از کتاب های خوندنی بخونیدیم موریانه ماله بیتیلدینک آه بحتاوره مملکت موریانه یه مملکت عجیبیه آقا بقدری عجیبه اینا رفتن تو داخل همین کشور موریانه میگه آقا روابط ارتباطات نمیدونیم چیه مثل ارتباطات برقی و مخابراتی یه دونه موریانه کچولو قد مرکز گفت این موریانه رو توی یکی از خیابونه ما یه دونه رو کشتیم ببینیم چی تو میشه تا کشتیم زیر این گمبت صدای سوت بلند شد خبر پیده کردن یک نفر کشته شد سوت تمام از کاری استاده نمیگن الان تو انسان ها میگن یک دقیقه سکوت اون را یک دقیقه توقف اون وقت آقا گروه بندی میگه آشپز غیر از رفتگره رفتگر غیر از نظامیه این هر کدوم جدا مثلا گروه رفتگر در موریانه مثل این جارو برقیه میگه یک کیسه داره زیر گلوش همطور میاد میگرده گردقباران جمع میکنه تو این کیسه این فقط رفتگره یه گروه هم فقط آشپد همه موریانه ها نمیتونن خودشون بیچینن ما دخام رو بخورن میگه آشپد ها میخورن در مزاج خودشون مثل مادری که قضا رو میخوره اون وقت برای بچه قضا درست میکنه اینا میخورن وقتی خوردن قضا که پخته شد اون موریانه آشپد میاد خودشو آویزون میکنه بعد اونای دیگه میان از پستان اون میمکن قضا میخوند قوقای علم شیعن الا یسب به هم به ولكن لا تفقهون و تصفیه هم چه میدونید چه خبره چه میدونید من چی عطا کردم بذارید هر ده قرن در شهر یک تکامل علمی میکند یه خورده اسرار رو میفهمند حالا ده قرن دیگه از اصر میتیلنگ بگذره هشد شناسی علمان بلاتر بیاد بعد یه مسائل دیگه فهمیده میشه یعنی میره اونوقت نسل جلو میگه عجب این که قرآن میگفت لا تفقهون تسبعهم یعنی اینهایی که من دادم نمیفهمید حالا ببینید چقدر اون اشکال بی اساسه میگه اگه لا تفقه اونت هست به هم یعنی تکوینی باشه ما که تکوینی نمیفهمیم چی که نمیفهمیم؟ تو از کجا تکوینی نمیفهمیم؟ مگه ساختن گمبت بال موریانه تکوینی نبود؟ مگر رفتگر در داخل کشور موریانه تکوینی نبود؟ مگر آگاهی پیدا کردن ارتباط کشته موریانه با زنده ها تکوینی نیست؟ از کجا میفهمیم؟ نمیفهمیم ما مثل این کبوتر چلچله یه قضیهی ری که از آیان نغل کرد قضیه جالب توگیدیست یکی از علمای محترم که سالها در نجب بود گفت یک روز تحتیل تلبه ها با چند نفر مزاکره کردیم هوا بهتر باشه بریم کوفه یه هوای بهتری تنفسی یه باخچهی بود در کوفه مالک از دوستان گفت اونجا خودمون قضا درست کردیم و با هم نشستیم زیر آسمان تو حیات درختام هست یه دو سه تا اتاق کاغلی هم اونجاست گفت ما با هم صحبت می کردیم یک وقت دیدیم صدای جیر جیر بلند شد جلب توجه ما رو کرد دیدیم توی اون ایوانی که اونجا ساخته شده تو اون اتاق زیر ایوان چلچل آشیانه کرده بچه گذاشته و یه مار داره میره بالا این ماره دیوار صافه اما این پولک های خودشو لا بلای این کاغل بند میکنه که بره بالا این چلچل ها و بچه هاشو بخوره قضا میخواد گو ما نگاه کردیم دیدیم این چلچله داره داد میزنه فریاد فریاد یعنی بابا کمک کنید من و بچه هم دوشار دشمن شدیم گو میخواستیم بلند شیم یه بیلی چوبی بیاریم ما رو بندازیم بکشیم یکی از آقایون گفت نه آقا نکنیم این کارو وایسی ما میکشیم ماره رو اما وقتی دیگه رسید چلچله به بنده است ما ببینیم این که خدا میگه موجودات من رو تصمیح میکنن و من همه رو کامل خلق کردم این چه کمالی داره الان مقابل این اینی به فهمیم گفتی چی نرافتیم گفت آه این چلچله ماره داره فشار میاره