نیست دیگه من بگید آینده است دیگه ها؟ و لا تخافی و لا تحسنی این ناراد دوهو الیک ما این بچه را به سویتو بر میگردیم و جایلوهو من المرسلین و این پیغمبر قرار میدیم آینده این بچه که این پیغمبر میشه به این خانم گفته شد تسقید در اختیار این زن قرار گیتون یا مادر حضرت ایسا علیه مسلم خب این خانم هم حضرت مریم سلام علیها خیلی خانم بزرگوالی بوده دیگه اصلا شکی نیست در عظمت او اما پیغمبر نبود اما به او هم گفته شد که این پچه در آینده پیغمبر خواهد شد قیب در اختیارش گذاشته شد بنابراین اینه که اهلی بیتو درست نمیشنسن قرآن هم درست نمیتونن بفهمن میاد میدی که قیب جز کسی جز خدا کسی دیمیدن چی بگیم در جوابش اخی این همه ما ببینیم قیب دانستن قیب در اختیارشون گذاشته شد در جواب بگیم که آقا معنیش اینست که یعنی یعنی مستقلن کسی غیب نمیدوند بل با اما اگر خدا در اختیارش گذاشت غیب نداره به طبع میدونند معنیش اینه و الا این همه در دنیا دیده شده غیبو میدونند الى کل حال ارتزاکم به غیبه این یه جمله ایست از زیارت جامعه کبیره خواستم امروز اونو بگم بشم شما عزیزان که بدونیم که برالی اینها از نلا اونم تا ده چه قیبی چون بعدش یه چیزی دیگه میگه میگه وقتارکم سره هده قیبی که اینا میدونن که فلان مسافر کهی محط بیاد فلان کس کهی محط بره اینا که برای احمد چیزی نیست پشت سرش مهمه است وقتارکم سره کدا شما را برای سر خودش اختیار کرده وقتا رکم به سلوی بل اسرار و ربوبیت را اینا میدونن اینایی که به یه درجه میرسن از بحرمیت گاهی وقتا یه چیزی عطری از اون طرف استشمال میشه و الا کسی اینا را متوجه نمیشه آده جنبندی و طلبی این است که ما یه همچنین اعمی داریم که خدا قیم شده اختیارشون بذاشته خدا سرش در اختیارشون بذاشته این را خیلی بزرگند آیا ما اگر دنبال نپریم از تابعین اینها بشویم سعادت من نمیشی؟ چرا که نکش؟ تمام اسفار خدا در دست اینهاست انتها ما هم باید پاچیزه باشیم شما ببینید در قرآن میخونید که لایمسهو الا المتحرون نستهای زیاد از قرآن چپ شده میلیونها نسته از قرآن چپ شده اما ایه هر قرآن خونی اصرار قرآن رو فهمید ابقا چیزگی میخواد لایمسهو الا المتحرون همینجا که بیریم زیارت مولای من حضرت رزا علیه السلام البته آقا خید بزرگواره و این عوام مردم که گاهی وقتا حرفایی میزنن من خید دلم میسوزه فرابانم از این حرفا بیزنم میاد دیگه آقا ما رفتیم اینجا به حاجت داشتیم نشد میگم چرا چطور از دلت میاد میگی نشد اینجا مگه میشه نشه اینجا مگر میشه کسی دستقالی برگرده اینجا دوتا مطلق ما داریم یکمش ت های ظاهری ممکنه بخواهی اید نداره به هزار ترسی کنیم که شفاعت کن دین ما عدوش شفاعت کن مریض ما خوب بشه شفاعت کن مسافر ما بیاد شفاعت کن اولاد ما صالح بشه ایرادی نداره هرشه میخواهد دل تنگت بگو ایچشکال ندار یه بشه تهای باطنی میفایی که آقا مرحمت کنن شفاعت کنن درون ما هم نورانی بشه منقرب بشه متغیر بشه ما هم رستگار بشیم پیش خدا رو سفید باشیم بله اینها تهای باطنی اما در کل اون بنده خدایی چه جفا میکنه میگه من رفتم نشد و خیلی شفا میکنه بر اینکه حقایق به او گفته نشده شاید هم تقصیر یه اده دیگه باشه عزیزان برای همیشه انشالله خاطر نازمیتون بمونه که ما از اهربه چیزی خواستیم امکان نداره این کاسه ایمارا پرده کنن اما اونی که سلاح میدونن پر میکنن بعد شما چیزی میخواین حالا نمیشه عوض چیزی دیگه