صفات ذاتیه، صفات فعلیه ی حضرت حق معتقدم به نبوت انبیاه خدای متعال پیغمبرانی رو که فرستاده از آدم تا خاتم به اینا معتقدم معتقدم به این که امام بعد از رسول خدا امیر المؤمنین صلوات الله و سلامه علیه هست تا حضرت حادی معتقدم به روز رستاخیز معتقدم به روز معاد معتقدم خدای متعال معاد رو قرار داده برای این که انسانها در اون روز زنده شوند پس از مرگ به پاداش عمل خودشون یا کیفر کارهای بد خودشون در اون روز رسیدگی بشه معراج رو قبول دارم شفاعت رو قبول دارم سرات رو قبول دارم سؤال قبل رو قبول دارم بهشت آتش رو قبول دارم اینا رو شروع کرد بیان کردم امام حادی علیه السلام به عبدالعظیم حسنی جمله رو انایت بفرماید این مهمه که شخصیت انسان رو همین امور می سازه وقتی امام پای پرونده یک کسی رو امزای کرد امام حادی علیه السلام به عبدالعظیم حسنی فرمود حاضا دینی و دین و آبائی اون چرا که تو بیان کردی و ذه کردی هم دین من است و هم دین پدران من است بر این دین ثابت باش این عرضش میده به این شخصیت این که حضرت عبدالعظیم یه جایگاه ویجهی داره قبرش در ریل حضرت عبدالعظیم در ریم مزار مردم زیارت میکنن به این جهت است که امام علیه السلام نمره داد به اون نمره خوب نمره قبولی اون چرا که تو معتقد هستی به اون معتقدات تو رو من معتقدم و پدران من اعمه قبل از من هم به این امور معتقدم این یه نکته مهمه راجع به حضرت عبدالعظیم حسنی سلام الله حضرت عبدالعظیم در این شهر ری اینجا زندگی میکرد اما به خاطر خفقانی که حاکم بود خفقانی که حاکم بود در عصر دولت بن العباس مخفیانه میزیست مخفیانه زندگی می کن کسی هم نمی دونست که ایشون کی هست تا یک شبی یک نفر از اهل ری در خواب دید وجود مقدس پیغمبر اکرم رو رسول خدا به او فرمود یکی از فرزندان من در اینجا از دنیا رفته او رو کنار درخت سیب اینجایی که قبرشونه باغ بوده کنار درخت سیب مشخص کرد حضرت اونجا بایستی به خاک سپرد شود ایشون صبح که از خواب بیدار شد و آمد تحقیق کرد مشخص شد که ایشون از دنیا رفته کسی هم نمیدونست وقتی لباسهای او رو در آوردن که او رو قوس ددن و تجهیز بکنن یه نوشتهی در لباس او بود اون نوشته رو که بیرون آوردن دیدن نسب خودش رو در اون نوشته سبت کرده من پسر فلان کس هستم تا میرسه نصر او به زید زید پسر امام مشتبه علیه السلامه اون وقت مشخص شد که ایشون از فرزندان امام حسن مشتبه هست و در این نقطه به خاک سپرده شد عبدالعظیم حسنی یک دونه حدیث از حضرت رضا علیه السلام نغل کرده من این حدیث رو یه بخشیش رو حدیث مفصلیست یه بخشیش رو خدمت عزیزان عرض میکنم به مقداری که فرصت اجازه میدهن ایشون خدمت عزیز رضا علیه السلام رسید و حضرت فرمودن که عبدالعزیم سلام دوستان ما و موالیان ما رو برسان و قل لهم اگر همین دستور العمل رو ما در زندگی به کار بگیریم خوشبخش فرمود سلام شیعان من و سلام موالیان من و دوستان من رو برسان و به اونها بگو نگذارن این دشمن دیرینه دشمن قوی دشمن اخواگر و ازلال کننده شیطان بر اونها مسلط بشه نگذارن شیطان مسلط بشه گاهی شیطان مسلطه بر انسان بشه ابا موسی صلی اللہ علیه و سلام روز آشورا در یکی از خطبه هاشون به سپاه دشمن فرمودن استهوز علیکم و شیطان فانساکم وکرالله العظیم هر کجا شیطان آمد یه خدا نیست شیطان دشمن انسانه هر کجا آمد یه خدا نیست قرآن مجید می فرماید ما برای یه انسان دوتا روح که قرار ندادیم دوتا روح دوتا دل انسان نداره یا این دل