ارماندهان جوان احددار مسئولیت های سنگینی شدن، هماسه های بزرگی رو خلق کردن و برای این آب و خاک اززت و بزرگی به ارمغان وردن. اشق به سرزمین مادری و پیروی از رهبری و ولایت فقیه در طول جنگ از هر رزمندهی یک هماسه زاز بزرگ ساخته بود. امیدواریم که خدای متعال به همه ای ما توفیق بده در حد توان راه شهدای والا مقام رو ادامه بدیم یاد و نام این عزیزان رو گرامی می داریم و ازتون دعوت می کنم به مدت 19 دقیقه شنونده ی حکایت آزادگی باشید موسیقی مظلومیت برده بله رحمن الرحیم این نخلهاگ سوخت حق وفایتا آوردم از دیار خود عبری برایتا قلبم هنوز بهر شما گری می کند داغم هنوز تازه بود در ازایتا با سد پیام تسریت جنگل آمدم یک چند روز پر بزنم در هواگتان آگا شناختید کسی را که داشت است چشمش همیشه دقدقی ماجراگتان دور از پرندگان محاجر در آفتاب آگا چگونه می گذرد روزهاگتان موسیقی دوستان آزاد معروف به قزوینی هستم. اینجا نلی قزوینی. چار تا طلوا بودیم از گم خودمون تا کرمانشاه رفتیم. در کرمانشاه یک گرهانی از تهران اومده بود. از پادیگان ولیس و تهران. قصد من این بود که از سقوط قصر شیرین دفاع کنیم و سلوگیری کنیم. ولی حجوم دشمن انقدر برقاسا بود و نیرو انقدر زیاد بود که یه گرهان اون هم با اون سلاخایی که ما داشتیم خب امکان پذیر نبود و بالاخره دوباره مهرماه ما اصیش شدیم ما حدود پونزده الا پیس نفر بودیم از این گرهان که اصیش شدیم ولی چون جده بود و مردم در حال تردد از قصب بیرون و در حال ورود به قصب بودن اینا جده را گرفته بودن هر کسی که می اومد ترددت می کرد توی جده قصر شیرین سرپلو زهاب اصیرش می کردن بعضی از اینها را آزادشون می کردن خانواده هم راشون بود یا بچه هم راشون بود یا پیره مرد بودن اینا را آزاد می کردن ولی همون لباس شخصی هایی هم که زوام بودن ترددت می کردن اینا را هم نگه می داشتن ولی دا تعدادی که اون روز عصیر کردن شاید بیش از سی ست نفر بود ای سرزمین ما ایران قهرمان ایران مهرمان ای که کشانه ای پاوه ستارگان آزادگان مردانی هست که زنجیرها را شکستند اما اصارت را در دل خود به خاطر ایماندگار بدل کردند روحشان پر از سبر و اشق به میهن است چهرهایشان گواه سلابت و قرور ملی است همراه هستیم با یکی از آزادگان سرفراز کشور آقای علی علی دوز و در ادامه برنامه حکایت آزادگی ادامه قصه و ماجرایشون رو با هم میشنویم برودمون به بغداد همین جوری بود که مثلا ساعت دو ماه وارد شهر بغداد شدیم اینا تا ساعت شیش قروب تا نزدیک های قروب مرا توی شهر بغداد می سرخوندن مردم هم اومده بودن به استقبال ارز کنن پذیره هایی می کردن شعار می دادن توهی می کردن دنپایی می داختن نمی دونم سنگ می داختن هر چیزی به دستشون می رسید آبزه هایی می داختن چند ساعت اینطور سرخوندن قروب گروه به اون روز مرا بردن توی استخبارات عراق تو استخبارات عراق شدیم نفر یه شماره انداختن جردن ما شماره من اونجا 147 بعد بردنمون توی ساختمان استخبارات یه سالون بزرگی بود تازه درست کرده بودن اعتمالا برای او سرا اول رفتیم داخل اون سالون بعد تستامون و چشمامون بستم بردن توی این ساختمان چند طبقه صدای ناله و شکنده و هر سنم تو ساختمان پیتیده بود حالا این فکر کنم نوار بود میخواستن ما را به