میدن اون چیزی دیگره گاهی وقتا ما میفهمیم گاهی نمیفهمیم دیگه گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی گفتا که میگی به انگر شاید رسیده باشه اینا مرحبت میکنن به ما ما متوجه نمیشه میگه میشه این یادگار براتون بگم از دم خدمتون که علامه تبا تبایی برادری داشت به نام آقای الهی خیلی مرد بزرگی بود من خدمتش رسیده بودم یعنی آقای تبا تبایی شاید این طور بوده که در بعض وقتا به ایشن مراجعه می کرده اسمش آسد محمد حسن دیده بودم آقای الهی وشون الان در قوم بعضی از علمای بزرگی ما که هستن خدا عمرشون بده نوعا یه شگردان امامن یه شگیردان آقای تباتبایی یه شگیردان آقای الهی از نجف که آمدن علامه تباتبایی و ایشون رفتن تبریز بعد آقای تباتبایی ود قومد درس شروع کرد و برقوم موند آقای الهی از نجف رفت به تبریز در هم تبریزم موند من ایش کسیم درست نمیشنخد چون که اولیاء خدا را شناختم به این آسوره نیست علمای تبریز میگن وقتی که آقای الهی مرهم شد ما زدیم تو سرمون بعدم فهمیدیم چه کسی را از دست دادید بساییشون در تبریز دارید که همیشون را میشناختن یک گوشه زندگی میکرد من زیارتش کردم خدا میدونه مقاماتی داشت که میترسم بی مقدمه مقاماتشو بگم یه وقت خدا نکردم مورود انکار قرار بگیرم و پرهیز می کنم نمی گم معمولم مقاماتی داشت فیل بزرگ حالا اینه می خواهم بگم که می گم توسل می کنیم و می گم نشد آقای الهی می فرمودن که من به یه بزرگی حالا امام نخاک پیزت رزاهم نمی شدون آدم یه بزرگی تمام بزرگان آخه از بزرگی اینا بزرگ شدن گذرگی در چنده اینا گذرگی ما ندارید ماخه گفت از ره گذر خاک سر کوی شما بود هر نافه که در دست نسیم سهر افتاد ای گذرگی میگی من براش روزی یک سور قرآن کچک سور کچک احتام میکردم ولسه میگی یک یوز پرگشتم هادا بلاخره گفته ما خطاب کردم به اون بزرگ گفته ما خطاب کردم به اون بزرگ گفته ما خطاب کردم به اون بزرگ همیشه یه سوره بداخله می فرستیم اینقدر که از دستمون برمیاد آفر شما یه اکسل عملی بداخله یه کاری بکنید میگه شب آمد به خوابم همین بزرگ گفت فکر کنید که ما نمی فهمید گفت که شما هران در چند دوز تبلزین در یه اداره یک گیری داشتید متوجه شدی که چقدر مشکل بود درست به مومی رسید که پاره به شیط درست شد رفتم بله کفت اون کار منه بود من شفاعت کردم درست شد توجه کردی اما اینی بزرگی بوده که خاک پایست رزا هم نمی شده بنابراین برای تهای ظاهری که این جمیرین اینو دکتر بفرمید که من زیاد طول دادم ارزما برای تهای ظاهری هر چون جا بگیم عید نداره بعضی هم میگن نه آینا ما پیشی نمیریم دیگه یکی نمیخوایید نه مقدس بازی نمیخواییم بکنیم اینا بزرگ هستند و ما هر چی بخواییم از نه عید نداریم آقا شما شفاعت کرید بلند قرض ما عدابشید شفاعت فکر دیل ما عدابشید شفاعت فرزندان ما خوب باشن چه اشکال دارید اما در ت های باطنی در ت های ظاهری اینا ممکنه صلاح پردنندیه چیزی رو بدن اون که شما میخوایید یک جای آن چیزی دیگه بدم و بسپرین به اینا اما در ت های باطنی من بگم آقای ها حضرت رزا شفاعت کن من باطنم نورانی بشه شفاعت کن من متحول بشف در اینجا یه قدری پاکیزگی میخوا ببین ات تیباتو لت تیبی به پاکیزه نباشین پاکیزه نمیدن آقا یه زرفی که شما خودتون برای آب خوردن امتحاب میفرمایید اون زرف باید تمیز باشه شما در هر زرفی آب نمیخورید یه زرف مخواید داری بری بفرستی آوازاده بری شیر بخری