ترس ندارن دیگه شهادت براشون افتخار میشه یک امیر المؤمنین علیه السلام نهجل بلاغه خطبه متقی حضرت فرمود ازامل خالقو فی انفسهن فسقرما دونهو فی اعیونهن خدا در نظر اینها بزرگ میشه ازامل یعنی بزرگ میشه خالق خداوند فی انفسهن در نزده اینها فا یعنی در نتیجه سقوره کوچک میشه و کوچیک میشه مادون خداوند قیر خداوند در نزده اینها حقی رو پست و خار میشه بعد استدلالاشون درست از کار در میاد دیگه ولا تحصیبن ناشون یه جور دیگه میشه وقت حساب کتابشون یه جور دیگه است بعد حضرت امام رضوان الله تعالی میگه امریکا هیچ قلطی نمیتونه بکنه این بحث رجزخانی و مصبقات که از بوین ها نیستش بحث میکنم این واقعیت که قلبشون اعتقاد داره وقتی خدا رو بزرگید غیر خدا رو هیچی نمیبینه پرس شدیم عبارتون انشالله از اومل خالق و فی انفسهم فسق و رمادونه و فی اعیانه کوچید میشه غار میشه غیر خداوند در نظر اون وقتی میگه لا معثر فلوجود الا الله بجز خدا تأثیر بزاریده او فعال است او هرچی به خواد انجام میده کسی قدرت توانایی مقابله با او رو نداره محاسبه مردم قلط زیاد داره عزیزان داریم ولات حسابن نه رو عرض میکنیم محاسبه مردم زمان حضرت موسی وقتی کنار رود نیل گیر کردن داستان رو همه شنیدید احتمالا داستان قرآنیه حتی خود رود نیل رو قرآن میگه بحر انقدر عظیم بود یعنی راه مجاتی از حیث ظاهری واقعا توش وجود نداشت مثل دریا بود وقتی کنالش گیر کردن دستاشونو بردن بلو نگاه کردن دیدن لشکر فرعونم داره میاد چه استدلالی کردن آگه قرآنش چیه انا لمدرکون کار ما تمومه دستا بالا به قول ما هیچم از حضرت موسی نپرسیدم چی کار بکنیم استدلال خودشون همون محاسبه قلطیه که دارم عرض میکنم محاسبه الهی چیه این همون از اومل خالق و فی انفسه وقتی خدا در نظر کسی بزرگ شد اصلا فرعون رو قادره به کاری نمیبینه قادره به چیزی نمیبینه این نگاه درسته نگاه حساب کتاب خداییه اگر حساب کتاب خراب شد توی نفع مدل زندگیش توی کاسبیش توی همه شمون زندگی هر جور رو فکر کنید اگه خدا حسب شد قلط اصلی زندگی ها اینجا اتفاق میفته آدم ها آدت میکنن به همون روش های دنیای معمول که خدا توش نیست یه قصه شیرین کتاه براتون بگم یعنی یه وقت کاسبی تو بازار بود خیلی وضعیت بازار خراب شده بود حالا مثلا مشتری نبود و اینها رفیقش اومد پیشش گفت فیلانی خیلی وضع بازار خرابه چی کار میکنی مثلا گفت الحمدلله حالا خدا میرسونه دیگه گفت نه جدی میگم آخه با این وضعیت بازار گفت خدا رزاقه میرسونه یه اخ میکرد و گفت باشه حالا به ما نمیگی میترسی دست یاد بشه منم میرم ما نامحرمیم زود دستشو گرفت گفت بیا بیا بیا من بیا یه چیز دیگه بد بگم فلانی این شبای جمعه یه پیره مرد جهود یهودی هستش میاد به من کمک میکنه من زندگی میگذره میگه نفسی کشید و گفت خب خب من اینم پس متوجه شدم خب اله هم دلتا همیشه یه نگاهی بهش گفت گفت مرد حسابی بهت میگم پیره مرد جهود یهودی ها معروفند به آب از دستشون نمیچه که استلاح هم به خصاص هست شب جمعه بازار تحتیله میاد به من مسلمان که هیچ ربطی ندارم کمک میکنه تو اینو بابرت میشه میگم خدا میرسونه بابرت نمیشه خدایی