اصرگذار جدی ان هست امتحان با امتحان و مدان اون به طور حقیقی ارز بکنم اوشد و بلا نمیخوام در این گفته اغراق کرده باشم مهمترین تشویقش رفتن به گودال شهادت گودالهای خون این تشویقش بود شما وقتی یک گردان را فرا میخوندیم میگفتیم تو خد شکن هستی یک احساس برجستگی میکرد یک احساس افتخار میکرد سربلنده خودشو در این میدنوستی و بالعکسش هم همین بود اگر شما به کسی میگفتی شما گردان مثلا جمعی اون وقت تصمیم گیری میشد گردان مثلا احتیاط هستی ولو این که مهم بود اما چون فاصله اش با اون خطر و اون حالات کمتر بود ناراحت بود بعضی قهر میکردن نگران میشد من یه وقتی تو چربلای پنج کربلا پنج خیلی سخت بود جنگ سختی بود خیلی شهید دادیم ما خودم توی لشکر ما تقریبا لشکر ما کامل تمام کادرش یک دور تبدیل شد و تغییر شد توی اونجا این زمین کربلا پنج یک کانالی بود کانال ماهی بهش میگفتند دریاچه بود در واقع طولش فکر میکنم بالا بر بی سی کلومتر بود عرضش هم یک کلومتر یکو تقریبا ست متر بود یه پل رو این بود این پل طولی بود که زمین غرب این دریاچه بلندتر بود یعنی تانک ها که اونجا هفتاد هشتاد تا تانک مستقر شدن از دشمند اونقدر مسلط بودن که هر نفری رد میشد از روی این پل میزدنش ابو زر در جنگ تبوک از قافل عقب افتاد چون خیلی ها پیاده می آمدن اون جز پیاده ها بود تو راه آب داشت آب بخورد تردید داشت که پیغمبر تشنه هست یا تشنه نیست آب دارد یا آب ندارد آب نخورد بی این دلیل تا بسید به منزلی که پیغمبر در اونجا منزلی کرده بودند خب این ابو ذره ابو ذر غفاری با همه ازمتش که در چشم ما از این اصحاب برجسته چهار تا پنج تا باقی مونده موندن تا آخر یکیش ابو ذره اما یه انسان عادی نه انسانی که در محضر پیغمبر داره تربیت میشه یه انسانی که بیش از هزار و چهار ست سال یا قریب هزار و چهار ست سال بعد از اون حادثه می آید شنیده خونده گفتند اون روایات را نه این که این محضر را جبرائی را بوی وحی را استشمام کنن براداری داشته میرنم ماهانی علی ماهانی خیلی مقدسه بود خیلی مقدس بود دستش مجروح بود به پاش هم شبیه دستش بود این زخم بدنش را همیشه به نوعی مخفی میگرد که تظاهر به این زخم نکرده باشه این زخم را طوری نمایون نکنه که نمایش داده بشه خیلی حرف برا دارم خیلی خودسازی بزرگی میخواد اینا حرفای عادی نیست یکی از خصوصیات جنگ این بود که خصوصیات فرمانده ای ما بیر از فرمانده هان شهید برجسته به بزرگیمون که شهید شدن مثل شهید حمد شهید کازمی شهید خرازی خیلی شهد های عرضشمند دیگری فرمونده های گروه ها و گردان ما واقعا تأثیراتشون تأثیرات بسیار استثنائی بود آدم را به وجد می آوردن امید تزرخ می کردن عجیب بودن، عجوبه بودن در همه موضوعاتشون شرط اداره و فرموندهی سن نبود شرط اداره و فرموندهی تحصیلات نبود شرط اداره و فرموندهی رتبه نبود شرط اداره به فرمونده سنباد نبود اما یه شرط وجود داشت و اون پخت شدن در کوره بود زلال شدن در کوره بود رشت های علکی نبود پفکی نبود رشت های حقیقی بود به سرعت می دیدی یک فرمده گروهان می رسید به مستوای فرمده گردان