اصلا میشه یادتون میاد این سالها رو تا مسیر زیارت اعتباط آلیات باز شد حالا خوبه در روز ولادت امام حسن اسکری سلام الله علیه که ما رو میبره به سامر راه یاد کنیم از همه شهده از همه جانبازان از همه آزادگان از همه ایسارگران از همه کسانی که برای آزادی نوع بشر مجاهدت کردند نه فقط برای ایران چون شهده راه آزادگی رو نشون به آلم دادن یاد میکنیم یه سلوات میخوام بفرستم شما هم دوست داشتید همراهی کنید سبابش تقدیم بشه به همه شهدائی گران قدرمون بریم سراغ برنامه روایت عشق اون وقت که گفتگو با مادران و همسران شهداز هرکی حاضر همراه ما هست با این سلوات با ما همراهی کنه این سلوات یه جورای حسن ختم بشه برای گفتگوی امروز ما با شما در پایان بخش اول برنامه ها سید عبالغاسم غزنفری عزیز و نازنینم تهیه کننده آقا رزای رزایی صدابردار آقای اکبرش آباروگه همهانگی پخش و من رزام اللهی که تونستیم هم صحبت بشیم با هم دیگه بعد از روایت اشق هم انشالله پیام بلد و یه برشی از فرموشه رهبر محضر انقلاب رو خواهید شنید حالا وقت سلواته اللهم سل علام محمد و آل محمد و عجل فرجم چه بحونه ای برای بیترفتنم بیارم جاده روبروم نشسته پایه برگشتن ندارم روایت اشق چجوری بگم که نیستیم همدل همیشه همدر جای خالی تو نمیشه با یه عام خاطر پر کرد به نام خدا و سلام قراره باز هم آشغانه های زندگی شهدارو از زبان مادران و همسرانشون بشنویم دفتر روایت عشق باز شده به احترام همه مادرانی که در هشت سال دفاع مقدس سبوری کردن به احترام زنانی که ایسار کردن و در بهترین لحظه های زندگیشون در کنار همسر عزیزشون نبودن این برنامه روایت اشقه باز هم بگو از آن امیدها که روی شانه برده ایم آن شهیدها سرفهای سر بلند استادگی چند هفته یکی مهمان خانوم افشوردی هستیم مادر شهید قلام حسین افشوردی معروف به حسن باقری و خاطرات ایشون رو از فرزند شهیدشون به اتفاق میشنویم حالا میخواییم باز هم از خاطرات دوران جنگ بدونیم تهران میامد چطوری میامد مثلا با فرمانده های دیگه با معاونانشون مثلا چهار نفر پنی نفر میامدن مثلا گزارش جنگ و فرمانده کل قوه خود حضرت امام رحمت الله علیه بودن به خدمت ایشون ارائه بدن شب آخر شب مثلا یا حالا دیر میرسیدن یا کارشون تموم شده بود جایی نداشتن برن میگفتن کجا برید برم خونه ما میمدن خونه ما مثلا عجیبم این بچه پرروزه بود عجیبم پرروزه بود باور کنید که میگم اصلا بعض برنامه ها اصلا موجزه بود می امدن ساعت هشت بود هشت و نیم بود خب هر که باشه دست پاشو گون میکنه الان من برای اینا چی درست کنم خب اینا خسه و حلاک اومدن گرسنن خان زودتر بخورن بخوابن صبح زودتر بلنشن برن ولی خب بله تو اینایت خدا باور کنید که اصلا نشد یک بار که من اصلا نراحت بشم یا اصلا در بمونم که من چی درست کنم برای اینا الان این به طول آثارش به وسیله سردار فتول جعفری توی به طول سازمان شهید باغری چاپ میشه دیگه جمعواری شده چاپ شده ایشون مثلا یک خاطره تعریف میکنه میگه مثلا ما میمدیم همینطوری میدیده خب صفره میاره پم میکنه قشنگ قضاهای خیلی مرتب منظم یا رخت خواب میاره میندازه خیلی مرتب اصلا میموندیم که خدای آخه اینجام اگر رستورانه همیشه حاضر و آماده است این واقعا یه موجزه بود بعد از خودش الان نمیخوام بگم یک از فرمانده سپاه اومدن شام منزل ما من وسیلم ناقص بود بعد خودش از دوستم یه سری ملزومات گرفتم تا تونستم شام درست کنم برای اینا ولی تو اون مدتش مثلا دو سال و اندی هیچ وقت من لنگ نموند که برای اینه چی درست کنم این از برکت این شهید بود عجیب برکتی داشت حسن باغری در همون دوران جنگ به فکر تشکیل خانواده هم بود و خانم افشوردی از خاطرات دوران ازدواج فرزندشون برای ما میگن من دستندر کار شدم اینجا یه دو سه