یه زرف تمیز میدی دستش اخوه عزیز من خدا نکرده من اگر خودمو میگم این زرف باطنم آلوده باشه چه توقعی دارم پیجا چیزی پاکیزه بریزم اول بردی باطن رو پاکیزه کنیم هد تلیبا خواده چی کار کنیم پاکیزه بشه جوانان عزیز خوهران من دختران خوب ما یه چیزی من عرض می کنم برای قدم اول الان در همین حرم در این سفر که هستیم نمی گم قول بدی و به سختی بیفتی نه با خودت قرار بذار در این حرم متحر که پرخوش به کسی نکنی این قضا به تو اینجا دخل کنی بری ببینم می کنی الان میبینید ماها نماز جماعت میخوریم ماها زیارت میریم ما رمضان روزه میگیریم عبادت میکنیم اخو باید ما خودمون دارم میگم نعوذ بالله از دیوار کسی که بالا نمیریم چه میشود که پس ما درست نمیشی چه میشی چه میشه توفیق نداری وقتی بررسی میکنیم میبینیم تماما از زبانه یا حرف کسی رو میزنی یه پرفاش بکنم الان من اقتدا دارم تو خونه ها زن ها به مرده پرفاش میکنی آقا این پرفاش آیت الله آقای بهاودینی خدا رو روشی شاد کنه شما ها زیارت نکردیم بنده در خدمتشون زیاد بودم آقای بهاودینی نزیر نداشت ایوهن ناس اینجا میمد اینجا حرم چه اوانه میمیدید بماند ایشان میفرمودن مفاد کلامشان این بود که پرخاش برکات زندگی را میبرد اخو ببینید مرکبه بگیم کار از کجا خرابه بابا کار از این زبان من خرابه خوهران من برادران من اینجا در حضور حضرت اینجا یه قرار بذاریم که پرخاش نکنیم قذب نکنی. جوان عزیز خدا نکرده به مادر تندگی روی رستگاری نمی بینی. به پدر تندگی روی رستگاری نمی بینی. اینجا تمرین کنید حلیم بشه. بیشتر از این فستتون نمی کنم. اللهم سل عظم کن و دیما کنید. اللهم سل علا محمد و آل محمد و جل فرجا. آنچه شنیدید سخرانی مرحوم استاد فاطمینی ها بود که به شرح یکی از عبارات زیارت جامعه کبیر پرداختند تا برنامه بعد خدا نگهدار محمد و عجیل فرجانی محمد هر کدام از اینا یک مجموعه خاطرن خاطرات مندگار زیاران عاشق حکایت کنیم بسم الله الرحمن الرحیم سلام میگم خدمت یکایی که شما عزیزان شنونده انشاءالله هر کجا که هستین تنتون سالم باشه و در آفیت کامل باشید با برنامه خاطرات مندگار دقایقی مهمان لحظه های بازصفه های خونه های شما هستیم دوت میکنم تا انتهای این برنامه با ما همراه باشید افسوس که چشم ظاهر بین راهی به سوی باطن اشیا ندارد اگر نه سجده ملائک را در برابر عظمت او می دیدی و ان آیه مبارک را دیگر بار می شنیدی امروز در شرق ابو الخسی نزدیک بسره و ده سال پیش در مدرسه شبانی نمونه خدایا چه رخ داده است چگونه میتوان این همه را باور کرد در برنامه امروز خاطراتی از سردار زلقدر سردار اتایی و جامباز حسن جوانمردی از فرماندهان و یادگاران دوران دفاع مقدس هشت ساله تقدیم حضورتون میشه اول تصور کن دلی بیرنگ لبریز از رنگین کمان باشد دوم نگاهی را که خاموش است اما پر از آتش فشان باشد بعدن خودت را خسته و تنها در حاله ی از مه مجسم کن حالا برو بی مقصد و بی راه کم کم خودت را توی مه گم کن نزدیک تر یک دشت می بینی دارد خدا خرشید می کارد اما چه خرشیدی پر از دریا هر صبح و شب بی وقفه می بارد آهست رد شو از طب باران شاید مجالی تازه می خواهی هرچند از آین جاماندی هرچند دوری اول راهی کم کم چراغان می شود کوچه بالاله های قرمز و زیبا الحمدلله و رب نور حتی خدا حتی خدا اینجا محتاب گل لبخند آینه شب می دمد در قرص ماه انگار حالا صدایی گنگ می آید مثل صدای رد یا