رزمندگان عزیز سلام از این که امروز هم توفیق پیدا کردیم با برنامه خاطرات مندگار لحظاتی رو همراه شما باشیم و خاطرات دوران دفاع مقدس رو به اتفاق هم مرور کنیم خدای مهربان رو شاکریم در راه جزیرگ بواریم به یک سطون از رزمندگان برخوردیم آنها از کنار جادهی که با دو جدار خاکریز پفازت می شود به سطون یک عبور می کردند یکی از رزمندگان اسلام می گفت داغا نشان کردیم و صدای دلنشین رزا را از پشت سرم شنیدم که فریاد زد برای خوشتودی امام زمان سلوات و عطر خوش سلوات در بوستانهای بهشت پیچی فرمانده گردان که ایک معلم لاهی جانی بود می گفت یک سپاه دشمند در محاصری ماست و آنها همه سعیشان را گذاشتند تا محاصر را بشکند و نمی تواند می گفت باید قدرت اسلام را در این هنگام ها دید و چه خوب می گفت به یاد می آورم که صحبت های دل نشین او چه خوب بر دل مشتاق رزا نشسته بود و تگویی رزا وجود خود را در حرف های او می آفد از انجا دیگر تا وعدگاه ملاقات نخلستان های هاشی قربی جزیر بواریان راهی نبود و اما در برنامه امروز خاطرات مندگار همراه می شیم با خاطراتی از سردار محمد باقر نیکخاه بحرامی و جانباز شهید سید مجتبا میرزایی خانوای کارمان، بارگنگی تمرهان، این قافل از نگرم و بلا دارد جسم من رفته است سربازی، جسم من رفته روح تر باشد جسم من در خلیج گم شده است روح من در دل خزر باشد ناخدا رو سپید من کردی گرچه داق شهید دشوار است تازگیها قرار شد مادر با تو یک روز همسفر باشد ماهی تشن آب می خواهد تو از این آبگیر دلگیری دلت از رودها به دریا رفت بهترین است در بدر باشد خبر خانه را نمی گیری پسرت رفته است دانشگاه دخترت با حساب من باید چند سالی بزرگتر باشد به پدر افتخار خواهد کرد گرچه دلتنگ می شود گاهی به گذارید بندر آبی گاه گاهی عجیب تر باشد کاش آن روز آخری مادر آب پاشیده بود پشت سرش کاش یک هفته دیرتر برود کاش یک روز بیشتر باشد هیچ کس از احالی ساحل دل به دریا نمی زند دیگر با شما هاست آی آدم ها شاید این قوم خسته کر باشد عمله ای یاران زن و غربا کنیم روبه سوی زینب زهرا کنیم ای سلح شکران با کوبا وفا بیروان حضرت روح خدا بز هم دارد نوای الهمان الاجل ای مهدی صاحب زمان بخش اول خاطرات سردار محمد باقر نیکخاه بحرامی مسئول تبلیغات جبه و جنگ قرارگاه کربلا از برود به سوسنگیر و تشکیل واحد تبلیغات جبه و جنگ خونه هایی که مردم هنوز بودن چون اراق دو سه بار حمله کرد به سوسنگرد هفته اول سوسنگرد رو گرفت بعد سه روز بود که بعد نیره های از ازام آزاد کردن بخشای از شردستی نیره ها بود اصلا اون بره رودخونه جاندارمیری سابق بود اون موقع خیلی محل تردد بود نزدیک بود و اراقی ها شدید میزدن وسط شرد سپاه بود بعد جهاد سازندگی بود خود فرمانداری خیلی همه جا شده بود محل خلاصت اتاق جنگ و اینها تمام ادارات و خیلی ما دنبال بچه های تهران میگشتیم چون ایش کسو نمیشناختیم تا ما سپاه راهن تعدادی از بچه های سپاه راهن و سپاه جنوب تهران اومدن که جنوب تهران بعدن اون پایگاه عبوزر بود که الان همه من عبوزر هستم ناسل اکتون گفتند که اینجا فرمانده شهید اسحاق عزیزیه اسحاق عزیزیه که از نیروهای مردمی بود که عارف مستقید و خیلی شجا و بسیار با تقواب و مردم دارد که وقتی ما باقی ندیدیم قدر بلند کشیده ای هم داشت خیلی بارونیباز استقبال کرد و تو این گروهشون من جمله شهید نوری شهید نوری دستش امتحان مدیت خشن و توی کربلای پنجم شهید شد این شهید نوری هم تو اونجا بود از بچه های شاخص هاج محمد بود بچه های دیگه بود و اصلا ما هم گفتیم که از