موجودی عظیم و بالا و برتر و صفات او هم به تناسب اصل، به تناسب معروض از صفات او توازو است از صفات او شجاعت است از عوارز او خضو است از عوارز او رحم است از صفات او جبن است از صفات او بخل است و عجب است و تکبر است صفات فازله بر اون روان آرز می شود صفات رزیله بر آن آرز می شود و این شمایی که اون صفات را بر او بارد می کنید و این لباسها را بر او به اختیار خودتون به حسن اختیار صفات حسنه بر او می پوشانید و به سو اختیار لباس رزیله بر او می پوشانید و این شمایید که او را می سازید اون هم صفاتی دارد منطقه برخی از صفات اونها چنونچه در صحبتهایی عرض شده است اون صفات تکبینن بر اون روح پوشیده شده لباسهای تکبینی اون موجود حال در این جسم است خیال نشود عقل یک موجود دیگری است که ما درست بونم می رسیم عقل هم همانند صفات دیگر آرز و روح است روح متصف به صفاتی ایست منحل عقل عقل عبارت از قوهی مدرکه که بر اون روح آرز می شد و به باسته اروز این صفت بر اون روح سبب جدائی روح انسانی از ارواح سائر جانوران و جنبندگان و حیوانها قرار می گیرد ما به الامتیاز اصیل این روان از روانهای دیگر روح الانسان از ارواح سائر حیوانات ما به الامتیاز عمد و اصیل همین صفت است و این صفت است که به نام عقل نامیده می شود و نیروی مدرکه نیروی درراکه است و این صفت است که سبب می شود به این که این موجود و این انسان زلعقل عقل مورد توجه عوامر الله قرار می گیرد و این صفت از که به سبب اون این موجود و این روح انسانی مورد خطاب نواهی خداوند قرار می گیرد و در روایت دارد که این صفت اوصافی دارد این نور الهی که به نام عقل نامیده می شود یعنی زنجیر عقل یعنی پابند یعنی زنجیر و این صفت از که زنجیر نفس است از حرکت به سوی هواها این صفت را به نام نهیه می نامند نهیه یعنی نهیه کننده از مفاسد این صفت را به نام لب می خانند یعنی مغز وجود انسانی گویا این صفت هست اولین روایت در جلد اول اصول کافی باب اول جلد اول باب اول روایت اول مربوط به این صفت هست اونجا که کلینی میگوید روا محمد ابن یعقوب الکلینی خودش را میگوید در کتاب خودش عادت مسنفین قدیم غالبا این بوده که در اول کتاب خودشون را می گفتن روایت کرده کلینی در کتابش می نویسد روا محمد امنوی عقوب الکلینی خودم دارم یعنی روایت می کنم این کتاب را خودم برای خودم افتدائن روایت می کنم که خودم عمل کنم و تلقینم شود تا دیگران هم متعلقه کنند و عمل کنند اونجا میگوید ربا محمد ابن یعقوب الکلینی چنونچه شیخ همگاهی در کتابش میگه ربا محمد ابن الحسن توسی و صدوق میگوید ربا محمد ابن علی ابن بابایه الغمی به این ترز بیان میکنند میگوید ان البابر علیه السلام این الله لما خلق العقل استنتقه وقتی خداوند این صفت را ایجاد فرمود یا مستقلن او را عرض را که انه از معروض جدا ساخت و تجسسم بش بخشید به قدرت خود یا معروضی را به نام آدم و دیره ایجاد کرد و محلی را که حال هم در او وجود داشته باشد اون وقتی که آفرید عقل را استمتقه گفت سخن بگو تو باید صحبت کنی تو باید سخن بگویی تو باید ناتق جامعه باشی تو باید از حق بیان کنی تو باید اسرار وجود را بفهمی تو باید اصرار وجود را ظاهر کنی تویی که باید خیر و شر را به دقت بنگری و در کنی تویی که تمام حسن و قبح را باید بنگری و در کنی تویی که متعلق اوامر من خواهی بود و تویی که متعلق نواهی من خواهی بود استنطقه او را به سخن در آورد که باید اقلاع قوم سخن بگوین اشاره بر این که باید صاحبان عقل و خرد و نهیه حرف بزنن نوبت به سخن جاهلان نرسد