این موج موج نور و صدای فضیلت است موج FM ردیف 96 مگه هرتز موج AM ردیف 1071 کلوهرتز رادیوم عارف دانش آوان شبان روزی اینجا صدای فطرت و نور و فضیلت است چه بحونه ای برای بیترفتنم بیارم جاده روبروم نشسته پایه برگشتن ندارم روایت اشق چجوری بگم که نیستی هم دل همیشه هم در در جای خالی تو نمیشه با یه آم خاطر پرکرم به نام خدا و سلام باز هم آشقانه ای دیگر رو از دفتر روایت عشق مرور میکنیم دفتری که پر از خاطرهای زیبا از همسران و مادران و دختران شهده است اونایی که عشق رو برای همه ما معنا کردن اونایی که فهمیدن از زندگی چی میخوان و چطور باید هما سافرینی کنن روایت عشق، روایت زیبای زندگیه روایت زنانی که همیشه در خط مقدم زندگی در کنار همسر و فرزند و پدر زیبایی آفریدن چند برنامه یکه مهمون خانوم فاطمه حاجی میرزا مادر شهیدان حسین و مجید دلجو هستیم و حرفهای مادرانش رو شنیدیم خلاصه ای از دو برنامه قبل رو تقدیمتون میکنیم شهادت حضرت زهره از نظر ماه قمری به شهادت رسیده بود بیس و پنج بهمه چهار اسفندم تشکیل کردیم شست و چهار اول رفتیم به هشت معصومه دیدیم ولی خب خدارشوک سالم و سخته بود یه مقدار شیمیایی بود که پدرش تا چند ماه مریض بود حتی اون بچه کچیکی که داشتم شیش ماهش بود خوهرش اونم به مثل سیاه صرفه گفتن این شیمیایی بوده نه شیمیایی که چی بعد از شهادت شیمیایی شده بود چون بعد از سپنجون که شهید شد شاره اسفند آوردن جنازه رو رفتیم به اشتماسومه دیدیم و بعدم دیگه رفتیم خودمون تشریح کردیم تا گلزار شهده ولی تقریبا سالم بود الان میگم سر و صورت سخته بود ولی سالم بود راحت ترین شبیه که من خوابیدم اون شبیه بود که دیگه گفتم خب شهید شد دیگه الان میان در میزنن الان میان زنگ میزنن دیگه تموم شده بود اون شبو خوابیدم ولی خب بالاخره میگم برای مادر خیلی سخته اما قشنگ بساشت مجلس جشن گرفتم و میزوچیدم و آینه باشم دون خریدم براش گذاشتم و گل و نقل و حسینم چار فروردین به شهادت رسید چار فروردین 67 به شهادت رسید بعد آمدن پاسدار آدم در مقاضه پدرشو میخواستن پدر گفته بودن و دیگه بعد باست پدر آمدن گفتن که حسینم شهید شد موسیقی خاتم خانوم عزیز ما مادر مهربونمون خاطره بچه های عزیزشو برامون گفت از بودنشون، از شهادتشون، از روزای قشنگی که با هم داشتن و گاهیم از دلتنگیهاش گفت. ما هرچی از این مادر دیدیم لبخند بود و سبوری. انگار همه چی رو به خدا واگذار کرده بود. این مادر دلش آروم گرفته بود به شهادت بچه ها. به این که اونا یه راه قشنگ رو انتخاب کردن. و همین مایه آرامش این مادر بود. ولی شهادت باز با چیزایی دیگه فرق میکنه چون الان من میدونم بهترین جا هستن البته افرادم خودشونم فرق میکنن به هم من میدونم بهترین جا هستن بهترین درجه رو دارن راحتن خیلی زحمت میکشیدن حسین که جبه های انار رو میذاشت روشناش وقتی میابرد میذاشت تو ماشین یا برنایه اونجا مامان کارگر توی مزرعه همم نداریم خودش هممام ساخت اونجا برای شما خود حسین هممام ساخت مامان گناه دارن اینا بخوان هممام برن اونجا هممام برای شما درست کرد ساخت وقتی باور می کنید وقتی شهید شد گفتم بچم راحت شد از کار کردم بس بس کار اصلا خواب نداشت از اونجا می آمد مسجد کارای مسجد رو انجام تا تمام ظرفای مسجد رو می شست می آمد خونه بعد کارهای خودمونو میکرد