آره ببینید همه سر برگردند پیانبر فرمدند این بهشتیه تصور بکنید این سحنه انشالله تبسط یه ولی خدا برم من و شما پیش بیاد چه سروتی بالاتر از این یعنی گذشته تأمین آینده تزمین تا چند سال دیگه این آقا زنده است تزمین میکنم من کار خلافی مرتقه همه رو نمی سودونه عمرش سرزمینه سوخته باشد نه آباد آباد عبدیتی آباد یکی از اصحاب بلند شد به صورت نامرئی پنهانی یباش یباش دنبالش رفت اون شخص وارد به منزل شد در زد برادر عرب مهمان میخوایی؟ بله بفرمایی تو میگه من سه روز مهمان این شخص بودم سر در بیارم از کارش چی شده ایشون بهشتی شده خب ما هم که همون نمازا می کنیم ما هم که همون سزده را ما هم که همون زندگی را داریم چرا من را پیانبر نفرمود بهشتی او را فرمود بهشتی میگه سر از کارش در نی بردم دیدم مثل نماز زندگی می کنه خوابش نمازش سحرش کار برای خانواده اخلاقش مثل ما شب پایانی گفتم حقیقتش من آمدم سر از کار شما در بیان چی شد شما بهشتی شدی پیانورد دست رو شما گذاشت یه جمعه گفت گفت من دو خسرت دارم یک شب چه میخوابم چینه کدورت بددری بدزبانی بدخواهی نسبت به احدی ندارم بفرمایید من و شما یازده شب دوازده شب سر رو بالش میذاریم چی خوابمونو میبره با آرامش یا با قرص خواب یا با آب کردن کوه یخی یا از هزار بشماریم بیم یک دو مرتبه نه من شب راحت سرم رو برم خب ببخشید شما درگیری دلگیری نصفت پچستی ندارید حقتونو خورده باشن زمچه را زندگی دنیا همین هاست پا چرا اینقدر راحت یه جمعه گفت از خاتم انبیاء محمد مصطفی صلی اللہ علیه و سلم ببینید فهم رو وقتی همه به دنبال چشم زیبا هستن تو به دنبال نگاه زیبا باش آیتالاه بهادینی فرمدن کسانی که مرده نان و چباب هستن هیچ حقیقتی از حقایق آلم را نمی فهمند آلم آلم عقل است آلم آلم فهم است دبینید شب چه می خوابم آرام می خوابم اگر با کسی دعواب و درگیری داشتم حقم را خورده ای یکی از این توتر کار را میکنم یا گذشت میکنم نمیتونم و گذار میکنم به خداوند شبم را از دست نمیدم عمرم را از دست نمیدم از پیانبر شنیدم یک وجب از بهش بهتر است از دنیا و آن چی چه در دنیا است نمیخوام یه وجب از بهش رو حتی از دست بدم ماشالله مهندسی افکار آتفه هندسه ی فکری هر کدام از من و شما نشون بوده اول باید اندیشه ی زیبا داشت بعد انگیزه ی زیبا که این عبادات نتیجه بده من و شما با قبل چه تفاوتی کردیم هرس ها حسد ها چقدر چم شده اخلاق چقدر بهتر شده وسط وجود پیده شدیم که هنوز تنگیم یا هنوز انقباض فکری داریم چیه قضیه دو ویژگی دوم من این است اگر خدا تمام دنیا را به من بده یه ذره دستفشانی پای کوبی نمی کنم خوشحال اگه خدا تمام دنیا رو از من بگیره یه ذره قمجین افسرد مسترب نمی شم می دونی چرا؟ چون من در دنیا مهمان هستم خدا میزبان هست وای به این جمعه از پیانبر شنیدم کنوف دنیا از یافا شما در دنیا مهمان هستید تا آخرین لقمهی که معیشت شماست قسمت شماست نخورید نمی میرید اینقدر حیرس نزنید اینقدر حسادت نداشته باشید کنوف دنیا از یافا یه پرانتز باز کنم ما دو موقع در دنیا مهمان خواست خدا هستیم یکی ماه مبارک رمزان دویی تنفی الازیافت الله پیانبر در جمعه پایانی ماه شهبان دعوت شدید به مهمانی خداون دوم یکی در زلحجه برای حاجی ها تو فرودگاهه مدینه یا جده وارد میشه حاضی اولین تابلویی چه میبینه مرحبا به زیوف رحمان خوش آمدید مهمانان خداوند شاد باش تبریک تحنیت دو جا ما مهمان خواست خدا هستیم یه جا خدا مهمان ماست کجا انا اندل منکسرت قلوبه هر چیزی از شکستن قیمت شکسته میشه بی عرضش میشه مگر دل هر چسی دل دارد اما هر چسی دلدار میست با چسی درد دل کنی که هم درد داشته باشد هم دل داشته باشد انا اندل منکسرت قلوبه من تو دلهای شکسته بندگانم هستم دیدید وقتی از تمام اسباب مادی انسان قطع امید میکنه تمام تمرکز و توجه به آسمانه در هر حال ارتباط بین زمین آسمانه ایاکن عبد و ایاکن استین دل آرام میدیرد الان به ذکر الله تتمهن القلوب دو تا جمله تلایی یک سلوات تلایی تر خرد کنید وای چقدر این جمله ها زیباست مخصوصا برای عزیزان نسل جبان گاهی اجله دارن ملتی میلیاردر شن گاهی اجله دارن مشهور شن اکسشون نیم صفه یه روزنامه ها جرایت کن نه نه نه نه عجل نکن جمعه اول وقتی خدا خواست بنده پاک خود یوسف صدیق را نجات بدهد از زندان زلزله نفرستاد زمین شکاب بردارد سید نفرستاد آب زندان را با خود ببرد در و دیوارا سائق نفرستاد در زندان آتش بگیرد نه نه نه رؤیای لطیفی به خواب عزیز مصر فرستاد نیاز به معبر پیدا کرد یوسف صدیق عزیز مصر شد خدای تو و یوسف هم یه چیز با خدا باش و پادشاهی کن ببینیم چه حالی میده به آدم چه حالی میده به آدم وقتی یوسف برای معصیت نچردن از دست زلیخا به سوی درهای بست دوی میدانست تمام درها بسته است و قلق قتل عبواب تمام درها رو زلیخا برد یوسف هم دیده وقتی یوسف برای رهایی از دست زلیخا گناه نچردن به سوی درهای بست رفت میدانست همیه درها بسته است ولی درها یکی پس از دیگری باش خدای تو و یوسف هم یکی است معیوس نشون چند سال خداها زتید رو نداده مربی های دیدید نجات خریق رو دیدید وقتی سرف رو بخواد شنایات بده میاد بالا از سر پرتش میکنه تو آب شنا یاد بگیر میخوام نجاتت بدم گاهی خدا این طور میکنه با انسان گاهی خدا این طور سالها جمان میکردم چون گرفتاریم به خدا نمیرسیم اکنون فهمیده هم گرفتاریم چون به خدا نمیرسیم میخوایی جره های زندگیت باد بشه؟ رفاقت رو بیشتر من تحقیق شدم کار اصلی نویسندگی پجوهشه حدود بیست اثر دارد نماد شب نماد شب انسان رو خوشگل می کند نماد شب انسان رو خوشدل می کند دلبستگیهاش رو عوض می کند نماد شب یار خداوند ثواب نمی ده مقام می ده اصا انیب از ذکر رب بکن مقامن محمودا نماز شب عبادتی بیجه در زمانی بیجه برای افرادی بیجه با آثاری بیجه هست ببینید هر کس سهر ندارد از خود خبر ندارد از خود خبر ندارد هر کس سهر ندارد همیشه اول وقت هست همیشه اول وقت هست هر گزاران رو نماز اول وقت قضا نمی جردن چو چوب خوش