پیروزی بردشمن متجاوز کاری نممکنه خدای صبحان در آیه 66 سوره مبارکی انفال می فرماید اگر از شما یک ست تن شکیبا باشند بردویز تن پیروز شوند و اگر از شما هزار تن شکیبایی ورزند به توفیق الهی بر دو هزار نفر قلبه خواهند کرد و خدا با سابران است بله دوستان با سبر و توکل بود که رزمندگان ایران اسنامی در هشت سال دفاع مقدس در برابر دشمنان میهن و نظاممون ایستادن و سرانجام به پیروزی رسیدن واقعیت اینه که مهمترین عرصه ای که اهمیت و عرضش سبر و استقامت آشکارتر میشه عرصه و میدان جهاد در راه خداست یاد دلاورمدی های اون عزیزان رو گرامی میداریم و بر روان پاک شهیدان دفاع مقدس و انقلاب اسلامی درود میفرستیم از اتون دعوت میکنم در ادامه برنامه های رادیو معارف به مدت 23 دقیقه شنونده ی حکایت آزادگی باشید جسمتان گرچه دربند زنجیر جان دشمن نسیر شما بود در شب قربت سرد زندان یارتان ذکر و یاد خدا بود دو هفت پنجانون در منطقه قصر شیبین به اصارت نیروهای بحثی دارد هیچی ایک از موارد قانونی که برای اصرا وزد شده در مورد اصرای ایران با چوبای گره مهمات می زدن نه پتوه خاصی بود نه آب خاصی بود که بخواهند بچه ها رفت خیلی غصم شد نه از شهادت شهادت واقعیت برای خودم و ممول ازه افتخار بود اصلا از شهادت باکی نداشت از مظلومیت برامد حکایت آزادگی آقابت همر ظلمت سر آمد یوسف از غعر زندان برامد یوسف از غعر زندان برامد روز دیدار یه خوب جان شد یوسف از جمله آزادگان شد یوسف از جمله آزادگان شد بسم الله الرحمن الرحیم شنوندگان عزیز و عجومند سلام از رادیو معارف با برنامه یه حکایت و آزادگی دقایقی رو مهمان شما هستیم از این که در کنار ما هستید با این برنامه سمیمانه سپاس گذاریم در این بخش از برنامه ی حکایت آزادگی می شینیم پای خاطرات آزاده ی عزیز کشورمون جناب آقای محمد حسین کشانی از اینجا با اینکه این قرآن برده بود. اون هم از تجمعه بیش از دو نفر ممنوع بود. یعنی سه نفر که می شودی، یک رسمت می رفت جزای لیست سیاه فردا، می رفتی تو اون قسمتی که بود، اونجا شروع می کردن به کتک زدن. یعنی مجبوراً اون تشکر سمیت که کتک می خورد، همیشه می رفت جزای دوست در اینجا بود. یعنی سه نفر که می شدی، یک اسمت می رفت جزای لیست سیاه فردا، می رفتی تو اون قسمتی که بود، اونجا شروع می کردم به کتک زدن. یعنی مجبورا اون تشکر سنگی که کتک می خورد، همیشه می رفت جزای لیست سیاه دیگه ممنون ملاقات بود. بعد بچه ها شروع میکردن دو نفری که کسی که مثلا قرآن بند بود شروع میکرد یاد دادن به طرف نفر بعدی اون نفرم شروع میکرد نوشتن رو دستش با سوزن حالت چیزی بود آیه ها هفت میکرد پاک میکرد دوباره یه آیه دیگه مینوشت ممکنه مسایل فرهنگی که بین بچه ها رواج داشت از جمعه حفظ قرآن بود که رودست بچه ها می نوشن یعنی رودستشون شروع می کردن به نوشتن با سوزن یه خط و خطوط هایی که رودست ممکنه می افته شروع می کردن به نوشتن اون بعد یه آیه حفظ می کردن با دوباره شروع می کردن پاک کردن و دوباره یه آیه دیه حفظ می کردن بعد از مدتی که ما تو این کم بودیم که ما رو آبوردن اتقام کردن با بچه هایی که تو عملیت فا ورست شده بودن با اونا بودیم بعد از مدتی که بچه هایی مجنون عملیت مجنون بودن یه سریشون ما آبوردن بچه هایی عرش شدن اراقی ممولا بچه ها رو نصفت هم بدبین می کردن یعنی نفوزی ها رو بیشتر می کردن تو مجبورن بچه ها ساکت تر بودن نصفت به مسائل معنویات و اینا اما معمولا ساکتر میشون چون بیشتر رو میرفتن. یک سا بچه ها اتحاد