امیر المانین امیر المانین در خسال شیخ صدوق این نقل هست می فرماد این اومد آبروی مسلمینو برد و مسلمین خودشون رو باخته بودن هم خوبا هم بدا هم خوبا خودشونو باخته بودن هم بدا هم ترسوها خودشونو باخته بودن هم خوبا حالا توضیح می دن می فرماد این لحظه حساس خیلی دلشون میخواست خودشون رو به پیغمبر نشون بدن از ذر میفرماد کسی تمع نکرد اینجا خودشون رو به پیغمبر نشون بده کسی تمع نکرد اینجا یه گزارشکار بخواد برای پیغمبر بنویسه رزومه سازی کنه یا به شدت از اون میترسیدن یا اونایی هم که شاید شخصا نمیترسیدن خیلی ها مثل سلمان و عبوظر و مقداد اینجا هستن اونایی که از هبشه برگشتن هستن همشون حالت بر نگشته بودن اینا دیدن اگه برن میدان شیشیش خوردن نابودشون میکنه آبرو اسلام میره یعنی یده ترسیدن یده گفتن تو این همه بردی ما زایه میکنیم به عنوان نماینده اسلام نمیتونیم ما نماینده باشیم او شروع کرد به رجز خوندن و لقد به ححت و منن ندائب مجمعن حلمن مبارز صدام گره اینقدر فریاد زدن بهش که میخواست بره پورال این که دوست داشت امیر صلوات الله علیه خیلی ها نقل کردن خود حضرتم نقل کرده فرماد پاهاشون آنجوری تو بقل گرفته بودن سرارو کرده بودن بین دو پا مثلا روشون جورت نمیکنن سر بلند کنن که این چشت تو چشت باشون نشه او هم شروع کرد بابا اگر شما دینم ندارید عرب که هستید قریزه که دارید شجاعت داشته باشید آبروتون رفت یه نفر به همه شخصیتش هم یه طوری بود تو جنگ های تنبتن گاهی یه نفر دو نفر ده نفر هزار نفر رو تکوم میدادن توی جنگ اینا هم که از دور تیراندازی نمیتونستن بکنن باید مقابلش قرار میگرفتن قولی بود برای خودش هرچی صدا زد صدا از کسی در نی اومد آخر سر گفت میدونید آقا من سرم درد میکنه برای هزاهز هزاهز یعنی فتنه آشوب جنگ شهری من اصلا دلم میخواد دیویستا بریزید سرم تکی نمیخواید بیایی ببین چه آبروی برد تکی نمیخواید بیایی دیویستایی بیایی ستایی بیایی هر چند تا دوست دارید من اصلا هزاهز دلم میخواد دلم تنگ شده برا هزاهز یعنی شروع بلوغ بشه من از یه طرف میزن و اون طرف میان بیرون دو سه بارمیر الموین از جا جست پیغمبر فرمود بشین علی جان این عبارت امام حادیه جا حتا و هم محجمون تو جهاد کردی و اونا در رفته می فرمود علی جان بشین سب کن تا این که از رد می فرمود بار سبوم از جا جستم پیغمبر فرمود بله پیغمبر اکرم امامه بر سر من پیچید زنان مدینه زار زار گریه می کردن گفتن هفت شد علی جوون بود جوان خوی و داماد پیغمبر فاطمه فرزند خورتسال داره هفت شد میگه هنوز نرفته بودن به میدان شروع کردن زنان مدینه این درخصاله زنان مدینه بواکن همه شروع کردن زار زار گریه کردن فقط زنان مدینه هم گریه نکردن آقا حضرت داشت به سمت میدان میرفت خیلی تو سپاه حضرت آدم های خوب هم حتی بودن پیغمبر دست به آسمان بلند کرد ارز کرد اللهم لا تذرنی فردن خدای منو تنها نگذار یعنی کس من اینه خیلی آبودن ولی علی نباشه من تنها هم ارز