که از آزادگان سرفراز دانال نفا مقدس آشنا می شیم پیش از اون بنده سید سعید آسینی و همکاران بزرگوارم آقایان علی اسماینی تیه کننده علی میرزایان صدا بردار و روح الله محسنی همه هنگیه پخش از حضورتون مرخص می شیم و زمن خدافزی دوت می کنم حکایت آزادگی و بعد از اون هم پیام ولایت رو بشنوید خدا نگهدار جان دشمن مسیر شما بود در شب قربت سرد زندان یارتان ذکر و یاد خدا بود دوه هفت پنتانون در منطقه قصر شیری به سارت نیروهای بحثی دارم هیچی ایک از موارد قانونی که برای اصرها وعص شده در مورد اصرای ایران با چوبای جبه مهمات می زدن نه پتوه خاصی بود نه آب خاصی بود که بخوان بچه ها رفته خیلی غصم شد نه از شهادت شهادت واقعیت برای خودم امامو لذه افتخار بود اصلا از شهادت باید که نداشت از مذروبیت بچه حکایت آزادگی آقبت عمر ظلمت سر آمد یوسف از غیر زندان بر آمد یوسف از غیر زندان بر آمد روز دیدار یخوب جان شد یوسف از جمله آزادگان شد بسم الله الرحمن الرحیم شنوندگان عزیز سلام از این که توفیق پیدا کردیم با یکی دیگه از برنامه های حکایت آزادگی مهمان شما باشیم خدای مهربان رو شاکر هستیم از این که تا پایان همراه ما میمونید سمیمانه از شما سپاس گذاریم موسیقی در این بخش از برنامه یه حکایت آزادگی می شینیم پای خاطرات آزاده ی عزیز کشورمون جناب آقای محمد حسین کشانی موقعی که ما را اصیب کردن و جمعی از برادران که تهران می شد گفت یه سری از برادران هم رشقیبی همون بودن و هم ما را دست بسته و زرب و شتمی که خودشون با معروف همیشه نیروی عراقی داشتن سوار آیفای کردن و مقرر استفاده شونو بودن در اونجا از بچه ها بازجوی کردن و از طبعا که با معروف همیشه آماده بودن و بعد بسیار از قبل معمولا آماده می کردم امانه این که اگر احیانا یه زمانی عصی شدین مطالبی که باید گفته شده مثلا مطالبی که گفته نباید بشه نوع همه انگی داشتن بعد فراموش که آماده گی داشتم سوالاتی که می کردن از قبلی که کدوم دشگاهی بودین کدوم عصی شدین منطقتون چند نیرو داشت معمولا بچه هم نیرو ها را زیاد می گفتن نسبت به تعداد نفرات که بود اینکه یک روبوبشتی دل دوشانان بیفته بعد از اینکه فهمیدن بچه ها اطلاعاتی که میخواستن با اونها اطلاعاتی به درد و خودشون نیمه باز چشمه ها رو بستن دستار ها رو بستن سواره آیفای کردن و به بستره منتقل کردن موسیقی در بسر اوده چهار روز که در اونجا بودیم افساران رد بالاشون می آمدن از اون بازویی می کردن اسم لشکرار رو از اون می خواستن اسم منطقه ها رو می خواستن که بچه هم همونان که این چیزی نداشتن به اصل هون اوده چهار روز اونجا بودیم و از چهار روز ما رو وارده یه قسمت به نام استخبارات راه بود که زندان های مخصوصی داشت برای اینکه این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برای این کار برا برای شناسه بعد سایه تو این مدت که تو اونجا بودیم سه و عده در واقع می آوردم ما رو بیرون یه بار صبح می آوردم یه بار نزدیکای زهر بود که یه بار هم برای زهر برای قلوب که برای غفه آهاجه که معمولا یه نفر در در بای مثلا یه نفر هم در در دشوی این با کتک و زهر و شد با باطونی که دستشون بودن می زدم تا در دشوی از اینجا باید برداریم که این کتاک ها را به نرفتن ترجیح میدهد. مردان لبخند اگرچه جسم تو پشمرده شون گل ولی روحت چه کفت از این تهمون اگرچه جسم تو پشمرده شون گل ولی روحت چه کفت از این تهمون