از دایی کننده مطلب وقت روزازه گرفتم که این برنامه رو امروز تقدیم بکنیم به یک شهید به یک شهیدی که از خون خودش گذشت تا این که ایران سر بلند و سر پا باشه این برنامه رو روایت عشق امروز رو تقدیم میکنم به شهید دفاع مقدس دوازده روزه شهید رزا پارسا مقدم روایت اشق با یه آم خاطر پرکم دلتنگه هاشون رو توی دلشون خاک می کند دست همه شون رو می بوسیم و می گیم ما قدردان شما هستیم از برنامه گذشته مهمون خانوم فاطمه حاجی میرسا مادر شهیدان مجید و حسین دلجو هستیم بخشی از برنامه قبل رو می شننیم موسیقی کارهای خونه رو خودش انجام میداد بیشتر جبهه بود یعنی بچه هایی که پنج ماه شیش ماه همه چلو پنج روزه بودن پنج ماه دل می کشید تا بیاد ولی می گفت اونایی که اونجا زن و بچه دارن بهتره که ما بریم اونا بیان خواستگاری می خواستن برم براش خوهرش که قبل از اشونه کچک بود بعد گفتم الان ما می خواییم بریم خواستگاری چی بگیم به این خانواده بگیم کارش چیه مریم گفت که مامان چی میخوایی بگی گفتم این چی دیگه میگم مثل شهید زیندین مامان این حرفا چیه اگه این بچه بره تو کوچه بگه که مجید ما مثل شهید مهدی زیندینه چی برا من میمونه مامان اون فرمونده لشگر بود ما یه بسیجی هستیم حسینم که بعد بهش گفتم یه دختری رو برای مجید میخواستیم حرفی نداری الان نمیخواد بری جبه اینو دخترش شب مبعث بود عقد کنیم برات نوشت بسم الله رحمان رحیم انا لله و انا الهی راجعون من با این دختر خانمی که میخوام ازدواج بکنم اول بهش میگم اگر توی هجله شب دامادی من بودم رهبرم امام فومینی فرمودن که باید برید جبه من خداحافظی میکنم سالگرد برادرش مجید بود دومین سالش دیدم لباسش خیست شده لباس تن خودم رو در رو بردم مثل یه بلوسی بود که می شد مردانه تنش کرد لباس خودم رو تنش کردم گفتم حسین جون لباست خیست شده درار بنداز رو بند همون لباس خودم رو پوشید و رفت و همونم به شهادت رفت که لباسش رو هنوز داریم کجایید ای سبوت روحان عاشق پرنده تر زمور قانه هبایی کجایید ای شهان آسمانی بدانست فلک را در گشایی کجایید ای زجان و جارهیده کسی مرعب را بوید کجا شه ها برامون بگه اینجا میمد بلو مامون بوی اطر دایی مجید میاد داداش مجید میاد میگفتم میدونم که هستن آزرن خوشابه حالشون که میگن بازم این راه رفتن انتهاب بعد از شهادت حسین بود که حسد احمد خمینی شهید شده بود رفته بودیم دیدار خانم و امام خانم امام به من گفتن فاتی چون میگن مادرم رفت آمد داشت میرفتن میمد حالا ما ها کچیک بودیم بعد زدن روپاشون گفتن فاتی تو چی کار میکنی تو چی کار میکنی من که سختم رفتم مصطفی رو بیدار کنم دیدم از دنیا رفته رفتم احمد رو بیدار کنم از خواب صبح زود بود دیدم احمدم هم از دنیا رفته میزدن روپاشون گفتن فاتی تو چی کار میکنی گفتم چی راضی به رضای خدا هست خوشا به حالش که میگم این راه رو اتخاب کردن و رفتن بشکند آه دل پاک آلالهارا که خون شهیدان به ما بروداد که خون شهیدان به ما بروداد که یاد شهیدان به دل رنگ بودن روایت مادرها از شهادت فرزندشون همیشه بخش زیبای برنامه بوده به این جهت که میشه براحتی سبوری و عشق اونا رو توی نگاهشون دید اگرچه عشق میریزن و گاهی سکوت