که تو زهن ما از حساب کتابامون خالیه خدایی که تو ماشین حسابمون نمیاریمش وقتی بهش فکر میکنیم او رو حساب نمیکنیم اما اگه حساب کردیم همون جمعه امیر المؤمنین علیه السلام میشه از اومل خالق و فی انفسه هم فسق و رمادونه و فی ایان طبق محاسبات آدم باید ببینید از ایزان تو اخبار دنیا این مسئله رو ببینید زمان انقضای مسئله انقلاب ما رو هیچ کس به سال پشتیبانی نمی کرد می کنید اینها انقلاب کردن عددا همه ماهه عزیزان اینا پونزه روز دیگه یه ماهه دیگه دو ماهه دیگه پیش بینید اصلا هیچ کدوم به سال نیست باید اخبار اون زمان رو ببینید با این تحلیلگرهایی که می آوردن توی شبکه های رادیویشون یا تلویزی هایشون تحلیلی که می کردن بسیار کنن چند روز دیگه بعضی موقع ها گزارش هایی که خدمت حضرت امام رزوان الله تعالی علیه می آوردن گفتن اقو مثلا ما تا دو ماه دیگه می توانیم اینجوری دوام داشته باشیم یک بار تزلزل در حضرت امام رزوان الله تعالی علیه دیده نشد چون پشتوانش خداست گر نگهدار منان است که من می دانم چیشه را در بقر سنگ نگه می دانم در این حال که حزم داره حضرتمون آینده نگری داره محاسبه داره اما توکلش از خدا برداشته نمیشه تزلزل نداره محاسبهش محاسبه خداییه اینجا اتمینان آدم پیدا میکنه یا اگه تو هن نفس المطمئنه ارجعی الارب که راویت مرزیه نفس مطمئنه آرامش دار آرامش از کجا میاد آخه الان به ذکر الله تطمئن نرگلو یاد خداست که دل و آروم نگه میداره سلاح دل آدم آروم نگه نمیداره بچه های جبه و جنگ باید ببینید زیر آتیشه چیه با یک آرامشی داره نمازشو میخونه آدم فکر میکنه توی خونه لشسته اون گوشه مثلا نه وسط خاک و جبه و اینا ولی دلش آرومه چیشه این دل با یاد خداست با خوشتوانه دیدن خداست با حساب کردن خدا به صورت واقعی خودمونی تر بگیم نه خدای دکوری خدایی که یه گوشه زهنم باشه فقط اسمشو بیارم ولی قبولش نداشته باشم ولی حساب روش باز نکنم بدا رحمت کنه شهید سلیمانی رضی الله تعالی یه خاطره از حضرت امام نقل میکنه این تو فضای مجازی هم هست اینو چندین بار عرض کردم تو فضای از شاید که رسانه ای هم عرض کردم اینو ببینید اصلا بیان خود شاید سلیمانی برای دل آدم اطمینان میاره میگه حضرت امام رضی الله تعالی علیه رو که دستگیر کردن از گم ببرن تهران یه مقداری که تو جاده رفتن پیچیدن تو خاکی سواکیشون رو دستگیر کردن رفتن تو جاده خاکی رفتن یه مقداری رفتن سواکی این مسئله رو ایجاد میکرد که یه دل هورهی در تل طرف بندازه و یک اشکالی ایجاد بکنه مثلا طرف بترسه یه تعهودی بده یا یک اعترافی بکنه کسی و لابد شروع کردن با حضرت موم گه یقین کردن میخوان منو بکشن میخوان مثلا یه بحانهی هم بیارن بگن ماشینش چپ کردن میدونم چی شده یه بحانهی بیارن و تو خلوتی هم که کسی نیست بکشن چون میگه یه چند کلومتری مثلا رفتن و دور زدن برگشتن اومدن تو جاده اصلی دوباره مسیر معمول رو تیه کردم میشه میفهمد یقین کردم که میخوان منو زنده برسونم به تهران در خودم نگاه کردم چه اون موقعی که یقین به مرگ داشتم چه اون موقعی که یقین به حیات داشتم دیدم هیچ تغییر و تزلزلی در من روخ نداده