اگر در محبسی تاریخ بودی ولی با کربلا نزدیک بودی اگر در محبسی تاریخ بودی ولی با کربلا نزدیک بودی مگر همراه تو از طربت روز که خاک مقدمت چون مشکش بود مگر همراه تو از طربت روز که خاک مقدمت چون مشکش بود و اما در این بخش از برنامه یه حکایت و آزادگی یک داستانک از دوران دفاع مقدس براتون میخونیم روزگاری به ما در منطقه هفتهی دو قطی کنپوت آل بالو می دادند می گذاشتیم وسط و می خوردیم غلام علی داداشی تنها کسی بود که سهمیش را نگه می داشت و به همان یکی دو دانهی که دیگران تعارف می کردند بسنده می کرد و حالا او هشت قطی کنپوت داشت که خیلی وسوس انگیز بود چند بار به زبان خودش از او خواهش کردم که از خر شیطان بیاید پایین و هر چه دارد بیاورد برادرانه دوره هم بخوریم. به خرجش نرفت که نرفت. چاره نبود. به نمایندگی از طرف سایر برادران معمولیت یافتم که در یک عملیات متحبرانه ترتیب قوتی های احتکار شده را بدهن. تک با موفقیت انجام شد شب بود کمپوت ها را آوردم ریخدم روی زمین و گفتم بیایید که انبار شما را مهمان کرده است جلوتر از همه بیچار داداشی آمد با چه هر سو ولهی می خورد و دست آخر هم مثل همیشه خورسند بود از این که شکمش سیر شده در حالی که انبار زخیرش دست نخورده باقی منده است این خبر ناگوبار را باید هرچ زودتر و البته آقلانه تر با او درمیان می گذاشتیم صحبت را با یک سلوات شروع کردم برای سلامتی برادر داداشی سلوات بعد ادامه دادم ما نمی دانیم چطور و با چه زبانی از آقای داداشی تشکر کنیم واقعا لطف کردند می شد حدستد چه حالی دارد بین خوف و رجا فهمیده و نفهمیده منتظر بقیه ی ماجرا بود اما بقیه ی نداشت خنده ی رفقا و سلوات های بعدی جایی هیچ گونه ابهامی را باقی نگذاشت او برای این که نشان بدهد خودش را نباخته بعد از آن سکوت با صدای بلندی گفت نوش جانتان کسی که چیزی انبار کند سزایش همین است موسیقی در این بخش از برنامه یه حکایت آزادگی می شینیم پای خاطرات آزاده ی عزیز کشورمون جناب آقای محمد حسین کشانی توی مدتی که ما اونجا بودیم تصمیم گرفتیم که اونجا یه برنامه ریزی خاصی داشته باشیم نسبت به اینکه توی این اوقاتی که داشتیم علاکی وقتمون هدر نداده باشیم نشستیم برنامه ریزی کردیم صبح که میشد بین روز بعد از صبحانهی که دیست میدادم واسه پونزه نفر آدم با چاق دونه نون بعد از صبحانهی میشه سیم دوره همطوری که اراقی ها متفاوت زیر نشن ما مشغول صحبتیم به صورت یک کز کرده گوشه یه هرکی صحبت یه حدیثی داشت میگفت شروع کردیم به قرارت قرآن یا حفظ قرآن حفظ احادیست برنامه کلاسایی یه هرکی هرچی داشت رو می کرد در اینکه مسئله همه هنگی می کردن چون که تو استخبارات معمولا بچه ها رو مورد بازروی رو هم می گرفتن بازروی شخصی یا وزنباقن بازروی جمعی که اطلاعاتی که داشتن تو همون قسمت ازشون گفته میشن بچه همه هنگی می کردن که همه یک صحبت داشته باشیم همه توی زمین صحبت داشته باشیم که خدایی نکرده مسئله سری بخته نشه یا فاش نشه مدتی که توی این اردوگاه بودیم که اردوگاه به نام کمپ دوازده بود اردوگاه دوازده معروف بود که ما قسمت تقریبا بچه هایی که تو عملیت شلمچه اصیل شده بودن توی قسمت نگهداشه بودن که ما با بچه هایی که تو اونجا بودن ما رو ستون به ستون کردن در این صورت آماری که خودشون میبفتن سرها پایین بود همیشه دوزانون شهسته سرها پایین بعد افسر میامد بچه ها رو ستون به ستون میشمد