یه خداقوت گفتنه یه دمت گرم گفتنه و بعضی همون از همینم دریغ میکنیم نمیگیم انگار به زبونمون به دهنمون قفل زدن ولی خوشبال اونهایی که این قفل رو شکستن بازش کردن بلدن تشکر کنن بلدن قدردانی کنن هم از اطرافیانشون هم از خدای خودشون انشالله که همیشه سالم و قدردان باشید خب ساعت 21 نوه شب و برنامه بعدی پارسایان صحبت های اجتالسلام وحیدی هست درباره سیره و اخلاق علما علمایی که رفش حرف زدن با خدا و قدردانی از خداوند رو به ما یاد دادن سرگشتگان کویت پروای سر نداند آشفتگان موید از خود خبر ندارد آشفتگان موید از خود خبر ندارد پار سایان بر درگه تو محریست از آب چشم اوشا خلق جهان از آن رو در ره گذر ندارد حجت الاسلام وحیدی بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین و صلی اللہ علیه و محمد و آله تاهرین سلام علیکم و رحمت الله عزیزان همراه در برنامه پارسایان یکی از حقوقی که هزارات معصومین علیهم صلوات الله به ما یاد دادن اینه که احترام استادو داشته باشیم اگر از کسی چیزی یاد گرفتیم حواسمون باشه که او به گردن ما حق داره حق او رو نگه داریم مولا امام سجاد علیه السلام در باره حق معلم نکات دقیق و زیبایی رو می فرماید حضرت فرمودد حق آموزگار اینه که اون رو بزرگ بداری مجلس او رو محترم به شماری حرفهای معلمت رو خوب گوش کنی و وقتی که می خوای چیز رو یاد بگیری به سوی او بنشینی و با احترام از او یاد بگیری دلت رو پاکیزه کنی و چشمت رو با ترک شهوت جلاب بخشی تو بعد بتونی به فهمی چی میگه استادتو یعنی زمینه فهم رو فراهم بکنی آیه قرآن میفرماید اعوذ بالله من شیطان الرجیم لقد من الله علی المؤمنین اذ بعث فیهم رسولم من انفسهم یتلو علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الكتاب والحکمه و انکانو من قبل و لفی ضلال مبین خدای متعال بر مؤمنین منت گذشته یه معلمی از جنس خودشون برای اونها مبعوث فرموده یعنی پیانبر گرامی اسلام این معلم که انبیاه ازام هستن اومدن دستگیری بکنن دست ما رو بگیرن و به خدای متعال برسونن حق ما اینه که در مقابل اونها متوازع باشیم در مقابل اونها با احترام برخورد بکنیم پیامبران معلمان بشریت هستن و وظیفه همه ما توازع در مقابل معلم هست که از کودکی به ما یاد دادن تو مدرسه ها توازعو لمن طلبتون من هل علم در مقابل کسی که از او علم یاد گرفتید در مقابل معلم متوازع باشید گردن کشی نکنید صداتون رو بالا نبرید خدا به هممون توفیق بده اهل توازع در مقابل استادان و معلمهای خودمون باشیم انشاءالله مصیب آن خب همینجور توی ایک از این روزها که داشتن سآل میپرسیدن و همراه با استادشون میرفتن استاد ناراحت میشن حالا توی این گفتگوهای علمی شاگرد یه چیزی سآل میپرسه او جواب میده دو مرتبه شاگرد یعنی مرحوم آیتاللازم و مرعشی نجفی یه سآل دیگه این پرسه این چند بار رفت و برگشت که پیدا میکنه استاد همینجور که داشتن جواب میدهدن دستشون رو میزنن رو سینه مرحوم آیتالله و مرعشی نجفی با عصبانیت ایشون رو اقب میروندن که نه آقا اینجور نیست دستشون رو میزنن به سینه مرحوم مرعشی نجفی رحمت الله اما آیتالله و مرعشی نجفی که این سحنه رو میبینن بلا فاصله دست استاد رو میگیرن و قرق بوسه میکنن میبوسند احترام استاد واجبه حتی اگر عصبانی شده و حالا داره مثلا یک کار نامناسبی رو انجام میده