دیگران قیافه بگیره خودشو در مقایسه با دیگران از دیگران برتر و بالاتر بدونه و ببینه. ای تکبره تا یه موقعیت اجتماعی پیدا کرد قیافه بگیره اینم تو کلام و مسجاد است و اعزنی یعنی خدای منو تو جامعه عزت دده ولی عزتمن شدنم یک آفت داره آفتشیه تکبره و لا تبتل یه نیبل کبره به من عزت بده ولی مرا به بلای تکبر مبتلا مکن تکبر این اوج به دیگران کار نداره پیش خودش به علمش اوج میورزه به عبادت و دیانتش اوج میورزه به جمالش زیبایی ظاهری قیافهش اندامش بازوهاش قدرتش اوج میورزه به مالش اوج میبرزه به اولادش امثال اینا بر مال و جمال خیشتن قرره مشو خان را به شبی برند و این را به طبی بر مال و جمال خیشتن قرره مشو مال را ممکنه یک شبه دوستی بیاد بزنه و جمال را هم یه تب یه تب میکنه شکل و شمایل میفته یه بیماری پیدان میکنه یه سکته ناقص رولتش کنش میشه چیه آدم بخواد؟ حالا به عبادت و دیانت عجب یه آفته یه آسیبه انسان مومن هیچگاه خودشو از خدا و دین و اولیاء دین طلبکار نمیدونه بلکه همیشه بدهکاری میدونه حتی در عبادت و دیانت و ازاداری و زیارت و هر کار خوبی رو انجام میده دستگیری از مردم و گریبگوشایی از کال مردم اینو توفیق الهی میداند همجوری هم هست اگر خدا توفیق نمیداد شما اینجا بودین؟ توفیق الهیست دیگه امام جواد علیه السلام میویه دل امام رضا میفهم میان لا یزال یحتاج المومن الى سلاس خسان همیشه انسان مومن به سه چیز نیازی داره توفیق من الله اول توفیق خدا بعد و وائز من نفسه یک وائزی از درونش که او رو موئزه بکنه یکی هم و قبول من من ینسهو قبول نصیحت خیرخواهان دلسوز که دیگران که مورو نصیحت میکنن بپذیریم خب پس انسان مومن این عبادتشو دیانتشو زیارتشو عربعینشو ازاداریشو خدمت رسانی و مردمشو احسان به والدینشو سلی رحم هر کار دینی که انجام میده اینو توفیق الهی میدونه یک دو این که سود این کار به کی میرسه به خدا میرسه الان زیارت ما سودش به امام رزا میرسه نه به خودمون میرسه منفعت و سود و نتیجه هم به خودمون میرسه پس بنابراین اوج بیانی چی؟ بعد این دیانت و عبادت ما کجا و اون چی که شایسته دین و شایسته خداست به امام سجاد گفتن آقا چقدر عبادت میکنید؟ چقدر سجده؟ چقدر نماز؟ فهمون شما اگر عبادت جدن علی رو میدیدید چی میگفت؟ برادران و خوهران عجب قرور آفت آسیب دین رو و عبادت رو تباه میکنن در حدیث دارین امام صادق میفهم و یه دو نفر وارد مسجد شدن یکی آبد یکی فاسق یه آدم آبد یه آدم فاسق یه ساعتی توی مسجد بودن از مسجد خارج شدن او فاسقه شد صدیق آدم خوب آبده شد فاسق گفتن چطور آقا فهمود آبد وقتی رفت توی مسجد به عبادتش اوجب کرد مدل به عبادت موجب به عبادتش شد گفت خدایی چه بنده خوبی من برای تو هستم خوش اصفاده طلبگار دارست این عجب آمد همه عباداتشو تبا کرد او آدم فاسق رفت فکرش در اون یک ساعت پشیمانی بود توبه بود ندامت بود خدای بد کردم قلط کردم پشیمانم توبه کرد خدا آمرزیدش پاک شد اتا امن از زن که من لا زن بله آمد بیرون پاکیزه شد در حدیث است خدای متعال به جناب داوود پیغمبر وحی فرمود فرمود یا داوود بشر المزنبین و انزر صدیقین ای پیغمبر ما ای داوود گنهکاران را بشارت بده صدیقین و پاکان و خوبان را انزار کن بترسان حشدار بده گفت خدایا کیفه او بشر