ترسونن رو به وحشت ایزاد کنن دلمونو خاله کنن ولی یک صدای وحشتناکی داخل پنجشت طبقه ساختمان پیتیده بود که همه را میترسوند دل آدم میریخت ما را بردن توی یکی از این طبقات چشمو که بسته بود دستمونو بسته بود ولی اینجا یه میله هایی بود دستمارا بستن به این میله ها روبه دیوار دستمونو به میله بود دیگه اون شب نوبت بازویی ما هم نرستید نبردن اون برای بازویی با همون حالتی که چشم بسته و دست بسته به میله موندیم خب خستمون بود خوابمون بود نفهمیدیم چی شد یه موقع دیدم بقل دستیم میگه برادر نماز خوندی گفتم چه وقتی از شب روزه چه نمازی گفت نماز صبح میگم یه امکان تیممم هم نبود رو به قبل هم که نمیدونستیم بشینیم همون طوری که نشسته بودیم من بیدار کرد من یه نیتی کردم و همون جوریه با اشاره نماز صبحی خوندم گرچه در ظاهر اسیر اما چو مرغان رها بودید گرچه در زاغ رسیر اما چو مرغان رها بودید که ای تواند شیر را روباه در بند آورد حیات در حقیقت زایران کربلا بودید ایران منان چه ساحت پاکی تو گهباره کابه گور زخاکی تو سد دشمن نابکار رانگی از خیش امروز همه وطن همان خواهی تو همراه شما هستیم در برنامه یه حکایت آزادگی از راژیو معارف در این لحظه بار دیگر دعوتتان میکنم به شنیدن روایتی دلنشین و عبرتاموز که قلب و جان را جلا میبخشد بزهاله ای در حلبچه حلبچه بمباران شیمیایی شده بود و هزاران تن از ساکنین شهر به شهادت رسیده بودن علوه برکورتهای حلبچه جمعی از رزمندگان ایرانی هم شهید و مجروح شده بودن در این حادثه حتی حیوانات و گاو و گوسفند مردم هم از بومباران در امان نمونده بودن شهید حبیب الله لطیفی رئیس ستات تیپ 23 نصرت در این غیل و غال توجهش به بزغاله جرد میشه که در گوشه ای صدای بقبعش بلند شده بود گله بز و گوسفند در اطرافش تلف شده بودن و تنها یه بزغاله که چند روزه به ظاهر سالم مونده بود بزغالهی که هر از چند گاهی صرفه می زد حبیب بزغاله رو با خودش به پشت جبهه میاره همامش می بره و شست شوش می ده و با خودش به منزلش در اسد آباد می بره اون صلوط عجیبی بین بزغاله و سجاد پسر چهار ساله حبیب برقرار می شه بزغاله بدون سجاد بیتابه می کنه و سجاد هم لحظه ای بزغاله رو تنها نمی کذاره سجاد شیر رو داخل پستونک می کرد و بهش می خورند بزغاله رو کمی که بزرگتر میشه با سختی فرابون به یکی از همسایه ها که گاب و گوزفنداش میسپارند و بعد هم تحویل کومیته امداد میشه موسیقی افزاری بود پشت میز نشسته بود فکرم سربان بود حالا این شروع کرد به سوال کردن نه من هم یه چیزی به ذهنم رسید همون طوری که چیز بود گفت شکاره ای اسم مشخصات که گفتم گفتم که من شاگر راننده فرنجه چی کار میکردی گفتم ما از قضیه کامیون هندونا برده بودیم برای مردم قصر شیری بردیم هندونه رو خالی کردیم برگشتنی اصیر شدیم من همون اولش گفتم که من فارسی بلد نیستم میخوایید چیز کنم این افره ترک بیارید که من ترکی راحت تر صحبت میکنم همین که گفتم ترک زبان بیارید گویا دم در آماده بود همون دقیقه اومد از این کرده های کرکوک لحظه شون فرق میکرد با ترک های ما خب شروع کردن سوال کردن من رو همین قضیه این که پندون آورده بودیم رو این مانور دادم این پذیره افتن ولی یه سری سوالات دیگه ای کردن نه ارس کنم هر سوالی که