رگبار رعدی که برقش گم شده در خاک در سیمهای خاردار سرد فریاد تلخی در فضا پیچید آقا نرو میدان مین برگرد امشب تمام هوریان انگار حال و هوای دیگری دارند امشب عروسی کسی آری امشب شهید تازه میارند ای کبوتر سفید من ای برادر شهید من تو برای من پرند پر تو برای من ستارتن بخش اول خاطرات سردار زلقدر از فرماندهان هشت سال دفاع مقدس از عملیات کربلای هشت بسم الله الرحمن الرحیم سلام الله علیه ها که به خط زده بودن ما بریم اون موازهی که اونها گرفتن نگه داریم و در صورت دستور ادامه بدیم عملیت را تا به موازه از پیشتنین شده مسئولین و فرماندهان که پیشبینی کرده بودن برسیم وضعیت منطقه توری بود که ما مجبور بودیم در اون منطقه مستقر بشیم کانال هایی بود که جنازه های اراقی توش فراهم بود خب شب قبلش عملیات سنگینی اجرا شده بود اونجا و اراقی ها اقاب نشینی کرده بودن منطقه اراق با این نیت اقاب نشینی کرد که طبق معمول پاتک های سنگین خودش رو به اجرا بذاره یادم هستش که شب اولی که ما رفتیم مستقر شدیم گرهانی که ما درش بودیم خب حالا یه تعدادی هم البته تو مصیر مجرومش شده بودن من به اتفاق جمعی از دوستان به یکی از کانال هایی که جلوتر از وقیه بود یعنی جلوتر از خاکریز ها بود باز به معروف بود به کمین اونجا رفتیم مستقل شدیم بر وچه ها رو چیدیم تا حوالی صبح یعنی نزدیک 5.5-6 صبح بود که احساس کردیم که دشمن با تانک و پیاده به صورت سوارجری در حال حرکت از چند جناهه یعنی هم از جناه راست ما هم از شب و هم از روبرو حرکت کرد و مخصوصا از سمت چپ که فکر میکنم در کنار یگان ما یگان لشکر شیراز المهدی بود اون زمان لشکر المهدی یا تیپ المهدی مستقر شده بود و در سمت راست ما باز یکی از یگانهای دیگه بود که حالا اونم دقیقا یادم نیست شاید سیاده آشورا بود در منطقه ای که مستقر شده بودیم چون هفتاد هشتاد متجلاتر از بقیه بود خب زودتر دیدیم اینها را با بیسیم تماس کردیم با عقب و قرار شد تا جایی که تواندانیم ما با اینها مقابله بکنیم بعد از این که احساس کردیم دیگه نمیشه مقاومت کرد عقب نشینی بکنیم حالا تو این زمانی که ما مقاومت کردیم حالا دو ساعت سه ساعت کشید یه اتفاقاتی افتد که من یکی دو تا از اونها رو توضیح میدم خدمت شما ما شاهده این بودیم که اراقی ها با تانک به طرف همون میان و به طرف خط اول تا جایی که میشد با RPG مقابله کردیم شلیک کردیم گدگوبر رو انداختیم تا اونها پیشتری نتونن بکنن یا به سرعت نتونن بیان جنب از این که همشانان همراه ما هستید با برنامه خاطرات مندگار از شما سپاس گذاریم در این بخش از برنامه شما را دوت می کنم به شنیدن یک داستان کتاخ با عنوان دو آینه سید جفر حجازی و حسن ترک قرار گذاشته بودند که دور بودنشان از همدیگر بیشتر از دو ماه طول نکشد. این دو مانند دو آینه بودند که یک دیگر را نشان می دادند. قرار سید با حسن این بود که هر کدامشان زودتر برود باید دیگری را هم ببرد و این مدت نباید بیشتر از دو ماه طول بکشد حسن می گفت من دیگر خجالت می کشم درگردم همه بچه ها رفتند و من تنها ماندم او در همان روزهای اول عملیات ولفجر هشت رخت بربست و سییت هم طبق قرار منتظر دعوت او بود تا این که دو ماه بعد در هشتمه اردی بهشت 1365 به حسن پیبست سپیده ای سرفراز و قد کشیده ای بخش دوم خاطره سردار زلقدر از فرماندهان هشت سال دفاع مقدس در این بخش از وررامه خاطرات ماندگار تقدیم