نوای کاروان، بار بندید همراهان، این قافل از نگرم و بلا دارد هر رهیل ای همراهان، هر رهیل ای همراهان، بر دیار عاشقان این کربلا نزده زینب به پا گشته شام بلا اینک خود کربلا گشته حمله یاران زنو برپا کنیم حمله یاران زنو برپا کنیم روبه سوی زینب زهرا کنیم ای سلح شکران با کوبا وفا بیروان حضرت روح خدا قدس هم دارد نوای الامان الاجل ای مهدی صاحب زمان روبه سوی حضرت مولا کنیم فتنه ها را یک به یک خونسا کنیم حمله یاران زنو برپا کنیم روبه سوی زینب زهرا کنیم میگذارد کاربان روی گل هر قبان قافل سالارش سر به شهید جوانمون خوشیدی تا بیدیم ای شهید در دلها جا بیدیم ای شهید درود می فرستیم به ارواح تیبه همه شهده سرفراز و بزرگ ایران زمین و برنامه حکایت آزادگی امروز رو تقدیم میکنیم به سید سرفراز آزاده سرفراز سید آزادگان حجتالستان و المسلمین مرحوم ابو ترابی فرد جسمتان گرچه دربند زنجیر جان دشمن مسیر شما بود در شب قربت سرد زندان یارتان ذکر و یاد خدا بود هیچی ایک از موارد قانونی که برای اصرا وزشده در مورد اصرای ایران با چوبای جبه مهمات می زدن نه پتوه خاصی بود نه آب خاصی بود که بخوان بچه ها رفته خیلی غصم شد نه از شهادت شهادت واقعیت برای خودم امامون لرزه افتخار بود اصلا از شهادت باکی نداشت از مظلومیت برد شد حکایت آزادگی آقبت همه ظلمت سر آمد یوسف از غائر زندان بر آمد روز دیدار یعقوب جان شد یوسف از جمله آزادگان شد یوسف از جمله آزادگان شد سرباز مکندرن تا پیروزی از دست منه توفنگ تا پیروزی بشنو همه یک صدا برارن زدل فریاد که جنگ جنگ تا پیروزی بسم ناهر رحمان الرحیم شنواندگان عزیز سلام به برنامه یه حکایت آزادگی امشب خیلی خیلی خوش اومدید از این که لحظاتی رو با این برنامه در کنار ما هستید سمیمانه سپاس گذاریم در خدمت آزاده سرفراز وطن جناب آقای نوید تهرانی هستیم و قراره که با همدیگه خاطراتی از دوران اصارت برای ما و شما عزیزان شنونده تعریف کنن من در مبرخه 23 چای 67 محور عملیتی جنوب تنگی ابو غوره اصیر شدم نحوه اصارت هم به این شهر بود که از طرف اصابت گولده مستقیم تک عراق بود به ناهی قلبم مجروع شدم و محور خودم یعنی تمام بچه های ما شهد شدم توم روز تا یه رو بیست دقیقه بیهوشت بودم گلد خودت بقل قلبم مجروحیت داشتن نمی پسند چشم هیچ جای نمی دید بعد از که گلد خوردم و تا از تاید یک نفروری که از بچه های سپاه از طرف محور فکه می اومد یکی از بچه های مسئول قضاها مود ما رو انداختش روی همون نفروری که می اومد ما رو تا گروهان یکمه مون اقع بردن موسیقی ساعت دوازدر زهر بیسترک چهار شست و هفت یه سری بچه ها که مونده بودن آرپیجی ها به دست تیبایه به دوش جده دشمن وایستدیم تا لحظه ای شد که دیگه هرکی برای جون خودش میخواست از حلقه ماسر دشمن خودش نجات بده پیشترین کردم چون راه نپست داشتیم نرای پیش تقرر تنها جنگیدم بود و جنگیدم بچه های چونزه زیرهی اکثرا دسته شناسهی که اقل رفتند همه توسط تانک های عربی شهید شده بودند ما فقط کمی که هر صد نفر بودیم که جون سالم به در برده بودیم مثلا از نواز مجروحیت چون ازم خون میرفت گله خورده به قلب قلبم من توی سنگر رفتم سنگر مورد بچه های گروهان یکم بود من مجروح بودم نگه احساس تشنگیر می کنم چون گله خورده به قلبم تقل اشدان لا اله هلله لا می گفتم فکر شهادت بودم من یه دونه کتری و هدفشم یه زر آب خوردم بعد از خوش رفتم بعد به خودم که اومدم دیدم بچه ها یه سریشون دارم فرار می کنن چون کسی با برون نمونده بود دیگه راه پس و پیش نبود اکثر بچه ها شهید شده بودن اونا