برای ما بگیز شمار تلفون سرغمی سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران را خدمتون میگه هم 162. به اونجا میتونید تماس بگیرید اما به خود ما هم حتما زنگ میزنید در خصوص برنامه ها نکاتونو بفهمه. 321-551-552-025 راهای ارتباط با ما هست و 3553 سامانه پیامک رادیو معارف هست. برمون از لطف و همراهی شما روایت عشق گفتگو با همسران و مادران معزز و محترم شاهده است که انشالله میشنوید و بعد هم پیام بلایید و راستایت چارده هم خبره را از تیران جامعه جامعه سیدای جمهوری اسلام ایران خواهید شنید از حضور شما سربراه نگهرامی خداویزی میکنیم همکارانوان بر نوبت بعدی با شما بزرگواران خواهند بود خدا نگهدار روایت اشق از این زنان سرفراز موندگار شده دفتر روایت عشق رو ورق می زنیم و این بار قرار مهمونه ی همسر شهید بشیم زنین که قرار روایت های زندگیش رو برامون تریف کنه و ما هم در این دفتر زیبا کلمه به کلمه ی این خاطره ها رو یاد داشت کنیم تا برای همیشه برای همه موندگار باشه شهید علی آغازاده در سال 1356 در شهر قوم متولد شد وی در خانواده ای شهید پرور زندگی کرد و برادرانش هم به فیض شهادت نائل شدند شهید عباس آغازاده شهید دفاع مقدس و شهید عبولفزل آغازاده شهید مدافع حرم وی از مستشاران و از افراد مهم اطلاعات میروی قدس سپاه بوده و بنیانگزار تیپ معروف زینبیون و از نزدیکان و مشاوران شهید حاج قاسم سلیمانی رزوانند لا تالا علیه این مرد بزرگ در عرصه جهاد و مبارزه هیچگاه اقب نشینی نکرده تا این که در تاریخ سیوم دیماه 1402 در حمله موشکی رژیم سهیونیسنی به ساختمانهای محل استقرار و سکونت مستشاران ایرانی در سوریه به شهادت رسید یاد و نامشان گرامی با محمود همسر سردار شهید علی آغازاد نجاد شهید راه قدس هستیم بانوی جوان که این روزها در کنار چهار دختر نازنینش با یاد و خاطرگ شهید عزیزش زندگی می کنه این بانوی جوان و این همسر و مادر مهربون و فداکار حالا میزبان ما شده تا خاطرهای زندگیش رو با شهید برامون در دفتر روایت عشق به یادگار باقی بذاره خواستیم از روزای آشنایی و ازدواج برامون بگه سال هفتاد و نو من دختر خالم به ام گفت که همسرشون یکی از دوستانشون هست که خیلی جوان خوب و پاکیه خانده شهید هستن مثلا اگه اجازه بدین بیان که خب با ترجه شرطی که داشتن هم شرط شغلشون که پاستار بودم یعنی شما سال آخر دانشویشون بود یعنی در واقع ترم آخر بودن دانشگاه امام حسین نرس میخوندن و این که حالا رفت خانده شهیدم بودن حالا برای من خب خیلی موجه بود و خوب بود جغرافی سیاسی خونده بودم بعد آره دیگه محفظت کردیم و اومدن و اولین دیدارم یادمه با همسرم چون من هم دانشو بودم اونو به دانشگاه زنجان میخوندم رشد مامایی میخونم بعد چون الان نمیتونستم مدام غم باشم طوری برنامه روزی که دادیم به تحتیلات اینا هم بخوره اول شب آشنایی مونم شب نومزه همه ماه رمزان بود شب قطر بود که هم دیگر دیدیم با هم اولین لحظه از در منزل ما که وارد شدم خب واقعا به دلم نشستم خیلی ایشون هم حالا به خودم که نگفته بودم ولی وقتی که از منزل ما بیرون میرن یعنی در و تا میبندن مثلا مادر خوهرشون میگن که هم کسی که میخواستم پیدا کردم چون قبل از من با چند نفری هم صحبت کرده بودنشون گفته بودم هم کسی که میخواستم پیدا کردم و خیلی هم خوشحال شده بودم یک ساعتی صحبت کردیم خب آقای آقای خوب با خانه هاده تشریف ها بردن منزل ما