کرد اللهم لا تذرنی فردن و انت خیر الوارثین منو تنها نگذار منو بیوارث نگذار شروع کرد گریه کردن پیغمبر اگر قصه خندق این لحظاتشو ببینید شویه میدان رفتن علی اکبر سلام الله در کربلاست یعنی پیغمبر هم گریه می کرد زنان مدین هم گریه می کردن حضرت رفت به سمت خندق شروع کرد رجز خوندن لا تأجلن نه خیلی شتاب نبرد که الان اون کسی که باید به تو پاسخ بده داره میاد نمیخوام همشو بخونم تا اینجا گفتی خیلی حضاهز دلت میخواد شلوق پلوقی جنگ به هم ریخته شورش الان من میان زربهی به تو میزنم به ضربتن تفنی و یبقی ذکرها اندل حذاهز من میان زربهی به تو میزنم که هم تو رو بکشه هم هر وقت حذاهز شد شلوق پلوقی شد بگن یه وقتی جلوی علی ابن عبی طالب گندگوی نکنید این خاطره تقاظای حذاهز و دیویستای بیانو دیگه بعد تو کسی جرعت نکنه به زبون بیاره هر وقت شلوق بلوغ شد بگن یه علیه هست که دست خداست میاد آبروتونو میبره حضرت مقابلش قرار گرفت دارن نگاه میکنن ابو تمام تایی شاعر اصر ایمه کولاک کرده اینجا میگن لحظه ای که شد اینطوری شد به هم که رسیدن با هم قدری هماوردی کردن زربه ای که عمر زد سپر حضرتو شکافت تیغ به سر مبارک امیر المومنین اصابت کرد خون فوران کرد سر و صورت حضرت قرق خون پیش لباس حضرت و سینه حضرت قرق خون ابو تمام تایی میگه سما للمنای الحمره حتی تکش شفت میگه اینا یه اونی باید کردن گرد و غبار رفت بالا خون پاشید به آسمون خون پاشید به آسمون چه دیدن چه ندیدن دونستان خون علیه اینا منتظر شهادت ازت بودن سمال المنای الحمره حتی تکشفت اما وقتی تکشفت گرد و غبار خابید دیدن اونی که ایستاد شمشیر به دست و سر شمشیرش قرغه به خونه امیر المومنینه عبارت ابو تمام یه کلاس درس عدویاته میگه سمال المنای الحمره حتی تکشفت میگه وقتی خابید دیدن و اسیافهو حمرون عبارتو ببینید علی شمشیر بیشتر نداشت میگه و اسیافهو حمرون و ارماحهو حمرون دیدن تیرها نیزه ها و شمشیرهای علی قرغ به خونه چی شد؟ زربه که زد به سر مبارک امیر المومنین خون پاشید همون محل زخم بعدن ابن ملجن ملعون از همون جا حضرتو شهید کرد اما تا زربر رو زد امیر المومنینم پاهای او رو زد و او زمین خورد برای این که مردنی بود سفیدرونشو زده بود از زد زج نکشه خلاسش کرد عبارت ابو تمام اینه میگه سمال المنایل هم رهد تا تکش شفت یهو سرخی فضار دیدن خون پاشید وایسادن گردقوار خابید دیدن اون کسی که شمشیر سرخش به دستشه ولی به جا شمشیر میگه اسیاف شمشیرها چرا؟ میگه علی یه جوری جنگید که انده صد هزار شمشیر همزمان زدن به امرو برای همین شمشیر حضرت رو میگه و اسیافهو همرون و ارماحهو همرون خلاصه حضرت رو زمین زد حالا این قدرت که جذاب نیست خدا رحمت کنه صفی الدین هلی رو 1500 صفه دیوانشه ایس بیت برای امیر المومنین داره که یه بیتش میارزه به همه بهشت میگه این علی ابن عبی طالب با این قدرت رو دیدی خلقن یخجلن نسیم منال لطف منال عطفم داره در نسخه دیدن آقا این از نسیم