اون استاد تا این سحنه رو میبینه خیلی متأثر میشه گستش رو میکشه و میگه شهاب من از تو عدب آموختم تو امروز به من عدب یاد دادی اگر من درس به تو یاد میددم الان تو یه چیز بالاتری رو به من یاد دادی با این اخلاقی که در مقابل استاد خودت داشتی خدا رحمت کنه علامه تهرانی رحمت الله علیه اواخر عمر شریفشون بود که خبردار میشن یکی از معلمهای ایشون در دورانی که هنرستان میرفتند ایشون در قید حیاته با شوق میگن بریم این استاد رو ببینیم حالا شایردهای ایشون علامه تهرانی آله بزرگوار آرف مفسر اهل کتاب و معروف با شاگردانشون میرن که استاد خودشون رو در دوران هنرستان خودشون ببینند اون بنده خدا هم حالا یه استاده محترم سادهی که بعد از سالها زحمتی که کشیده حالا بازنشسته شده شون میگهد که وقتی که به خدمت اون استاد رسید متوازعانه خم شد تا دست استاد خودش رو ببوسه این قدر براش مقام استاد اهمیت داره توجه داره به مقام استاد خدا رحمت کنه برهوم آیت الله مشکینی رحمت الله علیه یه وقتی آیت الله علمی اردبیلی از اردبیل آمده بود قوم دیدن مرهوم آیت الله مشکینی رحمت الله علیه خب با هم گفتگو کردند و صحبت و بعد از این که حالا این آله بزرگوار میخواد از خونه مرحوم آیت الله مشکینی بره بیرون همه دیدن که آیت الله مشکینی دوید جلوتر و کفش این آله بزرگوار رو جلوی ایشون جفت کرد وقتی که برگشتن یکی از بستگان به مرحوم آیت الله مشکینی ارز کرد که آه چطور شما حالا بالاخره ایشون درسته آله میگن بزرگوارن ولی مقام علمی شما خیلی بالاتره چطور جلوی این بند خدا کفش جفت میکنید مرحوم آیت الله مشکینی رحمت الله علیه فرموده بودند که من در ابتدای طلبگی این آقا به من درس سیوتی دادن استاد من بودن وظیفه منه که احترام استاد رو نگه دارم و اینجور در مقام او در مقابل او توازع داشته باشم این قضیه رو هم عرض بکنم خیلی جالبه که مرحوم آیت الله بها الدینی رحمت الله علیه وقتی که حتی اسم اساتید خودش رو می برد مثل مرحوم هاچیخ مرتضای هائری یا مرحوم هاچیخ محمد جواد سدهی اسفهانی که اسم این آلم های بزرگوار رو می برد با حالت تواز و خشو از اونها یاد می کرد برخی از بزرگان بودن وقتی اسم استادشون رو می بردن می گفتن روحی فدا جان من به فدای او مثل مرحوم امام رحمت الله علی وقتی اسم استادشون مرحوم آیت الله شاهبادی رو می برند در جای جای کتب مرحوم امام رحمت الله علی مخصوصا چهل حدیث وقتی که نام استادشون رو می خواند ببرند می گن روحی فدا جان من به فدای این استادم این جایگاه مقام استاد باید در مقابل اساتیدمون توازع بکنیم و اگر این اتفاق بیفته عرضش علم بالا بره جامعه دینی ما انشاءالله روشت میکنه خدا هممون رو اهل توجه به این دستورات دینی قرار بده انشاءالله موسیقی جلوی از جامعه دینی صدای فزیلت و فطرت سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله والله اکبر رادیو معارف موج اف ایم ردیف 96 مگاه هرتز موج ایم ردیف 1071 کیلو هرتز روایت کتاب بر اساس کتاب اوغیانوس مشرق نوشته مجید پوروالی کلشتری نویسنده، تهیه کننده و کارگردان حسن توکلیزاده راوی، امیر زنددلان بازیگران معصومه عزیز محمدی عباس توفیقی امیر زند دلان صدا بردار مجید آینه به نام خدای بزرگ دوستان عزیز سلام روایت کتاب را از راژیو معارف می شنوید در این برنامه گذیده ای از