صداوار سوختن باشد قدیچ بحر عبادت دوتا نمی جردن بله بله نماز شب دل بستگی های انسان عوض میشه با بستگی های انسان عوض میشه دلی را شاد کنه دیدید تو بعضی از مجالس بعضی از عزیزان هستن این جیبشون مینی سوپره بچه ها میان یه دونه شکلات یه بسکویت کچورو شاد پرد و شب زودتر میان دیدونی عرضم و جمع کنم این جمعه خیلی قیمتیه این جمعه خیلی قیمتیه این جمعه خیلی قیمتیه مقدمش یک صدوات قیمتیتر خرد کنید پیانبر فرمودن پیروبان من فاصله شما دا بهش به اندازه دو بار دوشیدن ناقه شطور رو دو بار بدوشید چقدر زمان میبره فاصله شما تا بهش همینطور مراقب باشید مراقب باشید یه نفر اومد نزده جناب سلیمان نبی حضرت سلیمان خوش به حالت باد به فرمان شما فرشتگان جن و انس به فرمان شما چقدر شما خوشبختی یه جمله تقدیم به همه ی عزیزان شنونده جناب سلیمان نبی فرمود لتسبیحتون فی صحیفت المؤمن یه سبحان الله در نامه عمل مؤمن بهتر از ملک آل داود حکومت برشون ریاست برشون بله یه سبحان الله یه سبحان الله عملی خدا این ت رو بمنده ده در اختیار دیگر هم قارب الحمدلله سبحانه لالا مخصوصا سلوات بر محمد و آل محمد بله بله بله بله همیشه اول وقت از حق پرستان را همیشه مراقب هستن ساره او سابقه او سرعت بگیری سفقت بگیری سفقت بگیری سی سده هشتر ترانه حفظه با موسیقی میخوابید با موسیقی بیدار میشه یه نما جماعت نه یه نما جمعه نه یه حکمت یه حکایت یه موئزه نه نه نه روز قیامت میگن پس برای چی شما رفتید تو دنیا برای خوشگذارونی ما شما را فرست دادیم خوشگذرانی بکنیم افراتی نه نگاه وقتی همه به دنبال چشم زیبا هستن تو به دنبال نگاه زیبا باش تو به دنبال نگاه زیبا باش خدایا به محمد و آل محمد این دستان پر امید ما را خالی برمگردان به برکت سلوات بر محمد و آل محمد اللهم صلی علی محمد و عجل فرجه سخنرانی جناب حجت الاسلام و المسلمین لقمانی رو شنیدی در برامه بربال سخن با موضوع نگاه زیبا به زندگی که انشالله مورد توجهتون قرار گرفته باشه زمان بازپخش این برامه هم امروز هشتمه مهما ساعت دوازده و سی دقیقه خواهد بود حکایت آزادگی خاطرات آزادگان سرفراز کشورمون هست که حدود بیس دقیقه این برامه تقدیم حضورتون میشه جسمتان گرچه دربند زنجیر جان دشمن نسیر شما بود در شب قربت سرد زندان یارتان ذکر و یاد خدا بود دو هفت پندرانون در منطقه قصر شیری به اصارت نیروهای برسی دارم هیچی ایک از موارد قانونی که برای اصرا وزده در مورد اصرای ایران با چوبه های جبه مهمات می زدن نه پتوه خاصی بود نه آب خاصی بود که بخوان بچه ها رفتی خیلی غصم شد نه از شهادت شهادت واقعیت برای خودم امامون لذه افتخار بود اصلا از شهادت باکی نداشت از مذروبیت بشه حکایت آزادگی آقبت همه ظلمت سر آمد یوسف از غائر زندان بر آمد یوسف از غائر زندان بر آمد روز دیدار یه خوب جان شد یوسف از جمله آزادگان شد سرباز مکند رنگ تا پیروزی از دست منه توفنگ تا پیروزی بشنو همه یک صدا برارند زده فریاد که جنگ جنگ تا پیروزی