و بعد به یه ستون یک میکردن بلند میکردن داخل اردوگاه ما اول خیال می کردیم که بچه ها کسی اونجا نیست بعد ما که داخل آساشگاه بردن دیدیم خیلی بر بچه ها اینجا هم ولی امن خدا از این طرف این که خدایی نکرد عراقی ها بریزن داخل آساشگاه بزنم اول تحدید کرده بودم روی این صحبت بچه ها مجبورا ساکت نشست بودن که تا این که بچه ها داخل کم بردن و اول که اولش یه بناروف پذیرای مفصلی از بر بچه ها می کردن یعنی می فرستن داخل هموم و بعد از هموم که می آیدی خیست که همون یعنی دوشی که می آیدی بچه ها رو روخ می کردن می آوردن بیرون اوهانی که لباس بدن بسیار تونو پنج می کردن و شروع می کردن به کتک زدنشون با کاب نیفتن از جون بچه ها ما رفتیم داخل آساشکا نشستیم و بچه هایی که اونجا بودن جا به امون دادن پتوه از خودشون دادن به امون بعد ایکی از بسه من یادم از ناساشگاه که من کمرم اینجا دار نراحت بود از زدن اینا این شروع کرده به ماساج دادن کمر من با اینکه بازم برای نمیشن خط شهرستانی شهرستان دیگه بود ولی اون قوهی که با من و بسیار مسلمانی با هم دارن یعنی محبتی که دل همه ایرانی هست نصفت به همدیگه اونجا ما دیدیم نصفت به همدیگه و اصحاب اصحاب گریه هایی که داشتم موسیقی در این بخش از برنامه یه حکایت آزادگی می شینیم پای خاطرات آزاده ی عزیز کشورمون جناب آقای محمد حسین کشانی بعد از یه مدتی بود که اونجا بودیم روزانه بچه ها باز موقع ها می شد که یه افسری بود منام نقیب بودیم سروان بود که این هر موقع که می آمد باز موقع با بچه هاش می آمد یعنی بچه هاش می آورد به خودش یک کابلی می داد دست رویش می گفت که افیدوتا این بچه ها رو می برند در اینکه دلش خوش باشه برای محض خنده خودشون شادیشون بچه ها رو شروع می کردن و زدن یا معمولا پنی نفر پنی نفر می بردن می گفتن هر راستاش که پنی نفر بیاد بیرون و بچه ها می فرمیدن که به اونها رو شروع محان اینا مسئله زروشت ما بسیار بچه ها داشته باشن یعنی در واقع تزدیخ روحیه بود یعنی الحمدلله بچه ها اون روحیه که بچه ها من تو بچه ها می دیدم خیلی بیشتر از اون بود که با اینا این صحبت رو بخواد بیان پایین مسئله مذهبی که بین بچه ها بود البته نه با اون صورت که چون که یه سری نفرات خاصی و اشباس خاصی و بمان منافر داخل بچه ها نفوزی داخل بچه ها براداده بودم بچه ها جرات نمی کردن حتی نماز خودشون هم بیشتر از اون نمازی که داشتن نماز یومی خودشون رو بیشتر از اون ادعا کنن یعنی اگه نفر دوره که از ازافه تر از اون که می خونون فردا اسمش جزوی دیست سیاه می رفت و ببال خودشون رو می بردن می بردن بیرون و چرا شما مورد سال جوارشون کنید چرا شما این نماز خوندید بچه ها ببال نماز زنگی تر از اونها بودن یا بچه ها نماز شب نیهبانو میبودن بازید میکردن بچه ها اینا نماز شب نمیخونند دعا نمیخونند بچه ها معمولا میرفتن زیر پتو پتو میداختن و سرشون رو شون میکردن به عبادتی که خودشون اونجا معمولا بچه ها به معنویت بیشتر روژو کردن میرفتن طرف معنویت از که میدونستن که اینجا بیشتر جایی برای خودسازی نسب به بهترین جاست بچه ها در حال خوابیده نواز شب میخونند یا دعا کومیلشون که احیانا کسی بچه ها بیشتر هم یک دوتا بودن که دعا کومیل ولد بودن یعنی حفظ بودن یا دعا توسط حفظ بودن یا بعضی مددهی میکردن شروع میگردم نصف شهر دو نفر دو نفر سه شهر نفر دو رو هم جنب میشن دوری که عربی ها متوجه