میکنن اما انگار یه چیزی توی قلبشونه که بهشون آرامش میده یه چیزی بهشون میگه که این همه سبوری و عشق و مقاومتشون خریدار داره و حالا روایت شهادت مجید شهادت حضرت زهره از نظر ماه قمری با همون شال ازایی که به گردنش بود فردای صبح روز شهادت حضرت زهره به شهادت رسیده بود 25 بهمه چهار اسفندم تشریح کردیم پدرش که آمدن گفتن من فکر کردم الان دمه در آوردن جنازه رو چادرم رو انداختم رو سرم داییدم برون دیدم یکی از این اون موقع ساباک زیاد این اطراف بود دیدم یکی از این ساباکی ها پسرش میرفت با مجید ما مدرسه دیدم دمه در استاده تا آمدم برم برون دیدم دمه در استاده چشمم که بهش افتاد به شوهرم گفتم مجید شهید شده فدای سر امامم فدای سر آقای خمینی فدای اسلام حسینمم میفرستم بچه های دیگم دخترهای دیگمم اگر خودمم حاضرم برم اصلا دیگه به طور کلی یه برنامه دیگه شد یعنی از اون ناراحتی که داشتم میرفتم بیرون یه آرامشی گرفتم چشمم که به این افتاد همین که اینها رو گفتم خانمش آمده بود اینجا گفت که سید رزا گفته اینا رو قبل از این که بیان خبر شهادت بچه هاشونو بدن اینا رو یه آمپولایی بهشون میزنن مقصداشون رو شستشون میدن و اگر نم اگه میشه پسرش با پسر من درس میخونده اینقدر بچه خوبی بوده بیاد بگه فدای سر امام فدای سر اسلام تازه خود من میرم دخترامم میفرستم اون پسر من میفرستم اینا اینجور گفتم نه بابا اینا کارهای خداست که پال پدرشون اینا مال ما نبودن این جای دیگر و او جای دیگر است چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست جز چشم دل که مهوه تماشای دیگر است جز چشم دل که مهوه تماشای دیگر است از شبکه رادیوی معارف با برنامه روایت عشق همراه شما هستیم و در این برنامه مهمون خانوم فاطمه حاجی میرزا مادر شهیدان مجید و حسین دلجو هستیم و داریم روایت های قشنگ زندگیشون رو میشنویم فاطمه خانوم یه مادر سبور و دوست داشتنیه که خیلی خیلی وقت قبل از به دنیا آمدن حسین و مجید می دونسته که یه روزی دوتا گوهر ارزشمند رو از دست می ده اما بی جواب نمی مونه بذارید از زبون خودش بشنبین آیت الله یزدی پسر خاله مادرم هستن و بازم شوهر دختر خاله ایشون آمدن منزل مادر چون علامه ها اینا رو می آوردن مالی مام خوینی رو می آوردن مادر من براشون مخفی می کرد که سین روی نیم آیت الله یزی که رئیس قبع قضاییه بودن خدا رحمتشون کنه فوت کردن آمدن اونجا و من بهشون گفتم که آجاقا من یه خوابی دیدم این تعبیرش چیه گفتن که من خیلی تعبیر خواب خوب نمیدونم ولی خب چیه حالا بگید خوابتونو بگید گفتم این خواب من خواب معمولی نبود خواب دیدم یه تیک جواهر پیدا کردم و بعد این شد قرآن و بعد شمشیر و یه صدایی هم به من گفت اینو دفت کن ظهور آقا امام زمان از دیر خاک بیرون میاد بعد اشون گفتن که خب خوابتون یه خوابیه که من اینجوری تحبیل میکنم تو این دنیا خدا یه چیزای گرامبه هایی بهتون میده ولی باز میگیره ازتون منطقه از به نمیره تا ظهور آقا امام زمان اون وقت که آقا ظهور کردن دو مرتبه اینا رو به دست میارید اینو به ما گفتن و بعد یه چند روزی گذشت که میگم من سزده سالم بوده اززواج کردم که پدرشون اومده بودن برای خواستگاری و