به زحمت که نیفته یه سانت یه سانت به جنکندن داره میره بالا گفت نیم متر اومد شستا هفتاد تا ستا چلچله داد میزنه دید ما اعتنانه میکنیم خب رفت نزدیکی حالا یه متر مونده برسه به لانه چلچله از ما معیوز شد بسکه فرمون داد چون بچاش هم داد میزدن به بچاش گفت ساکت بچاش رفتن تو لانه خوابید ساکت خود چلچله رفت ماره داره میره بالا حالی یه متنونده نوت سانت هشتاد و پنج هشتاد پنجا چل سی اومد نزدیک بیست خیلی نزدیک شد یک وقت چلچله آمد اما بابوم آمد به منقارش یک چیزی گرفته که در دواهای طبی قدیم گیاهی بود اسمش خارخاسک اگه برید دکونه اتاری هایی که دواهای قدیم گل بنفش و گلگاف زبون میدن بگو آقا یه دون خارخاسک بده بینم یه خارخاسک این خارخاسک رو میبینی یه حبه ایست از نخوت کچکتره ولی دورش یا سه تا دونه خاره یا چهارتا یه دونه از این خارخواستکار گرفته به دهنش منقارش آمد لب آشیانه استاد حالا گاری ما نگاه میکنیم ماره رسید به ده سانت دیگه دهن شبا کرده آماده خوردنه دیگه حالا دهن حد اکثر بازه آمد ده سانت هشت سانت رسید زیر آشیانه سر رو خم کرد که ببره تو آشیانه بخوره در اون لحظه حساس تا دهنواز بود چلچله خارخاسکو انداخت تو گلوی مار سه تا تیغ داره ماره یه جمبه شد خورسمین بال بال زد مورد آقا یک وقت چلچله و بچه هاش فریاد فریاد جرشد آی این چیه؟ این چیه؟ امن شیعن الا یسب به همده ولكن لا تفقهون تسبیحون شما چه خبر دارید در مزاج چلچله من شافریده هم؟ شما فقط میبینید چلچله بچه پیدا میکنه بچه تردیق میکنه؟ چلچله دشمن دارد خطر دارد بلا دارد بدبختی دارد شما ببین من چه کردم که چلچله میدونه ماری که از پایین داره میاد بالا قید از ماریست که از بالا آوزون شده اگه از بالا آوزون شده خارخواستک فایده نداره اینطوره بندید هوا که ناری که از پایین بیاد بالا با دهن واز خارخواسک می کنشدش یک خود این از در فنی و تاکتیک نظامی بعد در باب تکنیکش اون بمبی که میتونه این از بین ببره زمین به زمینه هوا به هواست زمین به هواست هوا به زمین این میدونه خارخواسک آقا خارخواسک کجا هست؟ یک کجا اطلاع داره؟ خارخوصه گو بلده جاش هم بلده کیفیت کار برده واقعا بپاوره من چرا اینقدر این رو مثال زدم بر این که این رو بتونید جواب بدید تقریبا تمام مفسرین توشوندن میرسن به این میگن تسبیح باید تسبیح با اراده و توجه باشد و الا اگر تصمیح تکوینی باشد چه معنی دارد خدا میگه ولكن لا تفقهون تصمیحهم چرا نفهمید؟ ما میفهمید تصمیح تکوینی برای ما قابل فهمه اما نه خیال میکنید چلچله رفته دنبال خارخاسک تکوینه جای خارخاسک و بلده تکوینه کیفیت کشتن ماری که از زمین میاد به بالا تکوینه همه اینا تکوینه و همه شان تسبیحه اما ما نمیدونستیم ما نمیدونیم اون روز اون آقایون نشستن تو باقه کوفه این نکتره فهمیدن بله چه میدونیم حالا نتنهاییم هزار نکته در چلچل موجوده ما خبر نداریم ما آگاهی نداریم خب بنابراین پس روشن شد به این که قضیه تسبیح تکوینیه و تمام موجودات به زبان استعداد میگن خدایا تو مارا کامل آفریدی و در وجود ما عیب و نقصی نیست انایت تو از هر جهت به ما کامله اون وقت یا یه دیگم هست که الم تره ان الله یسبه له منف سماوات والارض وطیر صافات کل قد علم سلاته و تسبیحه این کل علم سلاته و تسبیحه اینم از جمله حرف هاییست که خیلی توش استادن بعضی ها میگن همه اون چه در آسمان و زمینه و همچنین تیر و پلندگان همه خدا رو تصویح میکنن و بعد قد علمه صلاة هور تصویحه کی علمه؟ کی علمه؟ قد علمه کل من و کل تیر صلاة خودش رو این یه احتماله خب اگه تیر صلاة خودش و تسبیح خودشو عالمه پس میفهمه پس تسبیح تکوینی نیست تسبیح علمیه میفهمه یک احتمال کلون قد علم الله صلاةهو و تسبیحه اینم یه احتمال اما اقلب مفسرین میگن قد علم الله کلون قد علم الله صلاة و تصویحه بنابراین کلون علم صلاة و تصویحه این مربوط به خدا و علم خداست نه این که باز مربوط باشه به پرنده که پرنده نماز خودش رو و تصویح خودش رو میدونه و عالمه پس به دلیل علمش ما بگوییم فطرت توگیدی دارد نه اصلا احتمال عدبی در باب این که هیوان و دگران تصویه خودشونو بدونن زعیف مفسرین قوی و اونهایی که عدید بودن و از نظر قدرت عدبی در تفصیل ها سخن گفتن اینا می گوین احتمال خیلی قدیق و اقوی اینست که علمه زمینش به خدا بر می گردد خدا می داند تسبیح موجودات را خدا می داند سلات را و بعدم این که می گه سلات و تسبیح می گن سلات مال انسانها و من تسبیح مال پرندگان که باید ما گفته بشا برم پروردگارا اسلام و اسلامی اون را قوت انایت بفرما مسلمانان را در پناهت محافظت بفرما رحبر انقلاب را سلامت و طول عام انایت بفرما فرج حضرت بقیت الله را نزدیک بفرما و السلام علیکم و رحمت الله شنواندگان ارجمند آنچه شنیدید سخنرانی مرحوم استاد فلسفی بود با موضوع معنای تسبیح خداوند به وسیله موجودات هستی سبحانک سبحانک سبحانک سبحانك سبحانك سبحانه الله الله الله اکبر سبحان ذی العز شامخ المنی سبحانه دی العزیز شامخ المنید سبحانه دی الجلال البادخ العظیم سبحان دل جلال بازخ العظیم رفوق دل را به سوی قرآن شده سدای فضیلت و فطرت موج اف این ردیف نوود و شش میگانه ایم موج این ردیف هزار و هفتاده یک کلوه ایم رادیو معارف سدای فضیلت و فطرت شنوز اطرت پیام قرآن که این دو هرگز نگردد از هم جدا چه بحونه ای برای بیترفتنم بیارم جاده روبروم نشسته آیه برگشتن ندارم روایت اشق چجوری بگم که نیستی هم دل همیشه هم در جای خالی تو نمیشه با یه آم خاطر پرکرم به نام خدا و سلام باز هم دفتر روایت عشق و حرفا و خاطرهای زنانی که در کنار عزیزان شهیدشون هماسا فریدن باز هم آشقانه هایی که برای همیشه در تاریخ کشورمون از این زنان سرفراز موندگار شده دفتر روایت عشق رو برق میزنیم و این بار قرار مهمونه یه همسر شهید بشیم زن این که قرار روایت های زندگیش رو برامون تعریف کنه و ما هم در این دفتر زیبا کلمه به کلمه این خاطره ها رو یاد داشت کنیم تا برای همیشه برای همه موندگار باشه شهید علی آغازاده در سال 1356 در شهر قوم متولد شد ویدر خانواده این شهید پرور زندگی کرد و برادرانش هم به فیض شهادت نائل شدند شهید عباس آغازاده شهید دفاع مقدس و شهید عبالفزل آغازاده شهید مدافع حرم وی از مستشاران و از افراد مهم اطلاعات نیروی قدس سپاه بود و بنیانگزار تیپ معروف زینبیون و از نزدیکان و مشاوران شهید حاج قاسم سلیمانی رزوانند لاح تالا علی این مرد بزرگ در عرصه جهاد و مبارزه هیچگاه اقب نشینی نکرده تا این که در تاریخ سیوم دیماه 1402 در حمله موشکی رژیم سهیونیسنی به ساختمان های محل استقرار و سکونت مستشاران ایرانی در سوریه به شهادت رسید یاد و نامشان گرامی با در دست زیفان گل خوشبو هستیم در چشم تمام ظالمان چون خاریم از جبهه انقلاب پا بست نکشیم