفر و توی باجی یه مترجم رو بردن به نام کریم علوانی کریم علوانی اصالتا ایرانی بود، سرباز بود که یک سال و نیم بود اونجا در اصالت عراقی ها بود این ها نگرش داشته بودن توی الاماره برای اصاله ایرانی ترجمه میکرد خیلی با روحیه بود اصلا من تحجب کردم یه فردی اصلا سرباز من که چند ساله شد ۱۹ سال ۲۰ سال ۲۰ سال ایشون وقتی منو دید پشت اتاق فرماندهی باید صدا بودیم که دره باز کنن ما بریم توی ایشون برای من ترجمه کنه من گفت چرا پکری؟ گفتم خب اسیرم. گفت نه ناراحت نباش. اسیر در روح وطنی. سر تو بگی بالا اصلا ناراحت نباش. تموم میشه. تموم میشه. خیلی ناراحت نباشی. اصلا آبی بود بر آتیش حرفایی که این به من زد. اصلا این یک شارجه روی که واسه کنم به یک گوشی که داره شارجش تموم میشه. من روحیه گرفتم. اولین بارم بود میدیدمش. بعدها اصرای بعدی هم که آوردن گفتن که کلن اشون همین طوری بود به همه روحیه می داد علا رقم این که یک سال و نیم بود خانواده خبر نداشتن این اونجا اسیره مفقود به لا تکریف و به زور یه اتاق تنها انتهای مدرسه بهش داده بودن اونجا نگرش می داشتن که مشکلی برای ترجمه نداشته باشن ولی با همه این شرایط اشون به او سرا روحیه می داد موسیقی در این فرصت از برامی حکایت آزادگی کتابی در حوزه دفاع مقدس خدمت شما عزیزان شنونده معرفی می کنیم. کتاب راز کانال کومیل روایت پنج روز مقاومت رزمندگان گردان کومیل در کانال دوم فکه است که به هممت گروه فرهنگی انتشارات شهید ابراهیم حادی تدوین شده. کتاب راز کانال کومیل با بیان خاطراتی از شش روز حضور رزمندگان در عملیات ولفجر مقدماتی در باره روحیه رزمندگان در دوران هشت سال دفاع مقدس میگه تا نشون بده مدیریت جهادی و روحیه فداکاری همراه با اخلاص چه نتایجی داره. این کتاب پنجاه و یک داستان کتاخ از حضور هماسی رزمندگان گردان کمیل و شهید ابراهیم حادی در فکه است. راوی حوادث کتاب سردار رمزانی یکی از رزمندگان حاضر در اون هماسه است که بعد از شهادت یارانش در حالی که به شدت مجروح بوده به همراه چند نفری دیگه از مجروحان میتونن به سمت نیروهای خودی برگردن و حالا بعد از گذشت سالها از وقوع اون هماسه روایتگر راز جاودانگی شهدای کومیل باشه. زبان روایت کتاب دلنشین و بدون تکلف و به حدی دقیق و جوز به جوز بیان شده که میتونه مخاطب رو با خودش همراه کنه بخش پایانی کتاب هم به اکسهای یادگاری رزمندگان گردان کومیل و شهدای تفخص شده از کانال کومیل اختصاص داره موسیقی موسیقی آقای نوری لطفا از اوزا و امکانات دوران اصارتتون برامون بگیم مخصوصا اینکه ما تو اعمالیت فتونبابی نسیر شدیم و حالت غیر عادی داشت شهر ما رو بردم توی زندانی که بعدم فهمیدیم اسمش زندان استخباراته کنار یک پولی بود از روی پول رد شدیم اون طرف درباز شد و ما رفتیم داخل چشم بسته دستا بسته از چند راه رو ما رو عبور دادن و پشتره هم هر کسی پیرن جلویشی گرفته بود تا رفتیم بسیدیم به یه اتاقی اینجا این کار را در اینجا برداشت بود. اینجا این کار را در اینجا برداشت بود. اینجا این کار را در اینجا برداشت بود. اینجا این کار را در اینجا برداشت بود. اینجا این کار را در اینجا برداشت بود. اینجا این کار را در اینجا برداشت بود. اینجا این کار را در اینجا برداشت بود. ارتفاع دیوار های اینجا بود بعد اون بالا یه پنجره کوچیکی هم داشت که یه هواکشت بود که اون هواکشت هم خاموش بود اون پنجره کوچیک برای تغییر هوا بود و اطراف این چیز دیوار ها هم کلان نامعلوم و از کنار در برودی هم یه پنجره بود که سربازه از اونجا مارو کنترل میکردن ما نزدیک به یک ماه اینجا بودیم نزدیک به یک ماه که بعضی روزا یک ورد قضا می دادن بعضی روزا دو ورد اما سب که اصلا قضا نبود زهر دوتا سینی قضا می آوردن که انصافا هر سینی قضا کفایت ده نفرم نمی داد ولی دوتا سینی می آوردن که هفتاد نفر بعدن شیش نفر یا دیگرم بعدن آوردن شدیم هفتاد و شیش نفر ما بعدین قضا رو می خوردیم این قضا تمام نشده تا همون که احساس برستنگی می کرد خیلی زود بدنها شپش زد شپش بی حد و اندازه یعنی روز به روزم بیشتر می شد بعد شب که می شد می شستیم به شپش کشیم لباس در می آوردیم مثلا لباس زیرارو شک می کردیم او اینا شلک داشته در صدای کشتن شپش می مرد خب آب نبود که دستمونو بشد فرد دوباره سینی برنج می آوردن با همون دستا شروع می کنیم برنج خوردن گرستنگیه دیگه چون کسی توجه نمی کرد به این چیزا به پایان برنامه امشب حکایت آزادگی رسیدیم در برنامه بعد باز هم با ادامه خاطرات آزاده عزیزمون جناب آقای حسن نوری در خدمت شما عزیزان شنونده خواهیم بود تا فرصتی دوباره خدای مهربون یار و نگهدارتون مردان رفت خند