تیران اومدیم خلاصه الان گفتن که فرق نداره از هر شهید اومدیم ولی برحال یه مقدار همزبانی هممهالی ما هم خودم چونو به شهر بودیم ما هم خودمون رو جای کردیم داخل اون رو تیه کنیم بعد یک کم کم اومدیم تو فضای شهر سو سنگرد یه محچد جامعه داره نزدیک پل اونجا شده بود مثلا میادگاه رزمندگان که اونجا میومدن اطلاعات بلغره جبهه شبا هم دیگر رو بیدیدن و نماز جماعتو بعد هر کسی مثلا گروهی میومد یک کسی میخواد جایی بره اونجا اطلاعات میبیره یه حالت اعظام نیروش ناسایی همدیگری ها پیوستن به گروه ها شده بعد اونجا بچه های مختلف بودن از مثلا کازیرون اومده بودن اون فرمانده ها اول جنگی همونجا ایکی از فرمانده های محبر همونجا بود شهید دیده بر بود شهید حسین طبانا بود از بچه های تبریز بود که تو عملیات سوشیش دوازده که چند ماه بعد اتفاق افتاد شما تو فیلم را راجع کنه ببینید همین شهید اساق عزیز فرمانده عملیات بود اون حسین طبانا بعد حسین بحرامی بود از بچه های از دانشا و بچه های ساری بودن که ایشون بچه های مثل این حسین علمانهودا حسین علمانهودا که بعد خوبه ایزه این تیپ بچه ها بودن یعنی همه اینا از بچه های نخره مهور و من جمعه اونجا روحانی بزرگاری بود مهدوی که بعدا شهید شد امام جماعت این مسجد بود خلاصه اونجا خیلی فعال بود ای شهید نرد حاجا بیدی در این بخش از برنامه خاطرات ماندگار حکایتی بشنوید از شهیدی که خبر شهادت خود را داد پاستران محمود شاه رزایی، حاج علی همزهی، علی سلطانی، عبدالله دانیال و علی رزا الله یاری پس از دو ماه ازوییت در سپاه در روز سی و یکم شهریور پنجا و نو در قصر شیرین به اصارت دشمن بأسی در می آیند. غیر از الله یاری چهار نفر دیگر پس از انجام خدمت سربازی بلا فاصله پاستار شده بودند. چند بار محاکمه می شوند. همه ی آنها ادعا می کنند که از سربازان لشکر بیست و یک همزه هستند. در محاکمه نهایی سؤالات نظامی پرسیده می شود. از جمعه نام فرمانده لشکر، تیپ، گردان و حتی گروهان. اراقی ها چارت تشکیلاتی همه لشکرهای ارتش را داشتند. غیر از اللاه یاری، بقیه آدرس همان گروهان و گردان را با ذکر نام فرمانده که چند ماه پیش ازوان بودن را اعلام می کنند و به عنوان سرباز شناخته می شوند. ولی شخصیت علی رزا اللاه یاری لو می رود. روز پانزده همه مهر همه ی اصرارا در محووتی اردوگاخ جم می کنند و اعلام می کنند که همه ی پاسداران باید خود را معرفی کنند وگر نه اگر در محاکمه مشخص شود که کسی ازو سپاه است به اعدام محکوم می شود. اراقی ها آن روز علی رزا الله یاری را به جرم پاسدار بودن در مقابل دیدگان سایر اوسرا از جمعه چهار تن از دوستان تیر بارام می کنند. الله یاری شب قبل از شهادت خواب دخترش را می بیند که بارانی تند بر اون می بارید. او بعد از نماز صبح خبر شهادت قریب الوقوع خود را به دوستانش می دهد. بخش دوم خاطرات سردار محمد باقر نیکخاه بحرامی مسئول تبلیغات جبه و جنگ قرارگاه کربلا از تشکیل واحد تبلیغات جبه و جنگ خورنمشهر تقریبا اون عواست مقابلتی 3.5 روزه بود در آسانه سهوت بود و راها بسته بود چون ایراغ آمده بود ما مخواستیم آور بریم خورنمشهر به این منظور ما رو گفتوندن جمعه یاد آمد آقای علی پور بسیار احواز بود و دانشاکه در خورنمشهر برای ساماندهی یه چیز شهری که خره جنگ بود یاد سر و ساماندهی تحت این عنوان رو گفتوندن بیایید راه بسته بود و این ور اومدیم بعد اراح اومده بود تا نوال تقرارا مستقل شده بود و هنوز هم به آبادان ماسره نکرده بود فعال ترین جه په اون وقت روزانه تک و پا تک و شبیه