گردان را اداره می کرد به سرعت به مستوای بالتری می رسید دلیلش انتخاب انتخاب دقیق بود و درست بود وقت ویژگی فرموندهی انکسار بود برادران اگر در هر ارتقایی و ارتفاعی که انسان پیدا میکند حالا این ارتقا و ارتفاع که منصبی باشد مسئولیتی باشد چه مقام مادی باشد سروتی پیدا بکند چی علمی پیدا بکنند اگر در اون انکسار وجود نداشته باشد خودشکستگی وجود نداشته باشد این تکبر و غرور و نفوت و تاغوت را درست می کند همه کسانی که به مرتبه تاغوت رسیدند اول تاغوت نبودند همه فرعون ها در مرتبه تولد فرعون نبودند اما چون این انکسار وجود نداشت و هر کسی به یک نسبت فرعونی در وجودش داره به تعبیر یک نویسندهی بعضی از انسانها یک حیوان را در وجود خود دارن بعضی از انسانها یک نمایشگاهی از حیوانات را در وجود خودشون دارن نمایشگاهی انسان یک انسان خلق و خوی بدترین حیوانات را پیدا میکنه اگر میخواهیم ما شبیه بشمیم در هر دوره از عمرمون و بمانیم به نسبت اون دوره این موضوع را نباید در وجود خودمون فراموش کنیم اون انکساره اون شکست داخلی در درون خود را هیچ انگاشتن این را دقیق کنید قرور، تکبر، نخوت، آفت هر گونه اثر تربیتی و اخلاقی و هر گونه مسئولیتی است ما یادمون میده بعض وقتا مسئول مثل پدره پدر و مادر سه تا خصوصیت مهم دارن یکی اخلاس در تربیته پدر و مادر به بچهش در تربیت دروغ نمیگن تربیت دروغ نمی کنن ولی اینجا خودش عمل نکنه اما اون که توصیه میکند اون درست را توصیه میکند دوم سمیمیته سوم نگرانیه ما بیاییم شعارهای بیبه ها کمبه ها اون چیزی که ما بگیم جوان بخنده نپسندیم بر بچه خودمون بر محفوظ بودن دختر خودمون حریص باشیم اما بر ولنگاری جامعه به این مانم مسئول بی توجه باشیم و کسی جرعت نکنه در جامعه اسلامی امرو به معروف نیز منکر بکنه یه کشاورز خوب یه مسئول خوبه او بر آبیاری دقت میکنه وقتی این عرف های حرس تو مزرعش سبز میشن قبل از اینکه دانه کنند و این دانه بریزد و قابل کنترول نباشد مزرع را از بین ببرد او رو حرس میکند امام و بعض دخش مهمی از شهده مسئول ما و مسئولین ما در ترسیم نظام ساختار نظام ستوه و احرام های نگاه دارنده نظام در مسئله دینی و حراست از جروگیری از دیفتاتوری و منظه بودن جامعه تلاش زیادی کردن از استثناس این نظام در ساختار و سازمان و قبانین خودش این نظام رو باید قرد بدون من اعتقادم اینه دو کار در کنار همه کارها مهمه برای مسئله نظام یکی وحدته همه هم میگن وحدت وحدت در تعریفی که عموما در بعد سیاسی میشود معلوم نیست اینجا بیفتد اما وحدت پیرامون و اصول یک امر حقیقیست باید بشود مهمترین معلفهی که در وحدت باید اتفاق بیفتد وحدت حول دشمنه اگر پیرامون دشمن شما داریم می جنگی با دشمن اگر در خط مقدم شما دو صدا بلند شد یکی فریاد زد این دشمن نیست دوسته یکی گفت این دشمن است این همون می شه که در جنگ سفین اتفاق افتاد تومار سپاه امیر المومین را به هم ریفت و تولد پیدا که از داخل اون خوارج خبارش تولد چین توتعه بود قرآن سر نیزه معاویه یک مرتبه تطهیر شد شک کردن خیلی ها توی این موضوع حالا که