سهر لطیفتر اخلاقش و بعثن تذوب منهل جبالو یا منهل جمادو ولی اگر حمله کنه کوه آب میشه این آقایی که کوه و آب میکنه از نسیم سهر لطیفتره حضرت اون لحظه ای که داشت بر میگشت دوتا نکترس کنم شما رو به خدا بسپرم اون لحظه ای که حضرت داشت بر میگشت از خندق پیغمبر دیدن تو سپا اسلام گریه میکنه فهموند علی از صبح گرست نست اینقدر کباب شطر و فلانی به کار نبود همسرشم در خانه گرست نبود امیرال مومنی لباس های این عمر فقط زره رویش بیش از هزار سکه می ارزید ده سال حضرت می تونست خرچ کنه تو جنگ تنبتن هم غنیمت مال پیروز بود دست نزد بعدن که برسیدن چرا فرمود گفته به من من آبرو این سپاه هم منو برهنه نکن در جنگ تنبتن همه وسال طرفو برمی داشتن لخت لخت می شد بعدها جسارت هم کردن تو این زمینه ها به اهل به اما امیر المومنین به هیچی او دست نزد امیر المومنین ما آقاییه که امر ابن عبدود بدبخت مشرک مشرف موت تقاضا کنه به قول فرزن ما قالا قطع الا فی تشهده اینا جز تشهد نه به کسی نمیگن امیر المومنین نه به امر ابن عبدود نمیگن اما کلام پایانی هزرت دید خیلی مسلمین ترسیده بودن خیلی تحقیر شده بودن جلوی احزاب احزاب هم دیگه بعد از قتل عمر ابن عبد ود انگیزه ی حمله رو از دست دادن گفتن چی دارن اینا چه تجهیزاتی دارن امرو زدن امرو که زدن اونها دیگه جرات نکردن حمله کنن وربطالی یوم الخندق اون روزی که هیچ کس هر سوها و خوبان جرات نکرد از پیغمبر دفاع کنه معلومه که وربتا علیین یهومالخندق افضل من عبادت سقلین نفس کشیدن حضرتم از عبادت سقلین بالاتره ولی در روز خندق همه اینو دیدن زربت او اسلامو حفظ کرد همه دیدن حالا با اون آقایی و کرامت که دست نزد به لباسهای او و خاهر امر مرد کرد امیر المومنینو امر گفت مرد تو رو کشده دست به لباسهای تو نزده حرمت تو حفظ کرده داشت بر میگن سمت مسلمین رویه شونو باخته بودن اونم تحقیرشون کرده بود یه رجز خون برای روحی دادن به سپاه مسلمین چون وقتی داشت برمیگشت محاسن قرق خون سینه خونین از ضربه سر حضرت شروع کرد به رجز خوندن اول دو بیت فرمود که ضربه رو چگونه زدم و چجوری و کشته شد بعد اینجوری فرمود انا علیون صاحب سمسامه منون علی صاحب سیف الله هم و صاحب الحوض لدل قیامه همینجا نجاتتون دادم هم تطهیر و نجات شما در قیامت با منه اخو رسول الله ذل علامه من برادر پیغمبر برجسته آلم وجودم قد قال اذ امم منی امامه اون لحظه که داشتم میرفتم میدان امامه به سرم میپیچید که توضیح دادم اینجور به من گفت انت اخی و مدن الکرامه تو برادر من و مدن کرامتی و من لهو من بعدی الامامه امامت بعد از من با توه خب وقت گذشت خدایا به عظمت امیر المؤمنین به دستان قدر قدرت امیر المؤمنین ما مردممون نظاممون کشورمون رهبر عزیزمون رو در پناه امام زمان حفظ بفرمون کشور ما رو به رهبری رهبر معظم امون مهمترین لشکر نصرت امام زمان محیاب فرما تمام محبان امیر المومنین حاضران در جلسه دوستانشون محبانشون رفقاشون