هم که وایستده بودن با گله و آرپیجی جلوی تانک های دوشمن واسطه بودن یعنی من هر چی بگم از رشدت بچه های بسیج و سپا کم گفتم مثلا بچه های ارتش ایرانی جهان آلوالو دو دانه ای که دیگران تعارف می کردند بسنده می کرد و حالا او هشت قوتی کنپوت داشت که خیلی وسوس انگیز بود. چند بار به زبان خودش از او خواهش کردم که از خر شیطان بیاید پایین و هر چه دارد بیاورد برادرانه دوره هم بخوریم. به خرجش نرفت که نرفت. چاره نبود. به نمایندگی از طرف سایر برادران معمولیت یافتم که در یک عملیات متحبرانه ترتیب قوتی های احتکار شده را بدهن. تک با موفقیت انجام شد شب بود کمپوت ها را آوردم ریخدم روی زمین و گفتم بیایید که انبار شما را مهمان کرده است جلوتر از همه بیچار داداشی آمد با چه هرس و ولی می خورد و دست آخر هم مثل همیشه خورسند بود از این که شکمش سیر شده در حالی که انبار زخیرش دست نخورده باقی منده است چاره ای نبود این خبر ناگوار را باید هرچ زودتر و البته آقلانه تر با او درمیان می گذاشتیم صحبت را با یک سلوات شروع کردم برای سلامتی برادر داداشی سلوات بعد ادامه دادم ما نمی دانیم چطور و با چه زبانی از آقای داداشی تشکر کنیم واقعا لطف کردند می شد حدستد چه حالی دارد. بین خوف و رجا فهمیده و نفهمیده منتظر بقیه ی ماجرا بود اما بقیه ی نداشت. خنده ی رفقا و سلواتهای بعدی جایی هیچ گونه ابحامی را باقی نگذاشت. او برای این که نشان بدهد خودش را نباخته بعد از آن سکوت با صدای بلندی گفت نوش جانتان کسی که چیزی انبار کند سزایش همین است. و اما می شنویم بخش دوم خاطرات آزاده سرفراز کشورمون جناب آقای نوید تهرانی رو من درست که شدم همینجور تاغباز دهنم به طرف آسمون یه لحظه یک گلیل سیاهی اومد شبیه خونپاره شست که بچه ها تلایی می گنند بطری بزرگی داشت جلوی پای من افتاد که میتونست دوتا پای من رو قط کنه این یه از کارهایی که چند بچه ها میگه امداده قیبی شوخیه امداده قیبی یه چیز لقصیه که بچه های روحانیت میگن امداده قیبی رو من تو عملیات دیدم ولی من به این دیدم این تکه میتونست دوتا پای من رو یه آن قط کنه من بلند شدم دیدم صدای تانک های دشمن نزدیک میشه گفتم من که دارم شهید میشم من که دارم برای خیلی نفسه آخر میشم من که دارم عشق میخونم درم نمیخواست دستم رو برم چون من سربازی بودم که یک روز اضافه خدمت نداشتم یک سال دشبان تهران بودم نمونه بودم با ما دشبان نمونه تهران بودم انا شده پادگان قدس دشبان جیب بلند شدن گفتم خدای من دستم رو نمیخواست برم برم برم نه استرهیبیشم بود نه نارنجکی چون من گردان تکاور بودم آموزیش رو گردان تکاور بچه پنجه هیچ زد فقط در جریانش هستن هر وقت با دشمن مباجر می شدی اگه نارنجکی پیشت بود باید هم خودت می رفتی هوا هم چهارت از اونها نفله می کردی من بلنش شدم ولی دلم نمی خواست دستان برم بلا می خواستم بازم جداشون وایستم ولی گفتم بذار مقرر دستان برم بلا موسیقی دستم رو بردم بالا نمیدونم بلند شدم گفتم خدایی ما که توقرم به عبولفز و عباس و بچه های دیگه بود فقط یاد خدا و عشق بود که من یکی شهد میشم یکی شهد میشم که افتخاره من بلند شدم دستم رو نمیخواستم گفتم بسه من جونم بدم در راه دین اسلام تا چند تا برادرامون که ساله هم بتونن خودشونو از این مخصصه از این تکت نجات بدم بلند شدم دستم رو بردم بالا نمیدوند روزنده تانک های دشمن که همونطوری هفته داده بود مسجد بودن یوردگیه موهای وزوزی قهقی رنگی داشتن کالیبی گرفت بقیه پای من یکی بقیه داشت کالیبش گنار بلند شدم که دستان من نیروهای گشته