رزوان خدا بر حضرت امان اکتی اینجور پشتوانه شد خدا رو پشتوانه شدید تکون نمیخوره مردمی هم که تکیه میکنن به این ولی فقیه تکون نمیخوره اون وای به حال موقعی که پشتو مانه رو خالی دیدن حضرت موسا رو به قول همون آیهی که کندم پشتو مانه ندیدن نگهدار راه ندیدن رهبر و راه نما ندیدن بعد قضاوتشون میشه اینالا مدرکون حرفشون با حضرت موسا زمین تا آسمون فرمی کنه اینالا مدرکون اصل شکسته انما یه ربی این این پیروسی هست آره که نگاه ها متفابطه و اگر حساب کتاب همون درست شد باز روایت بعدی رو براتون بخونم یه روایت شیرینی هم این وسط براتون بخونم اونایی که خیلی دلشون تنگ زهوره عزیزان اینو صبا نوشتم براتون بیارم دلشون تنگ زهور سنها گذشته یا اونایی که بالاخره بچه رزمنده بودن جبههی بودن دیگه بعد از جنگ توی بستر بیماری از دنیا رفتن یه قصهی شاید برای همه ما اصلا باشه که خدایا اگر آقا بیاد و ما نه باشیم چی روایت می فرموید خیلی شیرینه چون این یه آرزوهی که به دل هممون هست دیگه می فرموید اون روزی که انشالله ظهور اتفاق می افته به زودی انشالله خداوند ملکی رو میفرسته بالا سر اونهایی که از دنیا رفتن حالا سالهاست از دنیا رفتن فلانی بعث تو و برنگیخت شدن تو به جای روزقی آمد میتونه جلوتر باشه میتونی زودتر برنگیخته بشی از قبر مولای تو آمده چقدر شیرین آدم اینو بشتبه چه زنده باشه چه مرده باشه میگه اونایی که آرزو داشتن که شاهرن سیفی مجردن قناتی آرزو بودن میتونیم آسوده بخوابید تا روز قیامت میگن ما نمیخوایم این آسودگی رو میخوایم بلند شیم بلند میشن میگن میخوایم در رقاب اماممون به جنگیم و شهید بشیم خیلی شیرینه ها اونایی که آرزو شهادت دارید خود حضرت حجت که انشاءالله بیاد بلند میشیم کنارش میجنگیم و شهادت در رکاب خود حضرت انشالله نصیبمون خواهد شد آرزو به دل میگن فلانی مرد و اینا این حرفا نیست آرزو به دل هست ولی مرگشم مرگیست که با شهادت تموم شد حتی اگر به مرگ معمولی باشه من خیلی مجدست برای عزیزان ارز بکنم من لغیل عدو و فسبر حتی یقتل یغلق نمیفتن فی غبرهی کسی که کشته میشه در راه خدا حتی اگر مسئله جنگ براش پیش بیاد کشته هم نشه چه کشته بشه چه نشه چه پیروزم بشه خداوند عذاب قبر رو ازش بر میداره از شهید برداشته شده است پیروزم بشه برداشته شده است و من سعدالله و شهادتا به صدقن بلگه الله منازل از شهده و این ما تعلاف راشه خدا مرتبه شهده رو میده به کسی که عشق شهادت تو دلش باشه ولو این که ولو ما تعالی فراشه ولو این که در فراش خودش و در بستر رخت خواب بیماری هم حتی باشه و میره ولی خدا بهش این شهادت رو اطهام میکنه الاخی شکر رزوان خدا بر همه شهده انقلاب که با خونشون پای گذاری کردن آبیاری کردن این نحال رو اون شهده جنگ تحمیلیمون که هر کدومشون گلی بودن هر کدومشون پایهی بودن برای این انقلاب شهده هرم شهده امنیت شهده سلامت هر کدوم از اینها عجلشون زایه نمیشه به خاطر همه این عزیزانمون یه سلامیم به ابا عبدالله علیه السلام میدیم السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارباخی لطی حلنت به فنائه علیک منی سلام الله ابد