شنوندگان عزیز برنامه یه حکایت آزادگی سلام شب شما به خیر آمیدوارم حالتون خوب باشه از این که امشب این برنامه رو برای شنیدن انتخاب کردید از شما سپاس گذاریم در این برنامه به داستان و ماجرای یکی از آزادگان سرفراز کشور میپردازیم آقای فرامرز چهرقانی که امشب مهمان ما هستند تا از حکایت دوران اصارت برای ما تعریف کنند موسیقی در تاریخ چهار چهار شست و هفت به دست نیروهای دشمن به اصالت در اومدم در منطقه کوشک تلایه حوالی جزیره مجنون ما در تاریخ 3.4.67 شب قبل از اصارت بعد از ابلاغی های مرتبی که برامون داد برای این که آمادگی و حوشیاره کامل داشته باشیم و من که فرماندهی یک دستر رو به احترام داشتم خب به همین نسبت آمادگی رو ابلاغ می کنم به بچه ها که حوشیار باشن که در همون بامداد صبح 4.4 بود در ساعت 3 بعد از نصف شب بود که که دشمن آتش تهیه سنگینه روی ما ریخت به طوری که جدن ما جهنم و پیش چشم خودمون دیدیم و با این حال از جونده بچه همه مقاومت کردن بدون استثناء با این آتش تهیه بچه ها ورده چهار ساعت تموم مقاومت میکردن و در نهایت ساعت نزدیک شیش صبح بودش که نیرهای دشمن دیگه به خاکز ما رسیده بودن و بچه ها به صورت متفرقه آتش میکردن اینایی در این وقتی که اراغ از طریق حزب بس قدرتی در تسخیلات نظامی پیدا کرده بود و نیروهای ایرانی در نبود سلاح جدید و پیشرفته و همچنین محاصری اقتصادی در حال مقاومتی جانانه بودند و از طرفی هم جزایر مجنون آخرین منطقه از جپه جنوب در اختیار نیروهای نظامی ایران بود که متاسفانه رژیم عراق با حمایت مجامعه بینون مللی تونست چهارمه تیرماه 1367 اوج اقتدار و قدرتش رو با حضور نیروهاش در جزاگر مجنون نشون بده و نیروهای ایرانی رو به اصارت در بیاره من بعد از اینکه فشنگای اصلا هم تموم شد و ناچاران دیدم واقعا هیچ راهی دیگه ندارم من بودم و بیسیم چین بود که ایشونم بیسیمشو گفتم بگذار زمین تا تصمیم بشه که در اون لحظه شیشتان از کمانده های عراقی بودن ما دو نفر رو دستی کردن و یکی از اون کماندوها اومد بالای سر من و اسلحه منو برداشت و داخل خشاب اسلحه من نیا کرد دید که هیچ تیری وجود نداره و اسلحه منو بو کشید دید که ازش تیر خالد شده و از این موضوع فوقلاده نراحت شد کما اینکه اتفاق افتاده بود که بارها بارها بچه های ما بخاطر همین مسئله شهید کرده بودن و از فرط نراحتی و قذب محکم با گرنگ و توفنگ چند تا زربه به سر من زد که من به حالت نیمه بیهوش روی زمین افتادم بعد از حوالیه یک ساعت بودش که ما رو به خط خودشون منتقل کردن در پشت خط خودشون ما با محسابیت واقعا زشتی رو برو شدیم دستمونو کمان که از پشت بسته بودن با این حال عراقی ها به ما پس گردنی می زدن و چون سر من فوقلاده مجویت سنگیم بود ما رو به بیمارستان بسته منتقل کردن در بیمارستان بسته دکتر سر منو دید و پرسید که چی شده منم باید صحبت کردم و گفتم که سرمو با قندق توفنگ اینطوری به این روز در آوردم که خودش باقلش نشد گفت اصلا یه