کتاب اقیانوس مشرق در ساختار روای نمایش اقتباس و روایت می شه این کتاب داستان سرگشتگی مردی به اسم امران و وسالش به ولایت امام رزا علیه سلامه در برنامه های قبل شنیدید که امران به دنبال آب حیات از جنوب به شمال می رفت که در کبیر گم شد اون خسته و تشنه روی خاک تفدیده ی کبیر پیش می رفت که مردی به اون رسید و خودش و فرستاده ی امام رزا معرفی کرد و مشک آبی به اون داد بعد مسیری رو به امران نشون داد و گفت اگه به دنبال آب حیاته باید چهل قدم پیش بره تا به خونه پیندوزی روشنزمیر برسه و از اون نشونی چشمه آب حیات رو بگیره. امران خسته به خونه حاشکریم پیندوز رسید و از اون نشونی آب حیات رو خواست. حاشکریم به اون گفت که چشمه آب حیات حقیقی در خراسان و خونه مامرزا می جوشه. اما امران اصرار داشت به دنبال چشمه یا به حیات خیالی بره اون با کاربانی به سمت دریای شمال رفت حاش کریم و دخترش راهله همراهی خراسان شدن اونا در مسیر خراسان بودند که امران سوار بر اسب برگشت و با حاش کریم و دخترش راهله همسفه شد حاش کریم و دخترش راهله و امران در مسیر خراسان به رودخانهی رسیدند کمی که گذشت مردی از دور بهشون نزدیک شد و براشون نون و اصل برد مرد خودشو احمد و شیعه معرفی کرد اون که از امران شنیده بود حاج کریم مرد فازلیه با دست به چادر اشاره کرد و از حاج کریم پین دوز خواست که به اون چادر بره و با صاحب چادر که مردی از اهل سنت بود صحبت کنه حاج کریم به چادر عبد الرحمن رفت و با اون مباحثه کرد و از فضیلت احل بید علیه مسلم گفت با شنیدن حرف های حاج کریم سعد برادر عبد الرحمن در تعیید حرف های حاج کریم پین دوز حکایتی از کرامت امام رزا علیه سلم تعریف کرد بعد از مباحثه زخمی که حاج کریم از راه زنه خورده بود سر باز کرد و اون بی حال شد امران و احمد دنبال راه چارهی بودن که حاج کریم رو به طبیبی برسونن که داروهای لازم رو برای مداواد داشته باشه اونا کنار رودخونه سرگرم صحبت بودند که صدای فریاد همراه با ناله ی حاج کریم از چادر بلند شد دهن حاج کریم کف بسته و از زخم شونش خون جاری بود امران با اجله سوار عصب شد و به تخت رفت تا هرچه زودتر طبیبی رو به بالین حاج کریم پین دوز بیاره اون همینطور که پیش میرفت در بیابان به مردی رسید و سراغ طبیب رو گرفت مرد نشونی خونه کمالدین طبیب در نیشابور رو به امران داد امران به سمت نیشابور تاخت دو راه مدام صدایی توی ذهنش تنین میانداخت صدای فرستادی امام رزا علیه السلام که در براهوت مشک آبی به اون داده و از مرگ نجاتش داده بود و حالا ادامه روایت کتاب اقیانوس مشرق در قسمت پایانی امران سبار برعص به سمت نیشابور میتاخد دوباره صدای فرستاده امام همون که توی براهود نجاتش داده بود تو زهنش تنی نداخت آن چشمه آب حیاتی که تو در پی آنی درون غلعه اوستوار میجوشد امران خسته و بیرمق به نیشابور رسید و مقابل خونه افصا رسبشو کشید مرد میان سالی از کنارش رد شد و کنشکاف به اون نگاه کرد امران با دست به مرد اشاره کرد که بیسته مرد ایستاد امران پرسید به من بگو کمالدین طبیب را کجا میتوانم پیدا کنم مرد با دست به راهی اشاره کرد و گفت از هفت درخت که بگذری دری چوبی مقابلت میبینی آنجا خانه کمالدین طبیب هست سپاس گذارم امران لگدی به سینه اصب ریستد و گفت برو هیوان اصب راه افتاد مرد به امران و اصبش