موسیقی میکنم به شهید بالامقام امیر علی حاجی زاده ما چند ست هزار رزمنده داشتیم هر کدام از اینا یک مجموعه خاطرن خاطرات مندگار بسم الله الرحمن الرحیم سلام به شما شنواندگان عزیز رادیو معارف در چهارمین برنامه از سری جدید خاطرات مندگار خاطراتی از مقام معظم رحبری و امیر سرتیب قلام حسین دربندی از پیش کسفتان ارتش جمهوری اسلامی رو تقدیمتون میکنیم شهده همه اصحاب آخر زمانی سید و شهده علیه السلام هستند و پیام انها اشق و اطاعت است و وفاداری و چون این چنین است نام امیر و نام حسن در میان این خیل عظیم وفاداران گم می شود و راه انهاست که باقی می ماند پس اگر یاد حسن یاد همه شهداست از حسن بگوییم کجایید ای شهیدان خدایی بلا جویان دشت کروالایی کجایید ای سبوت روحان عاشق پرنده ترز مرغان هبایی وقتی که چشمت نگاهم می کرد خرشی در دلم تابیدن می گرفت نگاه کن دیوارهای قلبم ترک برداشتند بغزت گلویم را می فشورد دلم برای نبودنت می گرگد بی تو گلهای بهاری میل شکفتن ندارند دیریست آسمان رنگ خون به خود گرفته ستاره ها دیگر سوسو نمی زنند مهربان من نشانت در بینشانیست به تماشای سکوتم بیا راستای سینه من آغوش همیشگی توست کجایی دیشهان آسمانی بدانست فلک را در گشایی کجایی دیز جان و جارهیده کسی مرعب را گوید کجایی خاطره ای از حضرت آیت الله خامنهی رحبر معظم انقلاب در باره سربازی که حقوقش را برای کمک به جبهه داد بسم الله الرحمن الرحیم دوسته تا خاطره کتاه رو نقل میکنم هر کدومی از یک نوع هست تا حالا بیرونم کدومش ممکنه جالب واقع بشه یه خاطره اینست که در جبه های قرب طرف های شاهنشین و ریجاب و این مناطق رفته بودیم با برادران اونجا برای سرکشی از جبه ها و دیدار برادرانی که تو جبه هن رفتیم اون منطقه رو دیدیم اون بخشی که رفته بودیم جای توبخانه بود موازه توبخانه بود فکر میکنم یا موازه مقدم بودیدم نیست درست حالا رفتیم اونجا و بچه ها رو دیدیم خب اخور پرسی باشیم کردیم خیلی خوشحال شدن که من رفته بودم اونجا و اینها بعد که خدافزی کردیم و داشتیم میامدیم که درگردیم بریم یه موضع دیگری دیدم یکی از این بچه های سرباز به نظرم سرباز بود بودو بودو داره دنبال من میان و من صدا میزن من وایستادم گفتم که چه کار داری دست کرد تو جیبش که مقدار پول دارو برد داد به من دو هزار تومن دو هزارو پردهی بود گفتش که این حقوق و فوقالادمی که من گرفتم و اینو میدم به شما تا شما برای جنگ زده ها و جبه ها مصرف کنید من خیلی تحت تحصیل قرار گرفت چون دیدم که این جوون اینجا خب جان خودشو در معرض خطر قرار داده شنفته که مثلا افراد پشت جبهه میان در نماز جمعه به من پول هایی یا مثلا تلا و اون چیز ها میدن برای بخارج پشی جبه و جنگ و این حرف ها این تبلک هم داره علاوه برجان ایساره به مال هم میکنه البته من فورا پول ازش گرفتم و تشکر کردم اتفاقا برادرانی که دوربین تلویزیون اینها داشتن همراه ما بودن متا اینا عقب بودن پیشبینی نمی کردن که یه چنین منظری جالب و مهمی اینجا هست اینا آمده بودن و اصرار داشتن که یه بار این پولو بدیم به اون سربازه که اون دوباره بده به شما که ما بسیاری زبط کنیم البته نه او حاضر بود که این کارو بکنه نه من حسله این تصنعو داشتم خوشبختانه تا وقتی که اینا آمدن دو من به برادرانمون گفتم که یو بینید که این جوون داره این پولو میده برای اینو خود منم خیلی تحت اثیر قرار گرفته بودم چند نفر دیگه از سرباز هم آمدن اونا همین کار کردن که این دوربین تونست که یک فیلمی بگیره از اون کسانی که بعدن آمده بودن این کار میکردن اون