نشن نیره نفوزی متوجه نشن من شروع میکردم به دعا خوندن و راز نگذار خودشون از این بخش پرست موسیقی بین بچه ها پخش کرده بود. هرکی میگرف یکی پنجه هزار تا یکی سه هزار تا یکی هزار تا هرکی بین اصفه خودش که میتونست. که رست بود بین بچه ها. بچه ها با نخوایی که از پتوکی شیده بودن شروع کردن به تصویر برس کردن. یعنی گره میزدن مین ها رو دوره هم و سی چهار تا که میشود سرش رو گره میزدن دوره هم و شروع می کنن تصویر کردن. حتی عراقی ها این هم از بچه ها دریخ کرده بودن که این ها را بعض اونها در هفته دو سه بار می آوردن تفتیش می کردن لباس ها را می گشتن، آسالشگار ها را می گشتن، نوای پتو ها را می گشتن اصلا سوی چهارت سنجرم می شدن، شروع می کردن به ذکر بفتن از لازه قرآن هم بچه ها چون که از لازه خلم و کاغذ ما معذور بودیم حتی یکی دو تا بچه ها از طریق خود عراقی ها ارائه ها از این وقت برای ارائه ها خوب هستند. از این وقت، از این قدر از این مداد، از این مداد ای که برای ارائه ها خوب هستند، برادران سر چوبی تراشده را درست کردند. و این کاغذ های سیگاری که بود، را آیات قرآن بشنند و حفظ کردند. موسیقی عبدالکریم مازندارانی هستم از رابیان ادقای مقدس ایک از بجیگی های آزادگان در اردوگاه بحثی سبر بود سبر نقیز جزه است یعنی بیتابی نکردن خشتنداری کردن امام خبینی رزوالنان را تا الهی که مراد آزادگان بودن مقام سبر را از اون سپاد پسندیده و خوبی می دونستن که بقیه و سایر سپاد پسندیده از اون نشعت می گیره و سرچشمه می گیره ایشون سب کردن را مقدمه رسیدن به مقام تسلیم و رضا می دونستن چیزی که همه آزادگان انتظار اون را داشتن که به مقام تسلیم برسن در مورد سبر آزادگان در اصارت تقریبا میتونم بگم که همه خاطرات پجوهش های مرتبط با اردگاه بحثی این خسنت رو به عنوان ستون اصلی بقای آزادگان در اون شرایط بد اردگاه معرفی میکنن در فرهنگ دینی ما هم سبر به معنای تحمل منفعلانه نیست یه تحمل آگاهانه است یه نوع پایداری و ایسادگی همراه با آگاهی است در واقع یعنی نگه داشتن خود در مسیر درست با وجود پشار اما این که چرا آزادگان این همه سبر داشتن باید ارز کنم که ایمان امیغ اونها به خداوند و به کتاب آسمانی قرآن بود ایمان در واقع زمین ساز سبره آزادگان وقتی قرآن میخوندن اون آیات سبر رو میدیدن یادابری میشد و سبور بودن قرآن در این زمینه سبر میفرماد این الله مع الصابرین اصارت بود و بعضا در عواست دوباره سب در مقابل پشارهای روانی بود علاوه بر جز دشمن همیشه سعی میکرد که انظر روانی ما رو بشکنه اخبار دروش شایش شکست ها نام های ساختگی این ها همه موجب میشد که ما بشکنیم ولی سبر باعث میشد نشکنیم و خودمون نگه داریم باز هم به پایان یکی دیگه از برنامه های حکایت آزادگی رسیدیم انشاءالله که مورد توجه شما قرار گرفته باشه تا برنامه بعد که مجددن با خاطرات یکی از آزادگان سرفراز کشورمون در خدمت شما عزیزان شنونده باشیم همگیتون رو به خداونده بی هم تا می سپاریم. التماس دعا و خدا نگهدار گرچه در زاغ رسیر اما چومرغان رها بودید که ای تواند شیر را روباه در بند آورد هیهات در حقیقت زائران کربلا بودید در حقیقت زایران کربلا بودید قزه شهر عشق و خون قزه شهر لاله ها شهر غیرت و شرح در زمین آشنا ملت ها نسبت نمسر قزه حساسا مسئله اول دنیا است این مسئله نباید بگذاریم این مسئله از نگاه عمومی بینورملالی منحوم