این چمن دادن لالگون روخ زمین کردن خانه را بهار چین کردن ره به کام کفرکین بستن زنده نام داد و دین کردن لالگون روخ زمین کردن خانه را بهار چین کردن رهب کام کفرکین بستن زنده نام داد و دین کردن بله کسانی که نام ایران رو زنده کردن شهده های عزیزمون و خیلی جالبه ما تقویم ورق بزنیم تو هر روزی بی مناسبت و با مناسبت میتونیم نام های درخشانی رو ببینیم من الان از آب این فکر میکنم که عبرقهرمان و شخصیت مثلا یه شخصیت استوری کجاست تو افثانه هاست تو فیلم های سینماییه یا نه تو دنیای واقعی روزگار امروز ما هم هست من میگم با قدرت هست همه میگیم با قدرت که این گونه هستش یکی از اونها که امروز شونزه مهر ازش یاد میکنیم یه شهید بزرگواریه که بذارید اینجوری معرفیش کنم فقط 21 سالش بود گروه دریایی نافتی پا امیر المؤمنین علیه السلام رو پایه گذاری کرد او کسیه که ناف گروه دریایی زلفقار رو تشکیل داد او کسیه که با رفقاش با دست خالی و امکانات کم تو اون آغازین سالهای پیروز انقلاب اسلامی در سال 63 امریکا رو به زانودر رو ورد تو خلیج فارس او کسیه که تو جنگ نفت کشه ها امریکایی ها از او خیلی میترسیدن و از بچه های او خیلی میترسیدن بچه ها که میگم رفقاش سرباز هایی که باش بودن نیروه هایی که داشت آره این شهید کسیه که امروز شونزه مهر اسمش رو جستجو کنیم یک کمی در بارش متعلقه کنیم و بیشتر بشناسیمش شهید نادر مهدوی شهید نادر مهدوی البته اسم اصلیش حسینه حتی فامیلیشم یه چیز دیگه است بچه دشتیه مال جنوب کشوره بچه دریا بود از دریا اومد و به دریا برگشت و یه دریا ترسیم کرد جلو چشم مردم ایران و دنیا که ببینید ایران اینقدر بزرگه خیلی متشکرم که شما هم نیت میکنید برای اینکه برنامه روایت اشقی که الان میخواییم تقدیمتون کنیم رو شنیدن و گفتن و پخش کردنش و اینا سواب داره هرچی سواب داره تقدیم بشه به شهید نادر مهدوی و همه برابچه های خوبش در خلیج فارس متشکرم که همراهی میکنید با پس این دقائق رادیو معارف را روایت اشق موسیقی وجودش تقدیم سرفرازی و سربلندی ایران عزیز کرده قدر این مادرها رو بدونیم و سر تحزیم فرود بیاریم مقابل این همه سبوری و عشق شهید مهدی دلجون در سال 1343 در شهر قوم متولد شد این شهید گرانقدر قبل از پیروزی انقلاب اسلامی و در دوران نوجوانی همراه برادر شهیدش امیر حسین فعالیتهای انقلابی گستردی بر علیه رژیم ستم شاهی داشتند تا این که با آغاز جنگ تحمیلی بعد از گرفتن دیپلوم به جبهه اعزام شد و چهار سال هم در جبهه نبرد به جهاد مشهور بود برادر شهیدش امیر حسین دلجون در سال 1347 متولد شد و این دو در کنار هم چه در جبهه و چه در فعالیتهای انقلابی قدم به قدم در راه جهاد و مبارزه بودند امیر حسین اول فروردین 1367 در منطقه حلبچه به شهادت رسید و مجید هم سه سال پیش از این در سال 1364 در عملیات والفجر هشت به شهادت رسید یاد نامشان گرامی باد با یه انگوش در آینه و دلائه پرد زیمان با صدای موج کارون با فلوه سرخ ارمان همه هم راهن و همه آیا زهرا روی سرور پای مردونگی و عشق جون دادن تا ما بمونیم که تا خط سرخ تاریخ براش باقی خونیم رمزه یا زهرا و تکبیر افرسنگرهای دشته دنیا حیرون طلوعه سبز بل فجرای هشته در این برنامه مهمون خانوم فاطمه حاجی میرزا هستیم مادر شهیدان حسین و مجید دلچو مادری که با چهره گشاده از ما پذیرایی کرد مادری که هرچی