همسرش هیچ کسا نداره وایستی برش نماز بخونه قلادشم نمیدونم دستور بود بلاخره خواب برامن این پیام رو داشت اومدم این کار رو انجام داد گفتن خب بریم از همسرش سآل کنی اومدن پیش این زن گفتن یک کمی شوهرتو برما توصیف کن ما که جز شر از این چیزی خبر نداشتیم آیا این خیری هم درش بود نیکی هم درش بود گفت شوهر من سه تا ویژگی مصفت داشت یک در هر حال نمازشو میخود حتی اگر صبح و شبت و صبح هیاشی هم کرده بود همچی که موقع نماز میبوزو میگرد نمازشو میخود دوم همیشه تو خونهش یتیم نگه میداشت به ایج وجه حاضر نبود که به اصلا سر صفره تو خونهش میگفت ما همیشه تو خونه همون یکی دو تا بچه یتیم رو سرپرستی میکن سببم که الان این نکته اینجاست سببم این که گاهی تو دل شب از خواب که بلند میشد میگفت خدا من بدم ولی این بدن به درد جهنمم نمیخوره من پلی ببری جهنم چه کنی؟ اگه تو منو بسوزانی چی گیره تو میاد؟ ولی من اگه نسوزم خیلی چیز گیره من میاد من بیرش برم خیلی چیز خدایی من با هوای بدیم دلم نمیخواد این بدن پلیدم جزب کافرا بشه جزب اونایی که تورو منکرند معیوس نبود شوهر من معیوس نبود اونو زاهد گفت همینه اینو شیخ بهایی در کشکول نم ببین آقا این خیلی نکته دقیقیست حالا خودشناسی خودیابی خودسازی خودسازی فرم کنه مراهلش زبانهاش جایگاهاش همین مرحوم شیخ بهایی یه وقت یکی از علما اومد دیدن ایشون مرحوم ملا عبدالله ششتری ملا عبدالله ششتری از علمای بزرگ ماست و شخصیتیست که برحال چقدر عالم و چقدر فازل تحویل جامعه داد ایشون این عالم بزرگ که قرن یازده هم اول قرن یازده هم از دنیا اومد اسفان دیدن شیخ بهایی شیخ بهایی با اون جایگاه ایشونم یه آله بزرگ خب دوتا بزرگوار پیش هم نشستن صحبت و گفتگو تا اون که شد ازان زهر مرحوم شیخ بهایی به ایشون گفتن آقا حالا که شما تشبه بردید وایستی جلو نماز به جماعت من به شما اختدا کن هرچی کردن ایشون قبول نکرد و خداحافظی کرد آمد منزل گفتن آقا چرا قبول نکردی گفت یه نحظه به نفس خودم مراجعه کردم من جلوه و ایسم شیخ بهایی با اون جایگاه و جلالت که من اقتدا کنه احساس میکنم خودم رو بزرگ کردم خودم رو بزرگ دیدم به همین دلیل حاضر نشدم دیدم این کار برا من یک نوع ضربه به نفسه ببینید سه چارتا قصه رو برای این گفتم فرق میکنه یه آلم ممکنه یه جوری ضربه بخوره یه جاهل یه جوری خودسازی معناش نمیدونم ببینم از کجا از شک هانالی لطمه میخورم جلو همونو بگیرم من یه حدیث یا براتون بخونم این حدیث خیلی زیباست این حدیث در روایت از اون چی که به ذهنم هست از نبی مکرم اسلام حضرت محمد صلی اللہ علیه و آله آیان خوهران جوانها فرمود پنج تا ویژگی اگر نبود همه مردم صالح بودن خیلی ها صالح بودن میدونید ما یکی از دعاهای اولیاء امون صالح بودن و صالحا محشور شدن حضرت یوسف میگفت توفلی مسلم ها و الهقنی به صالحین حضرت ابراهیم دعاشیم بود خدای رب حبلی حکم ها و الهقنی به صالحین شما وقتی میرید حرم حضرت عبل فضل عباس علیه السلام یکی از سلام هایی که بهشون میرید همینه السلام علیه ایوهل عبد و صالح اگه کسی صالح شد خیلیه شما بیشتر آیات قرآن وقتی میخواد بگه این ت ها شامل کیا میشه میکنه این اللذین آمنو و عمل و صالحات هر که صالحه بهش میره یخرج