بعد تازه کفشاشو دست میگرف که من بیدار نشم میرفت مسجد جمکرام همه اصلا خواب نداشت حسین خواب و راحتی نداشت بچه هم شهید شد راحت شد از این دنیا چقدر کار بکنه وقتی اینجا با این مستاد دوازده سالش بود نماز شب میخوند نمیخواست ما بفهمیم یعنی یه تلویزمین کچی که بود روبه دیوار میزاش مجید که قرآن با اون حفظ میکرد حسین اینو میزاش رو دیوار که ما نفهمیم ولی باور کنید این گردن و کچ گرفته بود عشق میری خدای این بچه دوازده سالی چی ازت میخواد که اینجور داره التماس میکنه که میدونه فقط شهادت رو میخواستن خدا رو شکر الحمدلله حاجت هاشونو گرفتن از خدا انشالله هیچ چی دیگه نمیخوام فقط از حضرت زهره میخوام انشالله منو شفاعت کنم روزه محشب موسیقی اما دلتنگی چیزی نیست که به همین راحتی بشه ازش گذشت اونم برای مادر مادری که دو فرزندش را از دست داده و جای خالی اونا را نمیشه نادیده گرفت هرچقدر که سبور باشی هرچقدرم که بخوای قوی باشی یه جایی مادر بودنت خودش را قوی تر نشون میده و دلت تنگ میشه برای جوونایی که اگه الان بودن همراه و مونس و همدمت می شدن آره مادر عزیزم فاطمه خانم مهربونم یه جاهایی مادر بودنت آشق بودنت دلتنگ بودنت خودش رو نشون می ده حرف بزن برامون از همون دلتنگی های مادری برامون بگو دلتنگی که بالاخره خودتون می دونین یه وقت واقعا چهار تا دامات خدا الحمدلله به امداده مثل پسرها هستن یعنی هر کاری داشته باشم با جون و دل برام انجام میدن هیچ گونه خدا رو ست هزار مرتبه شک ناراحتی تو زندگی ندارم خودمم الحمدلله هنوز میتونم برام برای خرید چیزی انجام بدم ولی خب بالاخره یه مادر یه وقت الان کربلا بودم چند روز قبل یه ساکه کچیک بردم با همون ساک برگشتم حتی خرید و اینها اونجا نکردم چون اینطور هم آدم روش نمیشه مردم پسراشون هم روشون بود خب ساکهشون رو می آورد یه موقعی اکتیمیشم ولی خب بازم میگم که خدا رو شکر به این راه رفتن دیشب میخواستم بخوابم تنها بودم آمدم این اکس رو بذارم اون بالا دوباره گذاشتم اینجا بالا سرم و خوهرم میاد میگه اکس ها رو میبینیم اون اکس های بچگیشونه اون طرف کذاشتم توی ایتی ساله نمیبینیم و میگم اینا اگه نباشه مثلا جایی نمیتونم برم نگاه میکنم میبینم اکساشون نیست و میبینم خودشون هستن دیگه خیلی راحت قشنگ فریشت را با خودم گفتم اکسو میذارم بالا سرم چون بچه ها رفتم ولی یه وقت نبه ها میان اینجا میمونن ولی امروز میخواست بره مدرسه دیشب آخر شب رفتن اومدم به خوابم قشنگ اکسو گذاشتم بالا سرم قرآنو گذاشتم خوندم یه مقدار ولی اومدم اینو بذارم اون بالا دو مرتبه گذشتم بلد سرم خواهی بیدم فکر میکنم که هستن انشالله که پیش پدرشونم باشن بعد از فوت پدرشون یه خانمی گفت خواه به پدر رو دیدم گفتم شجور شما اومدین دو مرتبه شما که فوت کرده بودین تو گلزار گفت راه خیلی دور بود ولی دوتا گل آبوردن دادن دست من تا این گلاری گرفتم دستم دیدم اینجا سر قبر خودم نشد حالا اشاله که اینا ما رو تنها نزدن موسیقی از شبکه رادیوی معارف با برنامه روایت عشق در خدمت شماییم و مهمون خانوم فاطمه حاجی میرزا مادر شهیدان حسین و مجید دلجو مادر از دلتنگیاش برامون گفت از مادر بودنش از این که یه روزایی یه جاهایی نبودنشون رو به خوبی و با تمام وجودش حس میکنه از این که بعضی وقتها واقعا دلتنگ نبودنشون