ایشون یه برگه یا جیبشون در بردن توماری بود بعد انواع سالا ولی همه سالا هم تقسیم بندی کرده بودن یعنی سالا فرهنگی بود سیاسی بود اقتصادی بود خیلی مختلف بود حالا اعتقادی بود همه سالا رو کردم بعد جوابایی که من می دادم خب برشون خیلی دلنشین بود یعنی خیلی آره که واقعا تو اون یک جلسه دوتایی متوجه شدیم چرا با هم شبیهیم یعنی چرا با هم تفاهم داریم قصه مونو برای هم نوشتیم من و تا هم ترانه تو راهه زر نوشتیم چه ساده قصه مونو برای هم نوشتیم نفیس خانوم عزیزمونو بردیم به این روزهای قشنگ و شیرین ازدواجش به همون روزهایی که قراره یه پیبند زیبا شکل بگیره و خونه ی عشقشون ساخته بشه وقتی قرار باشه این خونه ساخته بشه با وجود همه موانه باز هم ساخته میشه باز هم درست میشه وقتی قرار دو نفر به هم برسن هیچ چیزی نمیتونه جلی قدم های اونا رو برای رسیدن به هم دیگه بگیره حالا نفیس خانوم عزیزمون بازم از اون روزای شیرین و موندگار میگه با نگاهی که پر از لبخند اون روزای قشنگه ما خب بعد از اولین دارم خب من مجدد دور زنجان رفتم ولی خب ایشون یه سری تماس داشتن اونجا با من تماس میگرفتن تلفونی صحبت میکردیم حالا صحبتها رو بخواهم دقیق بگم الان تو زهنم نیست ولی خب خیلی به تفاهم رسیده بودیم این طوری بود که هم من ایشون رو پسندم هم ایشون من رو به طوری که الان ما آزمایش خونده ده بودیم من کمخونی داشتم دوتام کمخونی داشتیم و من همسرم خب کمکونیشون از نوعی مینور بود بعد حالا من هم یه سری آزمانشات رو دارم چون مینور نبودم ولی کمکون شدید بود نوعی فقر آهنگ تقریبا یک ماه و نیم دو ماهی بود که معقل همون به تخخیر افتاد حالا من باید تقوییت می شدم و اینا خب همسرم خیلی ایشون هم حالا پسته برام می گرفت یا خیلی برام توسطیم کرد که رسیدگی به خودم بکنم بعد مثلا برای من خیلی سخت بود که مثلا این ازدواج روخ نده یا بگم مثلا شما خونتون با هم نمیخوره واقعا خیلی سخت بود اصلا اصلا کم هم کسی که میخوام پیدا کردم اقدمون چار درامه بر من ماه بود و خب برای اقده ساده ای بود سال هفته دانه تقویت فکر میکنم دو ماه بعد از پاشنایه اولی همون بود منزل پدری خودم عقب خونده شد مرسوم که خیلی ساده برگ یعنی طالت سنتی حالا خانه هاده ما بودن خانه هاده همسرم بودن خود همسرم یادمه بخواهم حالا از ایشون تعریف کنم ایشون یه چفیهی هم داخته بود حالا ای اکسای عقب اون هست عقبم که خونده شد یعنی حاج آقایی که عقب ما رو میخواستم بخونم حالا خدا رحمتشون کنه مجاهای محرابی اشون عقدو داخل و منزل نخوندن گفتم که چون جمعیت زیاده رفتن فقط از من یه اجازه گرفتم گفتن اجازه از عقدو بخونم منم اجازه دادم با همسرم رفتن داخل و ماشین عقدو داخل و ماشین خوندن بعد همسرم که اومدن دیگه محرم شده اشک و خوشبختی شکوفه میزنه تو شبیه کودکیهای منی من شبیه آرزوهای تو هم زندگی یعنی من و تو با همیم توی این دلدل قایدم بدم از شبکه رادیوی معارف با برنامه روایت عشق همراه شماین و در این برنامه مهمون خانوم نفیس کرمانی همسر سردار شهید علی آقازاد نجات شهید راه قدس هستیم به امید خدا این زندگی شروع میشه و نفیس خانوم قراره در کنار علی آقا زندگی قشنگش رو بسازه همه چی خوبه حسه یه هوای تازه و یه زندگی جدید در وجود نفیسه یه عزیز شکل میگیره یه عشق دوست داشتنی از همون روزای اول خودشو بین این دو نفر نشون میده و حالا خواستیم از مراسم ساده و قشنگشون بشنبین