روزی خور صفره خدایم کردند ول شهدام استاغ بارز کسانی هم که راه ست ساله رو یک شبه تی کردن و به سرمنزل مقصود رسیدن توبالهم و حسن ما الانی که بتونیم ما هم در این مسیر به بهترین شکل قدم برداریم در پرورش جسم و جانمون و در پرورش روح و روانمون موفق باشیم به مدد خدای متعال خیلی متشکرم که در این نوبت کاری در کنار بنده سید سعید حسینی و همکاران بزرگوارم آقایان سید محمد علی حسینیان تیه کننده مهدی سلیمی صدا بردار و روح الله محسنی همه هنگی پخش بودید و هستید در این لحظه ها زمن خدافزی از اتون دوت میکنم شنونده برنامه خاطرات مندگار باشید این برنامه رو تقمیم میکنیم به همه ورزشکاران شهید کشورمان ما چند ست هزار رزمنده داشتیم هر کدام از اینا یک مجموعه خاطرن دست من و خاطره خاکریز موشک و خنباره و جنگ و گریز خاطره زده کمین و کمین دشنگی و صفه ریان میده خاطرات مندگار بیا آشقی را رعایت کنیم زیاران آشق حکایت کنیم بسم الله الرحمن الرحیم سلام میگم خدمت یکایی که شما عزیزان شنونده انشاءالله هر کجا که هستین تنتون سالم باشه و در آفیت کامل باشید با برنامه خاطرات مندگار دقایقی مهمان لحظه های باسفای خونه های شما هستیم دوت میکنم تا انتهای این برنامه با ما همراه باشید افسوس که چشم ظاهر بین راهی به سوی باطن اشیا ندارد اگر نه سجده ملائک را در برابر عظمت او میدیدی و ان آیه مبارک را دیگر باره میشنیدی انی اعلم ما لا تعلمون امی اعلام مالات علامون امروز در شرق عبالخسی نزدیک بسره و ده سال پیش در مدرسه شبانی نمونه خدایا چه رخ داده است چگونه میتوان این همه را باور کرد در برنامه امروز خاطراتی از سردار زلقدر سردار اتایی و جامباز حسن جوانمردی از فرماندهان و یادگاران دوران دفاع مقدس هشت ساله تقدیم حضورتون میشه اول تصور کن دلی بیرنگ لبریز از رنگین کمان باشد دوم نگاهی را که خاموش است اما پر از آتش فشان باشد بعدن خودت را خسته و تنها در حاله ی از مه مجسم کن حالا برو بی مقصد و بی راه کم کم خودت را توی مه گم کن نزدیکتر یک دشت می بینی دارد خدا خرشید می کارد اما چه خرشیدی پر از دریا هر صبح و شب بیوقفه می بارد آهست رد شو از طب باران شاید مجالی تازه می خواهی هرچند از آین جاماندی هرچند دوری اول راهی کم کم چراغان می شود کوچه بالاله های قرمز و زیبا الحمدلله و رب نور حتی خدا حتی خدا اینجا محتاب گل لبخند آینه شب می دمد در قرص ماه انگار حالا صدایی گنگ می آید مثل صدای رد یا رگبار رعدی که برقش گم شده در خاک در سیمهای خاردار سرد فریاد تلخی در فضا پیچید آقا نرو میدان مین برگرد امشب تمام هوریان انگار حال و هوای دیگری دارند امشب عروسی کسی آری امشب شهید تازه میارند ای کبوتر سفید من ای برادر شهید من تو برای من پرند پر تو برای من ستارتر بخش اول خاطرات سردار زلقدر از فرماندهان هشت سالدفاع مقدس از عملیات کربلای هشت بسم الله الرحمن الرحیم و سلام خدمت شما براداران عزیز و شنوندگان محترم برنامه خاطرات مندگار خاطره که میخوام اعزیز کنم مربوط به عملیات کربلای هشت هست عملیاتی که در فروردین ماه 1366 اتفاق افتاد رنده در گردان سید شهده از لشکر علی ابن نبی طالب اون زمان خدمت می کردن قرار بود که بعد از گردان حضرت معصومه سلام الله اهلی ها که به خط زده بودن ما بریم اون موازهی که اونها گرفتن نگه داریم و در صورت دستور ادامه بدیم عملیات را تا به موازه از پیشتنی شده مسئولین و فرماندهان که پیشبینی کرده بودن برسیم وضعیت منطقه طوری بود که ما مجبور بودیم در اون منطقه مستقر بشیم کانال هایی بود که جنازه های اراقی توش فراهم