گفت از سبوری و آشقی گفت هرچی گفت ما دل دادیم به زندگی دوست داشتنی و زیبایی که هم برای خودش رقم زده بود هم برای پسرانش. از فاطمه خانم خواستیم از همون اول بگه. از همون روزایی که مادری رو با همه وجودش تجربه کرده. پونزده سالم بود که مجیب به دنیا آمد که حتی نمیتونستم این بچه رو برده بودم منزل مادرم میخواستم برن. گذشت دادم زیر بقلم آقایون توی کچه چند مرتبه من گفتن بابا مگه این کتاب زدی زیر بقله نمیدونستم که حالا باید اینو چجور بقلش بکنم و اینها ولی خب خدا رحمت کنه مادر شوهرم خیلی کمک حالم بود مبازه به بچه بود تا این بچه بزرگ شد که دومیم بعد از دو سال تقریبا به دنیا آمد بعد از چهل روز که این بچه رو وزن کردن یک کلو هفتصد گرم بود که دکتور به من گفت که این وزن یه مرق بیشتر از اینه ولی خب مادر بزرگشون کمک میکرد خب خدا رو شک ولی همدالله میگم بچهی بود خیلی باهوش خیلی زرنگ حافظ قرآن هرچی که شما بگینین دعای کومل دعای نوت بینار همه رو رو سجده انجام میداد که توی تمام فامیل همه تحجاب میوندن از خوبیه همیشه شاگرد اولی کلاس بود میگم دو سال شناسنامه رو بزرگ کردن تا برای آمادگی گذاشته بودیم حالا میگن آمادگی که بره بشینه اونجا بعد دویرشون گفت که ایشون خیلی حوش و حافظش بالاست از تمام شاگردها حالتره باید بره کلاس دیگه پدر رفت شناسنامه رو میشد اون موقع این کار رو بکنی تقریبا یک سال و نیم دو سال شناسه مارو بزرگ کردن که بتونه کلاس اول بره پنگ سالش بود کلاس اول بره ولی خب خیلی میگم کمک حال من بودن اصلا مخصوصا برادرش حسین اصلا نمیذاش من هیچ کاری انجام بدم تمام کارهای خونه رو خودش انجام میداد بعد یه موکتی بود اینجای موکت رو میداخت کنار میرفت میخوابید پدرش میمد میگفت ببین برای خودش جام ننداخته حسین گفتم بابا جای من و شما رو انداخته جای بچه ها رو انداخته ولی خودش میخواد میره جبهه عادت داشته باشه که روی زمین اونجا تو سنگر میخواد بخوابه عادت داشته باشه موسیقی مجید و حسین در دوران انقلاب هم فعالیت های گستردهی داشتند و همه اینها بر می گرده به پدر و مادری که حامی بچه ها بودند و راه رو برای این دوتا پسر هموار کردند. هم مادر و هم پدر در لحظه به لحظه ی حرکت های انقلابی این دو پسر کنارشون بودن و این دوتا جوون از همون دوران نوجوونی انگار عهد کرده بودند که مبارزان واقعی باشن و راهشون راه شهادت باشه پدرشون بسیار مرد خوبی بود یعنی همه خوبی این بچه ها به خاطر پدرشون بود پدر خیلی با محبت مهربون زحمت کش زرنگ و نمونه او در همه کارهاش نه فقط اون آشق رهبر بود آشق امام بود آشق امام بود خانوم امام دخترم و یه مادر بزرگم بودن میرفتیم منزل ما میامدیم فقط میگفت برام تعریف کنید که چجور برنامه اونجا میگفتم با یه ساختمون ساده و هیچ اون تشکیلاتی که باید باشه نیست اینها فقط میگفت که برام تعریف کنید از کارای امام میگم آشق امام بود گفت جونم فدای امام زمان انقلاب تقریبا مجید 14 سالش بود اون برادرشم تقریبا 12 سال که رفته بود دامنشو پر از پوکه هایی که اینجا تو خیابونه ایسکای برنامهی بود که مردمو به خاک و خون کشیدن کوچه نوربخش حسین رفته بود دامنشو از این پوکه ها پر کرده بود آمده بود میگفت مامام نزدیک بود حسین شهید بشه اینجا چون میرفت اونا نمیدونست که الان اینا تیره اگه بهش بخوره میرفت این پوکوها رو جمع میکرد