جای شیطان یا جای خدا است از این دو حال خارج نیست یا انسان حضب الله یا حضب شیطانه از این دو حال خارج نیست این دشمن اقواگر از راه حیله وارد می شود قرآن می فرماید که انسان رو جدا بکند از حق کار زشت و زیبا جلوه می ده زیباش می کنه مثل یه جمسه معیوب رو ظاهرش رو مرتب می کنن تا فریب بدن مشتری رو شیطان کارش اینه دروغ رو زیبا جلوه می ده عمل زشت رو دروغ بد رو زیبا جلوه می ده انسان رو وادار می کنه دروغ بگه قیبت بد رو زیبا جلوه می ده انسان رو وادار می کنه قیبت بکن و خیانت و و همه این امور امام هشتم ازت رضا سلام الله علیه به عبدالعظیم حسنی فرمود وقل لهم ان لا تجعلو لشیطان الا انفسهم سبیرا به اونها بگو اجازه ندهن شیطان به سراغ اونها بیاد بر اونها مسلط بشه شیطان سراغ خوبان میاد قرآن می فرمد شیطان سراغ آدم های خوب میاد بیشتر منطقه اِنَّ الَّذِينَ اتَّغَوْا اِذَا مَسَّهُمْ تَائِفُمْ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَاِذَاهُمْ مُبْسِرُونَ شیطان میاد اطراف و دوره وره انسان متقی اما تا میاد انسان متقی حشیاره می فهمه این عمل این کار شیطانیه تدک کرون فعذا هم مبسرون بینا می شود و متوجه می شود که شیطان آمده سراغش اما یه اده دیگری و اخوانهم یمدونهم فلغیثم ملا یقصرون یه اده نه استقبال می کنن یه تعبیری داره آبا امیر المومنین سلام الله علیه از خطبه های نهج البلاغه است می فرماید برخی از افراد اونقدر با شیطان رفیق می شن و شیطان شریک می شه با اونها یار می شه دوست می شه که شیطان قلب او رو و روح او رو معمن خودش قرار می کن می فرماید امیر المومنین سلام الله علیه شیطان بازه و فرخه فی صدورهم و دبه و درجه فی حجورهم و نظر به آیونهم و نتقه به السنتهم شیطان با بعضی از افراد اونقدر رفیق میشه مثل پرنده تو قلب اینها لانه میگذاره چشم اینها میشه چشم شیطان زبان اینا میشه زبان شیطان خب چرا انسان باید اجازه بده دشمن بیاد تو حریمش شما میبینید خداوند متعال در حیوانات یک حسی رو قرار داده از دشمن فراری است ولی ما گایی دشمن رو با دوست اشتباه میگیریم شیاطین گایی از بشر هستن شیطان انسان میشه یه رفیق میشه شیطان انسان انسان رو از راه بدر میکنه میبرد او رو تا سرحد مرگ میبینی از دخمه ها و توی عرض میشود که بیابون ها و اونجا سردر میاره این رفیق رفیق شیطان بوده او رو معتادش کرده او رو بدبختش کرده خانواده او رو ترد کردن اجتماع او رو تردش کردن از زندگی و حسیب او رو انداخته این شیطان نیست و قل لهم ان لا تجعلو لشیطان الانفسهم سبیلا همین یه جمله رو من خیال میکنم کافی باشه برای همه ما که ما این درس رو امروز از حضرت رزا سلام الله علیه توسط عبدالعظیم حسنی بگیریم حضرت رزا به منزله پدر مهربان ایست برای ما او علاقمند به دوستانشه علاقمند به پیروانشه که این پیقام رو توسط عبدالعظیم حسنی فرست داده اجازه ندید شیطان در شما نفوز بکنه شیطان شما رو هلاک میکنه شیطان شما رو ساقت میکنه شیطان شما رو از سعادت دور میکنه نمیگذره تو زندگی موفق بشه قرآن میفرماید دشمن من و دشمن خودتون رو دوست نگیرید شیطان هم دشمن خداست هم دشمن ماست چرا انسان اون رو دوست بکنه و عمل شیطانی رو انسان میتونه با یه مقدار تعمل تدبر دقیقت بفهمد این کار کار شیطانیه یا کار رحمانیست این عملی که میخواد انجام بده خدا پسندان است یا شیطان پسندان است اینو میتونه انسان تشکیل سکنید یه روایتی رو مرحوم ابن قولوی در