میکرد اگر از زواب خوشتون نمی اومد بلاخره گل سما هم داشتن که وقتی چیز میشود میزد یه دونه باطون دست این آقا بود این باطون ظاهران دوکاره بود چند بار که از حرفای من خوش نیومد این باطون زد به این پشت پای من رگهای پای من زنم شده بود این گار حرفای ما اینها را قانه کرد وقتی من بعد بازوی دو ساعت برمون گردوندن آوردن پایین تون سالونه دیگه من برای بازوی نبوردن همون یه دفعه شد ولی بعضی از دوستانو چند بار بردم بازوی هر مدفعه هم که خب میبردم با کتگ و با پذیرایی و این مسایل آقای علی علی دوست و همرزمانش بعد از اتمام بازجوی در استخبارات به زندانی به نام فزایلی منتقل شدن و حدود پنج ماه بدون هیچ نوع امکانات اول یک زندگی در اون زندان به اصارت نگه داشته شدن و بعد از اعتراضات فراوان به اردوگاه موسل یک منتقل شدن یه زندانی بود شاید مثلا پونزده متر طول و پونزده متر حیاتش بود این حیاتو سخف شو سیمخاردار کشیده بودن مشبک خیلی به نحوی که گوندش و کبوتر نمیتونست وارد بشه فکر کنم حدود هفتا اتاق داشت هفتا سلول بود دوتا سلولا بزرگ بود پنجتاش کچیش بود ما یه تعدادی هم که بعدن به امون اضافه شد شدیم سد هشتات نفر حدود پنج ما توی این زندان بودیم یا هیچ کونه امکانات به ما نداده بودن جز چشم دل که مهوه تماشای دیگر است شکنجه های اصلی آقای علی دوست بعد از انتقال به زندان موسل شروع می شه از زمانی که اونها رو با قطار باری در سوز سرماگ زمستون وارد این اردوگاه کردن تا زمانی که اونها رو به جرم خوندن قرآن و دعا فرا می خونند و شکنجه می کنند انتقالش هم جالب بود صبح اول وقت ماشین ها آوردن زیلو زندان ماشین از این یه ماشین هایی بود مثل قفص که پندرها بیرون همه جاستیز کشیده بودن نردمانند بود امکان فرارانه نبود و با این ماشینه ما را بابردن توی اسکاه راهان بغداد تا قروب اونجا بودیم یه سالونه بود محل نقل انتقال اوستره بود مخصوص این سالونه زده بودن که اوستره را سسکنم قروب شد بعد از نماد مغرب شاه قطاری اومد ما را ردیف شردند و رفتیم داخل دیدیم این قطار باریه صندلینا نبود این قطار باری بود باش هیوان می بودن اونور اونور که ها برده بودن یونجه برده بودن نمی دونم جو برده بودن از همه چی توش بود حید وز نامناسب خبز مستونم بود آهم فارز سرد ما را کردن داخل اینو تاریش ظلمت سرد سرد شب خیلی سختی گذشت واقعا سخت گذشت موسیقی بطن پرنده ها خاک شهیدن بطن پرنده ها خاک شهیدن ایران ایران سرباز مکند رنگ تا پیروزی از دست منه توفنگ تا پیروزی بشنو همه یک صدا برارند زده فریاد که جنگ جنگ تا پیروزی ایران ندگر اسید ادباه شود در پنجه دشمنان گرفتاه شود در شعله خون بزوزم و راقش را خواهد تاریخ اگر که تکرار شود به پایان برنامه امشب حکایت آزادگی از رادیو معارف رسیدیم تا برنامه بعد به درود و خدا نگهدار ای بطن خاک تو شده به چشم یک بار دیگه همه بزرگواران همه شهده همه اصره رو یاد میکنیم به پایان این نوبت کاری رو رسیدیم خیلی متشکرم از همرایتون الان که همیشه در پناه احل بید باشید خداحافظ خیر دو جهان مروم و قدر شده است هر کس نبش از جامعه بناتر شده است دوروبر این خانه کبوتر شده است یعنی که خدا سعادتش بخشیده است خیر دو جهان بر اون مقدر شده است خیر دو جهان بر اون