فرزندانشون همسرانشون کسوکارشون و همه محبان امیر المومنین در طول تاریخ جز در خانه این خودت و اهل بیت پیغمبرت به جای دیگری حواله نده ایمان راسخ مودت کامل معرفت کامل روزی همه ما بفرما مشکلات مردم ما کشور ما مشکلات مادی و معنوی حاجات مسلمین هر کسی در این حرم متحر با حاجتی امروز اومده خدای فوق تصورش به احترام امیر المومنین مستجاب بفرما آقوه تمر ما خدن و خیر بگردان هدیه پیشگاه حضرت حجت سلوات خد محمد ساعت دوازده و سی دقیقه مجددن از رادیو معرف تقدیم شما خواهد شد. روی اموج اف ایم ردیف نبد و شش مگاه هرس و از طریق برامه کاربوردی ایران صدا همراه هستید با بخش ثومه برامه های رادیو معرف. مطابق جدول پخش برامه ها در این فرصت حکایت آزادگی رو با هم میشنویم. خاطرات آزادگان سرفراس. موسیقی موسیقی موسیقی ای بقیه خدا به داد عشقهای سرخ ما برس بسم الله الرحمن الرحیم دشمند در اومدن بریم و از زبان خودشون روایت این حکایت اقتدار و ایزدادگی رو بشنویم گذشت فردا صبحش تمام بچه ها با اینکه هوا خیلی گرم بود اونجا یه لباسایی بود پیرن بود یشمی رنگ این گرم کنماننده بود که بچه ها به پاس سودواری تمام از همین نوع پیرن ها رو پوشیده بودن که موقعی که رفتیم سر آمار چون لباس همه باید یک دست زرد میبود موقعی که نگاه کردم دیدم تمام بچه ها لباسایی تیره پوشیدن ولی خب نگه بانا جرات نمی کردن حرف بزنن چون اونها از روحی و احساسات بچه ها یه مقدار متلش شده بودن تو اون مدت که بچه ها اگر بخوان کاری رو بکنن میکنن اردگاه خیلی سوتوکور بود اصلا صدایی از اردگاه بلند نمی شد ما سرگا مرزت امام رزوان لعلای ها رو مخفیانه گرفتیم که بچه ها قرآن خوندن بعد از قرآن مقالب و روحانی هم داشتیم دو صحبت کرد از زندگی نام حضرت امام مقداری بعدش نوی خونی و سینی زنی البته به صورت مخفیانه تا هفته همه حضرت امام فرارسید یه درگیری پیش اومده بود توی بند رو بروی ما به همین خاطر اومدن و ماهرم بردن بیرون موسیقی همچنان با شما همراه استیم با برنامه حکایت آزادگی از شبکه رادیوگی معارف و در خدمت جناب آقای امیر اسکری از آزادگان سرفراز کشورمون بخش بعدی صحبتهای ایشون رو به اتفاق خواهیم شدیم یکی دو ماهی هم تو ملحق اردگاه 18 بودیم و اونجا بچه ها خیلی آزادتر بودن تو ملحق چون همیشه صبح و زور و عصر و اینها نمازیمات برقرار بود توی ملحق و این که یه روز یه افزارشون اومد و موقعی که نمازیمات رو دید دستور داد مارو بردن قله خیلی دیوارهای بلندی داشت و اونم جز به همه اردگاه 18 بود ولی قله مانند بود داشتون رفتند قله کما رو بردند تو قله تو قله اتاقای خیلی کچی که داشت و تفکیک شده بود بچه ها تعدادشون کمتر بودند پلو هم 6 نفره 10 نفره 15 نفره خب اونجا بچه های اردگاه 18 رو بچه های ما تغذیه می کردند از لازه مسائل مذهبی های اینها اینکه نشریه می دادند برای خود اردگاه 18 که حدود چهارزار نفر تو اردگاه 18 بودن همه شنو هم اکثران سرباز