میشه اما دلش خوشه که بچه ها راه درست رو انتخاب کردن و شهادت گواراگ وجودشون شده اما شاهده همیشه در کنار ما هستن میشه حضورشون رو با همه ی وجود حس کرد فاطمه خانوم هم همین حس رو داره خیلی وقتها حتی با شهیدای عزیزش حرف میزنه خوشنگ صبح که بلا میشم اول سلام میکنم از در حیات که میام تو حرفامو باشم میزنم خواستهامو باشم یعنی امکان نداره که یه چیزی که میگم خیلی راحت مثلا حسین که شهید شده بود خالی هاش که همون مادر شهیده خوهرم یز بودن گفتم خدای ما چجوری بریم شب خواهیدم مجید گفت که خالی چشاتو ببند من خودم میبرم چشامو بستم یه دفعه دیدم مثلا منو آورده قوم بعد بهش گفتم خالی تو که شهید شدی گفته بود خالی ما هستیم امروز زهر مامانم مرقایی که پخته بود میخواست بده مردم بخورن یه مقدار سفت بود حسین شهید شده بود بعد میگفتم مردم گرست نرن چون گفته بود خودتون قضا درست کنید این مرقا رو میباریدم میزداشتم لای نون ساندویز می کردم میدادم اینایی که دور صفته نشسته بودن این مرقا سفت بود مامانم به زور اینا رو میبارید میبارید من پلوش نشسته بودم هستن احساسشون میکنه آدم ولی خب بالاخره یه وقتم میگم خدا انشالله خودش کمک کنه افتاده نشیم که کسای دیگه بیان دستمونو بگیرن همین برامون کافیه و روز محشرم حضرت زهره شفاعتمون بکنه انشالله چون بعد از حسینم که شهید شد باز یه پسر دیگه چهار ماهش بود که روزه داشتیم اینجا یه مرتبه شلنگ گاز در اومد چلپنجاه نفر نشسته بودن پریدم تو حیات شیرگاز رو بستم که مردم نسوزن اون بچه تفلیه اینه درادرش حسین اصلا خودشون ندونن دیده بودن دیگه این بچه درست اینقدر بچه ولی درست شکل حسین دستاشو گذاشته بود رو چشمش حالا میرم بردیم گلزار دفنش کردیم من و پدر خودمون شستیمش لباسه سفید تنش کردیم گفتم فقط میرم و این میستم گم خدای من مسئول نباشم من به خاطر مردم که این همه آدم توی اتاق بودن گفتم الان اینا میسوزن پریدم تو حیات این شیر گازو بستم حالا دیگه قسمت نبود که حالا اگه بود الان سی و هفت سالش بود دیگه سی و شیش سالش بود اگه بود الان انشالله که کمکمون میکنم قسمت ما نبود که بمونه درد دل باشد برای دردهایی عامتر درد افغل دوری از آینه معاینه گیز درد دفهم درد دلهایی از این هم خامتر کاشگاهی هم به ما سر می زدی هرچندی در میان خستگان از قلب ما ناکام تر خونه هر شهیدی که مهمون میشیم یه یادگاری قشنگ و یه خاطره زیبا از همشون باقی مونده اونم وسیعتنامه یکه با عشق و خون نوشته شده حرفایی که شهید برای همه ما به یادگار گذاشته و چه دلنشینه که وسیعتنامه ی شهید رو مادرش بخونه خوشا به حال این مادر خوشا به سعادتش که امروز به نام مادر شهید وسیعتنامه ی فرزندان عزیز و شهیدش رو برامون میخونه بخون مادر بخون به نام عشق بخون به نام شهادت آری شهادت زیباست اما زیبا تر از آن در آقوش کشیدن شهادت است و این آرزوی من است یازه هفته شسویه خداونده پروردگاران خوص آشقم بالاترین اشما را به تو دارم خداونده تو خود فرمودی که هر کس مرا شناف آشقم می شود باز خود فرمودی هر کس که مرا آشق شد من نیز آشقه ویم و نیز فرمودی هر کس را که من آشقه و شدم او را می برم نزد خود و فرمودی که خود دیه پاداش او می شوی بارالله پس چرا مرا نمی برید نکند لیاغت نیست مرا آری آیا چنین است اگه چنین است پس لیاغت