دنیا خارج بشه از این مسئله اول بودن خارج بشه اینجا سرزمین زیتون و سفر است خودکی خواب نان میبیند در آغوش مادری که لالایی هایش خاموش شدند و لبخند نورسیدهی پشت مرزهایی که گردها ساخته اند پیر شده. برای زنده نگه داشتن دین و انسانیت همه ما ایرانیان همدلانه همراه مردم مظلوم قضه هستیم. اون یش ایران همدل ادامه دارده و شما عزیزان از این دو طریق میتوانید به مردم مظلوم قضه کمک کنید. از طریق شمار کارت 6037 99822 707 با یا خود دستوری ستاره 14 مربع تشمه این جهان امروز دادواه بزرگ بجدان است نظر شما برای ما مقتنم و مقترمه باید با سلیغتون آشنا باشیم تا بتونیم تبقیه میل شما برنامه بسازیم هر جای این دیار که هستید کافیه با شماره 162 تماس بگیرید راه نمای ما باشید تا براتون برنامه های بهتری بسازیم ما به شوق شما اینجاییم اینجایی یک شش دو صد و شست و دو شماره تلفون روابط عمومی سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران تا پرتوبه اهل بیت روشنگره باز اسلام همیشه سایه اش برسد ما پیام بلاگت در خط محمد و عدید روح خدا نور دل او خامنه ای رهبر ما نور دل اون خامه ای رحمه ما نوجوان امروز برخلاف نوجوان قدیم یک انصار بالغ و آقله یه انصار خردمنده زمان ما اینجوری نبود من به شما عرض میکنم من خودم رو میم اتفاق میگم قضیه 28 برداد وقتی اتفاق برداد ما به سن بعضی از شما 14-15 سالمون بود مثلا فرض کنید یه شبهی از قضایات دلو چشمون بود دقیق کنیم کین چین این طرف کیه اون طرف کیه هدف چیه چرا میکنن نه اینا رو ملتفت نبودیم نوجوان این روزی اینجوری نیست نوجوان امروزی فکر میکنه تحلیل میکنه تحلیل رو درست میفهمه دکاتی به نظرش میرسه جوان امروزی حل تحلیله این خیلی نکته مهم میست این خیلی قابل توجهه حرف دارن بچه های ما جوان های ما و این خاصیت انقلاب اسلامیست این عرض بکنم این خاصیت انقلاب اسلام من استادم اینجا تا هماسه دیگر برپا کنم ما اینجا هستیم تا نشون بدیم به امریکا که ما دست از کشورمون بر نمیداریم ما اینجا این تا مالند شهید فهمیده جاروان فده ایدال کنیم ما جواناییم ما نست سه بوم چارم انقلابیم که اومدیم راه پیمایی من با دانش آماز بودم بخواهم به امریکا نشون بدم که ما با هم یه قدم برداشتیم برای این که از کشورمون دفاع کنیم ما آینده سابان جوان اینجا هستیم فرای اعلام برای از هر کشور شش میدن ایان عدید ما ندارد ما به نیابت از خون ریفت شده از جوانان ما قدم برمیداریم دست هم دست داریم هم سفر راه منیم اگر چنانچه انقلاب اسلامی نبود جوانهای ما نه حالا نوجوانها و بر بچه ها نه حتی جمعونای دهه بیستی مثلا بیست ساله تا بیست چند ساله انقدر سرگرم بیهودکاری ها و شهبدرانی ها بودن که اصلا یادشون نمی آمد که به مسائل اصاسی کشور فکر کنن اون روز اینجوری بود بنده اینجا می آمدم توی خیابان یه نقطهی بود کاخ جوانان پشت پاک شهر اون روز و امروز کاخ جوانان اوائل شب بود یه عده جوان ریخته بودن تو خیابان از اونجا جلسه بوده مهمانی بوده مثل منی که طلبه بودم داشتم می رفتم گیج می شد از دیدن ریخت این جوان ها و شکل این جوان ها و کارهایی که این جوان ها تو کلیابون می کردن خب این جوان با این خصوصیات حال و حوصله اینو داره که به مسائل سیاست کشور و قاینده کشور و تأخد و مسئولیت اینها فکر کنه انقلاب اسلامی بود که جوان رو بیدار کرد هم در دوران نهزد در اون سال آخر نهزد