عرضش یه وقتایی جامعه ندازن. نظامیگری خودش یه عرضشه. اصلا تمدنهای بزرگ و با شکوه تاریخ یه بودشون هم یکی از علامشون نظامیگریه. مطال نظامیگری که در خدمت عدالت و انسانیت باشه داریم. نظامیگری هم که در خدمت قارت و چپاول و اشقال باشه و جنایت باشه داریم. ولی به لحاظ اقتدار نظامیگری یکی از شاخصهای تمدنهای با شکوه در دنیا هست. همیشه. حالا من روایتی هم آوردن خدمت نخونم ببینیم که تو منطقه اسلامی هم این مسئله چقدر بهش تقرد شده حضر میکنم نظامیگری یه بعد شجاعت و جنگندگی و یه بعد شبهانگو انضباط تشکیلاتیه که حالا مثلا ما که تو دوران جنگ بسیجی بودیم این بعدشون رو نداشتیم تو نیروی مردمی بود با آموزش کم میامدیم منطقه اصلا بعضی از سلاها رو توی خود عملیات میفهمیدیم این چیه اسمش چیه چاره هم نبود تو دوران همین نیروهای مردمی اگر نبودن نیروی ارتش به تنهایی نمیتونست کار بکنه همه باید با هم ببودن ولی این روح تشکیلاتی و انضباطی خب تو ارتش هست و جای دیگه نیست واقعا توی بسیج و اینا نبود حالا بسیج هم اگر کاری کرد بیشتر موصله فداکاری و خلوس و خلاقیت که از هیچی همیتور چیزی یاد بگیرن این یه نکته که به نظرم روی این قضیه باید خیلی دقیق کرد که عرضش کار عقیقت سیاسی رو معلوم میکنه دوستان دیدن چند جا در نحج البلاقه از جمله در فرمان مالکشتر حضرت تعبیر به جنود میکنن و به انوان یکی از اقشار اصلی و ارکان جامعه یعنی مثلا نهاد تجارت رو اسمی برن تجارت نهاد اقتصادی مالی و مالیات رو اسمی برن نهاد چی رو اسمی برن یکیشن می فرمان نهاد نظامی و نظامیگری نهاد ارتش به اسطلاح به تعبیر امروز در کنار نهاد قضاوت، نهاد تجارت، نهاد مالی مالیاتی نهاد دیوانسالاران و کارگزاران حاکمیت و ملت از جمعه به نظامیان و نظامیگری که می فرمان اینا همه روی همدیگه یک شبکه واحد اجتماعی هست و اونجا حضرت می فرمان که تعریف نظامی و نظامیگری البته در فرهنگ اسلامی با نظامهای مادی قدرت مهور متفاوته تعریف ارتش اسلامی رو تو نهجول بلاغه به نظر من کامل میشه استخراج کرد شاخصهای ارتش اسلامی و مردمی و انقلابی که اولاً یک ارتش هدفیست ارتش هدفی ارتش ایدئولوزیکه ماشینکوکی نیستش آدم آهنی نیست نظامیان مسلمان گلادیاتور نیستن گلادیاتور قدرت ها که برای شهوت اونها با هم و با دیگران به جنگن المعمور و معذور هم نیستن باید بفهمند اصلا حضرت تعبیر می فرماند فرمانده شونی مفرستن یه جایی مالک حتی فرمانده های نظر می فرستن به نیروهاشون میگن از اون اطاعت بکنید مادام که در مسیر حق است اصلا این تعبیرشونی که الان من روایت می خونم و بر اساس اعتقادات مبارزه میکنم بر خلاف ارتش های استعماری و استبدادی که جاندارم استعمار در منطقه بود ارتش شاه و ارتش سرکوبگر ملت ارتش انقلاب و ارتش رهای بخش زده اشقالگر زده استعماری اسلامگرا و مردمی یه ارتش آزادی بخش هست و باید باشه یک ارتش وزیفگرا که جنگها رو به آدلانه و غیر آدلانه تقسیم میکنه تو جنگ آدلانه با تمام وجود باید شرکت میکنه جنگهای به استکباری