هم بخش تا جوار امه سپاسد بویم و بیشتر آشغت کردم خداونده به آسمان و زمین سوگن که جز تو کسی رو نمی جویم فقط تو را در نظر دارم به آسمان قسم فقط تو را آشغم تو را می خواهم قسم که علاقه دنیاوی در من کشته شده فقط عشق توست که مرا بر جانگاه داشته هست پس مرا نیز ببر و از جمیع شاهدهای در راهت قرار ده تا از گروه رستگاران باشم و در جوار آبالیالله به سفاس مشغول کردم آمین رب العالم بیسته هفته شست و یه بسیارت نامه حسینه خیلی کم اینجا هم نوشته اگه میخوایید برای من مراسمی بگیرید سرکنید بسیار بسیار ساده باشد از خرچهای زیادی خودداری کنید و سلام و امید زیارتی کربلای حسینی حالا رسیدیم به حرف آخر مادر شهیدای عزیزم به حرف آخر که میرسیم همه مادرها میگن چی بگیم و ما همیشه گفتیم هرچی که دوست دارین هرچی که دلتون میگه این برنامه برای شماست و حرف آخرم حرف شماست بگو مادر بگو خدا رو شکر میکنم که به این راه رفتین و من رو سرفراز کردین دای شما پشت سر خوهراتونه پشت سر خودم هست هر وقت هم هر مشکلی دارم انجام میدم به شرطی که هر کس هر مشکلی داره هر گرفتاری داره برای من فرق نمی کنه همسایه دوست آشنا فامیل هر خواسته ازتون داشتن از خدا براشون کمک بدیرید داعشون کنید که اسلام و انقلاب من پایدار بمونه ولی فقیه که بهترین جیه برامون تا به دست آقا امام زمان برسه این مملکت برامون پایدار باشه برای هجاب خانم هم دعا کنید که انشالله همشون هجاب واقعی داشته باشن غیرت آقایون آقایون که خودشون بندهای خدا انشالله غیرت دارن کار چون من خودم دیدم پدر شهیدان شب و روز نداشته از دوازده سالگی کار کرده پنج و نخ سال شست سالش هم بود که در اثر کار کردن یک زرف بزرگ انار و جبر رو بلند کرده بود با این که چند تا کارگرد داشتن باعث رو سکته مقصی کردن فشارشون والا بود از بعد از شهادت بچه ها فشارشون والا بود که سکته کردن خدا انشالله روحشون رو شاد کنه یادت با من است عشق رو در جان من افروختی این دل صدایی سرگشته را راه رسم عاشقی آموختی راه رسم عاشقی آموختی مادر یه حرف آخر دیگه هم داره اما این بار از زبان مجید میخواد حرف آخرش رو با دلنوشتهای مجید عزیزش تموم کنه که به نام حضرت زهرا سلام الله علیه هاست ای فاطمه سوگن به مظلومیتت قسم به آن پهلوی شکستت قسم به آن صورت سیلی خورده ات قسم به آن بازوی ورم کرده ات قسم به محسن شهیدت قسم به آن پیکر ات هر ات قسم به آن کودکان پریشانه ات قسم به آن حال علی که و طاقت برخواستن از سر مزارت را نداشت و آنجا که جان در بدن داشته باشم و خدا یاریم کند آن خط مقاومتت و آن خط تسلیم نافذیریت و آن خط دفاع و پیروی از ولایتت آن خط مظلومیتت را تا رسوهایی همه قاسبان حقوق مسلمین و مستضعفین ادامه خواهم داد انشاءالله از جبهه انقلاب با بست نکشیم همچن شهده دشمن استکباریم با دوست و مای رحمتی موردفت با خست و شده و عدل کفاریم از شبکه ی رادیو ی معرف برنامه ی روایت اشق رو تقدیم شما کردیم و در این برنامه مهمون خانوم فاطمه حاجی میرزا مادر شهیدان مجید و حسین دلجو بودیم حرف شما با این مادر عزیز چیه؟ از شنیدن حرفای این مادر چه حسی داشتید؟ سامانه پیامک سی هزار پانسد و پنج روسته در اختیار شماست حالا با این مادرمون خداحافظی میکنید خداحافظ ای جمانی من شادمانی من یار نیمه را خداحافظ ای کسای صفت همچنان زبیت میدود نگاه خداحافظ مادر مهربون و عزیزم چقدر به خودمون افتخار کردیم که مهمون شما بودیم چه نگاه قشنگ و مادرانهی داری و چقدر سبورانه از دلتنگی ها و فرزندان شهیدت برامون گفتی خدا حافظ دریای محبت و سبوری و عشق ببخش اگه گاهی باعث شدیم عشق بریزی و دوباره دلتنگیاتو مرور کنی مادر عزیزم مادر قشنگ و مهربونم خدا حافظ دلم همچنان عزیزی ببین ز پیت نگاه مرا کنون که روی برای خدا استه تر ز حسرت و سوز و ساز من نشان دارد ترانه ی جان گداز من ز دستم ای دل نواز من چو می روی باری به خاطر یاری آسته تر چو می روی باری به خاطر یاری آسته تر دریچه ای به جهان روشنایی و معرفت جلوه از جامعه دینی رادیو معارف صدای فضیلت و فطرت قضه شهر عشق و خون قضه شهر لاله ها شهر غیرت و شرق بر زمین آشنا در آغوش مادری که لالایی هایش پاموش شدند و لبخند نورسیدهی پشت مرزهایی که گردها ساخته اند پیر شدند برای زنده نگه داشتن دین و انسانیت همه ما ایرانیان همدلانه همراه مردم مظلوم غزه هستید اون یش ایران همدل ادامه دارد و شما عزیزان از این دو طریق میتوانید مردم مزنوم قضه کمک کنید از طریق شماره کارت 6037-99-822-707 و یا کود دستوری سفر 14 مربع دست و پا می زنن هر منه ها عمر این ظلم روبه پایان هست عزیز در چشم این جهان امروز دابلاه بزرگ بجدان است مست در چشم این جهان امروز دابلاه بزرگ بجدان است راژیو معرف سلاح فزیلت و فطرت تا پرتوبه اهل بیت روشنگرمار اسلام همیشه سایه اش برسرمار پیامه بلاگت در خط محمد و عدی روح خدا نور دلگو خامده ای رهبر ما نور دلگو خامده ای رهبر ما سالهاست دشمنان تلاش میکنند که اقتصاد کشور رو به زانو در بیانند دشمن به طور جدی اینما در برقردهای خسمانه امریکا و بقیه همراهان او در طول زمان احساس کردیم مقصودشون فروپاشی اقتصاد ایران است مقصودشون به زانو در آوردن کشور عدل حاضر اقتصادی است البته با هممت جوانان ما و تلاش های فرابانی که در این کشور از توی مردم و مسئولین انجام گرفته دشمن موفق نشد و به حول قوه الهی بازم موفق نخواهد شد موسیقی چون من به کار تولیدی علاقه داشتم در سال 92 اقدام به تحسیس این کارگاه نمودم بدون داشتن هیچ کونه سرمایه اولیه با یه دونه چرخ خیاتی خانگی شروع کردم چار نوع محصول تولید میکنیم ما روزانه حدود 20 الى 30 تا تشک اینجا تولید میکنیم اولین چرخی که ما گرفتیم یک چرخ سنتی راست دوز بود که یادم میاد خیلی زوگم میکردیم با پشت کار این جوان برای خیلی ها از جمعه بانوان سرپرست خانواده شغل ایجاد شده بنده معتقدم بخش مردمی و توانایی های مردمی بالاست ما امسال در همین حسینیه یه نمایشگاهی ترتیب دادن بنده از نزدیک فعالیت های توریدی بخش خصوصی رو و اونجوره که مردم با سرمایه خودشون با ابتکار خودشون انجام داده بودن اینا رو ببینم از نزدیک من آمدم چهار ساعت تقریبا یا بیش از چهار ساعت شاید سرببخت کردیم این مفصلن این برنامه های مردمی رو دیدم شگفتاور بود سیار خوب بود نشندهنده زرفیت بالای توان مردمی در تولید در ابتکارات اقتصادی بسیاری جوان آمدن اینجا جوانها صحبت کردن با ابتکارات خودشون کارهای بزرگی رو در زمین اقتصاد انجام دادن پس زرفیت وجود داره توانایی ها وجود داره این توانایی ها رو باید استفاده کرد در بخش های سنایه بزرگ مثل به هیندیسازی مصرف