آخر کاملوز زیارت آورده یک کسی رسید خدمت حضرت حادی معلوم میشه عبدالعظیم حسنی در زمان حیات امام ده هم از دنیا رفته یک کسی رسید خدمت حضرت حادی علیه السلام و حضرت حادی به ایشون فرمودن اهل کجای ارز کرد اهل ری هستن فرمودن هر کسی عبدالعظیم رو در ری زیارت بکند مثل ایواموسین رو در کربلا زیارت کرده روایت رو ابن قولوید در آخر کامل رو زیارت آورده اینم نشون میده جلالت و عظمت این امامزاده بزرگوار رو خدای آمارو در سرات مستقیم ثابت قدم بدار قلب مقدس حضرت بقیت الله رو از ما رازی و خوشنود نگه دار و اجلالله امه فی فرج مولا عزیزان شنونده سخنرانی جناب حجت الاسلام والمسلمین استاد نظری منفرد رو شنیدید که به نقل حدیثی از امام رضا علیه السلام به روایت حضرت عبدالعظیم حسنی علیه السلام پرداختن انشالله که مورد استفادتون قرار گرفته باشه از همراهیتون با برامه بربال سخن سپاس گذارم و شما عزیزان رو تا فرصتی دیگر به خدای متعال می سپارم خداوند یارو نگهدارتون ایمانی محمد و اما یک و چلو پنج دقیقه و حکایت آزادگی زندگی آزادگان سرفراز جسمتان گرچه دربند زنجیر جان دشمن مسیر شما بود در شب قربت سرد زندان یارتان ذکر و یاد خدا بود هیچی ایک از موارد قانونی که برای اصرا وز شده در مورد اصرای ایران با جوبای جبه مهمات می زدن نه پتوه خاصی بود نه آب خاصی بود که بخوان بچه ها رفته خیلی غصم شد نه از شهادت شهادت واقعیت برای خودم امامون لازه افتخار بود اصلا از شهادت باید که نداشت از مذروبیت بچه ها حکایت آزادگی آقبت همه ظلمت سر آمد یوسف از غعر زندان بر آمد روز دیدار یه خوب جان شد یوسف از جمله آزادگان شد یوسف از جمله آزادگان شد بسم الله الرحمن الرحیم شنوندگان عزیز سلام از این که توفیق پیدا کردیم با یکی دیگه از برنامه های حکایت آزادگی مهمان شما باشیم خدای مهربان رو شاکر هستیم از این که تا پایان همراه ما میمونید سمیمانه از شما سپاس گذاریم موسیقی مرا دست بسته با زرب و شتم که خودشون با معروف همیشه نیرای عراقی داشتن سواره آیفای کردن و مغرب استفاده شونو بودن در اونجا از بچه ها بازجویی کردن بچه ها همیشه آمده بودن و بچه ها از قبل ممیلان آمده می کردن اگر احیانا یه زمانی اصیل شدین مطالبی که باید گفته شده مثلا مطالبی که گفته نباید بشه نو همه انگی داشتن از در بعد فراموش که آمادگی داشتم سوالاتی که میکردن از قبلین که کدوم دشکر بودین کلیو حصی شدین منطقتون چند نیرو داشت معلوم بچه ها نیروها را زیاد میگفتن نسبت به تعداد نفرات که بود زیادتر از اون بخاطر این که یه روبو بخشتی دل داشتنان بیفت بعد از اینکه فهمیدم بچه ها اطلاعاتی که میخواستن به اونها اطلاعات به دردو خودشون نمیمه چشمه ها رو بستن دستار هم بستن سوار آیفای کردم و به بستشون منتقل کردم موسیقی در بسر اوده چهار روز که در اونجا بودیم افسران رد بالاشون می آمدن از اون بازری می کردن اسم لشکرار رو از اون می خواستن اسم منطقه ها رو می خواستن که بچه ها ممولا که این چیزی ندارشن در بسر اون اوده چهار روز اونجا بودیم و از چهار روز ما رو بارده یه قسمتی به نام استخبارات راه بود که زندان های مخصوصی داشت چهار بیباری بود پونزر نفر رو داخل یه سلول تقریبا سده چهاری بود انداختن که یه دره خیلی بزرگ آهنگی بود پنجره کچی که روش تبیه شده بود که بعضی موقع می آدن سرکشی می کردن در اون جا که اوده یه هفته طول کشید بچه ها اول که رسیدن شروع کردن بازی به زندان