و زده استکباری تقسیم میکنه براش مسئله مشروعیت مهمه این وظیفه این کار مشروعه یا نه حقوق جنگی براش مهمه اخلاق جنگی اخلاق نبرد براش مهمه حقوق اصرا براش مهمه انگیزه نبرد براش مهمه برای اردش مسلمان نه یه موقع دیگه اردش اردش جنگ جنگی دیگه اسیر اسیره نه اینا با هم واقعا فرق اردش مسلمان دقدقه اصول و حقوق داره ما یه نظریه پردازی اسلامی راجع به نظامیگری باید تو دانشگاه همون تو ارتش و این ورن ورن داشته باشیم که معلوم بشه برچه پایه هایی تعریف میکنیم مثلا معلوم بشه نگاه ما نگاه توکایلی نیست که میگفت ارتش ها ارتش های راحت طلبن که متلاشی میشن و الا ارتش قوی ارتش جنگ طلب و قدرت طلبه تعبیرشون اینه که جنگ طلبن چون در زمان سلح رشد حرفی ندارن زمان جنگ پیشتر درجه و ترفیه و کسب افتخار میشه ولی ازا همیشه وسوسه جنگ و جنگ تلبی با اونها هست این تحلیل برای ارتش هایی که تربیت دنیا گرا و سکولار دارن تعریف درستی اما ارتش اسلامی نه یه ارتش اخلاقی وزیف گرا مقتدر در اینها سلطلبه متاس سلط به شرط عدالت چون اگه سلط بدون عدالت بشه اون زلطه اون شکسته اون سلط نیست یا نگاه ارتش مسلمان به مبارزه نگاه داروینی نیست که تکامل اجتماعی رو بر اساس قدرت محض تصویر میکنن که حق با قویست قوی حق موندن داره زعیفا زعفا از بین میرن و باید برن نگاه اسپنسری نیست که جامعه رو تقسیم میکرد بر اساس تعبیری تعبیری که از پیچیدگی داره به جامعه جنگجو و جامعه سناتی و فکر می گردن تو جامعه سنتی دیگه جنگی نخواهد بود که دقیقا نقضشو تو همین ست سال اخیر که جهان سنتی تر شده در این وحشیانه ترین جنگای تاریخ تو همین دوران سنتی جدن اتفاق افتاد و اما روایات ببینید تو خود فرمان مالک اشتر که حضرت تعبیرشون اینه که الجنود به ازن الله حسون و رئیه ارتش رو می فرمان حضرت که شماها اولا تبیر ازنالله میارن که یه ارتش مسلمان به ازنالله عمل میکنه مثلا موجودیتش موجودیت الهیه چنانکه تو همون جا تبیر به جنودالله میکنن ارتش رو میگن جندالله حتی نمیگن جند علی نمیگن جند کسی جند حیط حاکمی فرمان که حقیقت نظامیگری تو ارتش اسلامی جنداللهیه این از جنود چیزهایی که تو آموزش حقیقت سیاسی از فرمانده و افسر تا سرباز تا دجبان همه باید این رو بدونن ارتش خداوند هستید شما ارتش خداوندید مزدور کسی نیستید ارتش خدایی یعنی پاسدار حقیقت الهی و فرمان خداوندید و بعد حسون و رعیه رعیت یعنی ملت رعیت این کلمه معنای فارسی رعیت مدن نظر نیست ها تو فارسی وقتی میگن فلانی رعیته در برابر عرباب میگن میگن عرباب و رعیت رعیت در برابر عرباب نیست حتی به معنی کارگر و کارفرمان نیست رعیت یعنی ریشه رعایته کلمه رعایت رعیت یعنی ملت چرا میگه رعیت؟ چون حقوقشون باید رعایت بشه لذا رعیت یه تعبیر خیلی مصبتیه توی روایات ما حضرت می فرمان ارتش نیوهای نظامی حصول و رعیه یعنی دج ملت هم این تعبیر که وزیفه شناسی برای ارتش آمودش وزیفه کناسی شما حسن خلق و دج تو ده ها و حافظ ملت حافظ مردمین این خصوصیتی که حضرت تو فرمان مالک اشتر میشمونن خصوصیت دیگه زین الولاد زین زینت یعنی ارتش در شکوه و اقتدار و انضباط اینا باید مظهر باشه که منور شکوه یک تمدن و اقتدار یه حاکمیت ملیست ارتش قوی منسجم با شکوه که دشمنان ملت رو بترسنه نه ملت رو دشمنان ملت بترسنه ازش که ما نمیتونیم این کشور رو تجزیه کنیم نمیتونیم به این کشور رو اشخال کنیم نمیتونیم این ملت حمله کنیم زین الولاد یعنی حاکمیت نماد اقتدار حاکمیت ملی اینا تعاویل حضرت توی نهج البلاق است هدف ارتش اسلامی امنیت ملت زینت و جمال کشور در برابر بیگانگان و محاجمان و سه هم از و دین ازت دین خدا یعنی ارتش در خدمت ازت حقیقته دین چیه؟ دین قانون زندگی صحیحه قانون رشد بشره این ارتش در خدمت این قانونه این شریعت این عرضش های اسلامی و انسانیست می فرمان وعلم بدان که به مالک می گن مالک اشتار و فرستادن داره حکومت اسلامی در شمال آفریقا مصر که بین راه شنیدید مسموم شد و شهید شد اونجا توی فرمان به مالک که فعلا بدان که مردم اصناف و اخشاری دارن این تعبیر رو خواستم بگم که لا یسله و بعضها الا به بعض این اخشار و نهادهای اجتماعی همه و هم مرتبط و همه مدافع همه ارتش میشه یک غشر اصاسی یک رکن جامعه یک ارتشت خصوصی همیشه دائم آماده و جز اخشار ملته می فرمان که ار رئیه طبقات یک طبقه مهم رکمی از ملت ارتشه بعد می فرمان ارتشه پس این یعنی تحریف ارتش ملی این هم یعنی ارتش ملی ارتشه که یکی از طبقات ملته ارتش ملی و مردمی خواستگاهش همین ملت و جامعه است لا يسله بعضها الا به بعض افشار مختلف سلاح و رشدشون به هم وابسته است یک شبکه متقابلن کار هیچ کدوم بدون دیگری درست پیش نمیره می فرمان نهاد تجارت، نهاد نظامیگری، نهاد قضاوت، نهاد دیوانسالاری، نهاد امنیت، نهاد چی همه این نهادها باید با هم مرتبط و در خدمت هم باشن اگر ارتش نباشه، امنیت نیست، وقتی امنیت نیست، نه قضاوت، نه تجارت، نه هیچی درست انجام نمیشه از اون طرف اگر تجارت و قدرت اقتصادی قوی تو جامعه نباشه ارتش درست تقضیه نمیشه ارتش گرست نمیمونه تجهیزات نداره درست آموزش نمیتونه بده اینم که این شبکه های اجتماعی در بلا برا هم مسئولن و هم مرتبطن و هم باید کمک کنن اینم حضرت تعبیر دارن که تجارت و بازار بدون ارتش یعنی امنیت و نظم متلاشی بشه امنیت اقتصادی هم نیست بازار هم نخواهد بود از اون طرف ارتش بدون اقتصاد نظامی پایدار نیست لا قنا به بعضها انبعض هیچ کدوم از اون دیگری بی نیاز نیستن همه به هم نیازمنده همه باید در خدمت هم باشن نهادهای اجتماعی فمنها جنود الله یک غشت جند الله هم ارتشه منها کتاب منها قضات العدل منها امال الانصاف و رفق دسته بندی های اجتماعی نیاز جامعه به ارتش، نیاز ارتش به جامعه، پایگاه مردمی ارتش، پایگاه اقتصادی ارتش، پایگاه عقیدتی ارتش که این حالت جندولایی برای شاکر میده اخلاق اسلامی، حقوق اسلامی که همین کار عقیدتی سیاسی هست فرمودن این نهاد نظامی ارتش برای چی؟ ازد دین، ازد دین، یعنی دین نباید زلیل باشه دین نباید سرکوب بشه، پامال بشه این قدرت باید در خدمت دین یعنی در خدمت حق، عدالت، اخلاق، برادری رشد معنوی و الهی باشه نه در خدمت استبداد، استعمار، سرکوب ملت ها عقب موندگی و ظلم به بشر دیگه سبل الامن کارکر به فلسفه دیگه ارتش سبل الامن امنیت راه های امنیت کشور ایجاد امنیت برای مردم بعد فرمودن لیست هقوم الرئیه الا به هم یعنی جامعه بدون یک ارتش قبیل و منسجم اصلا سرپا نمیمونه این هم تعبیر دیگر حضرت و یعتمدون علیه فی ما یسله هم و یکون منورا حاجته هم بتونن اعتماد بکنن بتون یک یعنی تزمین دست باشه بنابراین بل آقا ارتش مؤمن دیگه اتیاج به لوجستیک نداره چرا؟ اون داره منطقه فرق ارتش مؤمن و غیر مؤمن داریم نیست که هر دو لوجستیک و حمایت اقتصادی مخوان فرقشون در اینه که اگر یه وقتی حمایت لوجستی که ما دین نرسید باز ارتش مومن از پا در نمیاد ولی ارتشی نیست از پا در میاد دیدیم ما دیگه زمان جنگ واقعا مقایسه اینور با ارتش بعثی دیدیم دیگه چی پتوس شد یکی دیگه باز در روایت اشاره میکنه به نظم و انضباط در ارتش یکی از روایت حضرت من میخونم فرمودن توی نبرد سفین حضرت آمدن سان می دیدن از نیروهاشون فرمودن سفه و صفوف کن می دیدن بعضی ها همطوری بایست دادن یکی اغب یکی جلوت و یکی از صفا حضرت آمد جلوت فرمودن که سفه و صفوف کن درست صفیه این چه صفیه مسابید تنظیم درست منظم که از دور که نگاه می کنیم باید همه صاف منظم باشی انضباط تشکیلتی فرمودن صفوفتون رو تصفیه و صاف منظم کنید که البنیان المرسوس به ستون محکم به دجه محکم باید از دور که نگاهتون میکنن از نظم شما حساب ببرن این تعبیر از تعمیره به نیوهاشون در نبرد صفی البته خشونت و بیعدبی و احانت هرگز تو منطقه امیر المومنین نیست عدب و احترام باید کار کنید سرباز پایین آدیترین سرباز فرمانده شو هم دوست کشته باشه هم ازش حساب ببره این دوتا حضرت عمیر میگن هر دوتاش کشه و السلام علیکم و رحمت الله اللهم صلی علی محمد و آل محمد اللهم صلی علی محمد و آل محمد موسیقی اینجا سرزمین زیتون و سفر هست سودکی خواب ناری می بیند در آغوش مادری که لالایی هایش پامون شدند و لبخند نورسیدهی پشت مرزهایی که گردها ساختند پیر می شود برای زنده نگه داشتن دین و انسانیت همه ما ایرانیان همدلانه همراه مردم مظلوم غزه هستیم اون یش ایران همدل ادامه دارد و شما عزیزان از این دو طریق می توانید به مردم مظلوم قضه کمک کنید از طریق شماره کارت 6037-99-822-707 و یا کود دستوری ستاره 14 مربع این جهان امروز دابلاه بزرگ بجدان است با سلام به سیستم پاسخگویی ارتباطات مردمی روابط امومی صدا و سیما خوش آمدید شانبندگان عزیز راژیو معارف می توانند نظر، پیشنهاد، انتقاد یا هر گونه اختلال در دریافت برنامه های این رسانه دینی را با شماره 162 بدون پیش شماره درمیان بگذارند زمین تشکر از تموز شما با شماره 162 واحد ارتباط با مخاطبان روابط عمومی سازمان صدا و سیما مکالمات شما زبر و در پایان از شما نظر خواهی خواهد شده پاسخگوی ارتباطات مردمی روابط عمومی صدا و سیما صد و شست و دو