اما بقید و بقیل ليل و انهان و لا جعله الله آخر العهد منی از سلام علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی ابن حسن و علی اب و علا اصحاب حسین علیهما سلام خدایا تو رو به آوروی امیر و المؤمنین و صدیقی تاهره سلام الله علیهما آنی و کمتر از آنی ما رو به خودمون وامک زار خدای ما رو ببخش و بیامرز آقابت هممون رو ختمه به خیر کن خدایی در نسل و زوریه ما کم ارادت و بی ارادت به قرآن و اهل بیت علیه مسلم قرار نده عشق و علاقه ما نسبت به قرآن و اهل بیت علیه مسلم رو روز افزون قرار بده خدایی رحبر عزیزمون خادمین به اسلام و انقلاب رو در کنف همایت خودت حفظ بفرما فرج آقا امام زمانمون رو هرچن از دیگتر بفرما ما رو از اعوان و انسار واقعیش قرار بده برای گذشتگانتون اونهایی که دستشون از دنیا کتاهه اما چشمشون به این مجالس اهل بیت شهده و صدیقین و امام شهده رحم الله من قره الفاتحه من سلامت در برنامه امروز بربال سخن موضوع شهادت، رزق الهی و زندگی بخش را با سخنرانی حجت الاسلام سعیدی آریان شنیدید اللهم صلی علی محمد و عدی محمد عجیل فرج عدی محمد که یه معارف صدای جمهوری اسلامیه ایران ای ایران ای مرز پرگوهد ای خاکت سر چشمه یه هند دور از سوهن میشه یه بدان باینده مانی و جا بدان روی موجه به روان صدای پذیرت و فطرت در شب قربت سرد زندان یارتان ذکر و یاد خدا بود دو هفت پنتانون در منطقه قصر شیبین به اصارت نیروهای برسی دارم هیچی ایک از موارد قانونی که برای اصرا وز شده در مورد اصرای ایران با چوبای جبه مهمات می زدن نه پتو خاصی بود نه آب خاصی بود که بخوان بچه ها رفتی خیلی غصم شد نه از شهادت شهادت واقعیت برای خودم امامو لازه افتخار بود اصلا از شهادت باید که نداشت از مظلومیت بچه ها حکایت آزادگی آقابت همه ظلمت سر آمد یوسف از غیر زندان بر آمد یوسف از غر زندان بر آمد روز دیدار یعقوب جان شد یوسف از جمله آزادگان شد یوسف از جمله آزادگان شد مردی از تبار لاله ها به درک ارتفاع عشق میرسد واجه های داغ را بیاورید چارق و اسای من پجاست راه را چگونه می توان نرفت آشقی قریبه نیست کربلای پنج به گوش می رسد ای بقیه خدا ای بقیه خدا به داد عشقهای سرخ ما برس موسیقی برامون تعریف میکنند که در سال 65 در منطقی شلمچه به اتفاق همرزمانشون به اصارت دشمند در اومدن. بریم و از زبان خودشون روایت این حکایت اقتدار و ایستادگی رو بشنن. جانب امیر اسکری هستم ازامی از تهران جمعی لشگر دهی سید و شاهده هستم گردان علمهدی که در تاریخ دو یازده شست و پنج در منطقه شلمچه به اصارت نیرای بحثی در اومدم یه مقدار از بدر اصارتم نحوه چگونگی اصارتم رو خدمتون عرض میکنم این که ما سه روز در معاصره بودیم قبل از اصارت در این مدت سه روزی که ما در معاصره بودیم با تعداد خیلی کمی تونستیم در شب دوبون دو عدد از تانک های دشمند رو منهدم کنیم و یکی شب قنیمت بگیریم که این هم شاید واقعا موجزه بود این که بچه هایی که اون تانک رو منهدم کردن سنشون هیچ ده سالشون هم نبود بچه های کم تر از 18 سال بودن که با نارنجک دنبال تانک کردن و خدم تانک در اونها فرار کرد از تانک و