بیشتری کردن. دوست نفر که اومدن توی کمپ ما بوده سد نفر بودیم توی سلو بودیم. دفت نوزه نفر آنو که خط میدادن. یکی دوتا دکتر داشتیم، یکی دوتا مهندس بودن که به همه بچه ها خط میدادن که چی کار کنن. باید یا باشا باش بچه ها رو تو معنویات از پایین شروع کردیم، یکی دو نفر شروع کردیم. من می رفتم با اون سوال می کردم. یکی از دوستان سوال می کردم. اون می رفت با دوست دو یک سوال می کرد. نسائل آگاهشون می کردیم. چون که بسا با کم رابطه ای نداشتن. یا نسبت بیرون اصلا آگاهی نداشتن. نویس هم بسا آگاهی پدی کردن و معجبه شد که اینطوری هم نمیشه با عراقی ها با اونها رو برخوردیده شد. مثلا همیشه باید سواره کول ما باشن عراقی ها و اصلا دلاشون وایستادن فهمیدن که باید دلاشون وایستاد اتحاد بیشتر شد نفتادن نه نبیاتن باز رفت بالا عراقی ها ترسیدن از این نزید موسیقی بعد بچه ها تو این مدت که ما بودیم بیماری هایی که تو بچه ها رواج پیدا کرده مریضی گال بود اونجا بیشتر که بچه ها رو لخ می کردن تو آفتاب نگه می داشتن بعد یه پومادهی که بود می دادن به بچه ها ولی اینا هیچ موقع جلو گیری از بیماری نمی کردن می داشتن بچه ها مریض بشدن بعد از مریضی یه دوای خواست خودشون رو می دادن که هیچ موقع هم خوب شدن این نمی بودست بچه ها این مریضی به اشنا روزیو کرده بود یعنی هیچ کسی از بسان نبود که اونجا برای یک پار مریض نشده باشد موسیقی و اما در این قسمت از برنامه ی حکایت آزادگی یک روایت زیبا از دوران دفاع مقدس تقدیم شما عزیزان شنونده می کنیم در عملیات بستان گردان ما برای عبور از سیم خاردار دوچار مشکل شده بود دشمن بیداد می کرد و نیروی در کسی باقی نمانده بود کوچکترین قفلت و اشتباهی جرائیان پیروزی را وارونه می کرد هسار تنگی بود. ناگهان مردی برخواست که نیروی هزار مرد را در خود داشت. برانکاردی را برداشت و به سمت سیمخاردار دوید. با برانکارد بر روی سیمخاردار خابید و راه عبور را برای رزمندگان گوشد. این عمل مقدمه ی فتح شهر بستان بود. آن مرد خود راه عبور شده بود. آن مرد کسی نبود جز علی موحد دوست. موسیقی در این بخش از برنامه یه حکایت آزادگی می شینیم پای خاطرات آزاده ی عزیز کشورمون جناب آقای محمد حسین کشانی دو دو هفتش ده روز تو بیمارستان بودم خود منم یادمه دو روزش بود سه تا بچه همون جور شهید شدن به خاطر این که مریضیشون خیلی هاد بود و اینا شهید شدن تو سه روز تعداد زیادی از بچه های من می آوردن از بچه ها اسماشونو می خوندن می گفتن که اینو می شنسته از رفه هاشونو می آوردن بهشون آدرس می دادن و بعد می فرمیدیم که من خدا هم تو بیمارستان شهید شده یا ارسال مریضی یا ارسال کترک خوردنی که داشتن کمبود آب خیلی بسا بسا حادی شده بود یکی از برادران بلند شد افزارشون مورد موقع صفه آمار بود که بهشون گفتش که جانسر و ما مثلا کمبود آب داریم اونم با آقایت تمام گفتش که ما وسط همه آب میاریم ما همیشه تانکره های آب هم وسط هم میاریم و مثلا نگه داشتن آبو گفت بهشون گفتیش که ما جایی نداریم برای نگهداشو کنتر ست لیر هست بسیار پونی سد نفر آدم یه پنی شیست ست ست هیچ مواد کفاف نمیده تانکر آبش رو همینطوری میاد آب میرزه و خداحافظ شما میده و مثلا تانکر بس ما تانکر بخرید اگر راتوی کنین در حق ما که تانکر بخرید بسا آبی که میاد نگهداری کنه بعد گفتن که ما بوجه همون اجازه نمیده چنین کاری بکنیم بسا شما بعد حتی بچه ها اون مندخدا برگشت گفتش که ما حاضریم از بوجه جیب خودمون چون که بچه ها مایی یه