یعنی منظوری که بازی سی کردن که احیانا میکروفونه ای چیزی تبیه نشده و خواهد صداهایشون رو سبب بزرگ بزاری کنه که اگه صحبتی احیانا میشه از اون گرفته بشه برای شناسه بچه ها تو این مدت که تو اونجا بودیم سه و عده در واقع میابردم بارو بیرون یه بار صبح میابردم یه بار نزدیکای زهر بود که یه بار هم برای زهر برای قلوب که برای رفعه هاجه که معمولا یه نفر در در بای مثال یه نفر هم در در دستشوی این با کتک و زر و شد با باطونی که دستشون بودن می زدن تا در این دستشون اونجا هم که می فرستن داخل دستشونی بوده یه دقیقه دو دقیقه که می شود سریع با لغد و در می زدن به درک سریع بیاری می روند که معمولم براتران هم با اونها این کتک ها رو به نرفتن ترزیح می دادن مرد رست از بند به سختی ها زدی مردان لبخند اگرچه جسم تو پشمردشون گل ولی روحت شکفت از این تهمون اگرچه جسم تو پشمردشون گل ولی روحت شکفت از این تهمون اگر در محبسی تاریخ بودی ولی با کربلا نزدیک بودی مگر همراه تو از دربته روز که خاک مقدمت چون مشکش بوز و اما در این بخش از برنامه یه حکایت آزادگی یک داستانک از دوران دفاع مقدس براتون میخونیم روزگاری به ما در منطقه هفتهی دو قطی کنپوت آل بالو میدادند میگذاشتیم وسط و میخوردیم قلام علی داداشی تنها کسی بود که سهمیش را نگه میداشت و به همان یکی دو دانهی که دیگران تعارف میکردند بسنده میکرد و حالا او هشت گوتی کنپود داشت که خیلی وسوس انگیز بود. چند بار به زبان خودش از او خواهش کردم که از خر شیطان بیاید پایین و هر چه دارد بیاورد برادرانه دوره هم بخوریم. به خرجش نرفت که نرفت. چاره نبود. به نمایندگی از طرف سایر برادران معمولیت یافتم که در یک عملیات متحفرانه ترتیب گوتی های احتکار شده را بدهن. تک با موفقیت انجام شد شب بود کمپوت ها را آوردم ریخدم روی زمین و گفتم بیایید که انبار شما را مهمان کرده است جلوتر از همه بیچار داداشی آمد با چه هرس و ولی میخورد و دست آخر هم مثل همیشه خورسند بود از این که شکمش سیر شده در حالی که انبار زخیرش دست نخورده باقی منده است این خبر ناگوار را باید هرچ زودتر و البته آقلانه تر با او درمیان می گذاشتیم صحبت را با یک سلوات شروع کردم برای سلامتی برادر داداشی سلوات بعد ادامه دادم ما نمی دانیم چطور و با چه زبانی از آقای داداشی تشکر کنیم واقعا لطف کردند می شد حدستد چه حالی دارد بین خوف و رجا فهمیده و نفهمیده منتظر بقیه ی ماجرا بود اما بقیه ی نداشت خنده ی رفقا و سلوات های بعدی جایی هیچ گونه ابحامی را باقی نگذاشت او برای این که نشان بدهد خودش را نباخته بعد از آن سکوت با صدای بلندی گفت نوش جانتان کسی که چیزی انبار کند سزایش همین است موسیقی در این بخش از برنامه یه حکایت آزادگی می شینیم پای خاطرات آزاده ی عزیز کشورمون جناب آقای محمد حسین کشانی توی مدتی که ما اونجا بودیم تصمیم گرفتیم که اونجا یه برنامه ریزی خاصی داشته باشیم نسبت به اینکه توی این اوقاتی که داشتیم علاکی وقتمون هدر نداده باشیم نشستیم برنامه ریزی کردیم صبح که میشد بین روز بعد از صبحانهی که دیست میدادم با سه پونزه نفر آدم و چهارت دونه نون بعد از صبحانه میشه اصلا دوره هم طوری که اراقی ها متفاوت زیر نشند ما مشغول صحبتیم و صورت یکی که کهز کرده گوشه یه حقیقی یه صحبت یه حدیثی داشت میگو شروع کردیم به قرارت قرآن یا حفظ قرآن حفظ احادیس برنامه کلاسایی دیگه حقیقی هر چی داشت رو می کرد دو ماه