گرامیان شناسی و استکبار ستیزی درود می فرستیم به روی متحره تمامی شهده عزیزمون شهده ای که با تقدیم جان پاکشون برای ما آسایش و امنیت خریدن و امروز در آسایش و امنیت هستیم به پاس هماس آفرینی ها یه مردان مرد هست که با استی که همیشه قد شناسشون باشیم می خواهیم بریم سراغ خاطرات مندگار خاطرات فرماندهان و رزمندگان دفاع مقدس به اتفاق میشتمین با تشکر از همراهی همه شما ما چند ست هزار رزمنده داشتیم هر کدام از اینا یک مجموعه خاطرن خاطرات مندگار بسم الله الرحمن الرحیم آیا می خواهی سربازان لشکر رسول الله را بشناسی؟ بیا و ببین آن یک رزمنده کشاورز بود و این یک طلبه است و آن دیگری در یک مغازه گمناب در یکی از خیابانهای مشهد لبنیات فروشی دارد و به راستی آن چیست که همه ما را در این نخلستان ها گردا برده است تو خود جواب را می دانی ای پاکهانه اوج امید گردون نبردان چون خرشید رزما و راون رقابات سیموره آزادی با امرتان در هر باز ای زمین به تمکین زیر پای تو آسمان سرایه آشنای تو لرزان ببر دشمنه بدگوهر دابای تو فخران فرید قدرت و هممت بالای تو گر با نسیمی همسفر باشی شقایق در دشت و سهرا در به در باشی شقایق رنگ قروبی رنگ یک پایان خونین ای کاش همرنگ سهر باشی شقایق بر سر گرفتی چطر سایه کاش روزی از بارش خرشید تر باشی شقایق با قاسدک های مهاجر آشنا شو تا ای سایی رح گذر باشی شقایق گم کردم من قلب سرخ وحشیم را شاید تو از او با خبر باشی شقایق گلگونه کن خونه مرا برگونه خود من دوستارم سرختر باشی شقایق کجا رید ای صرف رازان میدان صرف شانی کجا رید ای شهیدان وطن یاران قرآنی علم داران میدان وسیعت ره ربانه هم که آهنگ قدمهای شما شد ترجمانه هم که آهنگ قدمهای شما شد ترجمانه هم مخش اول خاطرات حضرت آیتولا خامنه ای از روزهای ابتدایی جنگ یکی از تحصیبهای من اینه که اون خاطرات رو در اون زمان ننوشتم اگر ریز جزئیات نوشته می شود امروز یک کتاب خیلی خاندنی و آموزنده و شیرین ما در اختیار می داشتیم البته وقتم نبود حقیقت اینه که این مجالی که آدم بنشینه روزی یک ساعت دو ساعت چیز بنویسه اصلا وجود نداشت یک چیزای البته یادم مونده یک چیزای مختصری هم یادداشت گردن که گاهی توی یادداشت را نگاه می کنم اونها را پیرام بودم در مورد آبادان می دونید که ماه ها سر آبادان تدریجن انجام گرفت یعنی از اولین ماه های جنگ شاید از اولین هفته های جنگ اراقی ها وقتی که از مهبر تلائیه و حسینیه وارد شدند آمدن طرف احواز یعنی مرد رو شکافتن آمدن طرف احواز که طرف شرق می شه نسبت به اون نقطه از مرد یکی از کارهاشون این بود که خودشون رو چسبوندن به کارون یک پادگان مهمی ما اوجه داشتیم به نام پادگان حمید که این پادگان رو گرفتند تصدیقات او رو بعضیش رو بیران کردن بعضش رو مورد استفاده قرار دادن جاده احواز خورم شهر رو گرفتند جاده احواز و آبانان که طرف قرب کارون بود اون باقی موند این ها حدفشون این بود که اون جده رو هم تصرف کنن به ذو خودشون رسوندن به رودخانه رودخانه کارون تو نخشم که نگاه کنید مشخصه یک جاهایی نزدیک میشه به جده خورمشهر یک جاهایی نزدیک میشه به جده آبادان یعنی همینجور چیز داره در اون اوقاتی که اینها رسیده بودن نزدیک دریه مواردی کنار ساحل رودخانه بودن یکی از کارهایی که برادرهای ما میکردن این بود که میرفتن به