جا رفتم و خودشم بردم خب جور نشد یعنی جور نشد که خب با فکر ایشون جور در نمیمد این که هر که مثلا متحجم شد خب دوست داشت همه چهار کلام که ایشون صحبت میکرد خیلی تمایل پیدا میکردن ولی خب با فکر ایشون با برنامه و وضعیت ایشون جور نمیشد تا وقتی که یه زمان دیدم زنگ زده میگه مادر اینجا یه دختر خانومی هستش توی بسیج خوهرهای احوازه یعنی یک از پایگزارای بسیج خوهرهای احواز بود خب کیه چیه هیچی یک از به طلاع از اون خانواده های خیلی نامی و ریشدار سید تبا تبایی هستنشون برادرهای سپاهیشون معرفی میکنن که همچی دختر خانومی هستش فکر می کنم که با فکر شما جور در می آد ایشون سه نوبت با این دختر خانوم تلفونی صحبت می کنه طولانی اصلا خودشم نمی بینه نه اون دختر خانوم ایشونو می بینه نه ایشون هم دیگر اصلا نمی بینن بعد دیگه به توافق می رسن پشت تلفون تلفونی به توافق می رسن قرار میذارن که برن پیش آقای جزائری امام جمعه احواز به صلاح سیغه محرمیت خونده بشه تا بیان تهران برنامه عقدشون به صلاح جور بشه که با من همه اینا رو در میان گذاشت من گفتم یکم بیشتر دقیقت کن بیشتر صحبت کن امق قضیگیر و خانواده شنو خلاصه این برنامه شد اونجا ایشون سیغه محرمیت رو میخونن بعد دیگه قرار میشه که بیان تهران تو اون سیغه به اسطلاح محرمیت ایشون همدگره بعد از اینه که محرم میشن همدگره میبینن بله اونم چی؟ با مقنعه ایشون اومده بود تهران دختر خانم مادرشم که منزلشون توی قررم شهر بود قررم شهر که دیگه میخواست سقوط کنه ارتش اینا رسمانه ها بیرون میاره بیرون میاره اینا دیگه میاد تهران اومده بودن اینجا یه آپارتمان گرفته بودن اونجا بودن که این عروس ما دیگه بعد از سیقه محرمیت اومده بود منزلشون شهید ما اومد تهران رفت آبود منزل رفت آبود منزل یه مقدار شختب بود گفت بیا تحویل بگیر عروس تو گفتم خوب مبارکه باز همینطور این مغنعه سرش بود اون شب اینجا مثلا منزل ما مهمان بود به اصطلاح ما شامیه رو برای کردیم ما این آشنام خوردن و بعد از شامم بود به طلاق رسوند منزلشون تا کلن چهارت پنج روز ایشون در عرض بیست نقمه مرخصی که اومد شهید ما پنج روز بود اونم برای عودش هر کس ندهد به کسی دل خود را از قم نرهد دل او که همین قم شود مونس تنهایی ها خاطرات این ازدواج خیلی شیرین و شنیدنیه به خصوص برای جوانهای امروزی شنیدنش خالی از لطف نیست ازدواجی بسیار ساده و مراسم عقدی که هیچ تشریفاتی نداشت خلش ما یه مهمونی مردونه یه مهمونی زنونه دادیم یه مقدار وسائل تحییل کردیم برای اینا اینا جمع کردن رفتن به اسطلاح احواز اونجا یه منزل گرفته بودن یه طبقه بالای یه منزل رو گرفته بودن اونجا به اسطلاح زندگی تشکیل دادن که حدودا یک سال و نیم هم زندگی کردن با هم در این مدت یک سال و نیم هم خداوند مطالیه دختر بهشون انایت کرد که این دختر هم الان داره دکتراشو میگذرونه داستان عقدشون که توی مجلس عقد کردن دیگه رفتن چون بنابوده حضرت امام عقد کنن ولی چون فرصت کم بود دیگه به نوبت میذاشتن دیگه کسایی که از تمام رحمت الله علیه اخد می کردن نوبت می زاشدن چون اینشون مدتش کم بود یه جبه شیریندی گرفته بودن رفته بودن مجلس اونجا یک از نماینده های سیگه دیشون اخد کرده بود که دیگه آمدن منزلو بودن ما یه مهمونه شب مردونه یه زهرم مهمونه اقوام متوت کردی دعوت کردیم مادرشو خوهرشو دعوت کردیم و به صورت یه مهمانی زنانه با بعدم وسایل که تیعیه کرده بودیم چون مادرش ونده خدا زندگی نداشتن که باید چمدون لباس فقط اینا از خونه اومده بودن بیرون اومده بودن تهران یه سری وسایل برای خودشون تیعیه کرده بودن دیگه ایشون مثلا بتونه بر ایشون جهاز مثلا تیعیه بکنه وسایل نمیتونست که من خودم تیعیه کردم یه سر وسایل اولیه که بتونن دو نفر