بود خب شب قبلش عملیات سنگینی اجرا شده بود اونجا و اراقی ها اقب نشینی کرده بودن منطقه ایران با این نیت اقب نشینی کرد که طبق معمول پاتک های سنگین خودش رو به اجرا بذاره یادم هستش که شب اولی که ما رفتیم مستقر شدیم گرهانی که ما درش بودیم خب حالا یه تعدادی هم البته تو مسیر مجروم شهید شده بودن منطقه من به اتفاق جمعی از دوستان به یکی از کانال هایی که جلوتر از وقیه بود یعنی جلوتر از خاکریز ها بود باز به معروف بود به کمین اونجا رفتیم مستقل شدیم برود چهاره چیدیم تا حوالی صبح یعنی نزدیک پندونیم شیش صبح بود که احساس کردیم که دشمن با تانک و پیاده به صورت سوارزری در حال حرکت از چند جناهه یعنی هم از جناه راست ما هم از شر و هم از روبرو حرکت کرد و مخصوصا از سمت چپ که فکر میکنم در کنار یگان ما یگان لشکر شیراز المهدی بود اون زمان لشکر المهدی یا تیپ المهدی مستقر شده بود و در سمت راست مرباز یکی از یگانهای دیگه بود که حالا اونم دقیقا یادم نیست چرا سیاده آشورا بود در منطقه ای که مستقر شده بودیم چون هفتاد هشتاد جلوتر از بقیه بود خب زودتر دیدیم اینها را با بیسیم تماس کردیم با عقب و قرار شد تا جایی که توانداریم ما با اینها مقابله بکنیم بعد از این که احساس کردیم دیگه نمیشه مقاومت کرد عقب نشنی بکنیم حالا تو این زمانی که ما مقاومت کردیم حالا دو ساعت ساعت کشید یه اتفاقاتی افتد که من یکی دو تا از اونها رو توضیح میدم خدمت شما ما شاهده این بودیم که اراقی ها با تانک به طرف همون میان و به طرف خط اول تا جایی که میشد با RPG مقابله کردیم شلیک کردیم گدقوه رو انداختیم تا اونا پیشتوی نتونن بکنن یا به سرعت نتونن بیان جرام از این که همشانان همراه ما هستید با برنامه خاطرات مندگار از شما سپاس گذاریم در این بخش از برنامه شما را دعوت می کنم به شنیدن یک داستان کتاخ با عنوان دو آینه سید جفر حجازی و حسن ترک قرار گذاشته بودند که دور بودنشان از همدیگر بیشتر از دو ماه طول نکشد. این دو مانند دو آینه بودند که یک دیگر را نشان می دادند. قرار سید با حسن این بود که هر کدامشان زودتر برود باید دیگری را هم ببرد و این مدت نباید بیشتر از دو ماه طول بکشد حسن می گفت من دیگر خجالت می کشم درگردم همه بچه ها رفتند و من تنها ماندم او در همان روزهای اول عملیات والفجر هشت رخت بربست و سییت هم طبق قرار منتظر دعوت او بود تا این که دو ماه بعد در هشتم اردی بهشت 1365 به حسن پیبست سپیده ایم سرفرازو قد کشیده ایم بخش دوبوم خاطره سردار زلقدر از فرماندهان هشت سال دفاع مقدس در این بخش از ورنامه خاطرات ماندگار تقدیم به شما تو این شرایطی که از بچه های ما آمد و گفت که چه کار باید بکنیم من هم خب حالا روحیات اون زمان یه طوری بود که حالا تظاهر نمیخوام بکنم ولی واقعا تظاهر نمی کردیم اون زمان من ارز کردم که آقای فلانی اینجا سحنه سحنه کربلا هست و روز روز آشور هست ما اینقدر میمونیم مقامت میکنیم تا مثل آقای امام حسین شهید بشیم یه دفعه دیدم این آقا که شاید اون زمان 17 سالش بود گفت تو خیال میکنی ما برای غیر از این اومدیم اینجا ما اومدیم که این سحنه ها رو ببینیم و به شهادت برسیم و دنبال روی آقا باشیم یه چیزی شبیه به این مذامیم ولی این جمله رو هرامش نمی کنم مگه ما برای غیر از این اومدیم این خیلی خوب بود گفتن این مطلب برای من و روحیه ای من رو چند برابر کرد یه دوستی داشتیم به نام آقای حسینی ایشون معمور بود از بچه های تخریب به گردان سیر شده معمولا گردان هایی که میخوان بزنن به خط چند نفر معمور از واحد تخریب میمد که اگر