باید کسی که عقل داشته باشد در جامعه حاکم باشد و صحبت کند و پس از آنی که با او سخن گفت این جمله را بیان کرد روی برگردان و پشت کن و برو عقل پشت برگردون شنایه از این که این نیروی عقل است که خدا وقتی که میگوید توجه الى الواجبات الى التقوی آی انسان آقل برو به سوی باجباد فوراً حرکت می کند آی آقل برو به سوی جهاد حرکت می کند برو به سوی دانش حرکت می کند عقبل الالعلم حرکت می کند عقبل الالکمال حرکت می کند و قال ادبر فعدبر روی برگردان از زشتی ها از مفاسد اخلاق از قبایه اعمال رخبر گردان رخبر میتابد عقل از که متی است و آسی عقل از که در برابر پروردگار باید مورد عوامر و نواهی قرار بگیرد و اطاعت کند یا اسیان و سپس فرمود قسم به عزت و جلال خودم موجودی شریفتر و فازلتر از تو نیافریدم ولا اعطی که الا من احب به تو را ای نیروی عظیم و بزرگ تو را به جز کسانی که دوستش دارم نفهم داد کسانی که اونها را دوست دارم در او تو را کامل خواهم کرد و لا اکمنت که الا فی من احب من جز در دوستانم این صفت را کامل نقاهم کرد این صفت جز در دوستان الله کامل نمی شود قلیزار راوی می گوید پس آنان که در امروز دنیا بسیار باهوشند و مدیرند و سیاسند همانند معاویه اونهاچی اینجاست که نکته ایست باید به او توجه کرد و بسیار دقیق و باریک و متین و حساس و سر دراهی ها به درد بخور و اون نکته اینه که این نیروی عظیم الهی به وسیله او تمام سعادتها باید هیازت بشود و اقبل با او تحقق پیدا کند این نیرو باید هدایت بشود از سوی الله و این نیرو را باید در مسیر دین قرار داد و خود عقل اقال لازم دارد و خود عقل هدایت لازم دارد شریعت اقال اقل است شریعت حادی اقل است دین زنجیر اقل است اگر این صفت را به حال خودش واگذاری این صفت قدرت حرکت صحیح و سریح و مستقیم علد دوام را ندارد و حدی که عقل اسیر هوای نفذ شود اون گاه هست که انسان ها را منحرف می کند و نکته حساس اینجاز که عقل گاهی در طریق شرع و در زنجیر شریعت الهی و عدیان خدایی قرار میگیرد این عقل انسان را به اون مراحل عالی انسانیت که بکع و ثیب و بکع و آقب ایاکا و ثیب و ایاکا و آقب به اونجا میرسد که مورد التاف الهی قرار میگیرد وقتی که این صفت در اختیار دیر شرع قرار بگیرد و با زنجیر شرع کنترول نشود این صفت از که انسان را به انحراف های بسیار عظیمی که دنیا امروز گرفتار شدن میکشاند پس ام مطالب امروزم و اصل هدف امروزم در همینجا میخواهد خلاصه بشود و به دوستان عرض بدارم محیطی برای طالبان دانش لازم است که در اون محیط تشخیص بدهند که این نیروی عظیم الهی باید به کدوم راه برود و این مطور قوی که به هر جا بخواهد برود ممکن است سریع برود و ممکن است به این که راه طولانی تی کند و استعداد تی راه های بسیار مفصلی را دارد آیا این نیروی عظیم الهی را در چرا هی ما قرار بدهیم؟ اصل مطلب اینه و باید به این نکته توجه کرد چه کنیم که ما این نیرو را پس از مسرف کردن یک دفعه ماننده اون شیطنت و نکرا از آب در نی آید و این نیرو را در راهی مسرف کرده باشیم که ما اندلا تبگو اون چه که در دعا می خانیم اللهم اجعلی من اولیایک اللهم اجعلی من احبائیك اللهم ادغنی حلاوه محبتیک اللهم ادغنی حلاوه مناجاتیک اللهم ادخلی مدخل صدق و اخرجنی مخرج صدق و اجعلی من لدنک سلطان نصیره اللهم اینی اسالک انت ملع قلبی حبا لک خشیه تمنی چه بکنیم که ما این نیرو را در اون راهی قرار بدهیم که ما انسان کامل شویم هدف خلقت را دریابیم ما هم در این میدان براز و مبارزه که به سوی هدف رفتن از سابقین