اینها زرمه میزدن که من یه خاطره از اینجا دارم که اونو بد نیست بگم بهتون شاید بعد قبلن هم گفته باشم یه برادری بود به نام آقای عبداللازاده حاش صادق عبداللازاده سیار مرد خوبی بود از کسبه بازار تهران بود این آمده بود تو اون ستادی که ما اونجا بودیم که مرحوم چمران بود و اینها اونجا کار میگرد با این که کاسوب بازاری هم بود مرد خیلی جوانی هم نبود اما لباس رهزن تنش بود من یادم اون شبهای اولی که رفته بودیم در محل استانداری تو اتاق آمده شم نماز میخوندم اینم داشت تو همون اتاق تلفونی با تهران صحبت میکرد من نمیدونستم با کی صحبت میکنه من نمیشنختم این کیه لباس نظامی چون تنش بود خیال میکردم یه مثلا درجه داری یا افسری چیزی باد باشه دیدم داشت صحبت میکرد ترکی با خانواده اش منم بعد از نماز نشسته بودم داشتم گوش میکردن یعنی میشنگدم حرفای اونو طبعا و اینجا حالا برادرش بود شریکش بود اون کسی که بود بنابود از نزدیکانشه میگفت امشب میخوام برم مهمانی گناه لقای در جاهم میخوام برم نظرش بود که میره بله نظرش بود که میرم اون محلی که چیز هست و ممکنه که بر نگردم اگه بر نگشتم خلاص بچه های ما اینها بلسید به شوند و اینها خیلی من منقلب شدم این زمین طوری مردی داره آزمه بر مرگ و بر شهادت و اینها داره میره بعد پرسیدم که این کیه گفتن این حاش صادق عبداللازاده است که از کسابهی بازار بود بعدم شهید شد یعنی اون شب شهید نشد البته اما دو سه ماه بعدش یکی دو ماه بعدش شهید شد موسیقی موسیقی تسلام می دادیم. با پیدا شدن سر و کلی بعضیها آرام می شدیم و با رفتن آنها آرام آرام مجددن زمزمه را از سر می گرفتیم. مصیحا برای این که فضای اردوگاه را آرام کنند دست بدامن یکی از دوستان به نام عباس که اتفاقا از برادران اهل سنت بود شدند به او گفته بودند که از دوستان خود بخواه که ازاداری نکنند ولی او گفته بود حیات اصرار که کردند او گفته بود اگر من چون این کاری را بکنم دوستانم فکر می کنند که من با شما تبانی کردم زمنن من برادران اهل تشیع وطنم را می شناسم محال است توی این ایام بتوانید ناله های آنان را خاموش کنید به گومگوی عباس با آن وعسی چونان بالا گرفت که همه بچه ها متوجه شدند عباس کاری کرد که بعثی ها کم آوردند و او را رها کردند او در مقابل بعثی ها گفت حالا که دارید زور می گویید من از امروز شیعه هم شیعه امام حسین علیه السلام راضی شدید حالا بروید آن روز بعثی ها هم از گریه ما به وحشت افتادند و هم از خنده ما موسیقی موسیقی بخش دوم خاطرات مقام معظم رحبری از روزهای ابتدایی جنگ یه مش از بچه های سپاه همون اوقات دفتن در نقطه محاضی اراقی ها در اون طرف رو روز یعنی در حدود دارخوین یک منطقه بود به نام محمدیه ظاهرن محمدیه و شاید سلمانیه الان درست یادم نیست بسمشو یادم رفته کلشه زمان در اونجایی مشتد بچه هایی استفاده رفتن مستقر شدن و با یه امکانات خیلی کمی یک پایگاه زده بودند و همون رو یک نقطهی قرار دادن برای توصیع که در نهایت هم فتح آبادان و شکستن محاصر آبادان و راندن نیروهای دشمن که در عملیات سامنال ایمه انجام گرفت با استفاده اصلی از همون پایبا و با تره برالره استفاده بود که این تره رو در یکی از یلسات شورای آلی دفاع در دسفور برای ما مطرح کرد قرار دید بچه ها اونجا در همون منطقه سلمانی و محمدی اینا گرد