هم من از ظلمات ایلن نور از ظلمت به نور میاد سیج اللهم الرحمن وده محبوب تمامه نیکی ها توی صالح بودنه کسی اگه صالح شد اگر در واقع عمل صالح داشت این بیشتری موفقیه دارد. حالا این حدیث می فرماید لولا خمس و خسال اگر پنج تا بیجگی نبود لسار الناس کلهم صالحیم. همه مردم صالح میشدن. یعنی این پنجتان امزار مردم صالحشن. اینا رأس اوامل به صلاح عدم صلاح و فساده. اینا باعث فساد میشه. اینا باعث زربه میشه. اگر نبود پنج ویژگی همه مردم صالح میشدن چیه اینا؟ اینا من تکمیل بحث خودشناسی میگن یک قناعت به جهل قناعت به جهل یعنی چی قناعت به جهل؟ قناعت چیز خوبه تو قضا آدم قناعت کنه تو روزی قناعت کنه اما قناعت به جهل بده یعنی آدم رو رتبهی که داره رو اون جهالتی که داره قناعت کنه بگه بسته دیگه ما که چیز یاد نمیگیریم ما که همین قدم که رسیدیم کافیه القناعت به جهل یعنی راه رشتو به خودش ببنده قناعت کنه به جهلش بعضی ها این طرح میگه قرآن یاد بگیر یا از ما گذاشته تاریخ بخان از ما گذاشته دانش یاد بگیر نمازتو و حضور قلبتو بیشتر کن ما که نمیتونیم این نمیتونما ما که دیگه درست شدنی نیستیم ما که دیگه قناعت به جهل یعنی اینی که آدم به اون نادانی خودش قناعت کنه بگه ما تا همینجا که رسیدیم بسه خیلی حرف قشنگیستا اگه مردم قناعت به جهل نداشتن چیز یاد میگرفتن رشت میکردن ترقی می کردن این یک آملی که فرمود جلوی سلاح رو می گیر دو اش شه بلفزل بخله به فضیلت یعنی چی بخله به بخل صفت بدیه بخله به فضیلت اینه بگیم آقا ببین فلانی نماز شب می خونه می گیم او می تونه بخونه ما که نمی تونیم ببین فلانی حافظ سوره های قرآن هم می گیم از ما ما که دیگه نمی تونیم فضیلت ها رو بهش بخل ببرزه بگیم آقا جان یه مقداری خوشخلق تر شد نه آقا ما عصبانی بار اومدیم زندگی میکنیم و عصبانی هم میمیریم ما دیگه نمتونیم خوشخلق بشیم ما دیگه نمتونیم مالمون رو حلال کنیم ای شوح و بخله به فضیلته کی گفته مگه هر چند ساعت وقت پیدا کرده انقدر رشد کرد مگه هر با چند ساعت وقت انقدر ترقی کرده یک نفر رو فقط امام حسین روز آشورا دسمال به سرش بسته اونم هره فرق تو کربلا زیاد شکافته یک فرق است که افتخار دسمال بزدیه امام حسین پیدا کرده میشه آقا بخله به فضیلت این روایت خیلی روایت بلندیست قناعت به جهل بخله به فضیلت سوام هرس آل دنیا هرس بر دنیا هرس آقا خوبه پیغمبرم حریص بوده آخر سوره توبه نبای کنید حریصن قرآن میفرماید لقد جاکم رسولم من انفسکم عزیزن علیه معنتم حریصن علیکم آدم حرس داشته باشه مردم هدایت کنه حرس داشته باشه نماز بیشتر بخونه حرس داشته باشه روز مستحب حرسه بر کسب علم امیر المومنین در خطبه متقین میفرماید یکی از صفات مومن حرسه در کسب علمه آدم حرس داشته باشه سه تا نواز دو تا نواز جماعت شرکت کنه عیبی نداره اما حرسه بر دنیا این چطور در فضیلت میگی دیگه نمیشه اما تو مدل ماشین این حرفا نمیزنی تو خونه این حرفا نمیزنی تو لباس این حرفا نمیزنی هی دنبال بالاتری فرمود اینم سببم چهارم ار ریا فلعمل ریای در عمل چشم هم چشم اینی که همه میخوانن عمالشون رو به هم نشون بدن ما روزه گرفتیم ما میلز گرفتیم ما کتاب نوشتیم ریای در امن و پنجم ال اعجاب و به رعی به رعی خود