برادر اصلی اون جوان عزیزی که اولین کار کرد اصلا فیلمش هم گرفته نشد موسیقی و اما در ادامه برامه خاطرات ماندگار حکایتی بشنویم با عنوان شهید گمنام قدرت کل پاگی بر اثر اختلاف با خانواده و فشار روحی وارده به بیابان می زند و از حوالی خورم آباد پیاده به سمت دشت زحاب می آید دو بسیجی اهل کرمانشاه او را که لباس کاملا شخصی برتن داشته لسگیر می کنند و تحویل فرمانده می دهند. قدرت می گوید من آمده بودم تفریح حالا می خوام برگردم. بچه ها حق دارند به او مشکوک شوند. مدت ها او را کنترول می کنند و او شیفته روحیات ارفانی فرمانده شهید حاج بابا می شود. کل پایی در یک شناسایی روی میدان مین دشمن میرود و یک پایش قط میشود و تا صبح از درد و خون ریزی میلالد طوری که صدایش را هم اراقی ها و هم ایرانی ها میشنیدند ولی امکان کمک به او وجود ندارد ای کبوتر سفید من ای برادر شهید من تو برای من پرند پر تو برای من ستارتر تو برای من ستارتر تو برای من سپیده ای سرفراز و قد کشیده ای خاطره ی از مقام معظم رحبری در باره شناسایی به همراه شهید چمران یه خاطره دیگه دارم از نوع دیگری اون که بر اینکه یادی از برادر شهید عزیزمون مرحوم دکتر چمران شده باشه این قاطره در شرکت اشتراک با ایشونه البته من چون چند ماه در احواز بودم و ایشون هم که اونجا در اون ستات سرموندهی داشتن با هم بودیم این از که خیلی از قاطرات من با مرحوم دکتر چمران با همه و دکتر خدا بیامرزه یه موجود خیلی خوبی بود یعنی یه جامعیتی داشت یه جامعه اطرافیی داشت شاعر و شاعر ها لنم دارم نقاش و بازوگ و رقیقلغلب و اهل گریه و عشق و فنان در این حال مثلا دلاور و مقاوم و جنگی و اینجوری چریف و میرفتیم برای شناسایی منطقه ای که معروف به دوبهردانه و خیلی معروف هست بین همه دوبهردان در غرب احواز واقعه ما این دفعه از طرف شمال میخواستیم بریم طرف دوبهردان از جادهی که میره طرف سوسنگرد از وسط جاده یه راهی بود آمدیم اونجا و بچه ها موازه خنپاره اونجا مستقر کرده بودن و ما هم داشتیم میامدیم بریم طرف دوبهردان شناسایی کنیم ببینیم دشمند کجا هاست چجوریه چون مهم بود خود دکر چمران متقبل شده بود که این شناسایی را انجام بده من هم بودم یه دم از بچه ها بودم آمدیم به یه نقطه رسیدیم بچه ها تقسیم شدند به چند قسمت که برن از طرف چپ و راست رو برو و شناسایی کنند یه نقطه بودیم اون قده که رو برو رفته بودن با تسباشیگی آمدن گفتن چند تا نفر بر اراقی آمده اینجا و حالی ها برای شناسایی آمدن یا ماهارو دیدن آمدن ما رو بگیرن که احتمال استارت و این چیزا بود دکتر دید که اینا آرپیجی ندارن آرپیجی نداشتن چند تا آرپیجی دار رو فرستاد بعدم خودش آرون نتونست بگیره گفت منم میرم منم میخواستم برم نگذاشت گفت نه شما نیا هرچی استارت کردم نداشت من برم گفت شما همینجا باشین تا ما برگردیم البته صدای نفرور به نظرم میرسه میامد یعنی میشنوندیم سلی نفر بر رو اینجور که یال میکنم که خیلی دور نبود چند ست متری مثلا فاصله داشت دکتور اینا رفتن ما هم نشستیم اینجا با چند دارد بچه ها حالت ما هم RPG زن داشتیم و سلاح انفرادی هم داشتیم جیسه و کلوشینکو نشسته بودیم منتظر که ببینیم اگر اونا احتیاج به کمک داشتن بریم جلو اگر هم برگشتن که برگذیم اقل و فکر کردیم که خب ما اینجا رو بنشینیم اطباقا زیر یه درختی بود چون هوا هم گرم بود زیر یه درختی نشسته بودیم که سایه باشه داشتن همون درخت رو که یک گرایی محصوب میشد خودش یه نشانی محصوب میشد اونجار داشتن میکوبیدن ما یه قدری دراز کشیدیم و قدرمون رو محافظت کردیم