با زندگی کنن دیگه در همین حد احواز بودن دیگه اونجا یه طبقه بالای یه منزل که دوت و اتاق داشت و حال بود و آشبازخونه بود و همم و همه چی داشت دیگه یه طبقه مجزا بود منزله شهیدی هم بود پسرشونم شهید شده بود اونجا ایشون بودم یک سال و نیم منم که مارتب بیرفتم می ایمدم دیگه برای اینکه خب تنها بود ایشون مثلا یه وقت پنج روز شیش روز می رفت یه شب می ایمد خونه اونم صبح می دیده ساعت هفته صبح اومدن دنبالش شیش و نیم صبح اومدن دنبالش که بره این طوری من میرفتم مرتب میرفتم بعدم که دیگه خداوند متعالیه دیگه بچهی بهشون داد بچه رم که خدا بهش داده بود همون روز که این بچه داشت به دنیا میامد اشون قرار داشته بیاد با چند نفر باز خدمت حضرمان باز گزارش پسلا منطقه با جنگ و اینا رو حضرمان اراعه بده دوروبر میگن بابا خب این خانم تو باید داره و از هم میکنه خب باید شما باشی میگه بچه ها رو خدا داده خدا هم حفظ میکنه من کاره اینستم من کار دارم باید برم ما را دنیب و غر که ز دنیا دیگره ما این جای دیگر و اون جای دیگره گر خرق را بود سر سودای مال و جا آزاد مرد را سر سودای دیگر است آزاد مرد را سر سودای دیگر است همونطور که خانم افشوردی گفتن حسن باغری و همسرش مدت یک سال و نیم در کنار هم زندگی کردن و خدای مهربون دختری هم به اونها انایت کرد حالا میخوایم ماجرای تولد فرزند این شهید رو بشنویم برادرش مهمور میکنه میگه شما وسائل جور کن خلاصه این کارها رو راب انداز که بر میدارن میبرن بیمارستان و ما اصری همون روز بود یا فرداش بود تلفون زن زد متوجه شدیم که این بچه به دنیا آمده ایشونم تهرانه شب اومد منزل گفتم بابا آخه شما این بنده خدا رو همین طوری گذاشتی اومدی؟ گفت اشکال نداره بچه خب بنده خداست چیزی عوض نمیشه من کار داشتم باید میمدم حالا شما باید بری برای بچه من وسایل درست کرده بودم مثل حالام نبود همه چی آماده باشدم بره بگیره چون من خودم حیات بودم دیگه همه چی دخته بودم از لباس و لحاف و تشک و نمیدونم همه چی آماده کرده بودم خیلی تا حد زریف و تمیز و اینا درست کرده بودم آماده کردم بردیم دادیم به مادرش که مادره ورداره ببره بعد تو این گیر دار بنده خدا دایی ایشونم فوت میکنه توی همون احواز اونجا این مادر یه وقت دیدم با وردرش اومدن در منزل ما که ما میخواییم این اتفاق افتاده ما داریم میریم من دیگه نمیتونم برم پیش ایشون شما باید بریم هیچی دیگه فرداش ما همین وسایل که برگردونده بودن منزل ما ما جمع کردیم ایشونم تهران بود هنوز اومد اسری برداشتیم لفتیم فردگاه فردگاه نظامی یکی از این هواپیما های سسنا جالب بود برام یه هواپیما های کچیک سنفر هست سوارو اونا کردن و ما اینا رو وسایل ورداشتیم بردیم تقریبا دیگه نزدیک تقریبا یک ساعت مونده بود به قروب ما رسیدیم منزل که من نمازم نخونده بودم همطور تو این راه و این ورن ورن چیز شده بودیم من تا رسیدم نمازم خوندم و بعد دیدم وای این بچه رو چی تنش کردن بسیچ خوهرهای برای خودشون یه فروشگاه را انداخته بودن یه وسائل اولگیه به اسطلاح اونجا درست کردون و میفروختن لباس های چلواری بچه درست کرده بودن تن این بچه کرده بودن من اصلا خیلی ناراحت شدم اینقدر من بچه دوست دارم و این بچه هم برای من خیلی عزیز بود چون خود شهیده من خیلی دوست داشتم اصلا دیوانوار دوست داشتم واقعا سبری که خدا میده بهترین و بزرگترین تی به انسان میده این بچه هم به همون اندازه من خیلی دوست داشتم. اصلا رسیدم انگار دنیا رو به من داده بودن وقتی چشمم به این بچه افتاد. ولی به وضعیتش که چشمم افتاد ناراحت شدم. سری من فقط نمازم رو خوندم و برداشتم این بچه رو بردم همون. بردم همون شستم و اون لباسهایی که خودم دخته بودم بردم تنش کردم و تحت تمیز آوردم. دیگه