المزنبین و انزرو صدیقین گناهکاران رو چی گوره بشارت بدم به چی بشارت بدم ای گناه میکنه صدیقین رو از چی برحضر بدارم و انزار بکنم و بترسونم فمود بشر المزنبین و انی اعفو انزنو بهن و اقبل و توبته هم به این مزمور گناهکاران را بشارت بده به توبه به این که من خدا اگونا توبه کنن میبخشمشون افشون میکنم توبهشون قبول میکنم نامید نشن بشارت به دوناره به توبه و صدیقین رو بترسان و حشدار بده و برحضر بدار از این که نکنه در چار اوجب بشن اوجب اگر آمد بیچاری میکنه لا تفسد عبادتی بلوچه فهمودن اینو دیگه روایته سلاسون موبقات سخلقست که آدم رو هلاک میکنه آدم رو بیچاری میکنه شهون متاع و هون متبع و اعجاب المرعب نفسه یکی صفت بخل است صفت بخیلی که آدم از این صفت بده و رزیلت بد اخلاقیش اطاعتم بکنه دیگه اهلیچ خیروهیچ بروهیچ نیکی کردن به دیگران اینا نیست شخون متع و دیگری و هون متبع هوا و حبست اینا آسیبای در واقع دینداریه هوا و حبستی که آدم ازش تبعیت بکنه یکی هم اعجاب و مرعب نفس آدم به خودش مغرور بشه به دینداری خودش مغرور بشه از این نمونه روایات فراوان دارید امیر المومنین در کلمات قصار نحج البلاقه کلمه قصار و حکمت کتاهی دارن می فرماییم سیعتون تسوکه خیرون اند الله من حسنتن توجه بکن گناهی که آدم وقتی مرتکب شد نراحت بشه شرمنده باشه قصه بخوره که چرا این گناه رو مرتکب شد چرا این اشتباه رو مرتکب شد این گناه از عبادت و حسنهی که آدم رو دوچار رو عوجب کنه او بهتر یعنی اینقدر عوجب بدانه یه گناه خوبه گناه هم بده ولی گناهی که به دنبالش تشریمانی باشه گناهی که به دنبالش قم و قصه باشه قصه بخوره که چون این گناه رو مرتکب شده این از اون عبادت و حسنهی که او رو شادش کنه و مغرورش کنه بهتره لا تفسد عبادتی به اجب خدای دیانت و عبادت ما را با اجب و قرور تباه مکن حالا این که فاسد هم میکنه یک کلمه دیگه عرضم تمام این که فاسد میکنه چون آقایون برادران و خوهران فلسفه عبادت فلسفه دینداری چیه اینه که انسان در پیشگاه خدا کچکی کنه عبادت یعنی خودشو در محضر خدا و یه قدرت مطلق تزلل مسکنت توجه به فقر ما هیچی هستیم در پیشگاه خدا ولی وقتی اوج پیدا میکنه چی میشه؟ از خودش راضی میشه دیگه پس این در واقع فلسفه عبادت رو از بین برده یه میشه آسیب بردیم و نکته دوم در باب عجب اینه که منع تکامل هم میشه منع رشد هم میشه آدمی که عجب بکنه عجب به علمش بکنه از خدرازی به علم movimento دنبال علم بیشتر نمیره از خدرازی بهشه به عبادتش دنبال عبادت بیشتر نمیره از خدرازی بهشه به کار خیلش دنبال کار خیلی دیگه نمیره ما که دیگه فولیم ما که دیگه کاملیم دیانتیمون عبادتیمون این مانع رشد و تکامل امسان میشه و عبد نیلک و لا تفسد عبادتی بالعجب عرضم تمام اللهم عجل و لی کالفرج ول آفیت و نصر عرض سلام و ارادت ما را به محضر مبارک امام زمانمون ابلاغ بفرمام قلب مقدسشون را از ما رازی بفرمام شهده امام راهل اموات و در گذشتگان امون قریغ رحمتت بفرما هر که خدمت میکند به کشور و ملت و نظام ما همه را خاسته رحبر عزیز انقلاب رو معید و منصور و محفوظ بدار ما و جوانان امون رو آقابت به خیر بگردان به برکت صلاوات بر محمد و آدم ای دل اگر ماشقی در پی دل دار باش بر در دل روز و شب منتظر یار باش