همچیزی ما نداشتیم و واقعا خیلی عجیبه تقریبا یک هفته که توی بیمارستان بسته بودیم ما رو به بغداد منتقل کردم و در بیمارستان روماندی بغداد یک شبه اونجا گذاروندیم که در نهایت کار در روز ده چهار شست و هفت بود که ما رو به اردوگای یازده تکفید منتقل کردن در این لحظه بار دیگر دعوتتان میکنم به شنیدن روایتی دلنشین و عبرتاموز که قلب و جان را جلا میبخشد هوا خواهان جنجالی اکبر استقلالی بود و علی پرس پولیسی یه هفته قبل از عملیات بود و اونا طبق معمول تو سنگر نشسته بودن و با هم کارکاری میخوندن و از دیمای مورد علاقه شون طرف داری میکردن که بحث بالا گرفت و بعدم با هم قهر کردن و تا بعد عملیات هم دیگر رو ندیدن اکبر دلخور از این که چرا با علی مشاجره کرده در خودش فرو رفته بود و آروم گرگه می کرد و با خودش می گفت اگه اتفاقی براش افتده باشه چی کار کنم؟ جواب ننه باباشو چی بدم؟ که یه حدید بچه ها می خندند از سنگر بیرون اومد و عشقشو پاک کرد صدای ادهی رو می شنید که با لحجه فارسی شعار می دن پرسپالیز هورا استقلال سوراخ باورش نمی شد ده ها از سیر عراقی پابرهنه و شعارگویان می اومدن و پیشابیش اونها علی سوار برشونه یه درجدار سیبیل کلوفت عراقی بود و پرچم سرخی رو تکوم می داد و عراقی ها به دستور شعار می دادن بار اول آخر بود که به این شعار حسابی از ده دلمی خندید و خوشحال شده بود به استقبال علی رفت علی هم از شنوهای در جدار عراقی پرد پایین و همدیگر رو بغل کردن و بوسیدن. علی خند کنان گفت. میبینه اکبر حتی عراقی هم طرف داره پرس پولیس هستن. هر دو قشقش خندیدن. عراقی هم که نمیدونستن چه شعاری میدن با ترس و لرز همچنان فریاد میزدن. پرس پولیس هورا استقلال سراخ. ایران ندگر اسیب ادبار شود در پنجه دشمنان گرفتار شود در شعله خون بسوزم و راقش را خواهد تاریخ اگر که تکرار شود از این که همراه برنامه هکایت هازدیگه هستید سپاس گذاریم در ادامه برنامه باقی ماجرا و صحبتهای آزاده سرفراز آقای فرامرز چهرگانی رو با هم می شنویم اون اردوگا یک حالت خاص یک شرایط خاصی داشت دیوارای خیلی بنند حدود 4-5 مت دیوار بود که بالاش هم دوردیف سیم خاردار بود و بیرون این دیوار ها حدود 12 ردیف سیم خاردار حلقوی هم به صورت دورتا دور پارگان گذاشته شده بود دورتا دور اردوگا که در این شرایط ما یک سری نگهبانه رو دیدیم با کلاه قرمز لباس آسین کتاب و یک چوب هر کنوم دستشون که چوب رو توی دستشون میچرخونن و میخندیرن کما این که ما این هشتار و هشت نفری که وارد اردوگا شدیم همه مجروح بودیم و از خندین رو اصلا ما تحجب کردیم چون چیزی که تعریف کردن خود نگهبانه داخل بیمارستان با اون چیزی که ما داشتیم میبینیم واقعا مقایه بود حدود پنج دقیقه ما با همین صورت نشستیم یک لیوان آب گرم رو مادرن و بعد که از در اردوگا خواستن ما رو ببرن تو پذیرای اولشون شروع شد که اولین ضربه چوب بود که پشت همه بچه ها اومد حدود یک ماه و نیم تو این اردوگا بودیم که مسائلی در