بعد دیدیم نه اینجار سخت دارن میکوبن گفتیم بریم اون طرف در یا خورده طرف اقب اون راهی که آمده بودیم یه ست متری بریم اقب ببینیم چه میشه بازم میکنون یعنی برای کدیم با حالت خمیده به سرعت خودمون رو کشیدیم اقب در همین هین البته چند تا توب زدن که ما خوابیدیم خب من درست دقیقا یادمه واقعا لطف کدا بود که اینا به ما اصابت نمیکرد همچنین که دراز کشیده بودیم اطراف ما این ترکش های خنپاره میخورد زمین ترک ترک ترک من میشنفتم صدا شد حتی یه جوب آبی نزدیکمون بود میرفت میریخ تو آب تک تک تک تک میریخ تو آب داغ بود جسم آهنه داغی که خب تو آب بگوره یه صدایی میکنه یه مقداری که اقب رستیم دیدیم همون نقطه که ما نشسته بودیم که درخت بود و اینها همون نقطه رو دقیقا همون نقطه رو زدن که اگر ما اونجا بودیم این گلده توب همچین قشنگ میخورد وسط جمعه بسرن چیشف نفری ما و لعبود چند تا شهید داشتیم پر از سعادت شهادت نداشتیم یا سعادت زنده موندن داشتیم یکی از این دوتار میشه فرض کرد این هم یکی از خاطراتی که رفتیم یه باداری اقب خوشبختانه بلافاصله دکتر و دوستانشون هم آمدن منوشت داد که نه نفربر برای شناسایی اینها آمده بوده و شناسایی زمین آمده بوده و رفته نه اینا تونستن نفربر را بزنن نه نفربر تونست اینا را آسیب بزنن موسیقی به شایگان نیست ترا این همه فریاد که برشانه های مراسی ماست میان خانه از باد در اون پرده از خاکستر و مرگ کمیاب در چشم جاری جاری بر تمامی دریا کشید بال نشسته است این شیون باد است که در کوچه های خالی می پیچد و خاک کوچه پر از بوی آشنایی توست تمام کوچه شب نیم شب که سبس شدم برا سانه در انتظار هر شب را و حاله محتاب توست که از خلوت همیشه دور می آید شب حودجی را ملائک برشان داشتند از هنجر تان صوت قرآن و داخی زد این راز و نیازشم از صدق و صفا خیزم تشمندش افتامم از جذبه سیماتم یارم به شما هر در از عرش خدا آیم بخش اول خاطره ای از امیر سرتیب قلام حسین دربندی از پیش کسفتان ارتش جمهوری اسلامی در مورد انتقال مجروحین عملیات الله اکبر و افسر مجروحی که در میدان مین اسرار داشت ابتدا به زخمی اراقی درسند بسم الله الرحمن الرحیم تشکر میکنم از عزیزانی که تشوردن از رادیو ماره و بخش خاطرات مندگار قلام سن دربندی هستم از نیوی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران در عملیات الله اکبر که در سیه یک اردی به هشت 1360 انجام شد در شمال سوسنگرد یادم هست که ساعت حدود دو نصف شب سه نصف شب که در موزه تک رفته بودیم شهید دکتر چمران تشوردن برای ما ده دقیقی صحبت کردن با همه ما دست رو بسی کردن صحبتهایشون خیلی اثر بذاشت روحی رزمندگانی که اونجا بودن شهید نیاکی حضور پیدا کرد شهید نیاکی برای ما صحبت کرد ما حمله رو در ساعت حدودن سه و نیم چهار صبح آغاز کردیم آتیش تقییه ما دشمن رو زمین گیر کرده بود و گروه تخریب ما مشغول باز کردن معبر بود از میدون مین و بچه مهندسی داشتن کار میکردن معبر رو باز کردن از معبر رفتیم داخل و خب اون حمله انجام شد با شکل خودش که حالا خیلی طولانی میشه و وقت عزیزان شنمنده رو با میگیرم اگه بخواهم شرح کاملش رو بدم اما چون من از سر تخلی مجرو بودم مجروها رو بر میداشتم و به اقب میوردم لازم بود وقتی میادم چون دورتا دور مین گذاری بود باز از همین معبر برگردم یکی از مشکلاتی گوره تخلی مجرو دارن اینه که همه دارن حمله میکنن پیشرفی میکنن و از اون معبری که با سوی دارن بیرن جلو و این گوله تخری مجروح حالا یا با آملاس یا با نفربر که من خودم با نفربر می آوردم چون آسیب