این که مسئله همه هنگی می کردن چون که تو استخبار نمونن بچه ها رو مورد بازجوی رو هم می گرفتن بازجوی شخصی یا بعضی مواقع بازروی جمعی که اطلاعاتی که داشتن تو اون قسمت ازشون گرفته میشن بچه هم همه اینگی میکردن که همه یک صحبت داشته باشیم همه توی زمین صحبت داشته باشیم که رای نکرده مسئله سروی اخته نشه یا فاش نشه مدتی که تو این اردوگاه بودیم که اردوگاه به نام کمپ دوازده بود اردوگاه دوازده معروف بود که ما قسمت بچه هایی که تو عملیت شلمکه اصری شده بودن توی قسمت نگهداشده بودن که ما با بچه هایی که تو اونجا بودن ما رو ستون به ستون کردن در این وقت به صورت آماری که خودشون میگفتن سرا پایین بود همیشه دوزانون شهسته سرا پایین بعد افسر میامد بچه ها رو ستون به ستون میشم اردو و بعد به یه ستون یک میکردن بلند میکردن داخل اردوگاه ما اول خیال می کردیم که بچه ها کسی اونجا نیست بعد مایی که داخل آساشگاه بردن دیدیم خیلی بر بچه ها اینجا هم ولی امن خدا از این ترقی این که خدایی نکرد عراقی ها بریزن داخل آساشگاه بزنن اول تحدید کرده بودم روی این صحبت بچه ها مجبورا ساکت نشده بودن که تا این که بچه ها داخل کم بردن بعد ما رو که اولش یه بناروف پذیرای مفصلی از برای بچه ها می کردن یعنی می فرستن داخل همون و بعد از همون که می آیدی خیست که همون یه دوشی که می آید بچه ها رو رفت می کردن می آوردن بیرون و اما اینکه لباس بدن دستتونو پنج می کردن و شروع می کردن به کتک زدنشون با کپ نیفتن روز جون بچه ها ما رفتیم داخل آساشکا نشستیم و بچه هایی که اونجا بودن جا بهمون دادن پتوه از خودشون دادن بهمون بعد ایکی از بطه ها من یادم از آساشکا که من کمرمی من دار نراحت بود از زدن اینا این شویکت به ماساج دادن کمر من با اونی که بازم بارو نمیشن خط شهرستانی شهرستان دیگه بود دلی اون قوهی که با من و هم بطه مسلمانی با هم دارن یعنی محبتی که دل همه ایرانی هست نسبت به همدویه اونجا ما دیدیم نسبت به همدویه و اصلا اصارگری هایی که داشتن موسیقی اینجا بچه ها می آورد و به خودش یک کابلی می داد دستش می گفت که اکی دوتا این بچه ها رو می آورد در اینکه دلش خوش باشه و در محض خنده خودشون شادیشون بچه ها رو شروع میکردن و بزرگن یا معمولا پنی نفر پنی نفر می آوردن و می گفتن هر را سالش که پنی نفر بیاد بیرون و بعد بچه ها می فرمیدن که به اون حال رو شروع میکردن این ها مسئله ضرب و شرط ما باسه بچه ها داشته باشیم این در واقع تضریف روحیه بود این روحیه که بچه ها من تو بچه ها می دیدم خیلی بیشتر از اون بود که با اینا صحبت رو بخواد بیان کنیم مسئله مذهبی که بین بچه ها بود نه با اون صورت که راقعه چون که یه سری نفرات خاصی و اشباس خاصی و به عنوان منافع داخل وقتها نفوزی داخل وقتها برا داده بودند وقتها جرات نمی کردند حتی نماز خودشون هم یعنی بیشتر از اون نمازی که داشتند نماز یومی خودشون رو بیشتر از اون ادعا کنند یعنی اگر نفر دوره کرد اضافه تر از اون که می خواند فردا اسمش جزویت بیست سیاه می رفت وابد خودشون رو می بردن می بردنش بیرون و چرا شما مثلا مرد سادیاباش اینکه چرا شما این نواز رو خوندید یا بسایی هم با اونها زنگی تر از اونها بودن یا بسایی نماز شبه نیهبان ها میبودن بازید میکنن بسایی هم نماز شب نمیخونن دعا نمیخونن بسایی هم بسایی هم میرخوادن زیر پتو پتو میداختن اون سرشون رو شون میکردن به عبادتی که خودشون اونجا بسایی هم بردن