که دور می شد خیره شده بود امران به کوچه باریکی رسید چند پسر بچه مشغول بازی و جست و خیز بودن بچه ها با دیدن اصب از ترس پای دیوار کاهکلی استادن و خودشونو به دیوار چسبندن امران سوار برعصب با عجله از بین اونا رد شد دوباره صدای فرستاده امام تو زهنش تنین انداخت اگر به درون غل ادرایی آب حیات از آن تو خواهد بود امران از درخت اول رد شد تا درخت دوباره راه زیادی مونده بود دوباره لگدی به سینه اصب زد و پیش رفت این بار حرف های راهله دختر حاج کریم پین دوست توی زهنش تنین انداخت صاحب آلم تو را به خانش می کشد و تو در خیال دریای شمالی بانک جوانمردی و خسرت مهربانی را در تو دیدم بگذار خوهرانه بگویم که مسل تو مثلا سی مرغ بلند پروازیست که در آسمانها جولان می دهد اما دلتنگ پرواز گنجشکاست اینجا دشتی ساده و معمولی میان رای خراسان نیست اینجا برگ از تاریخ زندگانی توست و فردایان از تو خواهند پرسید که چگونه امامی تو را از مرگ نجات داد و تو حتی نخواستی صورتش را ببینی امران از درخت دوم و ثوم رد شد از مقابل چند حجره که درهای اونا بسته بود و پرچمهای سیاه بر سر درهاشون آویزون بود گذشت از همه جا قم می بارید ادهی به سر و صورتشون می زدن و از دور صدای شیبن زنها بلند بود امران با تحجب به مردان سیاه پوش نگاه می کرد پیرزنی پنجره ی خونشو بست حجرداری درهای بزرگ و چوبی حجرشو غفل زد امران به تاخت دور شد دوباره صدای راهله توی ذهنش تنین انداخت تو که جوان مردی چگونه رسم جوان مردان را از یاد برده ای؟ از رسم جوان مردان یکی آن هست که چون کسی در حق تو لطفی کند تا قیامت در خاطرت بسپاری و همواره از آن یاد کنی و در پی جبرانش باشید آیا علی ابن موسر رزا که حجت خداست در زمین در آن براهوت مرگ بار سیرابت نگرد و از مرگ نجاتت نداد؟ چند زن دنبال بچه هاشون دویدن و اونا رو به خونه بردن مردی با صدای بلند گریه میکرد ادهی دورش جمع شدن پشار جمعیت راه امران رو بزد اون فریاد زد کنار بروید کنار بروید کجا می روی که انقدر شد همامی به خانه کمال دین طبیب با شنیدن این حرف همه ساکر چدن و به امران نگاه کردن مرد با بغز گفت آیا از علی ابن موسر رزا خبری آورده ای؟ امران با تعجب به مرد نگاه کرد و گفت علی ابن موسر رزا؟ نه نه نه من در په کمال دین طبیبم آمدم تا او را برای مداوای کسی با خودم ببرم دیر آمدی جوان دیر آمدم مرد به گریه افتاد و نتونست جواب بده پیرمردی از بین جمعیت روبه امران کرد و گفت پیرمرد اینو گفت بعد روبه جمعیت کرد و با صدای بلند ادامه داد آیا به خاطر دارید که فرمود هر که بر روی زمین است فانیست و فقط وچه پروردگار باقیست آیا اهلی ابن موسر رزا بچه الله نبوده و نیست؟ مشک از دست امران روی زمین افتاد و آب جرعه جرعه روی خاک ریخت پاهاش سست شده بود میخواست از از پیاده بشه که پاشتوی رکاب گیر کرد و روی زمین افتاد از دور صدای ناله و شیون زنها بلند بود امران عشق در چشم به سمت صدا چرخید زبونش توی دهنش نمی چرخید علی ابن موسر رزا علی ابن موسر رزا کشته شد پیرمرد روی بلندی سکویی استاد و با صدای بلند گفت هی مردم بیادا برید کلام علی ابن موسر رزا را وقتی خواست از نشابور خارج شد با شنیدن صدای پیرمرد مرد دیگه ای با صدای بلند گفت به خدا سوگند که در یادم مانده است پیرمرد دامه داد امران سر بلند کرد و خودشو به