آمدن برخودشون موانعی درست کردن اطراف خودشون مین کاشتن یک کانال هایی رو درست کردن که از این کانال ها میتونستن بدونی که دشمن ببینه خودشونه برسونن به نزدیکی های دشمن حرفای دشمن رو استماع کنن و دشمن هم آمده بود این طرف روزخونه سرپل گرفته بود و داشت سرپل خودش رو توضعه میداد و میدونید که همین توضعه سرپل بود که برای دشمن یک موفقیت و برای ما یک ناکامی شد اما همین موفقیت در نهایت از دام دشمن شد و به شکست دشمن انجامید یعنی دشمن اگرچنانچه این طرف کارون نیمده بود و این خطر رو نکرده بود مسلمان زربه سخت سامان العمه رو نمیخورد دشمن سرپال خودش رو وسیع کرد تا رسون به جابده ماه شهر آبادان یعنی یک چنین منطقه وسیعی رو توانست با این جزبه گیرش ظاهران یکی دولشکر اونجا مستقر کرده و اونجا آدم بیشتر من الان درست دقائقش یادم نیست اما حدودا فیال می کنم دلشگر یا دلشگر و نصفی اونجا مستقر کردن اما در این حال این دریای دشمن موجب این نمی شد که این بچه های ما که یک عده معدودی بودن این ها اونجا نمونن و مقاومت نکنن و احساس نکنن که می تونن پیش برن و موندن دو حقا و انصافا مقاومت کردن من این چیزو یادمه از مسئله حسر آبادان البته راجعه به حسر آبادان من خیلی خاطرات در ذهنم هست که شاید یادم نیاد همش یا به تفصیل یادم نیاد یکی از جمعه اونها که خاطرات شیرین ما هست نفوز نیروهای دشمن هست به قرب بهمنشیر یعنی داخل جزیره آبادان نمیدونم نخشه الان در ذهنتون هست یعنی چون قسمت شرقی جزیره آبادان رو رودخانه بهمنشیر میپوشونه دشمن آمده بود تا تو نخلصانهای کنار رودخانه بهمنشیر رسیده بود از رودخانه هم عبور کرده بود وارد جزیره آبادان شده بود یعنی ما نه فقط دیگه حالا از طرف شرق آبادان بلکه حتی از جنوب آبادان هم از داخل جزیره تحدید می شدیم و خیلی چیز تلخ و خطرناکی بود برادرهای ارتش خیلی تلاش کردن واقعا در اون جریان خیلی فداکاری کردن این برادار هم بودن برادار های سپا هم بودن برادار های متفرقه هم در آبادان زیاد بودن میدونید در آبادان ستات های کچی کچیکی بود بابسته به گروه های مختلف که همه رزمنده و فداکار و شجاع اما بدون انسجام همه این ها ریخته بودن با این نیت که دشمن رو از جزیره آبادان بیرون کنند بعد از آنی که وارد جزیره آبادان شده بود و شهر آبادان رو تحدید میکرد و همین کار رو کردن به قدری اون شکستی که دشمن اونجا خورد براش تلخ و گزنده بود که من فراموش نمی کنم خاطر شادی های اون روز برادران من رو جهان روشن من است نگاه آفتابیت پناه داده این من رو در آسمان آبیت تو سرزمینت و گل بهشت آرزوی من تنین نام پاکتو شکفته در گلوی من تو سرزمینت تو گلو به اشتعار زوی من تنین نام پاکتو شکفته در گلوی من تو ایتبار آشقان دیار مندگار من من از قبیله تو هم شغایق شهید تو تو باقی آسمان و من ستاره سپید تو من از قبیله تو هم شغایق شهید تو تو باقی آسمان و من ستاره سپید تو به پایتی اصداده هم چو گله های اصدهار صدای پرتنینش تو این شکوه مندگار رنگ زمانه دارد خونابه وزوگم خون می ترا و دینک از شعر و گفتگوگم خون قزل دمیده بر شاخ شاخه دل فصلی دگر رسیده بر دشت آرزوگم من زخم که ندارم کنگونه می خروشم خون است این قزل نیست میریزد از گلویم توفان واجه هم من اسیان سربی قم دریای خون نشسته این گونه در سبویم خونین ترین