بعد ایشونم میگم حالا یه تفییر گردنشون بوده خیلی چون خودشون از اولالا نوجوانی خیلی با شهده و معنوست بودن و امسخ هاستی داشتن کلا این چفیه ازشون جدا نمیشد حالا حتی سر صفره افت بعد که یه مقدار اتاق خلوت تر شد حالا مهمان ها اندوز بودن که کلا اتاق خلوت کردیم یه حدیث کسا رو خوندیم با هم گفتن یه حدیث کسا بخونیم و اشون در حکم نماز خوندن ترسل وزدت زهره کردن و همون جا بود که از من خواستن که اشانالا زندگی من توی باشه که تو مسیر احلی بیت قدم برداریم و توی این مسیر باشیم تقریبا دو سال و نیم بعد از اون سال هشت و دو بود که خورداد ما هشت و دو دیگه ما وارد زندگی مشترک شدیم از این سفر زندگی کردیم خب برحال دوران دانشجوی من بود و تموم می شد یعنی بعد از این که من دانشگاه هم تموم شد یه چند ماهی بعد از اون دیگه رفتیم خونه یعنی توی خونه گرفتیم مرسو ما دیگه حالا اقوام بودن دیگه اقوام دیگه طرف حالت سنتی که خود قومی ها برگذار می کردن مرسو ما به اون شکل حالا یکی که من یادم حالا سرخود صفره حقیقه بودیم من مرسو دامون دستشون رو داخل اصل می زنن درانه هم دیگه می زنن خب من دستم داخل اصل بگذاشم درانه ایشون خب هنوزی همه برداری اصل ها مونده بود رو انگشتم این رو تمیز کرده الان دیگر هم خب اون لحظه خیلی براشون جالب بود و خاطره عروسیمون هم این بود که ما ماشین عروس یعنی وقتی که سوار شدیم همسرم گازش رو گره کفت تا جمع کردن بریم خب عروس هم عمولا اون موقع خیلی دیر مسرهای دور نمیرفتند دیگه ما تا جمع کردن که رفتیم خب کسایی که مترجع شدن دنبال من اومدن حالا که سرم که به ترجمه شدن کلی دنبال ماشین عریض گشته بودن که کجا رفتیم برای تا جمع کردم و از اونجای توافی دادیم و بعد رفت منزل خودم موسیقی حالا زندگی شروع شده و نفیس خانم قراره برامون بیشتر از علی آقا بگه از اون رفتارا و اخلاقای قشنگی که نفیسه رو آشق کرده میخواییم چند لحظه با این دو نفر زندگی کنیم و با خاطرات این همسر مهربون با شهید عزیز بیشتر آشنا بشیم شهیدی که حسابی دل برده و نفیس خانوم در لابلای همه ی این خاطره ها یه جورایی داره میگه که خیلی آشقه و این عشق از همون روزای اول شکل گرفته و هنوز هم ادامه داره خب من همسرم کلن فرد خوش اخلاقی بودن یعنی این قسطتشون رو همه اعترافون کنن نفرد من خیلی مهربون خوش برخورد نرم خوب مثلا حتی نتنها من اقوان دوستان همکارا عاشنایان هر کسی که ایشون رو حالا حتی کسی که حتی یک باریشون رو میدید متوجه میشد خیلی متوازه فرودن یه طیپ شخصیت خاصی بود دلنشین بود یعنی کسی که باشون صحبت میکرد همون اول خیلی به دلش میشستیشون بعد خب من وارد خونه همسرم که شدم همه دختر را شاید وقتی عروس میکنم و از خونه پدرم میخوام برم خونه همسر شاید گریهشون بگیره ولی من اصلا اینجور نبودم شاید به خاطر این بود که پشتم گرم بود از همسری که دارم با اون اخلاق خوبی که داره حالا با تجربه که من پدر خودم خوش اخلاقه یعنی تو خونه نبودم که بگم مثلا خاناده خودم برخوردشون خوب نبوده که دارم مثلا آزاد میشم اگه فضا سختم مثلا اینجای بهتر میرم نه اینجا نبود خاناده خودم خیلی خوب و محترم ولی همسرم انقدر اخلاقش خوب بود که اصلا من شبیه که میخواستم وارد مثلا خونهشون بشم هیچ گریه نکردم وقتی یه پدر مادرم حاسم جدا بشم ناراحت نبودم که دارم ازشون دور میشم اصلا این حس رو این دست نداد خیلی خوشحال آره با یه اصلا اتمینان