خون سو سنگرده بود یعنی یه چیز عجیبی بود شهر ولوله بود از جاهای مختلف ایران که گفتم اونجا هسته اولیه تیپا و لشکرا داشته یعنی واقعا اون بچه هایی که بودن تقریبا اصل اولیه یگان های سپاه و محسون سپاه اونجا بودن مثلا گلانپور، ازیر جفری، اشون اونجا بود مثلا آقای بشردوس که رئیس استاد و خوزین مهندگیش اونجا بودن همینطور دیگران اکثر فرمانده هانی که بودن مثلا آقای قاسم سلیمون، آقای ناجنبی رودکیان آقای استوبرین زیاده اونجا مستقل بشن چپه فعالی بود حالت جفه ها دیگرم بود یه مثلا جفه شوش همون موقع می بودن جفه شهده گمنام یعنی واقعا گمنام بود اصلا اسم کمتر ازش بود مجید بقایین ها اونجا بود اینو بری ما اینجا چالا خودمون بودیم کم کم اونجا موقعیت از اونجا افتادیم بعد پیغام داده بود احباس که برگردیم روابطومی اونجا جلس است ما رفتیم اونجا بعد گفتن که شما خوبه کمین بچه هایی که اومدید بخش تبلیغات جفهه مستقل نبود تو این روابطی اونجا که سپاورتش بود چه پشت شما را به نظر اداره کنید ما برحال دیگه بعد یه هفته بحث رو گفتیم اون بخته من افتاد دیگه نمیدونم چجوری شد یعنی اصلا به این قسمت بودیم خود به خود دیم که این رسالت تبلیغی تو منطقه به این لازمه افراد شروع کردیم منطقه رو کل منطقه رو یه بازدید دستمون اومد بعد یه مدتی که اطلاعات برحال منطقه دستمون اومد خود بیم خب بچه ها موقع زوه میشه نه نمازخونه هست موقع گروب میشه نیست هر کسی به نقل با انگیزه خودش اون روحیات اول انقلاب ها که مود دست جمعی ازم میدادن بلی مختی نمازمونش هیچی جلو نمیستد یعنی همین کار رو... خب به فکر می رسید که خب اگه روحانی باشه این مشکل حل می شه پلاسه اولین چیزی که به زمان رسید ایجاد همونی سنگر نمازخونه با روحانی پلاسه شروع کردیم نمازخونه چه جلیدی تو ساف زمینه ساف نماز می خوندن تو یه جای گودی بعضی ما خواهد اول جنگ هم هنوز ایراق هم اینقدر پیشرفته نبود که هواپیمای زیادی همین منطقه را بزنه و بعدم دقتشون خیلی زیف و کم بود می شد برنامه کرد ایجاد نمازخونه سنگر کندن و برحال یه جان پناه کردن اولی نقده هایی بود که تو تبلیغات ما دنبال شدید از یه حادثه شروع شد واسه امتحان نسلت واسه دل زدن به سخره شدی قهرمان نسلت با یه قیرت زمینی دور ما دیوار کشیدید واسه تا خدا رسیدن آخ چه دردایی کشیدید یکی پاش و جا گذاشته که تو پا نشید و خوابت یکی جفت چشاش و داده واسه دیدن نگاهت یه نفر یه ذر دردش شده درد موج گرفتن، یکی هم با رمز الله شده کارش اوج گرفتن، یکی با کفش و پوتینش از یه دنیا دل بریده، یکی تو فضای خردل خودشو اصلا ندیده. کسی یاد من نبوده همه واجه تو بوده همه خالی از خود من اسم تو دل و رو بوده بیان خاطراتی کتاه از سردار محمد باقر نیکاه بحرامی بچه های سداسیما دوربین دوششونده اینا فیلمرداری میکردن بعد بین مثلا سحنه جنگ بچه های خبرنگار هم خیلی زرنگ و پرتحوری بودن مثلا نمونه شاید رحبر، آینو و بابه کلان هست بچه های دیگرشون هستن خود نظام اسلامی نمونی تو نرسه پاشت بچه خبرنگار هم بچه بسیجی ها اون چهر شاهدی ها اصلا رزمنده بودن دیگه اینا که داشتن تو سحن فیلم میگرفتن ناخداگا خوشنو تعریفن کردن متوجه نبودن ولی ما تو منطقه بودیم خب خودم شاهد بودیم اینا میخورن به یه گروه اراقی متوجه نمیشن این دوربین نداشت فیلم میگرفت اونا پنگ برن یه سلاح جدیدیه در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا، در اینجا مهدوی خایر و زرای رفعه از این پشت خاکریز این پشت خاکریز نفت واقعا خداوند بجمه اقا یه حرکاتی