همچن شهده دشمن استکباریم با دوست همای رحمتی مورد فرد با خصوص قشده و علل قفاریم با دوست همای رحمتی مورد فرد با خست هشده و علال کفاری روایت عشق به یادگار باقی بذاره خواستیم از روزای آشنایی و ازدواج برامون بگه سال هفتاد و نو من دختر خالم به ام گفت که همسرشون یکی از دوستانشون هست که خیلی جوان خوب و پاکیه خاند شهید هستن مثلا اگه اجازه بدیم بیان که خب با ترجا شرطی که داشتن هم شرط شغلشون که پاسدار بودم یعنی اشون سال آخر دانشوریشون بود یعنی در واقع تهرم آخر بودن دانشگاه امام حسین نرس میخوندن و این که حالا رفت خانده شهیدم بودن حالا برای من خب خیلی موجه بود و خوب بود جغرافی سیاسی خونده بودم بعد آره دیگه محافظت کردیم و اومدن و اولین دیدارم یادمه با همسرم چون منم دانشجو بودم اونو به دانشگاه زنجان میخوندم رشد مامایی میخوندم بعد چون الان نمیتونستم مدام غم باشم طوری برنامه روزی که ادادیم به تحتیلات اینها هم بخوره اولین شب آشنایی بودم شب نومزه همه ماه رمزان بود شب قطر بود که هم دیگر دیدیم با هم اولین لحظه از در منزل ما که وارد شدم خب واقعا به دلم نشستم خیلی ایشون هم حالا به خودم که نگفته بودم ولی وقتی که از منزل ما بیرون میرن یعنی در و تا میبندن به مثلا مادر خوهرشون میگن که هم کسی که میخواستم پیدا کردم چون قبل از من با چند نفری هم صحبت کرده بودنشون گفته بودم هم کسی که میخواستم پیدا کردم و خیلی هم خوشحال شده بودم یک ساعتی صحبت کردیم خب آقای آقای خوب با خانه آده تشریفا بردن منزل ما ایشون یه برگه از جیبشون در بردن توماری بود انواع سالا ولی همه سالا هم تقسیم بندی کرده بودن یعنی سالا فرهنگی بود سیاسی بود اقتصادی بود خیلی مختلف بود حالا اعتقادی بود همه سالا رو کردم و جوابایی که من می دادم خب برشون خیلی دلنشین بود یعنی خیلی آره که واقعا تو اون یک جلسه دوتایی متحجه شدیم چرا با هم شبیهیم یعنی چرا با هم تفاهم داریم قصه مونو برای هم نوشتیم من و تو هم ترانه تو راهه زر نوشتیم چه ساده قصه مونو برای هم نوشتیم نفیس خانوم عزیزمونو بردیم به این روزهای قشنگ و شیرین ازدواجش به همون روزهایی که قراره یه پیوند زیبا شکل بگیره و خونه ی عشقشون ساخته بشه وقتی قرار باشه این خونه ساخته بشه با وجود همه موانه باز هم ساخته میشه باز هم درست میشه وقتی قرار دو نفر به هم برسن هیچ چیزی نمیتونه جلی قدم های اونا رو برای رسیدن به هم دیگه بگیره حالا نفیس خانوم عزیزمون بازم از اون روزای شیرین و موندگار میگه با نگاهی که پر از لبخند اون روزای قشنگه ما خب بعد از اولین دارم خب من مجدد دور زنجان رفتم ولی خب ایشون یه سری تماس داشتن اونجا با من تماس میگرفتن تلفونی صحبت میکردیم حالا صحبتها رو بخواهم دقیق بگم الان تو زهنم نیست ولی خب خیلی به تفاهم رسیده بودیم این طوری بود که هم من ایشون رو پسندم هم ایشون من رو به طوری که الان ما آزمایش خونده ده بودیم من کمخونی داشتم دوتام کمخونی داشتیم و من همسرم خب کمخونیشون از نوعی مینور بود بعد حالا من هم یه سری آزمایشات رو دادم چون مینور نبودم و کمخونی شدید بود نوعی فقر آهن تقریبا یک ماه و نیم دو ماهی بود که معقدمون به تخخیر افتاد حالا من با تقوییت می شدم و اینا خب همسرم خیلی ایشونم حالا پسه برام می گرفت یا خیلی برام توصیم کرده که رسیدگی به خودم بکنم بعد مثلا برای من خیلی سخ بود که این اززواج روخ نده یا بگم مثلا شما خونتون برام نمیخوره واقعا خیلی سخ بود اصلا کم همون کسی که میخوام پیدا کردم اقدمون چار درامه برمند ماه بود و خب بالا یه عقد ساده بود سال هفته دانه تقوی فکر میکنم دو ماه بعد از پاشنایه اولی همون بود منزل پدری خودم عقد خونده شد مراسم که خیلی ساده برگ یعنی طالت سنتی حالا خانواده ما بودن خانواده همسرم بودن بعد خود همسرم یادمه بخواهم حالا از ایشون تعریف کنم ایشون یه چفیهی انداخته بود حالا اکسای عقدمون هست عقدم که خونده شد یعنی حاج آقایی که عقدمون رو میخواستم بخونم حالا خدا رحمتشون کنم حاج آقای مهرابی ایشون عقدو داخل منزل نخوندن گفتن که چون جمعیت ریاده رفتن فقط از من یه اجازه گرفتن گفتن اجازه از عقدو بخونم منم اجازه دادن با همسرم رفتن داخل ماشین عقدو داخل ماشین خوندن بعد حالا همسرم که اومدن دیگه محرم شده عشق و خوشبختی شکوفه میزنه تو شبیه کودکیهای منی من شبیه آرزوهای تو هم زندگی یعنی من و تو با همیم توی این دلدل های دم به دم از شبکه رادیوی معارف با برنامه روایت عشق همراه شماین و در این برنامه مهمون خانوم نفیس کرمانی همسر سردار شهید علی آقازاد نجات شهید راه قدس هستیم به امید خدا این زندگی شروع میشه و نفیس خانوم قراره در کنار علی آقا زندگی قشنگش رو بسازه همه چی خوبه حسه یه هوای تازه و یه زندگی جدید در وجود نفیس یه عزیز شکل میگیره یه عشق دوست داشتنی از همون روزای اول خودشو بین این دو نفر نشون میده و حالا خواستیم از مراسم ساده و قشنگشون بشنبین بعد ایشونم میگم حالا یه تفییه رو گردنشون بوده خیلی چون خودشون از اولا نوجوانی خیلی با شعاده و معنیس بودن و اونسه خاصی داشتن کلا این تفییه ازشون جدا نمیشد حالا حتی سر صفره یه بعد که یه مقدار اتاق خلوت تر شد حالا مهمان ها هنوز بودن که کلن اتاق خلوت کردیم یه حدیث کسا رو خوندیم با هم گفتن یه حدیث کسا بخونیم بایشون دو حکم نماز خوندن ترسول وزده زهره کردن و همون جا بود که از من خواستن که اشانالا زندگیمون توری باشه که تو مسیر احلی وید قدم برداریم و توی مسیر باشیم تقریبا دو سال و نیم بعد از اون سال هشت و دو بود که خورداد ما هشت و دو دیگه ما وارد زندگی مشترک شدیم از اینکه سبزندگی کردیم خب برحال دوران دانشگی من بود و تموم می شد یعنی بعد از اینکه من دانشگیم تموم شد یه چند ماهی بعد از اون دیگه رفتیم خونه یعنی توی خونه گرفتیم مرسه ما دیالا اقوام بودند یه اقوام در طرف حالت سنتی که خود قمیه برگذار می کردن مرسو به اون شکل حالا یکی که من یادمه سرخود صفر حقیقه بودیم مرسو دومد دستشون رو داخل اصل می زنند دانه هم دیگه می زنند من دستم داخل اصل بگذاشم دانه ایشون خب هنوز یه مقداری اصل ها مونده بود رو انگشتم بعد مونده بودم اینو چی کار کنم و سری همسرم از جیبش می دست ملر بردم اینو تمیز کرده دیگر هم خب اون لحظه خیلی برشون جالب بود خاطره عروسیمون هم این بود که ما ماشین عروس وقتی که سوار شدیم همسرم گازشو گهه کنه تا جمع کردن بریم خب عروس هم عمولاً اون موقع خیلی دیر مسرهای دور نمی رفتن دیگه ما تا جمع کردن که رفتیم خب کسایی که مترجع شدن دنبال من اومدن خب کسایی که مترجع شدن کلی دنبال ماشین عریض گشته بودن که کجا رفتیم تا جمعه رفتیم اونجای توافی دادیم و بعد رفتیم منزل خودم عشق پاک ما دوتا رو دوست داره حتی خدا موند