خاطر خاصی خیلی خوشحال و شاد اصلا من خونه همسرم رفتم بدون اینکه حالا عشقی بریزم بدون اینکه ناراحت بشم و این حس رو حتی مادرم هم داشت یعنی خانه آدم دقیقا این حس رو داشتم زندگی قشنگه وقتی تو نگاد نمی از بارون و شادی می شینه وقتی خوشبختی تو خونه می بزه پنجر خواب ستاره می بینه وقتی خوشبختی تو خونه میبزه پنجر خواب ستاره میبینه پنجر خواب ستاره میبینه زندگی مشترک شروع شده با خاطره ها یواش یواش داره ساخته میشه اولین سفر، اولین لبخند، اولین مهربونی همه و همه داره برای نفیسه عزیزمون خاطره میشه خواستیم از اون خاطره هایی به یادموندنی برامون بگه خاطره هایی که الانم هر وقت مرور میکنه دلش میتپه برای اون لحظه ها برنامه تقریبا دو ماه بعد از عرسیم بود که قسمت من شد مکه رفتیم حج عمره به همراه پدرمادر همسرم با هم رفتیم خب خیلی دیگرم سفر معنوی و پرباری بود برام یعنی کل من سفره زیارتی که با همسرم رفتم خیلی برم دلچسپ بود حالا همیشه میگم مثلا شاید اولین جایی که ما با هم رفتیم گلزار شاهده ای قوم بود اولین جایی که دوتایی با هم چون نزدیک منزل همسرم هم بود بعد از اونم خب بهشت زهره خب زیاد منو میگردن یا راهیانه نو چون خودشون راوی بودن هم که تفاوز کار کرده بودم هم که توی راهیان نور راوی بودم وقتی که این سفر رو منو می بردن خیلی سبک بودم انقدر برام توضیح می دادن اطلاعاتشون هم چون زیاد بود دون زمین ها اصلا یه حس خیلی قشنگی نمی تواند توصیف کنم که من همیشه میگفتم شاید خیلی از زوجه زوان مثلا ریستوران برن، پاک برن، مثلا شمال برن بهشون خوش بگذاره ولی من حقیقتا وقتی با همسرم بهش زهرامی رفتیم یا سفر راهیان نور خیلی برام دلنشین بود و خوش میزن، انقدر ثبوت میشم که وقتی میامدم خونه مثلا یه مدت طولانی هستن، انگار یه انرژی خاصی داشتم یه شادی و سرور روحی خاصی داشتم که بعد از شهادتشون فکر میکردم که دیگه اصلا نمیتونم این جوجه ها پا بذارم برم مثلا دیگه کی بتونه اون حرف ها رو برام بزنه اون توضیحات رو برام بده از همدلی و عشق این دو نفر هرچی بگیم کمه سر تعظیم فرود میاریم در مقابل این همه سبوری و از خود گذشتگی خیلی سخته که این روزا جای خالی کسی رو در زندگیت احساس کنی که یه روزی فکر میکردی بدون حضورش نمیتونی حتی نفس بکشی نفیسه ی عزیزمون داره مازم از خاطره های به یادموندنی و قشنگش برامون میگه خاطره هایی که هر کدومش براش یه دنیا زیباییه خب یکی این بود که من همسرم معمولا وقتی که ما سفر زیارتی میرفتیم ایشون مثلا زیارتنامه رو میخوندن یا مثلا حرم امام رزا مخصم میرفتیم خب زیارت جامعه کبیره زیاره ترمینالله یا کلن تمام امامان یا امام زاده ها ایشون بلند میخوندن من گوش میکردم بعد واقعا من دلنشین بود خیلی لذت بخش بود و حالا خودشون که مسلط به معانی بودن خب من سنگی که امیشون میخوندن میشه من به معانی ها دقیقه کنم و با اون لحن خاصی که میخوندن سنگی صدای زیبایی هم داشته هم سنگی حالت فرن ارزانی که سوریه گفتم زیاد پخ شده شاید شنوانداری نشنیده باشن یه صدای دلنشینی داشتم و ایشون همیشه مناجات ها رو میخوندن بالا اون تومنینه خاصی که داشتن خب منم مثلا معانی ها میخوندم میگم آرامش امیقی که ایشون داشتم و اون ارتباطی امیقی که ایشون با حل بیت داشتم احساس میکردم خب رو منم تأثیر میگذاشت و این ارتباط نه تنها همسر من چون من احساس می کنم این خوب خانوادگیه چون من پدر شوهرم هم همینطورم یعنی حتی پدرشون هم به همین شکل بودن خیلی احل زیارت و ترسل به احل بیت اهمیت دادن به خیلی از مسائل عبادی و اعتقادی هستم موسیقی از شبکه رادیوی معارف با برنامه روایت عشق همراه شماییم و در این برنامه مهمون خانم نفیس کرمانی هم سر سردار شهید علی آغازاد نجاد شهید راه قدس بودیم روایت های نفیس عزیز باز هم ادامه داره حرف شما با خانم کرمانی چیه؟ پس سآل خودتون رو از شنیدن برنامه برامون بگیم سامانه پیامکی 3553 در اختیار شما به یاد همه شهده راه قدس و شهده دفاع مقدس دوازده روزه برنامه رو به پایان میبریم یاد و نام همه این شهده گرامی باد تا روزی که بیافته به این کرم بخون یکی پاشو تو میدونه میگذاشته یکی جا گذاشته دلش را تو کرخه یکی زندگیشو فدا کرده تا باز برا فردا چرخای میهن به چرخه یکی رو ترور می کنن روز روشن یکی می شه با حرف دشمن مبافه چقدر فرق بین دشمن با عاشق چقدر فرق بین خودی تا منافق یه راه که پایان نداره شهاده ولی میشه این راه تا آخرش هست مثل اون جبونی که تو راه زیده پای غیر تشمون اما سرش رفت گروه جامعه و فرهنگ رادیو معرف تقدیم می کند سلام سرخط با موضوع آغاز برنامه های رادیو معرف در نوبت صبح برای سلامی به همه مردم ایران سلام سرخط شنده تا پند شنده ساعت شش و سی دقیقه ساعت شش و سی دقیقه مجلوی صبحگاهی مهربان باشین با مهبریت نشات معنوی و آماده شدن برای یک صبح خوب مهربان باشی شنبه تا پنج شنبه شش و چهل و پنج دقیقه صبح سینما معنا با موضوع بازخانی سینمای معناگران همنشینی کارشناسان ناماشنای سینما در سینما معنا یک شمده و پنج شمده ساعت بیست و سه رادیو معارف صدای فضیلت و فطران رادیو معارف یعنی چهی به جمهان روشنایی و معرفت تا پرتوبه اهل بی روشنگرد باز اسلام همیشه ساره اش بر سر ما پیام بلاگت در خط محمد و عدی روح خدا نور دلقو خامنه ای رهبر ما نور دلگون خامه ای ره برقا ما باید شاخص های ممتاز و برجسته رو در دانش آموزمون زنده کنیم بله تو همین سوگرنامه هم بود که فطرت خدادادو رو فعال کنیم بله درست در همه من و شما خدای متعال یک مایهی قرار داده که این مایه قابل رشد پیدا کردن است میشه ازش استفاده کرد اینو در این بچه فعال کنین رشد بدین این شاخص ها ایناست حالا امدهش مفاهم جریانساز در او مفاهم جریانساز و عملساز رو تولید کنیم و به راه بیندازیم و زنده کنیم ایمان اندیشه و عرضی یاد بگیره فکر کنه مشارکت اجتماعی دوری از انزباه های اجتماعی نمطلوب تکافل اجتماعی یه معنای خیلی والای اسلامی داره اولیه دانش آموزان و اولیه مدرسه در قالب انجامن اولیه مربیان به مسائل مدرسه رسیدگی و مشکلات را مدیریت می کنند. اهدافی که مربوط به رسیدن دانش آموزان به روش و شک و فایست هم با اولیه در میان می زاریم هم با اوامل مدرسه. فرقی و نوزده با کانواده پشنگی کنید و کانوادی بزنید. همون بابات هر شن وقت یه بار مدرستت سر می زنند. زر بزنن میگه زیاد زر بزنن حد اقل هفته یک بار رو ارتباط داریم با معلم و خواستای اولیا رو به معلم میرسونیم هفته پایانی مهما هر سال به اسم هفته پیوند اولیا مربیان هست بابند پرورشی وظیفه سنگینتری بر اهده داره فعالیت پر تلاش هدفمند خوشمند و سالم سالم هم سالم از لحاظ اعتقادی هم سالم از لحاظ سیاسی هم سالم از لحاظ اخلاقی اینا جزوه مسئولیت های معاونت پرورشیست باید اینا رایت کنن اگر چنون که نسبت به هر کدام از اینها چه استقامت دولتی