معجب شدن به خود بالیدن اون که بگیر آقا هر فرف منه که گفت هر فرف شما فرو با هم تنگین و سبوت کرد همه چیز رو همگان میدانند بلاخره هر کسی یک نظری داره هر هزبی هر گروهی امیر المومنین فرمود سعی کنید تجربه های دیگران راحت به دست بیارید چرا ما الان مبتلا شدیم به حصف تجربه دیگران به حصف سابقه دیگران به حصف مدیریت دیگران خیلی بده اعجابه به رأی نه همینه که من میگم این آقا همین شخص همین آقا همین حزنه همین روزنامه همین دیدگاه من گه قرآن نمیفر باید همه رو بشنوید از بهترینش تبعیت کنید ال اعجاب و بر رأی این حدیث رو خوب دقیق کنید قناعت در جهل بخلب فضیلت هرس بر دنیا ریای در عمل و این مورد آخری که اشاره کردم خود رأیی خود کامگی خود پسندی یک دندگی در رأی که حرف حرف من و دیگران خب اینا باعث لطمه است ال اعجاب و بر رأی امیر المون علیه السلام اولی نکتهی که در خطبه شون فرمودن این بود تدبر امرک خودشناسی کنید خودیابی کنید خودسازی کنید حرف امروز ما این ست کلمه خود رو بشناسیم با دیگران فرمی کنید ما غیر از حیواناتیم ما غیر از جماداتیم ما غیر از ماهو خرشیدیم که مجبورن ما مختاریم ما مکلفیم ما فضیلت داریم بر سایر موجودات ما کرامت داریم آلم مسخر ماست ما مصداق خلیفت اللهی هستیم این میشه خودشناسی خودیابی آدم ها که یکی نیستن رتبه هاشون فرم میکنه یکی سلمان یکی عبازر یکی مقداده گفت ظاهرش چون گور کافر پرهلل باطنش قهر خدا از زوجل ظاهرش چون بوزر و سلمان بود یعنی اخیر یکی ظاهرش بوزر یکی سلمان یکی ابو جهل ابو جهل و ابو زر یکی بودن مگه ببینیم ما در کدام مرحله این اخلاق ما اخلاق ابو زریز یا ابو جهلیز ویژگی های ما ویژگی سلمانیز یا ویژگی های دیگران خودیابی سه خودسازی هر کجا هستیم امام صادق فرمود مردم درد در خودتونه دارو هم در خودتونه طبیب هم خودتون است انسان هم خودش طبیب خودش هم دارو دست خودش هم درمان دست خودش میدانه در چیه میدانه دارو چیه در چه مرحله یه استی چند تا صفت رزیله داری چند تا مشکل اخلاقی داری گیرت کجاست خودیابی سه خودسازی اصلاح کردن و این سه مرحله خودشناسی و خودیابی و خودسازی که حالا گاهی تعبیرهای دیگرم به کار میبرن خود آگاهی میگن اینا از این پیام حضرت امیر استفاده میشه حضرت در ادامه خطبه سالایی رو مطرح کردن که دیگه حال وقت گذشت فرمودن اگر خدا شما رو خار کنه کی شما رو عزیز میکنه اگر خدا شما رو زمین بزنه کی شما رو بالا میبره که حالا بماند دیگه به همین میزان اکتفا خواهیم کرد بحث امروز ما در رابطه با این خطبه اول امیر المومین علیه السلام بود خدایی ها قسمت میدیم در ظهور آخرین وسیع و جتب نلحسن تحجیل بفرما چشمهای ما به جبال امام زمان منور بگردان به برکت ولی الله لعظم امام زمان خدایی ها به عمر و زندگی و مال و اولاد ما برکت انایت بفرما خدایی ها به بغربان درگاهد همه بیماران لباس آفیت بفوشان جوانهای ما را از خطرات محفوظ بدار به مقربان درگاهت قسمت میدیم امواد گذشتگان گذشتگان از این جمع مراجعه آلی مقام امام عزیز روحشون از این جلسه بهر من بگردان کشور ما نظام ما رحبری عظیم و شعن ما سلامت و عزت انایت بفرما خدایی ها حیات و ممات ما رو حیات و ممات محمد و آلش قرار بده و عجل اللهم فی