بقیه تانک ها بودن یعنی تانک ها مرا محاصره قشنگ کامل محاصره کرده بودن دست پای من رو بستم تا آمده دارم بگم بچه های شما چون فرانه کردید با گنداغ استردیگ گرشتن پشت کمرم من از حوش رفتم وقتی به حوش اومدن دیدن دستا پای بچه هامو چند تا بچه هایی که از هم رزمامون که تا اون لحظه تا آخرین لحظه شون مقامت کرده بودن بقیه تانکا بودن انا یه پسر هستش به نام آی امیر اسادی افروز این که هم هست نسیم پناهیان که الان نسلی پناهی ها میگن شهید شده ما مدیون این دو نفر هم الان تا اینجا برگشتم من حتی نخواهستم این خانواده هاشونو ببینم که بگم جون من جون پسر اتون بود ولی پسراتون من رو نجات دادن من الان باید تو خاکیزای دوشمند رفت شده باشم اونان نباید شهید میشدم موسیقی اراغی همه شون مسلح به سیمینوف و سلاهای سنگی تمامش میدن فقط کافیود ماشه رو بچکونن یعنی اگه تکتیر همگه شریک میکردن سی و دوتا فشنگ توی شکمشون جام میشون حرکت بچه های ما گفتم امیر جون تکون نخور که این قسمت ماست این سرانوشت ماست اگه همینجور میخوان دخل ما رو بیارن بسا بیارن مسئله این نیست اگه کشتی شدیم شرافت سربازه اون لکه دار نشد شهید شدیم شرافت مملکت اون حفظ میشه و دقیقا ما نباشیم کی میخواد خط رو نگرم داشت اون قسمت این بوده بلند شدم تا خواستم بلند بشم دوباره با پوتین گذاشتن زینه چونم این چونم هنوزم جایش هست اونجا یه دنیای دیگه بود اونجا انگاه به خدا نزدیکتر میشدی شاید بچه هایی که مثلا می گفتن پادگان خدمت می کردن واسه با شما بهتر بود فکر می کردی مثلا وارد بهشت می شدی من الان بعد از فسارت هم همیشه منطقه رو نمی تنفرامش کنم بچه های همسنگه هایی که باشون بودم بچه ها این خلوص دنیا این دلنوازیشون این سمیمت بچه های بسیج سپا منو گیت کرده بود همه شون بچه هایی بودن که خالص با ایمان پاک این بچه ها با تمام قدرت من حتی بچه ها پشت سنگر وای نمیستدن پشت دیدگاه وای نمیستدن وای نمیستدن با تیباشی که لکیم کردن که حتی عراقی ها خودشون وحشت می کردن بچه های ما جوه مرد بودن بچه های ما دستشون از امام حسین گرفته بودن هفته دوتن که بدونید بچه های ما با رشادت شهید شدن حدقه ما فکر میکنیم لشکر ما که سه تا گروه هم بودیم ما فقط حد رقص صد تا مونده بودن از بچه های ما شاید کم تا پنجاه تا یا صد تا یعنی دسته ای شناس های ما رو عراقی و نامرده قتل هم کردن حدف منم از جنگی در واسه دادم این چی بود؟ من پادگان بودم یه گروبان دوبارون بچه تهران بود به من برگشت گفت نبید اگه رفتی منطقه اگه اسم تو گروشتی بچه تهران اگه بقیه برو اسپ تو بیذاری یه ایرانی اگه رفتی خورمشر چه بلای سر مردم خورمشر آوردن چه بلای سر ناموسه مردم خورمشر آوردن مرد نباشی انتقام خونه بچه های خورمشر و زنه بچه های ناموسه مردمون نگیری ایران منا چه ساحت پاکی تو گهواره کافه گور زخاکی تو سد دشمن نابکار راندی از خیش امروز همه وطن همان خاکی تو به پایان برنامه امشبه حکایت آزادگی رسیدیم از این که در کنار ما بودید خوشبختیم تا برنامه بعد خدا نگهدار التماس دعا ای وطن خاک تو شده به چشم من توتیان میهنم زمین تو به مهر و عشق پرست اواقیان میدهم در رهن خب دوستان حزیز و حرزشمند هم داریم به پایان این نوبت کاری نزدیک میشیم دوستان خوبم من آرش دارابی هستم به اتفاق همکارانم آقایان علی اسمایلی علی مرزایان اکبر شاه باروغی با شما خداحافظی میکنیم انشاءالله که همه ما و همه شما سعادت زیارت قبور احلی بیت اسمت و تهارت علیه مصطلح و سلام رو داشته باشید که سایعی اهمتر از احلی بیت اسمت و تهارت