مایادین مینی بود اینها باز کنن مسیح رو ببرن این دوست ما در یک از این سنگره مستقر بود به اتفاق دوست دیگرمون به نام آقای احمدی کافشانی یه دفعه دیدم که این آقای کافشانی آمد و گفت که آقای حسینی آقای حسینی گفتم آقای حسینی چی شده رفتیم تو سنگری که سنگر در وسته نبود سنگر بارز بود سنگر امفرادی سنگر تاجمین و دفاعی بود دیدم که این بزرگوار سرش از بدنش جدا شده ما سر ندیدیم اونجا هرچی گشتیم حالا نمیدونم چه گلهی خورده بود ایشون و دیدم که سر بریده ایشون اون رگها تکم میخونه خون قلیزی میاد بیرون به قول خودمون دلمه دلمه یه حالت اینطوری قب قب میکن و یه شال سبزی روی دور گردنش بود که این آشته به خون بود خیلی سحنه سحنه عجیبی بود که تو اون شرایط واقعا ما احساس کردیم که یه همچین سحنه خیلی شبیه به سحنه کربلاست و من یکی تا اون روز سر بریده اینجوری ندیده بودم خیلی سحنه دردناک بود من دیدم خب این خاک ریخته روی بدن ایشون نمیشه بیاریش دشمن در حال پیشتریه به آقای کابشانی هم گفتم حالا شما برید اقعب با بقیه هرکی میتونه برگرد اقعب ما یه فکر نمی کنیم البته نتونستیم بدن این شهید رو بیرون بکشیم من یک دفترچه یا جیب ایشون بیرون کشیدم این دفترچه توش یک مطلب عجیب نوشته بود ایشون نوشته بود شهید حسینی تاریخ شهادت 21.1.66 امزا 1.1.66 یعنی ایشون تاریخ شهادتش رو بیس روز قبل از شهادت خودش توی اون دفترچهش سبت کرده بود و امزا کرده بود حتی اسم داداش شهیدش رو هم نوشته بود که حالا من اسم کچیکش رو یادم نمیدونم سید مهدی بود چی بود برحال این دفترچه هم نمیدونم چطور شد حقیقت تو این گیردار های از بین رفت من گمش کردم نمیدونم چیکارش کردم جنازه پاک این شهید چند سال پیش آوردن گروه های تفاهاست در ره اشت مرامه گری میباید سر پرشور و دل شعل وری می باید ای به پروانه نگویی که در آتش رد شرط عشق است که بر جام شرری می باید باز از جبهه حق نعش شهید آوردند و رقی چند ز قرآن مجید آوردند چابوشان حرم از القمه خوزستان جسم بی دست عبولفزل رشید آوردند آنکه با یاد لب تشنه سردار سهر آب بر آب فشاند و نچشید آوردند بان یلی که قفص تنگ نفس را بشکست یله تا قلعه معراج پرید آوردند لاله ها در چمن وصل چبر لبراندند که هزاران سخنش را به نشید آوردند های یاران بشه تابید و لبی تر بکنید باده از کوسر میزان و حدید آوردند فارسان فرس فتح ز اقلیم شهود بحر باب دل احباب کلید آوردند گل سپردم امید را آن برادر شهید را این نگاه بیقرارا سیمهای خاردارا حاطره سردار اتایی از فرماندهان هشت سال دفاع مقدس از عملیات بعد عملیات بعد رقصی مفاس شروع بشه قبلش لشکر یه مقر زده دار جوفیر توی چادرهای جوفر که بودیم یه دوست رو ما داشتیم از سروازان بود در این حال که کم سن و سال بود ولی دوست داشتنی بچه متقی متدقیم بود دائم سفارش میکرد که فلانی صبح که بلند میشی از آنو که میگن منو بیدار کن برای صبح نماز اول وقت بخونم یا این که اگه وقتی زودتر بیدار شد منو بیدار کنن برای نماز شب اونجا بچه های کمابیش بیدار میشدن بعد اینو بیدارش میگردم عمدتاً هم یه جایی میخواهید که من بدونم بعد از ظهران هم یه آی روحانی سید از بچه های دسفول بود شنون میامد در رابطه با اخلاقیات و عالم مرزخ صحبت میکرد توی یکی از چادرهای گردان عدوات بعد از ظهری بود وقتی توخرانی آجاقا تمام شد مدنی که یه آی شریفی اومد رفت پیش آجاقا نشست و یه مقداری صحبت کرد بعد اومد از چادر بیرون ولی دیگه تو پوست خودش نمیگنجه تو پا خودش نیست اینگه پرواز میکنه گذشت این قضیه تو ما بعد نماز مقراشا شده نماز و خوندیم اومد چادر رو شام خوردیم و بعد که میخواستیم به خواهیم گفتم شرف چه؟ نمرو خیلی گفت که نه حالا بد نمیکن گفتم که خب به حاج آقا چی بدگو گفت که فقط خلاصه شدن بگم یه خواب دیدم رفتم به حاج آقایی چیز گفتم حاج آقایی اون مطلب رو گفته چی میشه من هم حالا دیگه نمیگم تا به موقعش بده خدود عبیس روز گذشت و عملیات بعد شروع شد و ما هم رفتیم به عملیات این که اکثر دوستان تو خاطراتشون میگن شهیدان میدونستن که که شهید میشن و چجوری صبح روز پاتکی که بود که در عملیات بعد روز شیشم عراق پاتک کرد و منطقه را تقریبا از ما بازپس گرفت به نوعی ما به جای رسیده بود که یه تعداد مهماتی رو از خنپاره های 121 و 821 تو خط مستقر داشتیم خنپاره هاونو مهماتون تموم شده بود کاملا حدود 780 تا خنپاره 821 بود آوردن برای قبضه 821 که جلوتر از ما بود و حدود 700 تا رو گلوله 120 بود اینا را آوردن برای دوتا خنپاره 120 ما که هر آقا هم حالا با تانکاش داشت میمد جلو دیگه بچه ها هر چی توانداشتن انجام دادن و انجام میداد یه لحظه مندم که اومد پیش من گفت که فلانی دو ساعت دیگه به اون چیزی که اون روز بهت گفتم دیگه باقی بیشتر نمونده گفتم چی چی الان تو اون شلوقی کار که ما حال حواس نداشتیم و فقط به اینکه آقا تو اینجوری بریز تو دستگیره رو به چرخون تو گوله رو پوسکن و کن گفت که دو ساعت دیگه بیشتر باقی نمونده به اون چیزی که اون شب باید گفتم بهت میگم صبح میخواستم بیام بهت بگم نشده الان بهت میگم دقیقا شاید حال و حوش ساعت یازدوانیم بود این مطلب رو گفت ساعت یک و نیم هم من یه لحظه داشتم این آقا رو پرست دادیم یعنی پا قبضه بود گفتیم برو شریفی میخواد بیدید کمک بکنی قبضه کمره اینها گلولی داره ولی آدم کم داره داد کمک کنه با کاری این رفته گفتم من میخواهم برم دیدبانی کنم من دیدبانی کنم شما گلوله بریزید دیگه تانکای دشمن هم نزدیک شده بودن شاید به حاله هاش ست سد پنجامتر سدان منتاش هی میومدن یه مقدار زمین گیر میشدن یه مقدار میموندن دومرته که گلوله ها رو میخواستن ببینن که تا چند از زمات گلولی داریم چقدر آتش می ریزیم اومد رسید تقریبا حاله هاوش ست و پنجامتری من یه لحظه دیگه گلوله های قبض ما هم تمام شده من اومدم برم بگم به بچه ها که گلوله هاتون تمام شده قبضه ها رو یکی یه دونه گلوله سر و ته بینجازید اینطوری کنید قبضه در دست دشمن نیفته سالم و برگردید همی توی که داشتم می رفتم به فاصله 6-7 متریه من دادم که شریفی رو خاکرز نشسته تا من رو دید دست چونجوری بلند کرد و گفت الله اکبر برای شلیک گلوه یا دوم یا سهوم دیگه بیشتر باقی رو همونده بود از گلوله هاشون من گفتم گلوله هاتون بچه ها تمامه بیاید تمام شد بیاید اقف همیکین گفت دست رو برای من بلند کردی این طوری و الله اکبر باید گردن نیستش در میگه تی که یعنی از سینه رفت گلوله تانکی که زد توی دشت این هم رو سرش بیرون کرده و که ببینه گلولهش کجا میخوره از اینجا به بالا شد من دیگه نمیشتختمش منی که این همه وقت بایی بچه بودم بسا با این جوان بودم بعد در این حال اون لحظه هم دیدمش دیگه نمیشتختمش از اینجا به بعد اصلا معلوم نشد چی شد فقط ماید میدید که از اینجا هنوز پاها اشتکام میخورد دست هاشتکام میخورد ولی از سینه سر نبودی آمدن بچه ها گلوشتونش توی پرتول اتفاقا همون دقیقه یه تویتای بچه های ولیست از اون قسمت لشکر حضرت ولیست داشت برمیگشت این رو داخته تویتا و جنازه این اومد این هم یه شهیده که شاید هیچ کسی هم الان نشنسته من هم نمیشه اصلا خانوادهش کجا هم چجوریه ولی بچه غزبین بود از سروزای قبضه