روایت کتاب بر اساس کتاب اوغیانوس مشرق نوشته مجید پورولی کلشتری موسیقی مجید آینه از جنوب به شمال می رفت که در کبیر گم شد. اون خسته و تشنه روی خاک تفدیده ی کبیر پیش می رفت که مردی به اون رسید و خودشو فرستاده ی ممرزا معرفی کرد و مشک آبی به اون داد. بعد مسیری رو به امران نشون داد و گفت اگه به دنبال آب حیاته باید چهل قدم پیش بره تا به خونه ی پیندوزی روشنزمیر برسه و از اون نشونی چشمه ی آب حیات رو بگیره. امران خسته به خونه هاج کریم پین دوز رسید و از اون نشونی آب حیات رو خواست. هاج کریم به اون گفت که چشمه آب حیات حقیقی در خوراسان و خونه امام رزا می جوشه. اما امران اصرار داشت به دنبال چشمه آب حیات خیالی بره. اون با کاربانی به سمت دریای شمال رفت. هاج کریم و دخترش راهله همراهی خوراسان شدن. اونا در مسیر خراسان بودند که امران سوار بر اسب برگشت و با حاج کریم و دخترش راهله هم سفر شد. حاج کریم و دخترش راهله و امران در مسیر خراسان به رودخانهی رسیدند. کمی که گذشت مردی از دور بهشون نزدیک شد و براشون نون و اصل برد. مرد خودشو احمد و شیعه معرفی کرد. اون که از امران شنیده بود، حاج کریم مرد فازلیه با دست به چادر اشاره کرد و از حاج کریم پیندوز خواست که به اون چادر بره و با صاحب چادر که مردی از اهل سنت بود صحبت کنه. حاج کریم به چادر عبد الرحمن رفت و با اون مباحثه کرد و از فضیلت اهل وید علیه مسلم گفت. با شنیدن حرفای حاج کریم سعد برادر عبدالرحمن در تعیید حرفای حاج کریم پیندوز حکایتی از کرامت امام رزا علیه سلام تعریف کرد. بعد از مباحثه زخمی که حاج کریم از راه زنه خورده بود سر باز کرد و اون بی حال شد. امران و احمد دنبال راه چارهی بودن که حاج کریم رو به طبیبی برسونن که داروهای لازم رو برای مداواد داشته باشه. اونا کنار رودخونه سرگرم صحبت بودن که صدای فریاد همراه با ناله ی حاج کریم از چادر بلند شد دهن حاج کریم کف بسته و از زخم شونش خون جاری بود امران با اجله سوار عصب شد و به تاخت رفت و هرچه زودتر طبیبی رو به بالین حاج کریم پین دوز بیاره اون همینطور که پیش میرفت در بیابان به مردی رسید و سراغ طبیب رو گرفت مرد نشونی خونه کمالدین طبیب در نیشابور رو به امران داد امران به سمت نیشابور تاخت دو راه مدام صدایی توی ذهنش تنیم می انداخت صدای فرستادی امام رزا علیه السلام که در براهوت مشک آبی به اون داده و از مرگ نجاتش داده بود و حالا ادامه روایت کتاب اقیانوس مشرق در قسمت پایانی امران سبار برعص به سمت نیشابور میتاخد دوباره صدای فرستاده امام همون که توی براهود نجاتش داده بود تو زهنش تنی نداخت آن چشمه آب حیاتی که تو در پی آنی در اون غلعه اوستوار میجوشد امران خسته و بیرمق به نیشابور رسید و مقابل خونه افصا رسبشو کشید مرد میان سالی از کنارش رد شد و کنشکاف به اون نگاه کرد امران با دست به مرد اشاره کرد که بیسته مرد ایستاد امران پرسید به من بگو کمالدین طبیب را کجا میتوانم پیدا کنم مرد با دست به راهی اشاره کرد و گفت از