پذیریش در مقابل تیرهای سبوک دشمنه به داری کم تره بعد از این معبر خارج می شدیم داشتم می آمدم که بیام بیرون وسط میدون مین دیگه روز شده بود هوا روشن شده بود و ما اهداف خودمون رو گرفته بودیم یتدادی هم مجروح داشتم بودم دیدم تو منطقه میدونه میل یه تعدادی مجروح افتاده نگاه کردم یکی از اونا رو شناختم سرهنگی بود به نام یهیان نیکنامی که البته الان سرهنگیشون اون موقع ستوان بود فهمیده که از گرانای تانگی بود مجروح شده افتاده و دو سه نفرم دیگه کنارشن دارن ناله میکنن بلا فاصله من با وجود که تو نفرم پر مجروح بود پیاده شدم با احتیاط رفتیم نزدیکش و اومدم زخمش بندم از نایه پهلو هم مجروی شده بود و شدیدن خون ریزی میکرد اومدم که من اینه ببندم یک حرکت بسیار زیباییشون انجام داد که واقعا تاریخیه ایشون گفت منو نبند منو بذار باشم برو اون دوتا مجروی دیگر رو اول ببند اونا رو بردم با وجود که خون ریزی داشت میکرد من گفتم باشه رفتم اون دوتا مجروی که بردم بردم ایده اطفاقا عراقی هستن خوده تامین این نیدان مین بودن و مجروش در اونجا افتنی یکیشونم پاش قد شده بود یکیشون دیده بود که اون حالش بدتره و داره خون ریزی میکنه اول شارعی که من برم اونا رو بردارم که این واقعی بود که من به چشم دیدم زکف بود زرگر اهل صفایی به تازگی بنی صدر از فرماندهی کل قوا عزل شده بود. عملیاتی با حضور مشترک بچه های ارتش و سپاه روی شمشی ارتفاعات مشرف بر شهر توویله اراق نزدیکی های پاوه انجام شد. عملیات موفقی هم بود. بعد از ظهر عملیات تیرماه سال شهست، تشنگی داشت به همه بچه ها قالب می شد. یکی از سربازان ارتش که اتفاقا هم شهری و همسایه هم بودیم را دیدم. سر و صورتش خیص بود. وقتی بوسیدمش، خونکای موهای صورتش تا حدی از اتشم کم کرد. خندیدم و گفتم، سید، ما داریم از تشنگی می میریم، تو سر و رویت را شستی؟ آب از کجا آوردی؟ خندید و اشاره کرد به شیاری که اراقی ها روی آن دید نداشتند بعد گفت چشمه ی آنجاز که اتفاقا آب خوب و خونکی هم دارد را وفتادیم برقیم داد زد آقای شعبانی فرصت کردید غسل شهادت هم بکنید حرف سید را جدی نگرفتیم رفت و برگشت من چند دقیقه ی طول نکشید که دیدیم سید میر سعید راهمی شهید شده است بخش دوم خاطره امیر سرتیب قلام حسین دربندی از پیش گسوتان ارتش جمهوری اسلامی ایران برگشتم سدبان نکنامی رو برگشتم و برگشتم ایشون رو بردم تو نفر بر و نفر بر حرکت کرد بردیم یه دهی بود به نام جلدیه پشت ارتفاع تلو اکبر که ایستگاه جمع و بری مجروی رو در اونجا زده بودیم این رو پیاده کردم تو راه مجروع ها تشنه بودن هوا گرم بود آخر اردی بهشت بود دیگه اوج گرما بود آب میخواستن من یادم شروط آبلیمو درست کردم توی کلمن اونایی که بین در میامداری خون ریزی ندارن و حالشون تقریبا جوریه که آب براشون زرعه نداره بهشون آب میدادم این مجروع عراقی که پاش قدر و خون ریزی زیاد داشت احساس اتش داشت و خب به خاطر شدت خونیزی تشنش شده بود هنگو ما ما من بیدونستم که برای اون کسی که خوب خونیزی داری میکنه آب مزره نبوده با دستمال خیست میکردم به لبش اینو مالدم که اتش اینو داری که هاش پیدا بکنه وقتی رسیدم اونجا اونجا مجددا بغلش کردم و پیادش کردم بردم رو برانکاتر خواه موندم دکتورا آمدن که مشکوشن درمان کنن ایشونو من دیدم ایشون داره یه چیزی به عربی میگه و گیریه میکنه این مجروع عراقی سربازی داشته به نام تورفی که بچه همون اطراف سنگردوها و بیزه بود زبان عربی میدونست و بهش گفتم ببینی چی میگه اومد باش صحبت کرد من گفتم چی گفت من فکر کردم از شدت درد داره