دشمن این طوری نیست دشمن یعنی به معنای امریکا به سطوح مختلف دیگرش ازنابش خب اگه آمدن یک ادامه دارن گفتن نه این دشمن نیست اشتباه میکنید چی میگه اصلا امریکا با ما دشمنه نیست بد فهمیدیم ما این را شناخت از دشمن یک عمر سیاسی نیست شناخت از دشمن یک عمر تحقیقی و تجربی است اگر کسی رفت این را دنبال کرد در تاریخ عمل کرده دشمن در سیطره های دشمن در عمل کرده های دشمن در سیاست های دشمن اون را نگاه کرد گول نمی خوره چرا امیر المؤمنین با معاوی سل نکرد اگر امیر المؤمنین با معاوی سل میکرد و مشروعیت به معاوی میداد از حکومت امیر المومنی و مشروعیت حکومت امیر المومنی چیزی باقی میموند؟ ممکن بود ظاهر امیر المومنی به شهادت نرسد اما از اسلام چی باقی میموند؟ این موضوع خیلی مهم هست کسانی که در این منصبها و جایگاها قرار گرفتن اگر آدرس غلط دادن به جامعه ما و در جامعه دو صدایی پیرامون دشمن به وجود آوردن خیانت میکنن اینا مرتکر خیانت شدن کوچه دادن به دشمن بدترین نوع خیانته تلویج فهم غلط از دشمن در جامعه جامعه را حساسیتشو از بین بردن سرد کردن در درونش تفرق ایجاد کردن خیانته این بعد مهم میز عباد گناگونی این داره باید اشتباه جای کرد موضوع دوم مسئله آگاهی و آمادگی مردم ماست آگاهی و آمادگی دو زلعه و دو مسئله لازم و ملزوم همه اگر جامعه آگاه نبود آماده نمی شود اگر جامعه آمادگی خاصی پیدا کرد بدون اون آگاهی این به نتیجه نمی رسد شما یک لشکر را بیارایید مجه هست کنید مسلح کنید توی میدان ببرید اما اون شعور لازم اون آگاهی لازم را نداشته باشد این فرو میرزد این در اولین حمله فرو میرزد آگاهی و آمادگی جامعه اون چیزیست که فهم مردم را توصیه بده شعور مردم را توصیه بده خواستهای مردم را تعالی بده اگر خواستهای مردم اگر شعور مردم اگر فهم مردم تعالی پیدا کرد مردم خواستهای بلندی را طلب کردن تو دانشگاه های ما خواستهای دانشوی خواستهای بلندی بود این جامعه رشد می کنن اگر خواستها را آوردین در یک حد نازلی و پستی این جامعه رشد نمی کنن این بر می گرد به مسئولینی کشور این همون نقش پدر و مادر را دارد این همون ترسیم حدفه نظام نظام ما بسیار اهمیت دارد هر مقدار همه ای ما بیش از ما صدها برابر بیش از ما بیش از دویز هزار نفر در جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند و امروز یک میلیون نفر دیگری شهید بشود این جامعه و این نظام عرضش این فضاکاری را دارد باید به جامعه خودمون تضریق کنیم ترمیج کنیم این موضوع را بیجیم به جامعه خودمون مطلب را اهمیت نظام را برسنیم این حس به وجود بیاد این که ما در اطراف خودمون در طول شمزه سال گذشته قریب سه میلیون انسان کشته شدند اما این نظام مسون باقی مونده این ساده نیست این ارزش کمی نیست فرقی بین شمال تهران و جنوب تهران و شرق ایران و غرب ایران و شمال ایران و جنوب ایران هم ندارد نظام نظام اهمیت فوقلاده ای دارد ما که امروز مسئولیتی بردوش داریم تو میدونهای گوناگون این مسئولیت را با تمام جانمون به این دلیل باید انجام بدهیم که امروز اسلام مجسم نظام جمهوری