فرجه و عجل فرج آل محمد اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرج آل محمد اللهم صل على محمد و آل محمد و عجل فرج هم شهرمنده های عزیز و گرامی برنامه بربال سخن ساعت دوازده و سی دقیقه باز پخشش تقدیمتون خواهد شد. لطفا همچنان شنونده ی رادیو مارفاشید و به مدت هفته دقیقه حکایت آزادگی رو بشنوید. جسمتان گرچه دربند زنجیر جان دشمن اسیر شما بود در شب قربت سرد زندان یارتان ذکر و یار خدا بود هیچی ایک از موارد قانونی که برای اصرا وز شده در مورد اصرای ایران با چوبه های درمهمات می زدن نه پتوه خاصی بود نه آب خاصی بود که بخوان بچه ها رفتی خیلی غصم شد نه از شهادت شهادت واقعیت برای خودم امامون لفظه افتخار بود اصلا از شهادت باید که نداشتم از مذروبیت بچه ها آزادگی آقبت همر ظلمت سر آمد یوسف از غعر زندان بر آمد روز دیدار یه خوب جان شد یوسف از جمله آزادگان شد سرباز مکندرن تا پیروزی از دست منه توفنگ تا پیروزی بشنو همه یک صدا برارنگ زدل فریاد که جنگ جنگ تا پیروزی بسم ناهر رحمان الرحیم شنواندگان عزیز سلام به برنامه یه حکایت آزادگی امشب خیلی خیلی خوش اومدید از این که لحظاتی رو با این برنامه در کنار ما هستید سمیمانه سپاس گذاریم موسیقی در خدمت آزاده سرفراز وطن جناب آقای نوید تهرانی هستیم و قراری که با همدیگه خاطراتی از دوران اصارت برای ما و شما عزیزان شنونده تعریف کنم من در مبرخه 23 چای 67 محور عملیتی جنوب تنگ ابو غوره اصیر شدم نحوه اصالتم به این شهر بود که اصالت اصالت گلل مستقیم تک عراق بود به ناهی قلبم مجروح شدم و محور خودم یعنی تمام بچه های ما شهر شدم توم روز تا یه رو بیست دقیقه بیهوش بودم گلل خودت بقل قلبم مجروحیت داشتم نمی پسید یعنی چشم هیچ جای نمی دید بعد از که گلل خوردم و تا از اینکه نفر بره که از بچه های سپاه از طرف مهور فکه می اومد ایکی از بچه هایی مسئول قضاها بود ما رو انداختش روی همون نفر بره که می اومد ما رو تا گروهان یکمه من اقعی بردن موسیقی ساعت دوازدر زهر بیسترک چهار شست و هفت یه سری بچه ها که مونده بودن آرپیجی ها به دست تیر باید دوش جلد دشمن وایستدیم تا لحظه شد که دیگه هرکی برای جون خودش میخواست از حلقه ماسر دشمن خودش نجات بده پیشتر بیم کردن چون راه نپست داشتیم نرای پیش تقریبا تنها جنگیدن بود و جنگیدن بچه های چونزه زرهی اکثرا دسته شناسهی که اقعب رفتند همه توسط تانک های عراوی شهید شده بودند ما فقط کمی که هر صد نفر بودیم که جون سالم به در بردی بودیم مثلا مدن آز مجروحیت چون ازم خون میرفت گله خورده بقل قلبم من توی سنگر رفتم سنگر مورد بچه های گروهان یکم بود من مجروح بودم احساس تشنگی می کنم چون گله خورده به قلبم فقط اشدان لا اله هلله لا می گفتم فکر شهادت بودم من یه دونه کتری و ازشم یه زر آب خوردم بعد از خوش دفتم بعد به خودم که اومدم دیدم بچه ها یه سریشون دارن فرار می کنن چون کسی با بون نمونده بود دیگه راه پس و پیش نبود اکثر بچه ها شهید شده بودن اونایی که وایستده بودن با گله و آرپیجی جلده ی تانک های دشمن واسطه ده بودن یعنی من هر چی بگم از رشدت بچه های بسیج و سپا کم گفتم مثلا بچه هر تش ای سر زمین ما گاهی اگر وزید توفان بر این وطن چون سر قد