چند روزی من اونجا بودم و از خانم و بچه پذیرایی کردیم و بودیم و بعد دیگه بله گذاشتم اومدم تا چهار ماهگی چهار ماهگی اینو آمدن تهران یه نوبت که باز برای کار آمده بود یه میشه ده نوزده روز تهران بودن به اصطلاح پناه بود یه کار دیگه انجام بشه که بازم گفتن نه باید برگردی منطقه باز چه هم کردن رفتن دیگه رفت ایشون 19 روز دیگه به شهادت رسید ما خدا جویان که نفشه امت از خون میزنیم پرچمه آزادگی برمام گردون میزنیم کوی جان بازان وطن ما بانگه آزادی سخن ما زان که ما آزاده ایم گرتپد در خون بدن ما رنگ گل گیرد کفن ما جان به کف به ناده ایم روایت اشق امروز هم به پایان رسید باز هم حرف های شیرین مادر قلام حسین افشوردی مروف به حسن باقیدی رو به اتفاق شنیدیم این حرف ها و خاطره ها هنوز هم ادامه داره تا برنامه بعد خدا نگهدار ای شبیه فناقس نیمانی این بود سدایی مندگاه جلوی از جامعه دینی رادیو معارف دریجه این به جمهان روشنایی و معرفت رادیو معارف سدای فضیلت و فطرت بیچیده بوی خدا تو کوچه باق زمین پیچیده بوی خدا تو کوچه باق زمین از بین آسمون رزولش رو ببین از بین آسمون ببین توی آسمونا جشن بارون ملک روی لبش قرآن میخونه چشای بیقرار قرقه رویا شد با عشق چوغمون مثل دریا شد مرغ دن باز هوایی یاره از سینه چون سامران آره مولا امام از یری مولا امام از یری مولا امام از یری مولا امام از یری مولا امام ازگری روشنه به عشق تو چشمای آینه ها بوی خدا میاد از همه مزنه ها زمین بدون تو سرد و تاری که دل به همه دلها نزدیکه موسیقی موسیقی راژیو معرف صدای فضیلت و فطرت قربی ها نشان دادن که تو این چندین سال یا چند قرن که دم از حقوق انسان و حقوق بشر و اینا میزنن یک سر دروغ گفتن اینو نشونده ده اینو ثابت کرد یعنی ده هزار کودک کشته شدن شوخیه کودک مظهر معصومیته مظهر لطافته نقطه اصاسی ایست که عواطف انسان رو برمی انگیزه ده هزار از این موجودات معصوم رو اسرائیل با بمب دوتونی از بین برد با انواع اقسام سلاح از بین برد قربی ها خم به عبرو نیوردن سیاست مدانان غربی رسوا شدن سیاست غرب رسوا شد چکست خوردن این چکست بزرگیست دیگه از تمدون غرب کسی حرف رزنه تمدون غرب اینه این تمدون غرب براش اهمیت نداره که پول رو از مردم خودش با انواع و اقسام بگیره و بفرسته برای این که بچه های کوچک و فزندان معصوم و کشته بشن خانواده ها نابود بشن ده هزار بچه شهید بشن چندین هزار بچه یتین بشن برایش اهمیتی نداری این فرنگ غرب پرزند ایرانی از نست آرمانی پیرو به پرمان سیر خوراسانی در چنار بچه های غزه برومنانی یا سهیو حیده حیده در این چیزی که تا امروز واقع شده یه شکست بزرگی به وجود آمده نفقط برای رژیم سعیونیستی برای تمدن غرب برای فرهنگ غرب برای ادعاهای غرب یه شکست بزرگی اینا خوردن حالا رژیم سعیونیستی شکست خورد بخاطر این که فکر میکرد میتوانه با آسانی گروه های مبارز رو و قاومت رو منحل کنه نابود کنه امروز میبینه که پنجا و چند هزار انسان بی دفاع رو و غیر نظامی رو به شهادت سنده چند نفر از سران برجسته مقاومت رو به شهادت سنده اما آب از آب تکن نخورده در جبهه مقاومت جبهه مقاومت با همون قدرت با همون عزم امروز داره مبارزه میکنه این شکست نیست این همه خرش کردن این همه تلاش کردن امریکا با همه توانش به کمکشون آمد خیلی از اروپایی همینجور آخرشم این هم هم جنایت کردن این همه چهرشون در دنیا سیاه و زشت و منفور شد که حتی در خیابانه امریکا علیه اینا را پیمایی کردن در دانشگاه امریکا را پیمایی کردن علیه اینا در این حال گروه های مقامت همچنان هستن هماس هست جهاد هست ازبالله هست مردم چبون های مبارز کرانه بختری هستن بقیه جاهای دیگه هم که مشکول مورد زرزنگ هست این شکست بزرگیست بزرگتر این شکست