میابرد شیطنت های بچگی سواک اینجا سر خیابونمون بود میامد شب که میشد حسین یه دونه قیف با شلنگ درست کرده بود میخوابید این سر کوچه و در در در مرگ برشاه در در در مرگ برشاه مکبر شاه میگفت یه شب میگفت اگه ماشین سواک بیاد شما در باز بذار من سریع میام تو یه شب به جای این که سواک از این طرف بیاد از این طرف کچه آمده بود یه وقت دیدیم خودشو همینجور روزمین قلتنده بود آمد تو گفت که ما نزدیک بود امشب بگیرنم چون امشب از این کچه آمدم اما سر میگم کارایی که انجام میدادن هم تو انقلاب هم بعد از انقلاب فقط هم گفتن به خاطر خدا به خاطر که خیلی علاقه عجیبی حسین به امام خمینی داشتن خوشابه حالش راه به این خوبی رو انتخاب کردن و رفتن فرشته های شهر من از آسمون نیومدن از آسمون نیومدن اهل زمین بودن ولی به آسمون را پرزدن فرشته های شهر من تو فصل جنگ و التحال شدن یه آزتوره پاک میون قصه های ناب شدن یه استوره یه پاش میونه به سیاهی از شبکه راژیوی معرف برنامه یه روایت اشق رو تقدیم شما میکنیم و در این برنامه مهمون خانوم فاطمه حاجی میرزا مادر شهیدان مجید و حسین دلجو هستیم روایت رسید به جایی که گفتیم پدر و مادر خودشون هم در کنار بچه ها بودن هر وقت با مادران شهده هرفت زدیم یه چیزی رو از زندگیشون متوجه شدیم و اونم اینه که مادرها در کنار پدرها راه شهادت و مبارزه رو برای بچه هاشون باز می کردن و پدرها قوت قلبی بودن برای مادر مثل پدر مجید و حسین پدر خودشون گفتن که ببین خانم این بچه ها مال ما نیستن اولا اینا مال امام خومینی هستن که گفتن اینا توی گهوره ها هستن یا توی چی کمه مادرها همینجوری که میدونی باردار بودی که امام خمینی رو بردن و این برنامه هاشو اینا مال ما نیستن اینا هدیهی بوده که خدا به ما داده خیلی هم باید ممنون باشیم یه روزی هم خودش میخواد بگیر و عمرشون هم اگه به دنیا باشه اینا سلامت برمیگردن که مجید رو گفتیم برو چهار سال یه روز دو روز نبود ولی خب خدا میدونه که دوتا بچه رو دوتا خوهراشو من باردار بودم چه به من می گذشت می گفتم الان میان در می زنن که می گن شهید شده ولی خب گفتم توقل خدا اگه خدایی نکرده اینجا تصادف کنن توری بشن چه کار بکنن گلوازش رو دوختم و فقط گفت ماما برای ما حلوه درست کن که اونجا بتونیم یه ظرف بزرگ حلوه درست کردم خودشم مادرم یا خودش انارارم دون کرد برد توی راهن جا نزدیکمون بود بچه هایی که میخواستن برن براشون همه روز زرفاتونو بیارید انار بریزیم و با قطار رفتن هر دفعه که میمدن با قطار منتها من باید بود یه جا برم بایستم که منو نبینه دوست نداشت که مثلا بریم گفت بعضی ها مادراشون نمیتونن بیان شما جوانی نمیخواد بیایید میرفتم این پایین تر باییم استادم که قطار میرفت از اونجا ببینمش بیشتر جبهه بود یعنی بچه هایی که پنج ماه شیش ماه همه چلو پنج روزه بودن پنج ماه دول می کشید تا بیاد ولی می گفت اونایی که اونجا زن و بچه دارن بهتره که ما بریم اونا بیان مرخصی همونو باباش که یه وقت می گفت با این که حالا صدای پدرشم هست با این که نباید من جیبشو ببینم می دیدم هنوز ده روز دیگه از مرخصیش مونده ولی می گه بابا باید برم مرخصی ندارم گفتم بابا جون تو تازه هنو ده روز دیگه مونده گفت ما بریم اونهایی که زن و بچه دارن بیا ای کبوتر سفید من ای برادر شهید من تو برای من پرند پر تو برای من ستارتر تو