آنها تانک رو منحدم کردن و بعدش دوتا اثیر هم گرفته بودیم روز سبام صبح که زدیم خطو بشکونیم بعد از اینکه یه تدادی از بچه ها به شهادت رسیدن و مقداری هم مجبور شدن هشت نفری هم بودیم که برگشتیم اغب چون نه مهماتی داشتیم و نه سلاهی که بتونیم اونجا در مقابل عراقی ها استقامت کنیم برگشتیم عقب همون جای اولمون بعد تا اصری هم اونجا بودیم بچه ها خیلی گشنشون بود که خود من چون تیربارچی بودم رفتم با تیربارم از نقرهایی که اونجا بود خورما ریختم و موقعی که آوردم بچه ها چون یه دوتا اصیر داشتیم بچه هایی گفتن که اول به این اسیرها خورما بده ما این خورماها را پوست می کنیم دهن اینها می گذاشتیم و بعد از مدتی چون از سمت چپ ما از اون بر رودخونه سمت ما تیر اندوزی می کردن ناچار شدیم اون دوتا اسیر را ول کنیم و خودمون برگردیم که اگر امکان داشته باشه یه خطی را بشکنیم و به اقعی برگردیم موسیقی همچنان با شما همراه استیم با برنامه حکایت آزادگی از شبکه رادیوی معارف و در خدمت جناب آقای امیر اسکری از آزادگان سرفراز کشورمون. بخش بعدی صحبتهای ایشون رو به اتفاق خواهیم شدید. دمدم های قروب بود که هشت نفر دوره هم جمع شدیم و یه رایگیری کردیم که چکار کنیم اینها که خب بعضی هم گفتن که اگر اصیل بشیم صد در صد ما را می کشن و نظر خود ما این بود که یک چون سمت چپ ما یه شکتی بود نظر خود ما این بود که یک کم درختی یک چوبی چیزی بندازیم اون هم صرفا به خاطر مجروحین که مجروحا رو رو چوب بذاریم و خودمونم از توها شنو کنیم برگردیم اقل حالا یا شهید می شدیم یا این که بر می گشتیم در همین هیم بود که عراوی ها ریخدن و ما رو معاصره کردن یه پنجا نفری بودن که ریخدن ده متری ما که حتما فرصت این که مبارزه کنیم به آنها نداشت بعد از این که عصیر شدیم دیگه هوا رو به تاریکی بود که آنها رو بردم دور یه گودالی خب از جان میرفتیم با آونده ها و تفنگی اینا میزدن که من خودم چون یکی از رفیقام شهید شده بود دنبال جنازه اون میگشتم اونجا چون تو جمع ما نبود یه خونپارش هسته ایدانی خود بقیه دمون و من به مزید که دراتیشتم از سمت دست دست راستم ترکش کرد و موقع خونه دستم میمد اینها نهوه اصارت همونی که نمیدونستم تو اصارت با انسان چی کار میکنن اینها تا حالا حصیل نشده بودیم بعدش دیدم دست یکی بانده فکر کردم میخواد زخم دست ما رو ببنده وقتی که رفتم به سمتش اینها این دست من از پشت به حالت این که دست بند میزنند بست و اینقدر محکم بسته بود که دستای من باد کرده بود بعد از چند دقیقه و بعد از اونجا شروع کردن بردن از لبه سنگرهای خودشون به نیراشونشون میدادن که ما حسیر گرفتیم اینها که کلن هشت حسیر بودیم ما یک گودالی بود یه دانه این سرباز بود در اون استوارشون بود پیر مرد بود اومد بیرون از توی گودالی و یه اسلایی مسلحی رو دوباره گلنگلنگ جشید و اومد سمت ما گفت اینجا دور بزنید پیاد دارم یک که بچه ها میگفتش که عشقه در بخوند اینجا میخوان ما همه رو اینجا شهید کنن که حالا اون توان حالت گفتیم ما یه بار رشت خوندیم اومدیم دیگه دوبارش دیگه چنان چیزی نیست که بخواییم بردیم هر چی خدا