قزل را باید سرودن امروز با یاد آشقان این دشت لال رویم ای هم نبرده هم خون تو فنده هم چوکارون رخش سماتشینی اینک به پیش رویم ای شعر ای مسلسل ای هم صدای دردم حشدار تا نریزد امروز آبرویم بطن از لال زار خونتان خاکی خدایی شد دل بیدارتان تکبیر بویان کر بلایی شد به یمن خونتان دم از شهادت میزنی میند قدم در جاده صفز قلایت میزنی میند چنان همواج دریا تا کران مر فتراندی سرود عاشقی را با گلوی صبح دم خاندی به خون خود کفن گشتید آری با ردای صور که تا روز قیامت زنده ایده سورهای صور سوره های سر خاطرات جناب سرهنگ حافظی از خلبانان شجاع میروی هوایی از روزهای ابتدایی جنگ بسم الله الرحمن الرحیم از عدب و سلام و احترام داریم خدمت تمام شلمندگان شبکه راتیوی معارف شما عزیزانم خسته نباشید ارزی میکنیم که زحمت کشیدید بنده در نیروی هوای ارتش در اون موقع جنگ شروع شد من ایک صدفان یکمی بودم که در پایبای شکاری همدان خدمت می کردم به خاطرم میاد اولین روزی که جنگ شد من در شهر همدان به اتفاق چند نفر از دوستانم مشغول خوردن قضا بودیم بعد یه سداهای عجیب قریبی شنیدیم که برای من نامانوس بود اون جنگ ندیده بودیم سدایی هم نشنیده بودیم بعد که تموم شد نهار و اومدیم تو شهر دیدیم یک ولولو یه صحبت و حرف و حدیثیست به هر حال آرام آرام ما هم نگران شدیم از این صحبت ها خب پایگاه همدان پایگاه هوای همدان فاصلهی داره با شهر همدان حرکت کردیم اومدیم و به در پایگاه رسیدیم شرایط شرایطی بیجهی شده اصلا هیچ موقع اینجوری نبود همه التحاب و نراحت و یه جوراییست وضعیت روحی روانی افراد پرسنالی که اونجا خدمت میکنند به خانواده ها بله ولی رفتیم داخل دیدیم که عراق حمله کرده به پایبه ها و به هر حال جنگ رو شروع کرد خب ما برای اینکه زربش هستشون بینیم یه روح هوایی اولین کاری که کرد حدود 140 فروند یک بخشیشو همون روز فرستاد که کمتر بود روز بعدش حدود 140 فروند هواپیما رو نشانه اینکه قدرت هوایی منشون داده بشین این رو خب 140 فروند تا یه دو روز دو خان اینها رو بزرگ نگهد داری و این که آماده فرواز کنن کار بزرگی است همه دنیا هم این رو فهمیدن که یه مدار حواظشون بیشتر جمع شد برای شروع ولی من اینجا بیشتر بخواهم به این نکته شرکانم که زمانی که این هواپیما ها برگشتن خب یه تعدادی باید مثلا در پایگاه همدن از پایگاه همدن رفته بودن در همون پایگاه دوباره فرود می اومدن موقعی که این تعداد هوافی ما اومدن تعدادشون بهزینشون کم شده بود به هزیهاشون آسیبی دیده بودن نظر فندی هالا یا جیراندازی هایی که شده بود نهایتاً یه تعداد دوشار مشکل بودن و ما امیدواری که تو پایگاه بودیم حالا کاری نداردی هست در بچه ها را سرکنن از پایگاه بیون بفرستن و خونه و دای خودشون بفرستن بقیه هم خب تا بقیه معمول بودن اونایی که مرخصی بودن همه برگشته بودن موقعی که این هواپیما ها برگشتن یکی از این هواپیما ها که استراری میخواست بشینه و میخواست دوترد بشینه این متاسفانه متاسفانه شرایطی ویژهی براش پیش اومد که قبل از این که بتونی بشینه سقوط کرد سقوط کردن این هواپیما باز متاسفانه با شرایط روبرو شد که هنوز همسر این خلبان از داخل پایگاه بیرون نرفت و فرصت نکرده بودن خلبانو بچه هاشون رو بفرستن نهایتن گفت الان با من محامورت انجام بیدیم برد میفرست و بچه هاش