دیده ی جان روی او تا به نبینت ایان در طلب روی او روی به دیوار باش ناهیت دل گرفت لشگر قلقای نفس پس تو اگر عاشقی عاشق حوشیار باش ای دل اگر ماشقی در پی دل دار باش بر در دل روز و شب منتظر یار باش نیست کسا گه که یار که به نمایت جمع یک تو باری به نقص صاخته کار باش در ره او هرچه هست تا دل و جان نفق کار تو به یکی زنده ای از همه بیزار باش گردل و جانتون و در وقع آرزو دم از انو در فنا هم دم اتا باش اگر دل باشه بی در پی دل دار باش بر دل دل روز و شب منتظر یار باش جلوی از جامعه دینی سبحان الله والحمدلله و لا اله الا الله و الله اکبر سدای فضیلت و فطرت سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر رادیو معارف موج اف ایم ردیف 96 مگاه هرتز موج ایم ردیف 1071 یک کیلو هرتز شبه های جبه مهمات می زدن نه پتوه خاصی بود نه آب خاصی بود که بخواهند بچه ها رفتی خیلی غصم شد نه از شهادت شهادت واقعیت برای خودم امامون لازه افتخار بود اصلا از شهادت باید که نداشت از مذروبیت بود حکایت آزادکی آقبت همه ظلمت سر آمد یوسف از غیر زندان بر آمد یوسف از غر زندان برامد روز دیدار یه خوب جان شد یوسف از جمله آزادگان شد بسم الله الرحمن الرحیم این نخلهاگ سوخت حق وفاگتاد آوردم از دیار خود عبری براغتاد قلبم هنوز بهر شما گری می کند داغم هنوز تازه بود در ازادتان باست پیام تسریت جنگل آمدم یک چند روز پر بزنم در هوایتان آگاه شناختید کسی را که داشت است چشمش همیشه دقدقی ماجرایتان دور از پرندگان محاجر در آفتاب آگا چگونه می گذرد روزهاگتان موسیقی سلام شب شما بخیر با برنامه حکایت آزادگی با شما هستیم و در خدمت یکی از آزادگان سرفراز که امشب قراره از داستان اصارت و ماجراهای اون برای ما تعریف کند آقای علی علی دوست در بین دوستان آزاد معروف به قذرینی هستم میگن علی قذرینی چار تا طلبا بودیم از قمخودمون تا کرمانشاه رفتیم در کرمانشاه یه گرهانی از تهران اومده بود از پادیگان ولی اصر تهران قصد من این بود که از سقوط قصر شیرین دفاع کنیم و سلوکیری کنیم ولی حضوم دشمن اینقدر برقاسا بود و نیرو اینقدر زیاد بود که یه گرهان اون هم با اون سلاخ هایی که ما داشتیم خب کامپازیر نبود و بالاخره دوباره مهر ماه ما عصیر شدیم ما حدود پونزده الى بیس نفر بودیم از این گرخان که عصیر شدیم ولی چون جاده بود و مردم در حال تردد از قصب بیرون و در حال ورود به قصب بودن اینا جاده را گرفته بودن هر کسی که می اومد ترددت میکرد توی جاده قصر شیرین سرپلو زحب اصیرش میکردن بعضی از اینها را آزادشون میکردن خانواده هم راشون بود یا بچه هم راشون بود یا پیره مرد بودن اینا را آزاد میکردن ولی همون لباس شخصی هایی هم که جوان بودن ترددت میکردن اینا را هم نگه میداشتن حالا تعدادی که اون روز عصیر کردن شاید بیش از سی ست نفر بود آزادگان مردانی هستند که زنجیرها را شکستند اما اصارت را در دل خود به خاطر ایماندگار بدل کردند روحشان پر از سبر و عشق به میهن است چهره هاگشان گواه سلاوت و قرور ملی است همراه هستیم با یکی از آزادگان سرفراز کشور آقای علی علی دوست و در ادامه برنامه حکایت آزادگی ادامه قصه و ماجرایشون رو با هم میشنویم برودمون به بغداد هم اینجوری بود که مثلا ساعت دو ماه وارد شهر