بخواد همونه بعد از مدتی چند دقیقه بعدش یه دونه صدفانشون اومد ما رو راهنمایی که اگر نکشیدشون اینها احسیر همین ها ما رو گردن توی یک بهکرد مانندی بود و اونجا شروع کردن به بازجوی یک پیره مردی که با ما بود اولیشون رو بردن داخل اتاق و شروع به صحبت کردن با ایشون ما بیرون نشسته بودیم بعدش در رویت با آب و غذا اینها چیزی نمیدونستیم آب چی میشه به عربی سه روزم بود گشنه بودیم یکی از این نگهبان ها عربی فسید صحبت میکرد اینها بعد شریفش می گفتیم گشنه ایم اینها و با اون حالتها نشنش می دیم که گشنه ایم اینها اونم شیعه بود و شروع کرد سوره جمعه رو خوندن که یعنی منم مسلمون هستم اینها بعدش اسم ما رو پرسید ما اسم اونو گفتیم امیر حسن و سه محمود اینها نه که اونجا بودیم اینها دوتا بودن خودشون هم خیلی از هم دیگه ترس و وحشت داشتن نگه بانوی خود عراقی ها یه در به این فلاکس و ارداش آب کرد یکیه دره به همه من داد اونم با ترس و لرزایی ها بعد از اون که اون مهندس خالدی رو آوردن بیرون دیگه از ماها بازری نکردم اونجا سواره آیفامون کردم بردن اون بسره تا بسرم ده دقیقه الان یک ربراه بود از اونجا که ما حسیر شدیم در این قسمت از برنامه یه حکایت آزادگی توجه شما رو جلب میکنیم به یک داستان کتا موسیقی مخواستم اسلاحه بردارم و بروم جلو که کمی فکر کردم دیدم مسلحت نیست. اولی مجروح را که از ناهیه پا صدمه دیده بود و خونریزی شدیدی داشت با بستن کمربندم به پایش راه انداختم. چاره ای نبود. آستینهای بلوزم را با تیغ در آوردم و بعد پاچه های شلوارم را. به هر بدبختی بود به عنوان امدادگر زخمای ادهی دیگر از مجروحین را بستن. نزدیک صبح بود. صبحی که برادر محمد کاوه فرمانده لشکر نیز شهید شد و کم بود نیرو برای حمل مجروحین بسیار بود. آخرین نفری را که زخمش را پانسمان کرده بودم به دوش گرفتم و تا رسیدن آمبولانس بردم. از آنجا رفتیم بهداری خط. شلوارم به شرطی کتاه تبدیل شده بود و پیراهنم هم بدون آستین بود. یکی از برادران روحانی وقتی سروبزم را دید گفت این چه غیافه ایست برو لباس بگیر و اینها را عوض کن. هنوز حرفش تمام نشده مجروح همراه ما دستش را نشان داد و گفت پاچه شلوارش اینجاست بقیهش هم تن دیگران تازه متوجه شدم که چرا اینقدر در بین راه ما را تماشا می کردند حاجی به گریه افتاد و سر روی مرا بوسید و عذر خواست موسیقی در ادامه بررامه حکایت آزادگی صحبت های جناب آقای امیر اسکری رو می شنویم از آزادگان سرفراز کشورمون ایران بعد از این اونجام بازی های فردی بود که می بردن هر کسی رو می بردن توی اتاقی و بازویی می کردن ازش من خودم موقعی رفتم توی اتاقی بود یه دنه این افزران عالی رتبه این عراقی ها بودش نشسته بود بالای اینجا سه طبقه یا لخش های نام پشتش خیلی بود کسی که ما رو برد تو آبادنی بود مترجم ما بود باور کنید یه تن درخت دستش بود اونجا بایستده بود ما هم چشم بست دست بست ما رو بردن اونجا نشوندن بعدش چشم رو نبای کردن گفتن که هرچی از سوال میکنیم درست جواب بده گفتیم باشیم اینکه برگشت افترش گفتش که نیرو هوایی ما قویه یا نیرو زمینی موند گفتن والا