توی اون محلی که زندگی می کردن درست روبروی همون خونه این هواپیما سقود کرد در باقی محبتی خیلی باز که خودشم نمیدونست که شوهرش جلی خودش سقود کرد و شهید شد ولی بقیه این رو که بودن اونجا رفته بودن میدونستن خب ما از شروع جنگ تحمیلیم بودن همون روزهای اول حوادث ناگواری برامون اتفاق افتاد شاهده زیادی رو تقدیب انقلاب اسلامی کردیم و همون جوری که در جبه ها خب مشکل بود در پشت جبه ها هم این حوادث تلخ اتفاق می افتاد و خلوانان غیور ما دادشون اون اولی جنگ هم به درجه رفیع شهادت نایر شدن تو برای من ستاره تر تو برای من ستاره تر تو برای من سپیده ای تو برای من سپیده ای سفراز و قد کشیده ای دل سپردم امید را آن برادر شهید را آن نگاه بیقرار را سیمهای خاردار را زندگی پرستران است مثل شعر آشغان است دل سپرده هم بحارا مادران انتظارا تو برای من سپیده ای سرف راز و قد کشیده ای سرف راز و قد کشیده ای اینجا قمعست رادیو معارف لا اله غیر از علامه که دل پذیره است جلبه ای از جامعه دینی ردیو معارف صداق فزیلت و فطرت پیام بلاگت نور دل اون خامن ای رهبر ما نور دل اون خامن ای رهبر ما ملتی ایران در این جنگ تحمیلی اخیر کار بزرگ انجام داد این کار بزرگ از جنس عملیات نبود از جنس اراده بود از جنس اعظم بود از جنس اعتماده به نفس بود اینی که یک ملت یک کشور یک نیروی نظامی در یک کشور در خودش این اعتماده به نفس رو ملازه کنه که آماده است با قدرت امریکا و سگ زنجیریش در منطقه رجیب سحیونی سینه به سینه بشه و رو به رو بشه نفس این اراده نفس این اعتماده به نفس این یک عرضش بسیار بسیار مهم گزارش امروز ما روایت سه قهرمانه سه کارگر دلاور میادین میوه و تربار تهران که در دفاع مقدس دوازه روزه حتی یک روز هم میدون رو خالی نکرد اول به شهر غی رفتیم سراغ آقای محمدی سلامتیکن سلامتیکن سلامتیکن پجمان محمدی در حمله تجاوزکارانی رژیم سحیویسی به میهن عزیزمون از ناهیه هر دو پا مجروح شده ساعت سه، سه و نیمه شب بود تقریبا بار خالی میکردیم شبکار سه چار تا پهباد اومد رو گرفه فقط یه دونه نور دیدم از بالا اومد پایین ترکید بعد که دویدم اونور خیابون فهمیدم که پام ترکش خورده و زنگ زدن آمبولانسی نا اومد و همین دیگه تیر اندازی کردن په بادارو انداختن پر این پهرمون بعدی آقای هممتیه انفجار دوم اتفاق افتادیه کارگر داشتیم روی سندلی نشسته بود این بندی خدا پرد شد زمانی که پرد شد یه لحظه احساس درد شدیدی از پشت سر احساس کردم محل کارش در میدان میوه و تربار آزادی هدف حمل قرار گرفت تو این قضیه هم هر دو گوش هم آسیب دید آقای امانین نه تنها خودش و خانوادش در این جنگ مجروف شدن بلکه خونشون رو هم از دست دادن من طبقه معمول سرکار بودم که همسه ما تماس کرده که خونتون رو موشک ده توی موشک پسر چار سالم بودهش با خانومم دیدید دیگه توی این تلویزیون اظهارات افراد مختلف رو مشاهده کردید ظاهرهای گناگون، چهرهای گناگون، لباسهای گناگون که هیچ به نظر هم نمیاد که اینها اینجور پداکارنه حاضر باشن حرف بزنن چون حرف، حالایت حرف با عمل فاصله داره اما خود نفس حرف زدن اون انگیزهی که موجود میشه از آن حرف بزنه این وجود داره خیلی مهمه کسی باور نمیگرد به شد به اتباع گفتد این ها همه در افراد با جهدگیری های سیاسی گناگون با جهدگیری های سیاسی گایی متقابل