علیه مصطلح و سلام نی مردم شما برای این خانه که بودتر شده است یعنی که خدا سعادتش بخشیده است پیره دو جهان بر اون مقدر شده است پیره دو جهان بر اون مقدر شده است هر کس لبش از جامعه بلا تر شده است دورو بر این خانه کبوتر شده است یعنی که خدا سعادتش بخشیده از خیلی دو جهان بر اون مقدر شده از خیلی دو جهان بر اون مقدر شده از شما هرای نزیباترید از خرشید شما پراغن زیبا ترید از خرشید به یک مشاهده دل میبرید از خرشید شما که ماه شب بیستارگی منید همیشه یک سر و گردن سرید از خرشید ولی چگونه غزل شرمگینتا نشبد که رنگ و روی تلایی پرید از خرشید اگر بحانه چشم شما نبود اصلا کسی ترانه نمی آفرید از خرشید تمام آینه های جهان گواه منم تمام آینه های جهان گواه منند شما هر آینه زیبا ترید از خوشید اینما یورید الله لیله و عنكم اله سهل البيت ویطور کن تصویر و یوطنگیر کمتا خبیر من شما رو ندیدم اما ببینم میشنستم خرشی تو هر جای آسم ببینم میشنسم صورت قشنگون و مرعی خواه من شما رو حتی با چشمای بسته میشنسم من شما رو حتی با چشمای بسته میشنیسم تو گل معصوم باقه بهشتی تو بهارا این و باران سرشتی تو امید جاده سر نمشتی تو گل مقصوم باقه بشتی تو بحارا این و باران سرشتی تو امید جاده سر نمشتی عطر خوبی های عالم در هوای کوی توست حسرت دلهای آشق یک نگاه سوی توست در نگاه تو تلسم گریه های من شکست چشم من دریا شد و در ساحل محبت میشه تو گل معصوم باقه بهشتی تو بهار و این و باران سرشتی تو امید جاده سن بشتی تو گل مقصوم باقه بشتی تو باراین و باران سرشتی تو امید جاده سن بشتی راژیو معارف صدای فضیلت و فطرت پیامه بلایت موسیقی واقعیت این است که ملت مزنوم فلسطین، مردم مزنوم قزه امروز فقط با رجم سهیونیسی رو برو نیستن، با امریکا رو برون، با انگلیس رو برون. اونا هستن که این جنایتکار رو اینجور تقویت می کنن. بلا وظیفه اونا این بود که جراش رو بگیرن. شما بهشون سلاح دادید شما بهشون امکانات دادید هر وقت کم میارن از شما دارن استفاده میکنن و از طرف شما کمک میشه حالا که میبینید دارن جنایت میکنن این همه قتل این همه کشتار این همه جنایت باید در مقابلشون بایستن امریکا وظیفش اینست که جلو به این جنایت رو بگیره نه فقط این کار نمی کنن وکی کمک هم میکنن بنابراین دنیا باید هم در مقابل رژیم سهیونیسی هم در مقابل کمک کنندگانش از جمهوری امریکا بگیستن به منرای واقعی کلمه بعضی از شعارها و بعضی از حرفا و بعضی از حوادث گذرا نبایستی مانع بشود از فراموش شدن مسئله فلسطین البته بنده حقیدم اینست که به توفیق الهی به عزت و جلال الهی فلسطین بر اشغالگران سهیونیست پیروز خواهد شد این کار اتباع خواهد ادامه خطرناکترین جای جهان برای کودکان این توصیف صندوق کودکان سازمان ملل از قضاست کودکانی که یا قربانی حملات رژیم سهنیستی می شوند یا در نتیجه گرستنگی زره زره جان می دهند همه چیز ویران شده گناه این بچه ها چیه؟ بچه هایی که غذایی برای خوردن ندارن و حالا مردند. اینجا فقط مرگ و نابودیه. حالا بسیاری در سیدنی، لندن، پایس و نیویورک میپرسند گناه این کودکان چیست؟ پرسشی که روشن نیست دولت مردانشان تا کجا بتوانند از پاسخ به آن شانه خالی کنند. باطل جبلانی دارد چند روزی جلوهی میکنه لیکن رفته نیست قطعا خواهد رفت. در این تردیدی نیست این زواهری که مشاهده میشه حالا کارهایی میکنند و پیشرفتهایی در سوریه یا در جای دیگه انجام میدن این دلیل قوت نیست بلکه نشانه زعفه و موجب زعفه بیشتر هم خواهد توی انشالله آقایی باریم ملت ایران و ملت های مومن