گیریه میکنه گفت نه ایشون میگه که به ما گفته بودن اگرچناش اصیر ایرانی ها بشین با شما خیلی بد رفتاری میکنن شکنجه میکنن شما رو یا شما رو اصلا میکشن و من الان میبینم که برخلاف گفتهای اونا و مسئولین حضب بست و فرماندان خودمون وقتی با این حال زخمی اسیر شما شدم یه افسر شما منو بخل کرده اینجور با من رفتار کرده به مجروعی ما آب داده حتی از آبی که به سربوز خودش میخواست بده نداد و به ما داده و اینجور داره با من رفتار کرده من هستم که چرا با شما دارم می جنگم و این احساس ندامت باید صورت که من گریه بکنم با خدای دردم نیست که گریه میکنم و همینجورون فداکاری سرحی نیکنامی که واقعا در اون حالت دیگری رو بر خودش ترجیح داد تازه دیگری رو که دشمن بود به خودش ترجیح داد و این اوج واقعا ایسار و فداکاری نیروهای ما رو می رسوند که حالا ما در تاریخ اسلام می خونیم در طریق صدرستان که آب رو به همدیگه طرف میگرد و ترجیم میداد و دیگری رو به همدیگه ترجیم میدادن اینجا این داشت خوندیزی میکرد و جانش رو داشت دست میداد دیگری رو به خودش ترجیم میداد گفت آنان که به روزگار صاحب نزرند در بخشش وجود نام حاتم ببرند حاتم زر و رزمنده ما جان بخشد انصاف بده کدام بخشنده ترند جان بر کفان عرصه سرخ شهادت ای رانیان جاده های روشنه اش ای قلده های سر به زیر میهنه تا برنامه بعدی خاطرات ماندگار که باز هم در مورد دفاع مقدس و خاطرات آن دوران هموصب و عشق با شما همراه باشیم همه تون رو به خداونده بی هم تا می سپارید التماس دعا و خدا نگهدارتون موسیقی پیام بلاگت نور دل اون خامده ای ره بر باز اهمیت نیروی انتظامی که اینقدر ما روی اون تکیه میکنیم ناشی از اهمیت معمولیت نیروی انتظامی است هر انسانی اهمیتش به قدر اون مسئولیتیست که بردوش میگیرد به همون اندازه اهمیت پیدا میکنه این انسان یا این مجموعه یا این سازمان معمولیتی که شما اون رو برعوده گرفتید استقرار امنیت هست در کشور امنیت خیلی مهمه اونجایی که امنیت نیست مردم میفهمن قدر امنیت رو اونجایی که مرد از خانه خارج میشه زن از خانه خارج میشه جوان و فرزند از خانه خارج میشوند بدون این که خاطر جمع باشن که دوباره به خانه برخواهن گشت ریابان ناامنه کوچه ناامنه بیابان ناامنه این میشه ناامنه وزیفه مهم را بردوش گرفته است دیروی انتظامی خیلی کار مهم میست بنابراین سازمان با نگاه به این معمولیت اهمیت پیدا می کنه خنپاره، اسپاک، نارنجک و فشنگ جنگی بمب ساعتی و مواد منفجده و ریزپرنده ها اینها را پولیس از عوامل موساد در تهران کشف کرده دستگیر شده ها شش نفرند که به گفته خودشان هر کدام مهموریت خاصی را انجام می دادند طرح رو چه کاری انجام بدی؟ چطوری آشنا شدی؟ وظیفت چی بود؟ توی صفحه مجازی اینستاگرام بودم بهشون پریم دادم و گفتم مثلا بنده کی هستم و چی هستم آقا میخوام توی عملیتتون شرکت کنم میخوام بیام توی مثلا توی ایران هر عملیت شما بگید انجام بدن اصلا فکرشو نمی کردم که میتونه یه اینقدر این کار اشتباه باشه دیگری هم که خیلی به نظر من مهم است قانونگرایی است این قانونگرایی دو عرصه دارد یک عرصه در مواجهه با مردم یعنی ببینید شما که کجا تخلف از قانون می شود اونجا در مقابلش پیستی یک عرصه دیگر در درون سازمان قانونگرایی به معنای این که عضو نیروی انتظامی به معنی واقعی کلمه قانونگرا باشد رایت قوانین را بکند در داخل سازمان نیرو قانونگرایی اونجا بایستی بیش از همه جا در جریان باشد و طبعا سلامت نیرو من به فرماندهان محترم قبلی هم در طول این چند سال همباره سفارش میکردم حالا بفرماییم