کشید این میهن که هم فریاد کن بخوای ایرانی جبان ایران ندگر اسیر ادبار شود در پنجه دشمنان گرفتار شود در شعله خون بسوزم اوراقش را خواهد تاریخ اگر که تکرار شود و اما در این بخش از برنامه یه حکایت آزادگی یک داستانک از دوران دفاع مقدس براتون میخونیم آلوالوهای داداشی روزگاری به ما در منطقه هفته ی دو گتی کنپوت آلوالو میدادند میگذاشتیم وسط و میخوردیم قلام علی داداشی تنها کسی بود که سهمیش را نگه می داشت و به همان یک دو دانهی که دیگران تعرف می کردند بسنده می کرد و حالا او هشت قوتی کنپوت داشت که خیلی وسوس انگیز بود. چند بار به زبان خودش از او خواهش کردم که از خر شیطان بیاید پایین و هر چه دارد بیاورد برادرانه دوره هم بخوریم. به خرجش نرفت که نرفت. چاره نبود. به نمایندگی از طرف سایر برادران معمولیت یافتم که در یک عملیات متحبرانه ترتیب قوتی های احتکار شده را بدهم. تک با موفقیت انجام شد شب بود کمپوت ها را آوردم ریخدم روی زمین و گفتم بیایید که انبار شما را مهمان کرده است جلوتر از همه بیچار داداشی آمد با چه هر سو ولهی می خورد و دست آخر هم مثل همیشه خورسن بود از این که شکمش سیر شده در حالی که انبار زخیرش دست نخورده باقی منده است چاره ای نبود این خبر ناگوبار را باید هرچ زودتر و البته آقلانه تر با او درمیان می گذاشتیم. صحبت را با یک سلوات شروع کردم. برای سلامتی برادر داداشی سلوات. بعد ادامه دادم ما نمی دانیم چطور و با چه زبانی از آقای داداشی تشکر کنیم واقعا لطف کردند می شد حدستد چه حالی دارد بین خوف و رجا فهمیده و نفهمیده منتظر بقیه ی ماجرا بود اما بقیه ی نداشت خنده ی رفقا و سلواتهای بعدی جایی هیچ گونه ابحامی را باقی نگذاشت او برای این که نشان بدهد خودش را نباخته بعد از آن سکوت با صدای بلندی گفت نوش جانتان کسی که چیزی انبار کند سزایش همین است و اما میشنویم بخش دوم خاطرات آزاده سرفراز کشورمون جناب آقای نوید تهرانی را من درست که شدم همینجور تاغباز دهنم به طرف آسمون یه لحظه یک گلی سیاهی اومد شبیه خنپاره شست که بچه ها تلایی میگن گوتری بزرگی داشت جلی پای من افتاد که میتونست دوتا پای من رو قط کنه این یه از کارهایی که بچه ها بچه ها میگه امداده قیبی شوخیه امداده قیبی یه چیز لقصیه که بچه های روحانیت میگن امداده قیبی رو من تو عملیات دیدم بله من به این دیدم این تکه میتونست دوتا پای من رو یهان قط کنه من بلند شدم دیدم صدای تانک های دشمن نزدیک میشه گفتم من که دارم شهید میشم من که دارم برای خیلی نفس ها آخر میشم من که دارم عشق میخونم دارم نمیخواست دستم رو برم چون من سربازی بودم که یک روز اضافه خدمت نداشتم یک سال دشبان تهران بودم نمونه بودم با ما دشبان نمونه تهران بودم انا شده پادگان قدس دشبان جیب بلند شدم گفتم خدای من دستان نمیخوام ببرم بلا چون نه ازدهه پیشم بود نه نارنجکی چون من گردان تکاور بودم آموزش رو گردان تکاور بچه پنجه هیچ زور فقر در جریانش هستن هر وقت با دشمن مباجه میشدی اگه نارنجکی پیشت بود باید هم خودت میرفتی هوا هم چهات از اونها نفله میکردی من بلند شدم ولی دلم نمیخواست دستان ببرم بلا میخواستم بازم جداشون واستم ولی گفتم بذار مقاید دستم رو برم بالا که من هدف