هفت درخت که بگذری دری چوبی مقابلت میبینی آنجا خانه کمالدین طبیب هست سپاس گذارم امران لگدی به سینه اصب ریستد و گفت برو هیوان هی اصب راه افتاد مرد به امران و اصبش که دور می شد خیره شده بود امران به کوچه باری کی رزید چند پسر بچه مشغول بازی و جست و خیز بودن بچه ها با دیدن اصب از ترس پای دیوار کاهکلی استادن و خودشونو به دیوار چسبندن امران سوار بر اسب با عجله از بین اونا رد شد دوباره صدای فرستاده امام تو زهنش تنین انداخت اگر به درون غل ادرایی آب حیات از آن تو خواهد بود امران از درخت اول رد شد تا درخت دوباره راه زیادی مونده بود دوباره لگدی به سینه اصب زد و پیش رفت این بار حرف های راهله دختر حاش کریم پین دوست توی زهنش تنین انداخت صاحب عالم تو را به خانش می کشد و تو در خیال دریای شمالی با اینکه جوان مردی و خسرت مهربانی را در تو دیدم بگذار خوهرانه بگویم که مسل تو مثل آن سی مرغ بلند پروازیست که در آزمان ها جولان می دهد اما دلتنگ پرواز گنجشکاست اینجا دشتی ساده و معمولی میان رای خراسان نیست اینجا برگی از تاریخ زندگانی توست و فردایان از تو خواهند پرسید که چگونه امامی تو رو از مرگ نجات داد و تو حتی نخواستی صورتش رو ببینی امران از درخت دوم و ثوم رد شد از مقابل چند حجره که درهای اونا بسته بود و پرچمهای سیاه بر سر درهاوشون آویزون بود گذشت از همه جا قم می بارید هدهی به سر صورتشون می زدن و از دور صدای شیبن زنها بلند بود امران با تحجب به مردان سیاه پوش نگاه می کرد پیزنی پنجره خونشو بست حجرداری درهای بزرگ و چوبی حجرشو غفل زد امران به تاخت دور شد دوباره صدایی راهله توی ذهنش تنین انداخت تو که جوان مردی چگونه رسم جوان مردان را از یاد برده ای؟ از رسم جوان مردان یکی آن هست که چون کسی در حق تو لطفی کند تا قیامت در خاطرت بسپاری و همباره از آن یاد کنی و در پیه جبرانش باشی آیا علی ابن موسر رزاک حجت خداست در زمین دران براهوت مرگ بار سیرابت نگرد و از مرگ نجاتت نداد؟ چند زن دنبال بچه هاشون دویدن و اونا رو به خونه بردن مردی با صدای بلند گریه میکرد ادهی دورش جمع شدن فشار جمعیت راه امران رو بزد اون فریاد زد کنار بروید کنار بروید کجا میروید که انقدر شده با می به خانه کمالدین طبیب با شنیدن این حرف همه ساکرد شدن و به امران نگاه کردن مرد با بغز گفت آیا از علی ابن موسر رزا خبری آورده ای؟ امران با تحجب به مرد نگاه کرد و گفت علی ابن موسر رزا؟ نه نه نه من در پیه کمالدین طبیبم آمدم تا او را برای مداوای کسی با خودم ببرم دیر آمدی جوان دیر آمدم؟ چند نفر روی بام خونه ها پرچم مشکی علم می کردن مرد به امران نگاه کرد و پرسید مگر خبر نداری؟ امران با بغت به دور و برش نگاه کرد و پرسید آیا از دنیا رفته هست؟ منظورت کیست؟ کمال الدین طبیعی مرد افساره است به امران را گرفت و با بغت گفت ما از علی ابن موسر رزا سخن میگویم جوان او را کشتم با شنیدن این حرف امران با صدایی که میلرزید پرسید علی ابن موسر رزا؟ مرد به گریه افتاد و نتونست جواب بده. پیرمردی از بین جمعیت رو به امران کرد و گفت ادیه امره موسن رزهارها در خراسان با زهری محلک مسموم کردن. کمال دین طبیعی به خراسان رفت تا شاید خودش را به مولای من برساند. پیغام رسیده از که دیگر نیازی به طبیعی نیست. پیرمرد اینو گفت. بعد رو به جمعیت کرد و با صدای بلند ادامه داد. آیا به خاطر دارید که فرمود هر که بر روی زمین است فانیست و فقط بچه پروردگار باقیست؟ آیا اهلی ابن محسر رزا بچه الله نبوده و نیست؟ مشک از دست امران روی زمین افتاد و آب جرعه جرعه روی خاک ریخت پاهاش سست شده بود میخواست از از پیاده بشه که پاش توی رکاب گیر کرد و روی زمین افتاد از دور صدای ناله و شیون زنها بلند بود امران عشق در چشم به سمت صدا چرخید زبونش توی دهنش نمیچرخید علی ابن موسر رزا علی ابن موسر رزا کشته شد پیرمرد روی بلندی سکویی ایستاده با صدای بلند گفت هی مردم به آدابرید کلام علی ابن موسی رزا را وقتی خواست از نشابور خارج شد با شنیدن صدای پیرمرد مرد دیگه ای با صدای بلند گفت به خدا سوگند که در یادم مانده است پیرمرد ادامه داد آن روز دیگه بر گرد علی ابن موسی رزا جمع شدند و ارز کردند ای پسر رسول خدا برای ما حدیثی بگو که راه راه از چاه باز شناسیم امران سر بلند کرد و خودشو به سمت جمعیت کشوند و با صدای لرزان گفت آیا علی ابن موسر رزا سخنی گفت؟ امران اینو گفت و به مشکی که از آب خالی شده بود نگاه کرد پیر مردی که بالای سکو استاده بود گفت آره علی ابن موسر رزا همونطور که در کجاب نشسته بودن سر مبارکشان را بیرون آوردند و با مردم سخن گفتند چند نفر سخنان ایشان را نوشتند تا کلام امام کتاب به کتاب و نسل به نسل برای آیندگان بماند امران با بغزی که راه گلوش بسته بود پرسید علی ابن موسر رزا چه فرمودند؟ جوانی بالای سر امران نشست و سر اون رو روی زانوش گذاشت و گفت امام فرمودند پدرم از پدرش تا امیر المؤمنین علی و او از پیانبر و پیانبر از زبراییل نقل کرد که خداوند می فرماید کلمه لا اله الا لا قلعه من است. هر کس وارد این قلعه شود از عذابم در امان است. امام کمی تعمل کردند و فرمودند اما این شرطهایی دارد و من از شرطهای آن هستم با شنیدن این حرف امران توی فکر رفت و با خودش گفت این همان قلعه است که علی ابن موسر رزا از طریق فرستادش مرا با آن هدایت کرد آری قلعه نجات و رسیدن به آب حیات واقعی پذیرفتن ولایت علی ابن بوسرزاست دیر آمدم آقا آیا مرا در قلعه تان جایی هست؟ امران از پشت پرده اشک به پرشمهای نگاه کرد که روی بام خونه ها در باد تکوم میخورد دوستان عزیز آخرین بخش از روایت کتاب اوگیانوس مشرق رو شنیدید امیدوارم از اون بهره ی کافی برده باشید اوگیانوس مشرق حسن ختم مجموعه روایت کتاب بود مجموعه که نزدیک پنج سال هر روز تقریم شما عزیزان شد از این که شنوانده این برنامه بودید و با نظرهای عرضشمندتون به ما کمک کردین سپاس گذاریم یا علی مدد خدا نگهدار موسیقی در موسیقی درسته بعضی روشه سرفجوی در مصرف آب به سادگی آب خوردنه خب مطمئنن نظافت