اینها با مادرشون بعدن که عقد کردن گفتم که من یه همچی خوابی دیدم بعد میگفت ببین خانم قدر منو داشته باش اون تیک جواهری که پیدا کردیم من وقتی منو آورد دیدم این خونه است خودشون ساخته بودن قبله دیدم این خونه است گفتم من این جواهری رو از این بقل دیوار پیدا کردم گفت پس خانم قدر منو خیلی بدون من همون جواهری که پیدا کردی این من اما دیگه این خواب اصلا از یاد ما رفت تا شهادت مجید مجید که شهید شد به پدرش گفتم که حسین هم شهید میشه گفت خانم نشستی دوباره برای خودت داریم بچه های کچیک رو نگهداری میکنی این فکرها رو نکن گفتم حسین هم شهید میشه گفتی گفتم یادته اون موقع بیش سال قبل بهت گفتم که من یه همچین جواهری پیدا کردم بعد قرآن شد و بعد شمشیر شد این دوتا هر دو شهید میشن که ظهور آقا امام زمان فقط اینا میتونن بیا که حسین هم شهید شد و این جریان خواب ما بود موسیقی موسیقی حالا می رسیم به اون بخش سختی که برای ما هم شنیدنش دردناکه لحظه وداع مادر با پیکر فرزند شهیدش الان نوبت مجیده و قراره که مادر با مجیدش خداحافظی کنه اما اونقدر غشنگ و آروم برامون تعریف می کنه که با خودمون می گیم مادر شهید شدن لیاقت می خواد اصلا انتخاب می شن مگه میشه مادری پسر عزیزش رو به این آرومی بدرقه کنه اما این مادر فاطمه خانوم عزیزمون آرومه آرومه آرومه اول رفتیم به هشت معصومه دیدیم ولی خب خدارشوک سالم و سخته بود یه مقدار شیمیایی بود که پدرش تا چند ماه مریض بود حتی اون بچه کچیکی که داشتم شش ماهش بود خوهرش اونم به مثل سیاه صرفه گفتن این شیمیایی بوده نه شیمیایی که چی بعد از شهادت شیمیایی شده بود چون بعد از 25 هم که شهید شد شاره اسفند آوردن جنازه رو رفتیم به اشتماع سومه دیدیم و بعد هم دیگه رفتیم خودمون تشریح کردیم تا گلزار شهده ولی تقریبا سالم بود حالا میگم سر و صورت سخته بود ولی سالم بود راحت پرین شبیه که من خوابیدم اون شبیه بود که دیگه گفتم خب شهید شد دیگه الان میان در میزنن الان میان زنگ میزنن دیگه تموم شده بود اون شبو خوابیدم ولی خب بالاخره میگم برای مادر خیلی سخته اما قشنگ واسه مجلس جشن گرفتم و میزو چیدم و آینه باشم دون خریدم براش بزشتم و گل و نقل و اینا کچیک بودن بعضیشون دخترهای خاله اینو همه می اومدن همه از راه بیاید با دست گلا رو بیارید بدید بر اصلا فکر نمی کردم که چون خودمو مقصر می دونستم که از زواج نکرده رفت بله حالا حسین هم بایم گفت وقتی که بهش گفتم که من نمی دونم حسین جون چرا این جنگ تموم نمی شه گفت که ماما بس که ما بدیم گفتم این حرف تو معنا داشت من بدم یا تو بدی گفت نه قسم خورد گفت به خدا قسم فردا مجید جلوتو میگیره چرا بهت گفت برام زن بگیر ازدواج نکرده رفت گفتم خیلی خوب نمیذارم از این در بری بیرون تا ازدواج بکنی شب مبعث بود ازدواج تو بکن برو گفت خیلی خوب که اون نامه رو نوشت و داد و اینم از جلوتو که مبعث رفت تولد امام حسین هم به شهادت رسید که دیگه بر نگشت بیاد که بریم دختر رو ببینیم و براش عقد کنیم و بگویی فدای راه حسین فدای راه حسین فدای پیر خمین اما نشد که بشه حسین هم رفت دومادی حسین رو هم ندید داغ دامادی این دو پسر به دل فاطمه خانم مود چی کار کنه؟ چاره چیه؟ پسراش اهل زمین نبودن رفتن تا ما بمونیم تا ایران بمونه تا این خاک پاک بمونه از وجود دشمنه و روایت مادر از شهادت دومین فرزند چار فروردین به شهادت رسید چار فروردین 67 به شهادت رسید و اومدن پاستار آدم در مقاضای پدرش رو میخواستن باز من متوجه نشدم داشتم میرفتم برای اینا میخواستن برن مدرسه لباساشونو بدم دکمه براشون بزنن داشتم میرفتم یه پاسدار اومد درمه در گفت که با آقای دلجو کار دارم باز مثلا مثل این که آدم نمیخواد به فهمه گفتم که من دارم میرم همون میدون سعیدی بیاین شمارم میبرم با پاسدار قشنگ رفتم و دیدم انگار پاهم جون نداره دست هم جون نداره بعد رفتم به پدر گفته بودن و پدر آمد خونه یکی از خانم ها منو تو کوچه دید خانم سادات گفت چرا اینجوری را میری؟ گفتم اینم چرا پاهم از جون رفته؟ گفت آخه چرا؟ گفتم خودم نمیدونم دلیلشو دیگه بعد باز پدر آمدن گفتن که حسین هم شهید شد گفتم خب چون پسر خاله هم شهید شد پسر خاله دو سال به من گفت که حسین را عذیت نکن خاله بذار بره بعد شبیه که دوی خط بود پسر خوهرم زنگ زد گفت که خالی مامانم کجاست گفتم مامانت مسجد این موقعش رفت خودت کجایی؟ گفت من همینجام گفتم جبههی؟ گفت من گفت خالی یه خواهش ازت دارم حسین رو نظر بیاد من رفتم به جای حسین بعد از چهر روزم که حسین آمد که چهرامه اشون بود گفتم مامان اگه میگی من دروغ میگم شهید که دروغ نمیگه عباس گفت من میرم به جای حسین گفت بله عباس که رفت اون بالا بالا نشست میاد پایین میگه حسین آقا شما بفرمایید جاشو میده به من نه هر کسی ما من جای خودش گفتم هر جوری که خودتون حالی پدر کاملا موافق بود با رفتنشون میگفت اینا مال ما نیستن باید برن انقلاب من افز میشه این خونه ای که پای هر درختی بریزه تا سالهای سال اینا جاویدان میمونه و سبز میمونه خوشا به حالش ولی خب خدا میخواست که میگم دوتا بچه کچیک داشتم دوتا دخترام یکیشون تقمان دو سالش بود یکیشون امام هفت هشت ماهش بود اینی که همه ش سرگرمه ولی خب یه وقت هم روز سوار پیاده تا گلزارش رو عدال میرفتم میامدم اما حسین مجید میگفت برید برید اونایی هم که جنازه هاشون نیمده براشون قرب درست کردن برید اونجا خانواده هاشونم ببرید ولی حسین به من گفت ماما من راضی نیستم خوهرهای منو بر نداری بیاری آفتاب میافته تو سرعتشون چشاشون روشنه اون خوهر بزرگشون گناهش بیشتره هر کاری میخوایی بر من بکنی همون تو خونه بکن خیلی کم میرفتم سر حسین ولی سر مجید ندیگه روز سبار و پیاده کاری به ماشینم نداشتم پیاده میرفتم و میامده نانه وطن لاله خدا لاله جانم لاله حبیب لاله دمیده از ماتلم سر به قدشان سر بود جامم سر بود خدا سر بود حبیب سر بود خبیده در سایه یک گل بل بل از این قصه خزیده گلی زن چون من در غرق میشان جام خدا در غرق میشان جام دریده چه کجرف داری این چهر چه بکر داری این چهر سرکی داری این چهر ندین داری نه آمین داری نه آمین داری این چهر ندین داری نه آمین داری نه آمین داری این چهر برنامه روایت اشخ رو از شبکه رادیوی معارف تقدیم شما کردیم در این برنامه مهمون مادر شهیدان حسین و مجید دلجو بودیم مهمون فاطمه خانوم حاجی میرزا مادری دلسوز، آشق، سبور و دوست داشتنی قوایت فاطمه خانوم همینجا تموم نمیشه هنوز هم ادامه داره حرف شما با این مادر چیه؟ حس و حالتون رو از شنیدن برنامه برامون بگین سامانه پیمک 3553 در اختیار شماست تا یه رواگت دیگه از فاطمه خانوم حاجی میرزا مادر شهیدان حسین و مجید دلجو خدایار و نگهدار مشتیگرت هست خاک وطن هست و وطن هست و بسرکن بسرکن قیرت کن و اندیشه ی ایام بتر کن اندر جلای تیره عدو سینه سپر کن سپر کن چه کجرفتاریه چه چه بد که داری اینچن سرکر داری اینچن ندین داری نهمی موسیقی جلوی از جامعه دینی صدای فضیلت و فطرت رادیو معارف موج اف ایم ردیف 96 مگاه هرتز موج ایم ردیف 1071 کیلو هرتز تا پرتوبه اهل بیت روشنگرده باز اسلام همیشه سایه اش بر سر ما پیامه بلاگت در خط محمد و عدی روح خدا نور دلقو خامنه ای ره بر با نور دلقو خامنه ای ره بر با در اظهارات اهل سیاست مسئله مزاکره با امریکا زیاد مطرح میشه. نظرات مختلفی هم هست. بعضی ها گفتم این رو مفتید میدونن، لازم میدونن، بعضی ها مذر میدونن. بعضی ها نظراتی میانتری دارن حرفا مختلفه من اون چونه که تا حالا در این سالهای متمادی فهمیدم دیدم احساس کردم و تجربه کردم رو به ملد عزیزمون عرض میکنم مسئولین سیاسی و فعالان سیاسی هم خواهش میکنن میقیدی تعمل کنن رو این حربا فکر کنن تعمل کنن و تضابط رو بر اساس آگاهی و اطلاع انجام بدن حرف من اینه که در حال حاضر و وضعیتی که وجود داره آره امکنه بیس سال دیگه سی سال دیگه وضعیت دیگری وجود داشته باشه با اون کار نداریم در وضع کنونی مذاکره با دولت امریکا اولا هیچ کمکی به منافع ملی اما نمی کنه هیچ سودی برای ما نداره هیچ زرری را هم از ما دفت نخواهد کرد اولا این یعنی کاریست بدون سود بدون این که برای کشور فایده ای داشته باشه بدون این که زرد رو دفع کنه امریکا مورد اعتماد نیست که بتونیم ما اصلا اعتماد کنیم بهش مذاکره کنیم ما اعتماد کافی رو به طرف مقابل ما نداریم و این که همیشه چون از طرف اونا بد اهدی و بد قولی شده ما نمیتونیم با این کشور به اعتماد کامل برسیم تجربه به گفل رحبری عزیزمون ثابت کرده که اینها به احتاشون پایبت نخواهد بود این کشور باید اول روپای خودش باید سرکنه خودشون استقامت و استادگی لازم داشته باشه بعد با تعاملات و با گیره بتونه کار خودشو پیش ببره امریکا امریکا ننبه نیرنگ تو خون جوانان ما میچکد از چنگ تو این طرف مقابل ما در همه چیز خلفده میکنه در همه چیز دروغ میگه فریب اعمال میکنه وقت و بیوقت تحدید نظامی میکنه اگر دستشون برسه اشخاص رو ترور میکنن همچنان این که سردار شهید ما رو شهید سلیمونی رو ترور کردن اگر بتوانن از این کارها می کنن یا مراکز حسی رو با ما رو می کنن طرف یه چنین وضعیتی داره ما با این طرف نمی شه مذاکره کرد نمی شه با اطبینان و اعتماد نشست و هفت زد و هفت شنید و قرار گذاشت به نظر من مذاکره با امریکا برای مسئله حسی و شاید برای مسائل دیگر بومبست مهزه یعنی هیچ راه درستی وجود نداره برای این دور بومبست مهزه و فکر کنن ببینن درست کنن و برای اون حالت مفیده این مذاکره برای اون رئیس جمهور فیدی امریکا اون مفیده اون ترش بالا خواهد گرفت خواهد گفت من ایران تحدید