برای من ستاره تر تو برای من سپیده ای سرفراز و قد کشیده ای تو برای من سپیده ای سرفراز و قد کشیده ای آرزوی مادرها همیشه دیدن دامادی پسراشونه اونقدر منتظر میمونن و قد کشیدن بچه ها رو میبینن تا یه روز به این آرزوی قشنگشون برسن یه مادر دل توی دلش نیست که یه روز بره خاستگاری برای پسری که از همه لحاظ تاج سر خانواده است فاطمه خانم هم همین آرزو رو داشت دلش میخواست هرچه زودتر عروسی و دامادی بچه هاش رو ببینه خواستگاری میخواستم برم براش اون خوهرش که قبل از اشونه کچک بود بعد گفتم الان ما میخواییم بریم خواستگاری چی بگیم به این خانواده بگیم کارش چیه مریم گفت که مامان چی میخوایی بگی گفتم این چی دیگه میگم مثل شهید زیندین گفت مامان این حرفا چیه اگه این بچه بره تو کچه بگه که مجید ما مثل شهید مهدی زیندینه چی برای من میمونه ما منون فرمونده لشگر بود ما یه بسیجی هستیم ولی گفتم ما مگه مهدی زیندین به غیر از این که اون هم مثل شما با دو سال بزرگتر و سال کتیگتر فرمونده باید خداشناس باشه راه روششو بلد باشه که بتونه فرموندهی بکنه ولی بعد متوجه شدیم که ایشون هم فرمونده بوده با ایمان و با تقباب و درسونو مستوضی نکردن خاصگاری رفتم یکی دو بار بعد که یه خانومی بود که شوهرش شهید شده بود پسرش هم شهید شده بود که خود مجید اونجا دیده بود بعد گفتم که بهش که دختری این آقا رو میخواییم برات بگیریم گفت مامان یه چیزی میخواییم بگم هیچ کس هم منزل نبود گفتم بگو گفت میخواییم بگم دخترشون رو برای برادرم بگیرید مادرش رو با سری من گفتم مامان پنجاخ سالشه پسر شهید شده شوهرش شهید شده حالا شما میگی که دخترشون رو بر برادرم بگی مادرش رو بر من گفت که مامان جون اگه شما این رضایت رو بدین گفتم اخوه مردم به من چی میگن بهترین پسر خانواده که همه آرزوشون بود که دختر بهش بدن با خونه با ماشین و با نمیدونم همه جور تشکیلاتی خودشون خواهان این بچه بودن چون بیرون میدیدنش از ورنجمن اسلامیه مسجد فرهنگ بود مجید همه میدیدن برنامه های کاراشو حالا من بیام این کارم گفت شما چی کار داری؟ شما به حرف مردم اصلا کار نداشت شما این کار رو انجام بدی؟ هم خدا خوشحال میشه هم اون خانوم الان من میدونم شوهرش آمد اونجا بار قضا برا ما آورده بود تو ماشین تو پنداختن هم خودش شهد شد هم پسرش که جای دیگه بود دوست ما بود اونم شهد شد خلاصه نشد دیگه کنه ور توی رگاتون خونه غیرت و هماسه دنیا ایران عزیزا به هماسه میشناسه دنیایی آمه عزیز و به هم آسمی شناسه آسمون بال فرشته رو زمین طبه پریده شور پر کشیدن از خودشوقتا خدا رسیده حالا مجید شهید شده یه پسر خالواده راه خودش رو رفته و حالا نوبته حسینه مادر دلش میخواد حد اقل دامادی حسین رو ببینه مجید که رفت دامادیش رو ندید دلش میخواد یه محرسم کچیک داشته باشه و آرزوش رو در لباس دامادی حسین ببینه اما حسین هم اهل موندن نیست حسین هم میخواد بره مادرم میدونه که بچه هاش اهل زمین نیستن ولی دلش میخواد در حق حسین مادری کنه حسینم که بعد بهش گفتم یه دختری رو برای مجید میخواستیم حرفی نداری؟ الان نمیخواد بری جبهه اینو دختر رو شبه مبعث بود عقد کنیم برات گفت که شما برید اگر اونا حرفی نداشته باشن من حرفی ندارم خالهش اینجا بود گفت که خاله پس به نویس بده خودکار بهش داد و انگوشتر و دستمند اینو هم در برد گذاشته می گفت که اینو مال خانومت به نویس بده که ما بریم خواستگاری بعد نوشت وقتی ما نامره خوندیم دیدیم نوشته بسم الله الرحمن الرحیم انا لله و انا الهی حراجه اون من با این دختر خانمی که میخوام ازدواج بکنم اول بهش میگم اگر توی هجله شب دامادی من بودم رهبرم امام خومنی فرمودن که باید برید جبهه من خداحافظی میکنم اگه با این امرازیه که دیگه خالشم ناراحت شد و گفت که آخه نمیشه کدوم دختریه که بیاد اینجوری قبول کنه که شما از شب دامادیت بری خلاصه بعد از دو سالم که حسین رفت همون شبیه که میخواست بره حالم خیلی بد شد خیلی حالم بد شد سالگرد برادرش مجید بود دومین سالش بعد اومدن بالا گفتن بیا ببین مامانه چه حالیه گفت مامانم فشارش میافته دوتا بالش بذارین زیر سرش بشونیدش پهاشو بذارید به دیوار بعد که حالم خوب شد آمدم تو حیاتشون زرفارو داشت میشست که مال سالگرد بود دیدم لباسش خیست شده لباس تن خودم رو در رو بردم مثل یه بلوزی بود که میشد مردانم تنش کرد لباس خودم رو تنش کردم گفتم حسین جون لباست خیست شده درار بنداز رو بند همون لباس خودم رو پوشید و رفت با همونم به شهادت روست که لباسش رو هنوز داریم موسیقی سخف این گمبد آبی رو سر زمین میمونه با تو هر جا که هستم اگه دورم اگه نزدیک که ابت خرشید من باش توی این شبای تاریخ در این شبایتا اختیار شماست منتظر پیامهاتون هستیم روایت فاطمه خانم این مادر مهربون و دوست داشتنی باز هم ادامه داره تا یه روایت دیگه خدا نگهدار هر بل من آرامه کن تا روزی که بیافته پنجارم بخون چی بهتر از این که دم رفتنت شبیه باسه بردنت ماه زهرا چی بهتر از این که تن قرق خونت رو دست ملائک بره عرش الان گواه ما تاریخ توفانی ما شن اسلامی ما قرور و نشادت تخون توی نقای ما هستیم پای اهد و پیمانمون با ولایت نوای معرفت سدای ایمان رادیو معارف سدای فضیلت و فطرت پیام ولایت نور دلگون خامه نیرم بره باز خدا من انشالله که شهید عزیزمون رو آقای حمدانی رو در اجاد شعالی کنه انشالله ایشون رو با پیغمبر محشول کنه با سید و شهده محشول کنه با اولیهاش محشول کنه با رفقای شهیدش که قبل از او رفتن همشون با هم بودن با اینا محشور کنید امثال شهید حمدانی از این که یه چنین سرنوشتی در انتظار آنها باشه و سرنوشتشون باشه خیلی خوشحاله بعضی هستون هم هی جماعات سفارش میکنن که دعا کنید ما شهید بشیم من دلوقت دعا نمی کنم یعنی به این معنی دعا میکنم شهید بشم بعد از 20 سال 30 سال دیگه میگم هنوز با شما ما خیلی کار داریم ولی خب میرن در میدانهای خطر و به آرزوشون میرسن شهید بشن بزرگترین سعادت برای این ها موسیقی تصور نمی شد که باب شهادت مختوح بمانه برای بندگانش الحمدلله بندگان خالص خدا در این مدت ادهشون به شهادت رسیدن با عرضشون رسیدن من البته خوشحال نیستم هر کدوم از اون اینا پیش من میام گایی درخواست میکنن اتماس دعا میکنن من میگم من مایرم شما با شهادت از جنگا بریز واقعا هم هیفه امثال همدانی امثال کازمی اینا به غیر شهادت ها که میادرن امثال سیاد ادام برش میسوزه به اینو بمیرن همچون مثل بردوم معمولی با اون همه زحمتی که کشیدن اما نه حالا آدم درش میخواد که سالها اینا زنده باشن لکن خب تقدیرات الهی اینه خدا من انشالله درجات شعالی کنه اشون با آرزوش رسیده و انشالله امید ما از فضل الهی اینست که اشون در بهترین حالات در بهترین موازه قرار داشته باشه و روحش