مقدر شده است شما هر آگه نزیبا ترید از خرشید شما هر آگه نزیبا ترید از خرشید به یک مشاهده دل میبرید از خرشید شما که ماه شب بیستارگی منید همیشه یک سر و گردن سرید از خرشید ولی چگونه غزل شرمگینتا نشبد که رنگ و روی تلاهی پرید از خرشید اگر بحانه چشم شما نبود اصلا کسی ترانه نمی آفرید از خرشید تمام آینه های جهان گواه منند تمام آینه های جهان گواه منند شما هر آینه زیبا ترید از خرشید این نمایی رید الله لیل هی و عنكم ریشه اولایی ویطفیركم تصویر و یوطه ی رکم تصویر من شما رو ندیدم من رو ببینم میشنستم خرشی تو هر جای آسم ببینم میشنسم صورت قشنگون و مرعی خواه من شما رو حتی با چشمای بسته میشنسم من شما رو حتی با کشمای بسته میشنستم تو گل معصوم باقه بهشتی تو بهارا این و باران سرشتی تو امید جاده سر نبشتی تو گل مقصوم باقه بشتی تو بحارا این و باران سرشتی تو امید جاده سر نبشتی عطر خوبی های عالم در هوای کوی توست حسرت دلهای آشق یک نگاه سوی توست در نگاه تو تلسم گریه های من شکست چشم من دریا شد و در ساحل محبت نشست تو گل معصوم باغه بهشتی تو بحار و این و باران سرشتی تو امید جاده سن بشتی تو گل مقصوم باقه بشتی تو باراین و باران سرشتی تو امید جاده سن بشتی آسمان وقتی به چشمای شما نگاه کنه عبری میشه آسمون وقتی به چشمای شما نگاه کنه عبری میشه دوچار دلتنگی و بیسبری میشه سجده گروه خرشید به ازان صبح فردا میرسه شب دلتنگی من دوباره با قصه یلدا میرسه تو گل معصوم باقه بشتی تو بحارا این و باران سرشتی تو امید جاده سر نشتی تو گل معصوم باقه بشتی تو بحارا این و باران سرشتی تو امید جاده سر نوشتی تو امید جاده سر نوشتی پیام ولایت نور در اون خامه نیرن بر ما بسیار خطاس انهرافه به این انهراف نباید دشار شد Fant disciples Association of the Aliens این رار هم باعثی توجه باشه You should pay attention to this موسیقی لیکن مسائل جدیدی بوجود داره صدای دیده jaidaMA similare که در زمینه اقتصاد چشمای together as tax monad مثلا ہم بانکداری اسلامی بوجود آورده جدا we change Islamic banking امروز مسائل تازهی در زمینه اسان مسائل سلامی what happened today in economic markets خ sul expects new debaulé اینها را باعثی حل کرد. باید اینها را دید. چی باید اینها را انجام بده؟ فقه متکفل این چیزها است. طلبت ها همینجا من عرض بکنم که ما نیاز به کرسی های بحث آزاد فقهیمون در حوضه قوم که مهمترین حوضه هاست براورده نشده است. من این رو الان اینجا عرض میکنم این نیاز براورده نشده باید درس های خارج استدلالی قویی وجود داشته باشد مخصوص فقه حکومتی تا مسائل جدید حکومتی را چالش هایی که بر سر راه حکومت ترار میگیره مسائل نو به نو که ای بر ما داره پیش میاد اینا را لحاظ فقهی مشخص بکنن روشن کنن بحث کنن بحث های مدتین فقهی انجام بگیره بعد این بحث ها میاد دست روشنفکران و نخبگان گناگون دانشگاهی و غیر دانشگاهی اینها رو تبدیل میکنن به خرابرده هایی که قابل استفاده است برای افکار عموم برای افکار دانشجویان برای افکار ملت های دیگر این کار بایستی انجام بگیره ما لازم داریم که این کابش های آلمانه محصولش میتوانه در معرض استفاده ملت ها و نخبگان دیگر کشور ها هم قرار بگیر