اسلام و همون چیزیست که امام حسین به خاطر اون جان داد اشکال نداره انسان حب به یک کسی را بیشتر داشته باشه حب به یک کسی کمتر داشته باشه اما اصول را نباید خدشدار کند این حب نباید بر اصول اثر بذارد نباید اثر بذارد اگر اثر گذاشت من خود باخته اون شخصم باختم خودم را شما باخته خودتون و السلام علیکم و رحمت الله و برکاته ایسا در لحظه های جرم پیکا ای هر کجا با نام حق آز کرده ای در رسیدن تا هدف اعجاز کرده تا عظمتان راسخ جال برز و سهنده با نامتان همباره ایران سر بلنده ای لحظه مانان ای سر فرازان نیروی تانجاوی باد و پرتبان باد ای راد مردان شورا فرینان وقت شما پیبست بیدار و جوان باد ای غلب های پرتپش از عشق و ایمان توفنده در پیکارها مانند توفان همبار سبز و شاد و پر امید باشید روشنگر و پیروز چون خرشی باشی ای غمر مانان ای سر پرازان ای شیر مردان دیار پاچ ایران ای راد مردان شورا فرینان ای افخار و بابه روی خاک ایران راژیو معارف صدای فضیلت و فطرت روایت کتاب بر اساس کتاب اوخیانوس مشرق نوشته مجید پوروالی کلشتری نویسنده تهیه کننده و کارگردان حسن توکلیزاده راوی امیر زنددلان بازیگران معصومه عزیز محمدی عباس توفیقی امیر زند دلان صدا بردار مجید آینه به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب رو از راژیو معرف می شنوید در این برنامه گذیده ای از کتاب اقیانوس مشرق در ساختار روای نمایشی اقتباس و روایت می شه این کتاب داستان سریشتگی مردی به اسم امران و وسالش به ولایت امام رزا علیه سلامه در برنامه های قبل شنیدید که امران به دنبال آب حیات از جنوب به شمال می رفت که در کبیر گم شد اون خسته و تشنه روی خاک تفدیده ی کبیر پیش می رفت که مردی به اون رسید و خودش رو فرستاده ی امام رزا معرفی کرد و مشک آبی به اون داد بعد مسیری رو به امران نشون داد و گفت اگه به دنبال آب حیاته باید چهل قدم پیش بره تا به خونه پیندوزی روشنزمیر برسه و از اون نشونی چشمه آب حیات رو بگیره. امران خسته به خونه حاشکریم پیندوز رسید و از اون نشونی آب حیات رو خواست. حاشکریم به اون گفت که چشمه آب حیات حقیقی در خوراسان و خونه امام رزا می جوشه. اما امران اصرار داشت به دنبال چشمه یا به حیات خیالی بره اون با کاربانی به سمت دریای شمال رفت هچکریم و دخترش راهل همراهی خراسان شدن اونا در مسیر خراسان بودند که امران سوار بر اس برگشت و با هچکریم و دخترش راهل هم سفه شد هچکریم و دخترش راهل و امران در مسیر خراسان به رودخانه ای رسیدند کمی که گذشت مردی از دور بهشون نزدیک شد و براشون نون و اصل برد مرد خودشو احمد و شیعه معرفی کرد اون که از امران شنیده بود حاج کریم مرد فازلیه با دست به چادر اشاره کرد و از حاج کریم پین دوز خواست که به اون چادر بره و با صاحب چادر که مردی از اهل سنت بود صحبت کنه حاج کریم به چادر عبد الرحمن رفت و با اون مباحثه کرد و از فضیلت اهل وید علیه مسلم گفت با شنیدن حرفای حاشکریم سعد برادر عبد الرحمن در تعیید حرفای حاشکریم پیندوز حکایتی از کرامت امام رزا علیه سلم تعریف کرد بعد از مباحثه