به شما تو این شرایطی که از بچه های ما آمد و گفت که چه کار باید بکنیم من هم خب حالا روحیات اون زمان یه طوری بود که حالا تظاهر نمیخوام بکنم ولی واقعا هم تظاهر نمیکردیم اون زمان من ارز کردم که آقای فلانی اینجا سحنه سحنه کربلا هست و روز روز آشبا هست ما اینقدر میمونیم مقامت میکنیم تا مثل آقای امام حسین شهید بشیم یه دفعه دیدم این آقا که شاید اون زمان 17 سالش بود گفت تو خیال میکنی ما برای غیر از این اومدیم اینجا ما اومدیم که این سحنه ها رو ببینیم و به شهادت برسیم و دنبال روح آقا باشیم یه چیزی شبیه به این مذامید ولی این جمله رو همه رو هرمش نمی کنم مگه ما برای غیر از این اومدیم خیلی خوب بود گفتن این مطلب برای من و روحیه ای من رو چند برابر کرد یه دوستی داشتیم به نام آقای حسینی ایشون معمور بود از بچه های تخریب به گردانه سید شده معمولا گردان هایی که میخوان بزنن بخد چند نفر معمور از واحد تخریب میمد که اگر مایادین مینی بود اینها باز کنن مسجد رو ببرن این دوست ما در یکی از این سنگره مستقر بود به اتفاق دوست دیگرمون به نام آقای احمدی کافشانی یه دفعه دیدم که این آقای کافشانی آمد و گفت که آقای حسینی آقای حسینی گفتم آقای حسینی چی شده رفتیم تو سنگری که سنگر در وسته نبود سنگر باز بود سنگر انفرادی سنگر تاجمی و دفاعی بود دیدم که این بزرگوار سرش از بدنش جدا شده ما سر ندیدیم اونجا هرچی گشتیم حالا نمیدونم چه گلهی خورده بود ایشون و دیدم که سر برده ایشون اون رگها تکم میخونه خون قلیزی میاد بیرون به قول خودمون دلمه دلمه یه حالت اینطوری قب قب میکن و یه شال سبزی روی دور گردنش بود که این آشته به خون بود خیلی سحنه سحنه عجیبی بود که تو اون شرایط واقعا ما احساس کردیم که یه همچین سحنه خیلی شبیه به سحنه کربلاست و من یکی تا اون روز در بریده اینجوری ندیده بودم خیلی سحنه دردناک بود من دیدم خب این خاک ریخته روی بدن ایشون نمیشه بیاریش رشمن در حال پیش رویه به آقای که هاپشانی هم گفتم حالا شما برید اقعب با بقیه هرکی میتونه برگرد اقعب ما یه فکر نمی کنیم حالا نتونستیم بدن این شهید رو بیرون بکشیم من یک دفترچه یا جیب ایشون بیرون کشیدم این دفترچه توش یک مطلب عجیبی نوشته بود ایشون نوشته بود شهید حسینی تاریخ شهادت 21.1.1966 امزا 1.1.1966 یعنی ایشون تاریخ شهادتش رو 20 روز قبل از شهادت خودش توی اون دفترچهش سبت کرده بود و امزا کرده بود حتی اسم داداش شهیدش رو هم نوشته بود که حالا من اسم کچیکش رو یادم نمیدونم سید مهدی بود چی بود برحال این دفترچه هم نمیدونم چطور شد حقیقت تو این گیردار های از بین رفت من گمش کردم نمیدونم چی کارش کردم جنازه پاک این شهید چند سال پیش آوردن گروه های تفاهاست در ره اشت مرامه مدگری میباید سر پرشور و دل شعل وری می باید ای به پروانه نگویی که در آتش رفت شرط عشق است که بر جان شرری می باید باز از جبهه حق نعش شهید آوردند و رقی چند ز قرآن مجید آوردند چاوشان حرم از القمه خوزستان جسم بی دست عبولفزل رشید آوردند آنکه با یاد لب تشنه سردار سهر آب بر آب فشند و نچشید آوردند بان یلی که قفص تنگ نفس را بشکست یله تا قلعه معراج پرید آوردند لاله ها در چمن وصل چبر لبراندند که هزاران سخنش را به نشید آوردند های یاران بشه تابید و لبی تر بکنید با دست کوسر میزان و حدید آوردن فارسان فرس فتح ز اقلیم شهود بحر باب دل احباب کلید آوردن