باشیم ما هم اندالله مقبول بشویم چه باید کرد که این نیرو را در یک مسیر صحیح قرار بدهیم اینجاست که بسیار حساس است و مورد خطر است حضرت عبدالعظیم حسنی وارد حضور امام حادی علیه السلام می شود زانو برزمن می زند و عرض می دارد یبن رسول الله من فکرها کردم و عقاعدی دارم می ترسم این نیروی عقلم را در اون راه مستقیمی که باید قرار بگیرد قرار نداده باشم میترسم در میان اقاعد من اقاعدی مخرب پیدا بشود میترسم اخلاق من اون طوری که خدا میخواهد من متخلق بشوم نباشد مگر نه این است که فرموده است تعدمو به آداب الله و تخلقو به اخلاق الله انسان اخلاق خدا پیدا کن انسان متخلق به اخلاق الله باش الله روزی رحمان است و رحیم و روزی تهار است و جبار است و محلق و منتقیم تو هم یک روزی باید مرحله رحمانیتت زهور پیدا کند رحیمیتت به عینیت برستد و یک روزی تهاریتتو معلوم بشود باید متصفه به اوصاف الله بشود یبن رسول الله چی کنم که این نیرو را هدر نداده باشم راه را مستقیم رفته باشم اجازه می دهید اون چه که من فکر کردم و اون چه که معتقدم به شما عرضه بدارم درست دقت کنید فرمود بگو عبدالعظیم عقایدش را معارفش را معتقداتش را عرضه می دارد امامی فرماید تا اینجا که گفتی درست است پس باید کوشید که مطمئن بشویم راه را درست می رویم اشتباهی در طریق ما نداریم بنابراین باید کوشید که این نیروی الهی در بهترین راهی مصرب بشود من دعا کنم شما آمین بگوید اللهم صل على حبیبک محمد و آل محمد اللهم عید حما تددین و انصر الاسلام و المسلمين و السلام علیکم و رحمت الله فراجم آین حکمت رو خواهید شنید درس فلسفه آیت الله مصباحی از دی و پس از اون آیاتی از کلام الله مجید رو در تنفس صبح با هم تلاوت میکنیم فرصت ازهار ارادت دیگه خدمت شما نداریم و بعد از حضورتون مرخص بشیم التماس دا و خدا نگهتار و من یکت الحکمت فقد اوتی خیران کثیر خداوند هر کس را بخواهد حکمت میگهد و آن کس که حکمت داده شود خیر فراوان به او داده شده است آین حکمت فساد از دل فروشوی قبار از جان برفشانی بسم الله الرحمن الرحیم مرحوم مولا صدراغ در مباحث عقلی در اون اسفاره می فرمد وجه سانی به هو و ایزن من ما یستفاد من الرجوع الاما سبق من التحقیق فی اختلاف نهوه الهمل مسئله اختلاف هم که ما اون چی را درک می کنیم به حمله اولی اون مفهوم برای صادق است نه به حمله شاید و اون چمنشه اثر و اتصاف هست حمله شاید وجه سانی به ها و ایزن من ما یستفاد من رجوع اعلاما سبق منت تحقیق فی اختلاف نه و یلهم به انمان مثال وقتی ما تصور کفر می کنیم این کافر نمی شه تصور کفر نیست به کفر کفر اون وقتی موجب کافریت می شه که به حمله شاید کفر باشه نه معنای کفر فعنم مفهوم الکفر رئیس کفرن بل حمل شاید گوین که به حمل اولی و علی هر چیزو خودش خودش است هر مفهومی همون مفهوم فلای اعظم من الاتصاف بهی اتصاف به معنای کفر لازمش نست که اتصاف به کفر لازم بیاد یعنی اتصاف به کفر موجود کفر متحقق کفر بل حمل شاید حتی یعظم انمن تصور الکفر کان کافرن کسی که تصور میکند کفرا واجد معنای کفر است نمواجد وجود کفر و کزل حکفی انهای هازل مثال سایر مثال هایی هم که زدید همینطوره هار رو بارد و مستقیم و معمد جای الاخر فلیحسن المسترشدو اعمال رویتی هیفی زالکت تحقیق کسی که در مقام درک حقیقت هست باید فکرشو درست به کار بگیری خوب اعمال رویه کند یعنی فکرش رو درست بهتار بگیر لین حل من هل ایراد به نظائر ها زین نقوض سایر نغز هایی هم که بهش وارد میشه بتونه جواب بیده الوجه سالس و من الجواب و همه المذکور و فلکتوب این دوتا جواب تا به حال در کتاب های دیگه بیان نشده بودید اون جوابی که در کتاب زیرک شده اینه به انم مبنی ایراد مبنی ایراد علا عدم تفریقت بین الوجود المتأسل و غیر متعسل جواب اینه که یه ماهیت ممکن است با یک وجود متعسل موجود شود به گاهی با وجود زلی منظور از وجود متعسل اونه که آثار خارجی برش مترتب میشه وجود زلی اونست که آثارش برش مترتب نمیشه و وجود ذهنی مساویز با وجود زلی بنابراین این که میگیم وقتی حرارت را تصور میکنه نفس هار نمیشه به خاطر این است که درسته این حرارت الان به یک معنی وجود دارد در محفظ ولی این وجود وجود زلیست منشه اثر نیست مثل اکس هست مثل سراب هست جواب اینجور دارد که مبنای ایراد اون که میگه این اشکال را میکنه علت منشه ایش اینه که فرق نگذاشته بین وجود متعسل که با اون وجود حوییت اینی حاصل میشه و وجود غیر متعسلی که صورت عقلیست تصور عقلی باشه حاصل میشه فن المتصفه بل حراره ما یقوم به حرارت اینیه لا صورتها زهنیه حرارت متصفه به حرارت یعنی حار حار اونست که حرارت اینی را داشته باشد نه حرارت زهنی را تضادش هم همینطوره تضاد بین حرارت اینی و برودت اینیست اما حرارت ذهنی و برودت ذهنی تزاد نداره فت تزاد انما هاوه بین حوییت الحراره و بروده حوییت اینجا منظور یعنی وجود اینی خارجش لا بین صورت هیل متزاددین دوتا صورت شما از متزاددین بگیرین این تزادی بینشون نیست و بالجمعه حاضه استفاد یعتبر فی حقائقها انها به حیث و اضا وجدت فی الموادل جسمانی تجالوها به حالت نکذا وقتی میگن مثلا هر حقیقت حرارت چیه معناش اینست که اگر حرارت در جسمی پدید بیاد موجب تفرقه میشه یا موجب مثلا زوب میشه یا آثار خاش بره مترتب میشه اما اگر حرارت همین معنی حرارت در یک ظرف عقلانی وجود داشته باشه دیگه اونجا در اون وعا این اثر برش مترتب نمیشه پس شما انتظار نداشته باشید که وقتی در ذهن که یک موجود مجردی هرارت تحقیق پیدا می کنه آثار هرارت جسمانی را داشته باشه این حریف هایی که برای هرارت سایه چیزها می شه یعنی تعریف به آثار اون آثار مال وجود جسمانی شونه در این حال اونجایی که در صورت خیالی در ماده مغزی می شه این وجود زلیشه تکیه روی زلی و اصیل هست مثلا الحرارتو تقت از تفریق مختلفات منان اجسام و جمع متشابهات منان حرارت در خورج آثار مختلفی داره گاهی موجبه این میشه که اشیای پراکنده بشه از هم گاهی موجبه این میشه که چیزهایی پراکنده هستن با هم اختلاف پیدا کنن امتزاج پیدا کنن وقتی زوب میشن اینا قدم ها اینجور گفتند که اون چیزهایی که ذاتا با هم اختلاف هست بینشون یعنی ناسازگار هستند در اصل حرارت پراکنده میشه اون اجزایی که سازگار هستند با هم دیگه وقتی حرارت بینند دیشتر با هم جهنم میشه پس حرارت اقتضا میکند تفریق مختلفات را ناسازگار ها را این حرارت پراکنده میکند و برعکس سازگار ها را با هم جهنم میکند و جمع المتشابهات منها اجزایی که با هم شبیه هستند و سازگارن نرو بنجن اما این برحال مال مختلفات و متشتتات جسمانیست یا استقامت حالتون قایمتون بالخط من مایگون اجزاؤو علا سنتن واحد پس باید یه چیزی باشه در یه جایی باشه که اجزایی براش تصور بشه و قصد علیه الانهنا و تشکلات که اینا همه مال آثار خارجی و جسمانیست فیضا اقلناها و وجدت فن نفس المجرده حال تنفیه لم یلزم الا اتصافون به ما من شعنیه ان یسیره به اجسام هار لطن در اینجا میگه متصف از ذنب به چیزی که شعنیت این دارد که جسم خارجی را جم کند یا قراکنده کند اون من یه مسئله شعنیت مطرح میشید نظیر حرفی که شیخ زده بود که جوهر چیزیست که من شعنیهی ازا وجده فل خارج وجود لافی موضوعی بله این حرارتی همیدر زین هست بله زین ما متصرف به چیزیست که اگر در خارج در عالم اجسام موجود بشه موجبه جمع متشابهات و تفریق مختلفات بشه لا انتصیر نفس موضوع اتن لحاظ المحمولات الانفعالیت المادیه موضوع نمیشه به طوری که اونا یک عرضی بشن و نفس بشه موضوع برای اونا خب در این جاوی یک جواب و یک اشکال و جواب دیگری را مطرح میکنه ولی حقیقتش اینه که این اشکال جاش اینجا نیست و بعضی حرفای خودیشون هم این اشکال بارد هست برحال اون اشکال اینه که این ها رو شما در جایی میتونید بگید که مثلا میگید حرارتونیست که وقتی در ماده خارجی تحقق فیدا میکنه چنین و چنان هست میال مثال هاییست که وجود خارجی داشته باشه اما بعضی از مفاهم اصلا سنم وجود خارجی نداره مفاهم عقلیست مثل علیت مقرات ثانیه عبوت نمیدونم و چیزای از این قبیل اینا رو چجور میگید وقتی در نفس به وجود میاد نمیتونید بگید عبوت چیزیست که در خارج وقتی در خارج ماده تحقیق پیدا کند چنین میشه باید نیست اشترا تحقیق پیدا نمیدونم ما به ازا نداره یا الیگت را بگید ما تصور میکنیم چیزیست که وقتی در ماده تحقق پیدا میکنند تحققی رو میگه آقاید ما به ازایی نداره این رو معانی انتظاییست معقولات ثانیه هست در باره این رو چه میگید؟ ممکنه کسی اینجور اشکال کنه جوابش هم میگن ما میتونیم این صورت بدیم که ما قبلا گفتیم هر چیزی هزی از وجود داره معانی انتظایی هزشون از وجود این است که موضوع منشه انتظایشون یکونو به حیث و ینتظه الاغمین این مفاهیم رو مفهوم علیت که میگیم در خارج وجود دارد یعنی اون چه منشه انتظای علیت هست اون ذات علر به حیثیست که اغمی مفهوم را ازش نتیجان کنید اگر اون حیثیت را دارد اون حیثیت تأثیر در شیعه دیگری را مفهوم علیت برای صادقه و علیت درش وجود دارد درسته علیت یه چیزی نیست که مابیزای اینی داشته باشه و جدای از ذات شیما بشه اشاره بکنیم بگیم اینش ذات هست اینم علیتش همون ذات هست که متصرف به علیت ولی اگر این ذات مؤثر هست این حیثیت تأثیر را دارد میتونیم بگیم که علیت دارد پس اینم منشه وجود خارجی به این معناد دارد یا مثلا متصرف به زوجیت میشه زوجیت درسته غیر از خود اون دوشه ای که در خارج هستن چیزی دیگری نیست ولی کون و شی به حیث و عقل انتظار کنند از این معنا را که منقسمه به متساویه این است یه وقت به این صورت هست یه وقت نیست این دوتا با هم فراده بنابراین این معنی انتظاری هم یه منشه انتظاری دارند اون منشه انتظاریشون که در خارج باشه یعنی موصوفشون به گونه ای باشد که عقل این معانی را ازش انتظامی کند وقت میتونیم بگیم این ها موجود خارجی دارد بله این اشکال در خود ایشون در مورد ادراکات عقلی بیشتر وارده شاید اشاره هم کرده باشیم که شما در اونجایی که میگید ادراک عقلی به مشاهده و عقول هست اون در جاییست که ماهیاتی باشد که فرد مجرد داشته باشد به استلاح شما اما چیزایی که ماهیت نیست چطور معانی انتظایی که فرد مجردی نداره همین معانی زوجیت نمیدونم عبووت بنووت نمیدونم ما یه چیزی یه عقلی نداریم به نام عقل عبووت یا عقل علیت رب نوع علیت و علیت از ذات واجب هم هست رب نوع اش نمیشه بگن یه عقل مجردیست یا چیزایی دیگری اصلا این این ای نیست که شما بگید که یک رب و نوعی داره و تدبیر این امور میکند و انایت به افراد ما دیشتر اصلا فردی نداره اینا رو چجور میگید درک اقل درک میکنه اگر درک اقلی یعنی مشاهده اقل اینایی که اقل ندارند اقل خارجی ندارند اینا درک