همون موسیقی و اما خاطره کتاه می شنویم از جامباز سرفراز جناب آقای حسن جوان مردی محاصره شدیم باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید باید بای بچه ها پشت ما جده خوابیدند صبح صبح ده صبح شدیم تانک ها داریم میاد همه طرف معاصره شدیم پشت ما باطلاق این وره ما هور سمت چپ ما هم قرار بود هاچاسین سیندلو بیاد با ما الهاغ برقرار کنه خلاصه نشد به جایی رسیدیم که این بچه های مجروح رفقا بچه هایی که سالم بودن من قشن یادم این سیمای کابل های تلفون گورباغهی میگفتن اون موقع بچه ها ورداشتند سیما رو بسند به هم دیگه گفت اگر ما بخواییم بریم اقب با تو میریم اقب به جانبازه میگفت ها میگفت تو خیالت راحت باشه من بدون تو اقب نمیرم که تو تفحص من رفتم با این برای بچه های لشکر بی سه هفت اونجا بهشون گفتم آقا اینجا و اینجا رو بیل بزنید بیل میکانیکی رو بردن زدن سه متر چهار متر زیر زمین سه چهار متر روی اینا خاک ریخته بودن استخوناشونو وقتی دره بردن هنو سیما بهشون بسته بود به ساق کمرشونی سیما هنو بسته شده بود اینجوری پاکار وایستادن فقط خدا خدا رحمت کنه حاجمتو تا میامد حرف میزد اصلا یه جوری حرف میزد بر بچه ها اینجا هستن بعد عملیت خیبر اومد گو هرکی میخواد بره بره بر ما تکلیف اینجا بمونیم آقا همه موندن یه دنیا خاطر است بین من و تو از اون روزای تلخه عشق و لبخند تب شرجی قروبه سرخ کارون شب تنهای ما آی اروان شب تنهای ما آی اروان تا برنامه بعدی خاطرات ماندگار همه شما عزیزان شنونده رو به خدای بی همتا می سپاریم التماس دعا و خدا نگهدان از اون روزا که دنیا رنگ خون بود تنم تو التها به جنگ می سخ از اون روزا که بیرخمان ترکشت لباس و به تنه رزمنده می دوخ لباس و بتنه رزمنده می دوخ برای این که من خاک تو باشم چقدر سرباست نوبر هدیه دادم چقدر خون پای آزادی من ریخ چه نخلایی که بی سر استادن چه نخلایی که بی سر استادن تلفون همراه شما رادیو شما پخش زنده ی رادیو معارف با کیفیت بالا دسترسی به اطلاعات و بایگانی برنامه ها قابلیت زخیره ی صدا نمایش جدول پخش برنامه ها برای درگفت برنامه کاربوردی ایران صدا به ویبگاه ایرانصدا.ایار یا تارنمای رادیو معارف مراجع فرمایید تا پرتوبه اهل بیت روشنگره باز اسلام همیشه سایه اشت بر سر ما پیام ولاگت در خط محمد و عدی روح خدا نور دلگو خامنه ای رهبر باز نور دلگو خامنه ای رهبر باز دو جور جازبه در جمهوری اسلامی بود و هست و باید این دو جور جازبه حفظ بشده ملتها رو به خودش جزم میکنه یک جازبه سیاسی یک جازبه معنوی جازبه سیاسی عبارت بود از همین استادگی در مقابل نظم غلط جهانی این جاذبه سیاسی داره بلد ها برعکس قدرت ها برعکس دولت ها دلشون گرایش به این جاذبه سیاسی داره اینی که احساس میکنن در دنیا یک نظامی وجود دارد که با این نظم غلط جهانی با این زورگویه ها و دخادت های قدرت ها مخالفه این دل اینا رو جذب میکنه شما میبینید رؤسای جمهور ما به هر کشوری از کشورهای اسلامی که مزافرت کردن ملت ها از اینا استقبال کردن به اینا توجه نشان دادن اظهار ارادت کردن به خاطر همینه و در این زمین حرف زیاده این جاذبه سیاسی موسیقی خلال محمد بوی خمه ای آمد خلال محمد بوی خمه ای آمد جازبه معنوی هم همین توجه به ایمان الهی ایمان دینی در نظام اسلامی این جازبه داره این خیلی جازبه داره در این دنیا مادی جوان ها در همین کشورهای به اصطلاح پیشرفته و متمدن احساس پوچی میکنن اینه امروز دانشمندان متفکران خود آنها هم دارن بیان میکنن احساس پوچی میکنن احساس بیفایدگی میکنن روز بروت خودکشی ها زیادتر میشه