سمت جمعیت کشوند و با صدای لرزان گفت آیا علی ابن موسر رزا سخنی گفت امران اینو گفت و به مشکی که از آب خالی شده بود نگاه کرد. پیرمردی که بالای سکو استاده بود گفت آری، علی ابن موسر رزا همونطور که در کجابه نشسته بودند سر مبارکشان را بیرون آبردند و با مردم سخن گفتند. چند نفر سخنان ایشان را نوشتند تا کلام امام کتاب به کتاب و نسل به نسل برای آیندگان بماند. امران با بغزی که راه گلوش بسته بود پرسید علی ابن موسی رزا چه فرمودند جوانی بالای سر امران نشست و سر اون رو روی زانوش گذاشت و گفت امام فرمودند پدرم از پدرش تا امیر المؤمنین علی و او از پیانبر و پیانبر از ابراهیل نقل کرد که خداوند می فرماید کلمه لا اله الا الله قلعه من است هر کس وارد این قلعه شود از عذابم در امان است امام کمی تعمل کردند و فرمودند اما این شرطهایی دارد و من از شرطهای آن هستم با شنیدن این حرف امران توی فکر رفت و با خودش گفت این همان قلعه است که علی ابن موسر رزا از طریق فرستادش مرا با آن هدایت کرد آری قلعه نجات و رسیدن به آب حیات واقعی پذیرفتن ولایت علی ابن بوسرزاست دیر آمدم آقا آیا مرا در قلعه تان جایی هست؟ امران از پشت پرده اشک به پرشمهای نگاه کرد که روی بام خونه ها در باد تکون میخورد دوستان عزیز آخرین بخش از روایت کتاب اوگیانوس مشرق رو شنیدید امیدوارم از اون بهره کافی برده باشید بوهریانوس مشرق حسن ختم مجموعه ربایت کتاب بود مجموعه که نزدیک پنج سال هر روز تقریم شما عزیزان شد از این که شنوانده این برنامه بودید و با نظرهای عرضشمندتون به ما کمک کردین سپاس گذاریم یا علی مدد خدا نگهدار موسیقی درست دارید از اینجوری زرار میکنم آخه زمین رو مجبورم یکم زیر قیمت بفروشم گفتم خب چقدر مثلا گفت حدودا پنجاه میلیون زیر قیمت باید بفروشم اینجوری شرعن درست نیست که من نباید زمینم رو بفروشم گفتم دادش من مگه شما مقلد رهبری نیستی گفت بله گفتم خب به فتفای رهبری وقتی کسی بده کاره و مثلا فقط یه ملک داره باید برای پرداخت بدهی ملک خودش رو هرچند به قیمت کمتر بفروشه مگر این که به قدری ارزون بخرن که فروختن ملک با اون قیمت تزیی و اطلاف مال محسوب بشه پس یه بار دیگه بگم به فتحای رحبری وقتی کسی بده کاره و فقط یه ملک داره باید برای پرداخت بدهی اون ملک رو هرچند با قیمت کمتر بفروشه مگر این که به قدری ازش ارزون بخرن که فروختن اون ملک با اون قیمت زاگه کردن و اطلاف مال محسوب بشه پس وقتی که یه کچولو کنتر میخرن مانعی نداره و باید شرعن زمین رو بفروشی و بدهی خودت رو پرداخت کنی ارادت من جانا حدیث حسن در داستان نگونجد نگونجد رمزی زراز عشقیت یوست در ست زبان نگونجد صدای زلف و خالت در هر خیال ناید اندیشه یه وسالت جز درگمان نگمچه موسیقی هرگز نشان ندادند از کوی تا کسی را زیرا که راه کویت اندر نشان نگنجه پنجا که عاشقانت یک دم حضور یابد دل در حساب ناید جان در نیان نگونجد در ضمیر دل ها گنجی نها نها را بودی که از دل اگر برایت در آسمان نگنجد خب شب شما به خیل هموطنان نازنین عزیزان همراه امیدوارم که لحظات خوبی رو با رادیو معارس سپری کرده باشید و تونسته باشیم برنامه های خوبی رو تقدیم شما عزیزانش نوانده کرده باشیم نشان صبح برنامه بعدیست که تقدیمتون خواهد شد صحبت های آیت الله نجم و دین تبسی در درس خارج مهدویت خودشون