رو یا چیزی رو به آدم دست میده که یه از رویه خطر نیداد نگو یه گروه اراقی آهستاسه موندن به خاکریز نزدیک شدن بچه هم متوجه نشدن اینا میخواستن حمله بکنن این برنامه خدا قروب بوده دیگر چون تاریک بوده شب شده بوده این افتادی که دستش بوده داشته بی رفته بستن اونهایی که از سره گرفته سمت اونا بی صدا اونا همه برن میشن میگن انا دخی نه اینی دخی دل خوبه اینی خلاصه این تا متوجه میشه اینم روحانی بوده خونده بوده صدا شما کنه میگه مثلا لا تخافونه مثلا تهالینا فلا مسلمان میارهتشون بوده در نوازتشون این برنامه ها هم زیاد اتفاق میفتاد مثلا میرفتن بچه ها طبعا من یه بار رفتم خود ختم آرام بود بچه ها رفتن تو سنگرشون اراقی ها آماده داشتن میبه و خیره نشست میبه هاشون خورده بود پوست هاشون بذاشته بود که اراقی ها متوازی بشن پردم کنپوت هاشون و کنسر های خنیمت های دیگه برده بود که بردیم پیش بچه ها گردیم اتفاقات این شکلی هم یعنی جپه خوشک و بیروه نبود مثلا یه بودی نبود همه مواهستی که مناخره توی یک دنیای مثلا انسان اتفاق میفته توی جپه بود همچنان همراه شما هستیم با برنامه خاطرات مندگار و در این بخش از برنامه شما رو دوت میکنم به شنیدن یک داستان کتاه با عنوان دادخواست سردار شهید سید حسین علم الحدا در ایام دانشجوگی در دانشگاه فردوسی مشهد به جرم فعالیت علیه رژیم شاهنشاهی دستگیر و مورد شکنجه های سخت قرار می گیرد او پس از پیروزی انقلاب شکنجگر خود به نام سروان میم نبوی را مورد اف قرار می دهد در نامه سید حسین علم الهدا خطاب به دادستان انقلاب می خانیم. این جانب سید حسین علم الهدا برادرم سروان میم نبوی را اف کرده و در انتظار آزادی از زندان و دیدارشان می باشم و از دادستان انقلاب تقاضا دارم که در مورد شکایت این جانب جرمی برای سروان میم نبوی قائل نشده تا پس از آزادی انصاری مجاهد و مؤمن در خدمت انقلاب باشد. علماله در حماسه یهوویزه در تاریخ 16 دیماه 1359 به همراه جمع کسیری از دانش جویان به شهادت رسید خاطرات جنباز شهید سید مجتبا مرزاگی از شروع جنگ تحمیلی بسم الله الرحمن الرحیم با سلام خدمت شنوندگان برنوبی خاطرات ماندگا من بالا اولی باید که ازم شدم خیلی کوچی بودم سنم کم بود بستیش خوب نه بود ما رفتیم ماشه از اونجا یه لینچ هایی بود سفر لینچ ها شدیم به هوایی که یک سطح دیگه برنسیم آبادان و رنگی و فران رنگی ندیده بودیم یه بچه همه رسید اونجا خلاصه هرچی رو ارتماس کردین تا خلاصه یکی قادی ماردی به نام آقای حسین پردانو حسین اقای پوردانا اومدن و باعث بانی این شدن که ما رو اونجا را دادن اینجا که رفتیم سراغ جنگ های نامونظر سبت نام شدیم و خیلی الحمدلله الحمدلله زیر لحظه اقای ماهینی یکی از فرمود های شهرچه نامونظر را دارا گردیم زیر دست ایشون من بودم خدا رحمت کنه اکبر نیکوچران هم بیشتر به رحمت خدا رفته ما بقر تبای الله اکبر یه خطی بود به نام خود کرخه نور کرخه کور بود شهده از جای پیغامی دادن شما جوان هم کرخه کور را کرخه نور کرد خیلی این برای من جالب بود رفت اونجا یه عملیاتی شد این عملیاتو برنامه دیزی کردن ما خیلی برای من جالب اینجاست که ما به ستون یک گذرن خرکت کنیم ما اینها رو که آموزش ندیده بودیم همینطور پشت ترف میرفتیم هر ترف اون بیرون ما برون ناخدادان میرفتیم یک لحظه من دیدم یه نوری بلند شد و صدایی سیمند و چیه بچه باش باش محبرم نمی کردم با همه علامتها من فهمیدم که نزدیکی های خط دشمند بعد ما با فریاد اللہ حکمری که از فروندهی ساده شد خیلی زیبا حمله کردیم خیلی پیشترابی