زخمی که حاشکریم از راه زنه خورده بود سر باز کرد و اون بیحال شد امران و احمد دنبال راه چارهی بودن تا حاشکریم رو به طبیبی برسونن که داروهایی لازم رو برای مداوای اون داشته باشه احمد و امران کنار رودخونه سرگرم صحبت بودند که صدای فریاد همراه با ناله ی هاج کریم از چادر بلند شد و حالا ادامه ی روایت کتاب اقیانوس مشرق در قسمت بیستونه هم شب بود و ستاره ها توی آسمون سوسو می زدن امران و احمد کنار رود نشسته و سرگرم صحبت بیدن که صدای فریاد حاج کریم از داخل چادر بلند شد امران و احمد وحشت زده رو برگردوندن و به چادر خیره شدن حاج کریم پیندوز توی بستر نشسته بود و با بغض فریاد می زد نخورید دستویه دارید امران به سمت چادر دوید حاج کریم با چشمایی که باز بود و معلوم نبود به کجا نگاه می کنه توی بستر نشسته بود از زخم شونش خون بیرون زده و دور دهنش کف بسته بود احمد سره پیندوز رو به سینش چسبوند امران وحشت زده به حاج کریم نگاه کرد و گفت دهانش غذایی را که خورده پست دادست امران با عجله اچادور بیرون دوید و فریاد زد دو مرد در دل تاریکی و با عجله به سمت امران دویدن و یکی از اونا پرسید یکی از اون دو مرد سری رفت و برای امران عصبی بیاره راهله دختر حاشکریم وحشت زده به سمت اچادوری رفت که پدرش در اون خابیده بود از صدای ناله پدرش بغز کرده بود امران رو به اون کرد و گفت آرام باش راهله من به سراغ طبیب می رفم و او را به بالین پدرت می آورم مردی که دنبال عصب رفته بود برگشت امران سبار عصب شد و با صدای بلند و طوری که راهله بشنه و گفت باشه تا ابخود را به طبیب بیرسانم نگران نباش راهله زود باز می گردم امران سوار برعصب دی سحراب میتاخد لباسش توی بات کن میخورد خوشید آروم آروم از پشت کوه سرک میکشید و در حال طولو بود امران همینطور که سوار برعصب پیش میرفت کمر صاف کرد و به نقطه دور خیره شد و دقامت مردی از دور پیدا بود امران به سمت اون تاخد با شنیدن صدای پای عصب مرد روبه سواری که پیش میومد ایستاد امران با اجله از راه رسید و نفذ زنان پرسید آیا در این حوالی طبیبی میشی نسی؟ عصب مقابل مرد ناشناس بیقراری میکرد انگار تحمل موندن نداشت مرد ناشناس پرسید طبیب؟ آره این که تبابت بدند و بتواند جراحتی را مداوا کند مرد ناشناس سر تکون داد و با دست به سمتی اشاره کرد و گفت از اون طرف برو امران به راهی که مرد اشاره کرده بود نگاه کرد مرد ناشناس گفت به نیشابور برو و اونجا خانه کمالدین طبیب را پیدا کنه کمالدین طبیب؟ آری او و خباس گیهان мужاست و این علم را از علی ابن مسر رزا مخته گفتی علی ابن مسر رزا؟ آری این طبیب که گفتی کمالدین علی ابن مسر رزا را کجا دیده است؟ آن سال که علی ابن مسر رزا از مرد به خراسان میرفت از این مسیر گذر از این مسیر؟ آری حتی زیر این درخت هم نشست و با کسانی که اینجا بودند سخنگ گفت. امران از عصب پیاده شد. هنوز افزار عصب پی دستش بود. اون کنار درخت استاد و پرسید. این درخت؟ آری همین درخت. امران دست دراز کرد و به تنه این درخت دست کشید. همین که دستش به درخت رسید صدایی توی ذهنش تنین انداخت. گفت بگویم نشان با نشان که فریادی از تهدل کشیدی و بغزت چکست و خاک براهوت را بر تاغ آسمان تاشیدی و صاحب زمین و زمان را صدا زدی صدا انقدر واضح بود که امران بحشت زده و اقعی بلگشت و دنبال صاحب صدا گشت و با خودش گفت همون صداییست که وقتی در براهوت گم شده بودم شنیدم صدای کسی که خود را فرستاده ی علی ابن موسر رزا معرفی کرد مرد ناشناس با تحچب امران خیره شده بود امران به اون نگاه کرد و با اشاره به درخت پرسید تو با چشمان خودت دیدی که علی ابن موسرزا به این درخت تکیه داد؟ آره حتی با من سخن گفت با تو؟ آره به ایشان عرض کردم بیچار فرزندان ما که در آینده متولد خواهند شد و از برکت وجود شما محروم خواهند بود خب ایشان چه فرمودند؟ ایشان لبخندی زدند و فرمودند آیا نشنیده ای که رسول خدا فرمودند پاره ای از تن من در زمین خراسان دفت قاعد شد پس هر مؤمنی که او را زیارت کند خداوند از دو جل بهش را برو واجب گرداند و آتش را بر بدنش حرام قاعد کرد نه پرسیدی منظورشان چه کسیست؟ پرسیدم علی ابن مسرزا مرا به نام صدا زدند و فرمودند منظور رسول خدا من هستم دیگر چه فرمودند؟ با شنیدن سخن امام عشق در چشمانم حلقه زد و پرسیدم آیا درباره مزار و مغبره خودتان سخن میگویین و آی بر ما که زنده باشیم و شما در خاک مدفون باشین حضرت فرمودن خاکی که مزار من درام قرار خواهد گرفت باقیست از باقهای بهشت و محل رفته آمد فرشتگان هست و هم بار گروهی از آسمان نازر میشوند و گروهی بالا میروند تا روز قیامت اشک دیگه امران به تخت پیش می رفت اون با عجله از کنار تپهی رد شد و به سمت نیشابور تخت مدام چهره هاشکریم پیندوز و دخترش راهله توی ذهنش مجسم و صدایی توی ذهنش تکرار می شد امران همینطور که روی عصب نشسته بود چشماشو بست و خودشو به تنین صدا سپرد من از طرف علی ابن موسر رزا آمدم من پیگ علی ابن موسر رزا هستم صدا تو گوش امران تنین انداخته بود امران از بین چند درخت رد شد صدای شمع عصب بین درخت ها پیچید و پرندگانی که روی درخت ها توی لونه هاشون و روی شاخه ها نشسته بودن از ترس به آسمون پریدن امران سر بلند کرد و پرنده ها رو دید دوباره صدا تو بوشش تنین انداخت او همانیست که زمین و زمان را به اوست پردند هفت دریا هفت آسمان و هفت خاک هفت دریا هفت آسمان هفت خاک امران از کنار مزرعی رد شد چند کشاورز براش دسته بندادن امران بی توجه به اونا تاخت و پیش رفت کمی که گذشت زیر سایه ی درختی استاد تا نفسی تازه کنه دستی به گردن عصبش کشید بعد مشکو برداشت و چند جرعه خورد و به سر و صورتش ریخ بعد هم مشکو بالای سر عصب نگه داشت و آب روی سر اون خالی کرد دوباره صدا تو گوشش تنین انداخت چهل قدم که از این سو برداری به روستای می رسید آنجا سراغ خانه پین دوز را بگیر او راه چشمه آب حیات را نشاند می دهد صدای فرستاده امام رزا همون که در براهود به امران مشکی پر از آب داده و اونو به خونه حاج کریم پین دوز راه نمایی کرده بود مدام تو زهن امران تنین انداز می شود موسیقی دوستان عزیز تا فردا و آخرین بخش از روایت کتاب اوگیانوس مشرق خدا نگهدار