کالیبر تانگ های دوشمن بشم بچه ها بتونم فرار کنم موسیقی از این تک نجات بدم. بلند شدم دستم رو برم بالا. نمیدونم روارنده ای تانک های دشمن که همونطی افتداده بود. مصری بودن یه اردویه. موهای وز وزی قهوهی رنگی داشتن. کالبی گرفت بقیه پای من. یکی بقیه دستید کالبی کشی کنار. بلند شدم که دستم روی نیروهای گشتی ها بقیه تانک ها بودن. یعنی تانک ها مرا قشنگ کامل ماسر کرده بودن. دست پای من رو بستم تا آمدن بگم بچه های شما چرا فرام نکردید با گنداغ استرهی گذشتم پشت کمرم من از حوش رفتم وقتی به حوش اومدن دیدن دست پای بچه هامو چند تا از بچه هایی که از همرزمامون که تا اون لحظه تا آخرین لحظه شما مقامت کرده بودن بقیه تانک ها بودن انا یه پسر هستش به نام آی امیر اسدی افروز این که هم هست نسل پناهیان که الان نسل پناهیان میگن شهید شده ما مدیون این دو نفر هم الان تا اینجا برگشتم من حتی نتونستم این خانواده هاشونو ببینم که بگم جون من جون پسرتون بود ولی پسراتون من رو نجات دادن من الان باید تو خاکیزای دوشمند دفت شده باشم اونان نباید شهید میشدم موسیقی چون گشتی های عراقی همه شو مسلح به سیمینوف و سلاحه سنگیت است تمامش میدن فقط کافی بود ماشه رو بچکونن یعنی اگه تکتیر همگه شریک میکردن سی و دوتا فشنگ توی شکمشون جام میشون حکم از بچه های ما گفتم امیر جون تکون نخور که این قسمت ماست این سرانوشت ماست اگه همه جای میخوان دخل ما رو بیارن بسا بیارن مسئله اینیست امیر اگه کشتی شدیم شرافت سربازه اون لکه دار نشد شهید شدیم شرافت مملکت اون حفظ میشه بلاخره ما نباشیم کی میخواد خط نگرم داشت اون قسمت این بوده بلند شدم تا خواستم بلند بشم دوباره با پوتین گذاشتم زینه چونم این چونم هنوزم جایش هست اونجا یه دنیای دیگه بود اونجا انگاه به خدا نزدیک تر می شدی شاید بچه هایی که مثلا می گفتن پادگان خدمت می کردن واسه شما بهتر بود فکر می کردی مثلا وارد بهشت می شدی من الان بعد از بسارت هم هنوز منطقه رو نمی تنفراموش کنم بچه های همسنگی هایی که باشون بودن بچه ها این خلوص و دنیت این دلنوازی شما این سمیمیت بچه هایی بسیج و سپا منو گیت کرده بود همه شون بچه هایی بودن که خالص با ایمان پاک این بچه ها با تمام قدرت من حتی بچه ها پشت سنگر وای نمیستدن پشت دیدگاه وای نمیستدن وای نمیستدن با تیباشی که لکم کردن که حتی عراقی ها خودشون وحشت می کردن بچه های ما جوومت بودن بچه های ما دستشون از امام حسین گرفته بودن هفته دوتن که بدونید بچه های ما با رشادت شهید شدن هدف من هم فکر می کنم لشکر ما که دو سه گروه هم بودیم ما فقط هدف از ست تا مونده بودن از بچه های ما شاید کم تا پنجاه تا یا ست تا یعنی دسته شناس های ما رو عراقی نامرده قتل هم کردن هدف من هم از جنگی درم واسه دادم یه چی بود من پادگان بودم یه گروه باندو بود بچه تهران بود به من برگشت گفت نوید اگر رفتی منطقه، اگر اسم تو بگو داشتی بچه تهران، اگر بگو داشتی بزاری ایانی، اگر رفتی خورمشر، چه بلای سر مردم خورمشر آوردن؟ چه بلای سر ناموس مردم خورمشر آوردن؟ مرد نباشی انتقام خونه بچه های خورمشر و زنه بچه های ناموس مردم آوردن. ایران منان چه ساحت پاکی تو گهواره کافه گور زخاکی تو سد دشمن نابکار