بودن تعداد بسیجی خیلی کم بود توشن ما به خاطر اینکه ارتباط با اونا برقرار کنیم شده دیدیم مسئول دیک با دیک میرفتیم غذا میابردیم از اونجا چون آشبستخونه توی اردگاه 18 بود نامه میبردیم میابردیم یا کار دیگر رو از طریق دیک انجام میدادیم یه روز رفتیم از صبح و شب نشستیم دیگه سی ست تا محض درست کرده بودیم همه را بستبندی کردیم وشنگ کش کردیم بستبندی کردیم قرار شد ما بذاریم تو دیگه خالی برسیم ماشبسخونه صبح زود که اونا بردارن بعدن توش غذا بدن دیگه که ما در آسشگاه بردیم بیرون گذشتیم اکی دوتا بچه دیگه دویدن دیگه بردارن برن نگه احبانه فهمید چون دیگه موقع کردن گلنمی کردن خیلی سنگین گلنم کرده بودن و یه احبان گفت بود که در دیگه برده در دیگه بردشته بودن دیده بودید چیزی روزنامه پیچه فکر کرده بوم بی چیزیه گفت بود درش بیاد دره برده بودن باز کرده بودن روزنامه رو دیده بود همه اش محره گذاشتن اونجا تا افسرشون اومد بعدش قبل از اینکه افسر بیاد ما را صدا کرده گفت کلیه مسئول دیگه بیان در اینکه افسرشون اومد صدا کرد گفت اینا چیه گفتیم مهر ما با این مهر نماز میخونیم اینها یک کمی مهر را ورداشت رو پیشونی ما گذاشت به حالت مسخره بار در خندی دار گاله باشه بد افسر موقعی که رفت ما را صدا کردن گفتن که چرا بدون از از ما مهر میخواستی ببری گفتیم والاد چیز عجیب بریبی نیست یه ذره گله محض درست کردیم بعد از این مقدار زدنگی ها باز به اکشون گفت برو کاب بردیور بزنیم میشین ها که بچه ها همه حجوم آوردن در در بردوگاه دو تا در بود که ما بین این دو تا در بودیم موقع که بچه ها حجوم آوردن نگه بردیم یکی با من گفتش که بلش کن مگرن این ها میریزن اینجا درم میشکنن که گنم میزنه میشین و وقتی که بچه هایی نرده گرفتن تکون دادن بقیه اش من گفت دفعه آخرت باشه بچه خوبی باشی و برو موسیقی و هر دو به نوعی شب زندداری و زیارت را دوست داشتیم در حوزه نجف در خدمت شیخ مرتزا طالقانی تلمز می کردیم و از علامه شیخ عبدالحسین امینی صاحب القدیر می آموختیم روزی شهید نبواب به من پیشنهاد کرد برای زیارت سبومین پیشوای آلم تشریع پای پیاده از نجف به کربلا برویم پذیرفتم و در بعد از ظهر یکی از روزهای پاییزی به راه افتادیم هوا تقریبا تاریک شده بود که قدم به راه نجف کربلا گذاشتیم هنوز چند کلومتری از شهر دور نشده بودیم که مردی تنومند از اعراب بادی نشین سر راه ما سبس شد و با صدای خشن فریاد ایست داد در نور محتاب خنجر مرد عرب را به کمرش دیدم و سخت ترسیدم اما سید آرام بود مرد عرب تحدید کرد که هرچه با خود داریم به او تحویل بدهیم من در صدت بودم چون این کاری را بکنم که ناگهان شهید نباب با چالاکی هرچه تمام تر خنجر مرد عرب را از کمرش بیرون کشید و نکه آن را با قدرت زیر چانه او گذاشت و گفت با خدا باش و از خدا بترس و دست از زشتی ها بشوی من از سرعت و شجاعت سید متحیر مانده و به آن دو زل زده بودم. مرد عرب ما را به چادرش دعوت کرد و سید بدون درنگ پذیرفت. من با حیرت گفتم چگونه دعوت کسی را میپذیری که تا چند لحظه ی پیش میخواست ما را بکشد؟ سید گفت اینها عرب هستند و میهمان را عرج مینهند و کاری به ما ندارند. آن شب من و نبواب به چادر مرد عرب رفتیم. سید آرام خوابید. اما من تا صبح بیدار بودم. می ترسیدم که مرد عرب بلایی سر ما بیا برد. سید نیمه شب برای نماز از خواب برخواست و با آوای ملکوتی به رازونیاز پرداخت. فردای آن روز آزم کربلا شدیم خاطره آن شب در طول پنجاه سال گذشته پیوسته نوازشگر روح من بودست و وقتی شنیدم که او شهید شده بی اختیار در سوگش گریستم مشربی بی ریا به من بدهید جرعی کربلا به من بدهید شهرتان هرچه هست مال شما یک نفس روستا به من بدهید نکند انتظار بی جاییست که بگویم که جان به من بدهید جاده در گل نمی رود از پیش ایوه ناس پا به من بدهید قربتی زخناک و جامی زهر حسن مجتبا به من بدهید من به پای شما نمی افتم دستهای مرا به من بدهید موسیقی در ادامه بررامه حکایت آزادگی صحبت های جناب آقای امیر اسکری رو می شنویم از آزادگان سرفراز کشورمون ایران روزی 23 و 22 بود که خبر تبادل و سرار رو از طریق رادیو تیلیویزیون عرب اعلام کردن که میخوان مبادله بشن از 25 مرداد هر روز هم مثلا هزار افر تبادل میشه این خواه رادیو تیلویزیون عراق اعلام کرد چون اصراشون میخوان وارد عراق بشن به ایچ اموان حق تیراندازی ندارن سیورا استقبال اون اسیراشون که میان توی عراق و به هر اموان دیگه هیچ کسی حق تیراندازی نداشت اینها یه دفعه دید میگه این رهبان ها ریخدن بالا پشتگونا و شروع کردن تیره اندازی کردن با اونکه بچه ها داشتن برفتن تو این حسن آقا خدا رحمتش کنه ایشون خیلی آدم خونسردی بود همینطور دیگه داشت دیگه ها رو میکشد تو این کلیدر داشته راه میرفت اینا دیگه تیره هوایی نمیزدن تیره ها رو میزدن صاف تو آسیشگاه حسن آقا یکی از این نگهبانان سمت این تیرندی کرده و چی خورده از پهلوی رفته و از شکم ازداده بود بیرون افتاده بود اونجا پیناگه هاون صدا دادن حسن آقا افتاده اینه که بچه ها رفتن حسن آقا رو بلندش کردن خون زیاد ازشون رفته بود بچه حسن آقا رو سردست گرفتن و سمت سیمخاردار تو محوطه می دویدن که نگهبان ها پشت سیمخاردار تا ترسیده بودن تا دم در رو بردن که اصن آقا همینطوری که رو دست بلندش کردن سرش تمت آسمان بود و داشت زکش میگفت همونجا به شهادت رسید یه وقت افسرشون گفت یالله بری تو آسیشگاه گفتیم میبرش دکتر اینها گفت چرش میدن بریمش دکتر شما بری تو آسیشگاه شما ساکت باشید اینها بردنش بیمارستان اصن آقا رو و ما هم رفتیم تو آسیشگاه از پشت بستند و در دستشویی را گلف زدند که مواد ما از دستشویی آبی استفاده کنیم تو این مدت سه روز بعد از اینکه بچه ها اومدند خوب گفتند آسان آقا به شهادت دستیده بچه ها خیلی ناراحت بودند از اینکه در روز اول تبادل دی همشون کسی را ما از دست داده بودیم اینها خیلی ناراحت بودیم موسیقی