عجیب من رفتم سریع سنگری دیدم اه بابا صدای موسیقی بلند نشستن آقا اینطوری یه مقداری شکل به من شدن گفتم دیگه شما زبون خودمون هر کار میفهمه اونو دیگه اصیر شدید و نوار موسیقی شما اینقدر بلند بود تشخیز این همه سر و صدا رو نداده بودن پنج کیلومتر کشت خرد خیلی جالب یا این عداشون بود یا نقشه شونی بود خیلی خوب آروم و پیدی هم خودشون داشتون میادن با احترام و عزتی که من خودم سرونه بودشتم تعبیدشون داریم ستاره تر تا برنامه بعدی خاطرات ماندگار همه شما عزیزان شنونده رو به خدای بی همتا می سپاریم التماس دعا و خدا نگهدار تو برای من سپیده ای سر فراز و قد کشیده ای تو برای من سپیده ای سر فراز و قد کشیده ای قزه شهر اشک و خون قزه شهر لاله ها شهر غیرت و شرح بر زمین آشنا ملت ها نسبت نمیسره قزه حساسن مسئله اول دنیا سه این مسئله نباید بگذاریم این مسئله از نگاه عمومی بینور مللی منحوم نمیاد خارج بشه از این مسئله اول بودن خارج بشه اینجا سرزمین زیتون و سفر است خودکی خواب نان میبیند در آغوش مادری که لالایی هایش خاموش شدند و لپند نورسیدهی پشت مرز هایی که گرگ ها ساختند و پیر شده خود دستوری ستاره چهارده مربع تا پرتوبه اهل بیت روشنگره ما اسلام همیشه سایه اش بر سد ما پیام بلاگت در خط محمد و عدی روح خدا نور دلگون خامده ای رهبر با نور دلگون خامده ای رهبر با شما اگر بخواهید به لوازم اسوه بودن و الگو بودن عمل کنید بایستی معرفت دینی خودتون رو معرفت اسلامی خودتون رو اون وقت ببخشید و این در گذشته شعر ما وجود داشته شما نگاه کنید شاعران برجسته ما اغلب الان نمیگم همه اما اغلب اینجورم از فردوسی بگیرید که فردوسی حکیم عبالقاسم فردوسیست برای یه آدم داستانسرا که اگه صرفا داستانسرا و هماسسرا باشه که حکیم نمیگم این حکیم را ما نگفتیم صاحبان فکر و اندیشه در طول زمان او را حکیم نامیدن شانامه فردوسی پر از حکمته این انسان انسانی بوده برخوردار از معارف ناب دینی اون وقت بیایید سراغ مولوی سراغ سعدی سراغ حافظ سراغ جامی ببینید اینا همشون حکمان اینا کسانی هستن سرتاب های دوابینشون پر از حکمت حافظ اگر افتخار نمیکرد به حافظ قرآن بودن تخلص خودشو حافظ نمیگذاشت جزو حفاظ قرآن دیگه قرآن زبر بخانن با چارده روایت حالا قرآن ما که اختلاف قراعتم بخونن معمولا دوتا ستا روایت بیشتر نمیتونن بخونن او با چارده روایت قرآن رو می توانسته بخونه که خیلی عزمت داره این آشنایی با قرآن توی قزل حافظ مشهوده بر کسی که بفهمه اون رو یوسف گمگشته باز آید بکن آن قم مخور کلب یه احزان شبد روزید گلستان قم مخور قم مخور به داستان جدایی چند ساله ی حضرت یعقوب علیه السلام از فرزندش حضرت یوسف علیه السلام اشاره دارد شاعری که طب عدبی در آواز جهانی خود را وامدار کلام الهی می داند هرچی کردم همه از دولت قرآن کردم تأثیر پذیری از ساختار سوره ها در وجودشه حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار تاب و بدورده دعا و درس قرآن قم مخور هنرمند باید خود رو متأهده به یک حقیقتی بدانه اون حقیقت چیست؟ این هنرمند در چه سفتی از اندیشه قرار داره تا به طبان اون حقیقت رو به تمامها یا به بعضها ببینه و بشنسته اون بحث دیگریست البته هرچی که اندیشه و فکر و درک عقلانی بالاتر باشه میتوانه به اون درک زریف و هنری کفیت بده یعنی شما مثلا حافظه که نگاه میکنید حافظ شیرازی صرفا یه هنرمند نیست این معارف بلندی در این کلمات هست این معارف هم فقط با هنرمند بودن به دست نمیاد بلکه یک پشتوانه فلسفی فکری لازم داره متقایی یا نقصی