بغداد شدیم اینا تا ساعت شیش قروب تا نزدیک های قروب ما را توی شهر بغداد میترخوندن مردم هم اومده بودن به استقبال ارز کنن پذیرای میکردن شعار میدادن توهی میکردن دنپایی مینداختن نمیدونم سنگ مینداختن هر چیزی به دستشون میرسید آب دهان مینداختن چند ساعتی اینطور سرخوندن گروب اون روز مرا بردن توی استخبارات عراق تو استخبارات عراق که وارد شدیم نفر یه شماره انداختن جردن ما شماره من اونجا 147 بعد بردنمون تو ساختمان استخبارات یه سالون بزرگی بود تازه درست کرده بودن اعتمالا برای او سرا اول رفتیم داخل اون سالون بعد دستامون و چشمامون بستم بردن تو این ساختمان سنتبه صدای ناله و شکنزه و هر چونم تو ساختمان پیتیده بود حالا این فکر کنم نوار بود میخواستن ما را به ترسونن رو به وحشت ایزاد کنن دلمون را خاله کنن ولی یک صدای وحشتناکی داخل این پنجشت طبقه ساختمان پیچیده بود که همه را میترسوند دل آدم میریخت ما را بردن توی یکی از این طبقات چشمون که بسته بود تست همون هم بسته بود ولی اینجایی میله هایی بود دست ما را بستن به این میله ها روبه دیوار دستمون به میله بود دیگه اون شب نوبت بازوی ما هم نرستید نبوردنون برای بازجویی با همون حالتی که چشم بسته و دست بسته به میله موندیم خب خسته همون بود خوابمون برده نفهمیدیم چه شد یه موقع دیدم بقل دستیم میگه برادر نماز خوندی؟ گفتم چه وقتی از شب روزه چه نمازی؟ کفش نماز صبح میگم یه امکان تیمم هم نبود رو به قبل هم که نمیدونستیم بشینیم همون طوری که نشسته بودیم منو بیدار کرد من یه نیت کردم و همون جوریه با اشاره نماز صبحی خوندم گرچه در زاغ رسیر اما چو مرغان رها بودید گرچه در زاغ رسیر اما چو مرغان رها بودید که ای تواند شیر را روباه در بند آورد هیهات در حقیقت زایران کربلا بودید در حقیقت زایران کربلا بودید ایران من آر چه ساحت پاکی تو گهواره کابه گور زخاکی تو سد دشمن نابکار رانگی از خیش امروز همه وطن همان خاکی تو همراه شما هستیم در برنامه یه حکایت آزادگی از راژیو معارف در این لحظه بار دیگر دعوتتان میکنم به شنیدن روایتی دلنشین و عبرتاموز که قلب و جان را جلا می بخشد بسالهی در حلبچه حلبچه بمباران شیمیایی شده بود و هزاران تن از ساکنین شهر به شهادت رسیده بودن علوه برکورتهای حلبچه جمعی از رزمندگان ایرانی هم شهید و مجروح شده بودن در این حادثه حتی حیوانات و گاو و گوسفند مردم هم از بومباران در امان نمونده بودن شهید حبیب الله لطیفی رئیس ستات تیپ 23 نصرت در این غیل و غال توجهش به بزغالهی جرد میشه که در گوشه ای صدای بعبهش بلند شده بود گله بزوگوزفن در اطرافش تلف شده بودن و تنها یه بزغاله که چند روزه به ظاهر سالم مونده بود بزغالهی که هر از چند گاهی صرفه می زد حبیب بزغاله رو با خودش به پشت جبهه میاره همامش می بره و شست شوش می ده و با خودش به منزلش در اسد آباد می بره اون صلوط عجیبی بین بزغاله و سجاد پسر چهار ساله حبیب برقرار می شه بزغاله بدون سجاد بیتابی می کنه و سجاد هم لحظه ای بزغاله رو تنها نمی داره سجاد شیر رو داخل پستونک می کرد و بهش می خورند بزغاله رو کمی که بزرگتر می شه با سختی فرابون به یکی از همسایه ها که گاب و گوسفنداش می سپرند و بعد هم تحویل کومیتگ امداد می شه موسیقی همراه هستیم با یکی از آزادگان سرفراز کشور آقای علی علی دوست و در ادامه برنامه حکایت آزادگی ادامه قصه و ماجرایشون رو با هم میشنویم. خدود ساعت نوه اون موقع نوبت ما شد برای بازوی. پردنمون برای بازوی افسری بود پشت میز نشسته بود کم سربام بود حالا. این شروع کرد به سوال کردن نه من هم یه چیزی به ذهنم رسید همون طوری که چیز بود گفت شکاره ای اسم مشخصاتی که گفتم که من شاگر راننده فینجا چی کار میکردی؟ گفتم ما از قذوی کامیون هندونا برده بودیم برای مردم قصر شیرین بردیم هندونا رو خالی کردیم برگشتنی اصیر شدیم من همون اولش گفتم که من فاسدی ولد نیستم میخواید چیز کنم این نفر ترک بیارید که من ترکی را حتی صحبت میکنم همین که گفتم ترک زبان بیارید گویا دم در آماده بود همون دقیقه اومد از این کردای کرکو لحظه شون فرق میکرد با ترکای ما خب شروع کردن سوال کردن من رو همین قضیه این که پندون آورده بودیم روی مانور دادم این پذیره افتن ولی یه سری سالات دیگه ای کردن نه ارز کنم هر سالی که می کرد اگر از زواب خوشتون نمی اومد بلاخره گلچماه هم داشتن که وقتی چیز می شود می زد یه دونه باطون دست این آقا بود این باطون ظاهران دوکاره بود چند بار که از حرفای من خوش نمی اومد این باطون زد به این پشت پای من رگهای پای من زم شده بود این گار حرفای ما اینها را قانه کرد وقتی من بعد بازروی دو ساعت برمون گردوندن آوردن پایین تون سالونه دیگه من برای بازروی نبوردن همون یه دفعه شد ولی بعضی از دوستانو سنبار بردن بازروی هر دفعه همچنین خب میبردن با کتگ و با بزیرایی و این مسایل آقای علی علی دوست و هم رزمانش بعد از اتمام بازروی در استخبارات به زندانی به نام فزایلی منتقل شدن و حدود پنج ماه بدون هیچ نوع امکانات اول یک زندگی در اون زندان به اصارت نگه داشته شدن و بعد از اعتراضات فراوان به اردوگاه موسل یک منتقل شدن یه زندانی بود شاید مثلا پونزده متر طول و پونزده متر حیاتش بود این حیات و سخفش رو سیمخاردار کشیده بودن مشبک خیلی به نحوی که گونزش و کبوتر نمیتونست وارد بشه تکرم حدود هفتا غتا داشت هفتا سلول بود دوتا سلولا بزرگ بود پنجتاش کچیش بود ما این تعدادی هم که بعدا به امون اضافه شد شدیم سد هشتاد نفر حدود پنج ما توی این زندان بودیم اینها هیچ گونه امکانات به ما نداده بودن مارا دلیب و ود که ز دنیای دیگر است ما این جای دیگر و او جای دیگر است چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست جز چشم دل که مهوه تماشای دیگر است شکنجه های اصلی آقای علی دوست بعد از انتقال به زندان موسیل شروع می شه از زمانی که اونها رو با قطار باری در سوز سرماگ زمستون وارد این اردوگاه کردن تا زمانی که اونها رو به جرم خوندن قرآن و دعا فرا می خونند و شکنجه می کنند انتقالش هم جالب بود صبح اول وقت ماشین آوردم زیلا زندان ماشین از این یه ماشین هایی بود مثل قفص که پندرها بیرون همه جاستیز کشیده بودن نردمانند بود امکان فرارنه نبود و با این ماشین ها مرا بابردن توی اسکاه راهان بغداد تا قروب اونجا بودیم یه سالونه بود محل نغل انتقال اوستره بود مخصوص این سالونه زده بودن که اوستره را سسکنم قروب شد بعد از نماد مغرب شاه قطار اومد مرا ردیب شردند و رفتیم داخل دیدیم این قطار