رابطه با سلط پیش اومد و ما احساس کردیم که ممکنه همین روزا سل بشه که آخر کار ما رو منتقل کردن به بند یک و دو اردوگاه یازده خب در این مدت شرایط اردوگاه دومه که ما دیدیم فوقلاده راحتر از اردوگاه اول بود منوی برای ما به نسبت خیلی بهتر بود چون اردوگاه اول ما روزی تقریبا دو باید کتک میخوردیم در صورتی که این جا بکمچه مسائلی نبود و من یه مقدار امکانات رو فراهم کردم و حس کردم که اینجا روی بچه ها از نظر فرهنگی می شکار کرد موسیقی به روز بودن همرزمانش اون هم در خفقانی به نام اردوگاه 11 تکریت عراق یک از کارای ناممکن ولی محقق شده ی آقای چهرقانی بود به اتفاق این دوستانمون سعی کردیم که یک سری مسائل فرهنگی برای بچه ها معایق کنیم که در درجه اول معلومات عمومی و اطلاعات عمومی بچه ها بالا بره و بتونن که خودشونو به حد دیگه درشون میخواد برسنن هیچده ماه تموم با بچه ها انگلیسی کار کردم در نهایت چهلتا شاگرد داشتم که البته خب اونجا چون ما جز واسره مفهود بودیم یک همچی کاره اصلا محال بود که بتونیم بکنیم کاغذ در اختیارمون نبود قلم در اختیارمون نبود و ما میدیدیم که تنها راه کار کردن صحبت کردنه و همینجا به خاطر اینکه عراقی متوجه نشن چون جاسو سی و اردوگا فقرات زیاد بود و شریدن تحت پنجرول بودیم به همه خاطر من یک نفر یا دو نفر از چگردامو برمی داشتم در حین قدم زنن توی اون سر و شیش قدم حیاتی که داشتیم سر و شیش قدم می رفتیم سر و شیش قدم هم برمی گشتیم در همه حال باشیم صحبت می کردیم کار می کردیم نکاتو بهشون می گفتیم اگر احیانا چیز نوشتنی مورد نیاز بود چون کاغذ هر اختیار نراشتیم یک گوشه می شستیم و یک نفر مراقبت می کرد دو نفر دیگه چیزایی که می خواستن روی خاک می عبشدن و روی خاک کار می کردیم روزاگ سیاهی که به هممت و پشتکار آزاده قصده ما و همراهی همرزمانش به روشنایی علم و دانش ختم شد با یک سری از دوستان جمع شدیم و تصمیم به این گرفتیم که از ازان فرهنگی و اطلاعات اومی نیمقدار بچه ها روشنیم خب به خاطر شرایطی که حاکم بود باید ما تمام جوانه براید می کردیم یک سری مصابقاتی مثل مصابقات سوال و جواب اطلاعات اومی در این زمینه ترتیب داریم شرکت پرنده هایی هم داشتیم و اول استقبال نشد به دلیل این که یه مقدار بچه ها می ترسیدن و می گفتن امیدوارد باعث دردستانون بشه ولی در آخر کار واقعا همه علاقه من شدن به طوری شد که ما این موضوع رو با مفتول آساشکامون در نهایت در میان گذاشتیم و ایشون معافقت کرد اجازه از نگهبانه عراقی گرفت و اونا به یه حالتی که گنگ بود واقعا نمی دونستن چه جوابی بدن و نمیدونستن که قضیه چی هستش قبول کردن که این مدت تقریبا یک ماه یا دو ماه این مسابقه رو ما هر شب داشتیم و فوقلاده نظر رشد فرهنگی اطلاعات عمومی سیاسی علمی بچه ها واقعا بالا رفته بودن و خیلی خوشحال شده بودن از این موضوع در از این برای خودم یه تجدید روحیهی بود تو محیط خفقان که خب ما با محیط خارج باقی اعتباطی نداشتیم