دینار و نیم میگرفتن گفتن ما حاضریم همون یه دینار و نیمی که به ما میدین بذارین رو هم هر آسرشکایی یه دونه تانکر بخریم که ما بتونیم آب نگهتیم بعد اشاره کرده سربازشون مردم بردن مندخدا که بعدن شروع کردم به زدنش که چرا اینطوری جنوب بچه ها گفتیم روحت شکفت از این تهمل اگرچه جسم تو پشمرده شون گل ولی روحت شکفت از این تهمل اگر در محبسی تاریخ بودی ولی با کربلا نزدیک بودی اگر در محبسی تاریخ بودی ولی با کربلا نزدیک بودی مگر همراه تو از طربت روز که خاک مقدمت چون مشکش بود مگر همراه تو از طربت روز که خاک مقدمت چون مشکش بود که خاک مقدمت چون موشکش بود در این بخش از برنامه یه حکایت آزادگی میشینیم پای خاطرات آزاده ی عزیز کشورمون جناب آقای محمد حسین کشانی روزه آشورا بود تون کم بودیم که تبای آخرین سال آخرین روزه اصارتم بود در برد در این موراک محرم رسید و بچه ها هم عمالی پیدا کردن به خاطر اینکه شروع کنن به ازاداری ولی اراقی ها که میدونستن میشناختن این بچه ها اکثرا بسیجی بودن در واقع میشناختن روی این حساب شروع کردن رو وحشت بچه ها رو سوا کردن از هم با دیگر بچه ها باید کی کردن گه سری بودن از هم برادن عربتشی بودن که نصر دون معنویات نیمده سرتر بودن چون ترسونده بودنشون در واقع من اصلا بسره درگیرمشون کردم باز با این ها از این بسره پیروزی که پیده کردم اتحاد خیلی عزیبی تو کم پیده کردم من اصلا بسره از طریق نامه نامم به چه صورت یعنی یه سری افراد بودن که مسئولون قضا بودن یه آشباسمونه مرکزی بود که میبادن از کم به کم میباردن یعنی هر وردگاه ستا گرم داشت که یه مرکزیت خاصی داشت که آشباسکونه در اونجا واقع شده بعد بچه هم از اینجا نامه میفرستن از کسی دیگه به عنوان اینکه مثلا امیدواری دست های دیگه غذا قایم میکردن دستگیر های دیگه غذا بود قایم میکردن میفرستن کسی دیگه اون شخص هم باخردن شد مثلا از مسائل اتفاقی که پون قسمت داره میاخته موسیقی یک بار عراقی اومد و گفتش که یکی از همین بابای بچه جوزی عراقی ها سربازاشون بود تازه اومده بود داخل یک کم گفتش که اومده داد بیداد میکرد و بریم به صرف بایستین بشین بلنشید این رو برکنید هیچ داد بیداد میکرد و یکی بچه بود نامه آقا شربون خیلی بچه دل و جوهت داره بود این بچه های ارتشی هم بود بکرد بچه کچی گفتش که برو بزن تو بوشه این بابا و از در تو بوشه که کابلشم یه پرتاب کردون و اونم ناراض شد تا اومد بزنتش بچه ها خواه کردن طرف ترسید و گذاشت رفت رفت و افسرشون و افسرشون منت شکارت کرد افسرشون که تا این ها منت توین کردن جلو همین و بعد بچه ها بهش توضیح دادن و افسرشون گفتن که این طوری شما بعد اکثرشون هم در جاها گفت شما نباید چین این کاری می کردین با هستن بعد من خدا برام شد گفتش که مای کچیکمون رو فرستدیم با سا شما حالا اگه بزرگمون بود باز یه حرفیم مای کچیکر فرستدیم به خاطر این که بدونیم بدونیم که شما ما از کچیکمون گرفته تا بزرگمون همه در رجوعات داریم با سما از شما هم هیچ ترس خاصی نداریم که بگیم از شما می ترسیم از خوابتون میترسیم، از کتکتون میترسیم که درگیری بین بچه ها اجاز شد با راویه آغاز فعالیت بچه ها بود یعنی فعالیت وحدت که بین بچه ها افتاده بود درگیری بود بینه یه سر از منافقین که داخل کمت بودن با چند از بچه ها که این وصفه پیدا کرد به کل آسارشگاه پیدا کرد آسارشگاه هاش خوده دو زانفر بود هر آسارشگاهی که این بچه ها با هم اتحاد بدید فهمیدن که نراد نصد به منافقین که داخل کمپ هم ساکت باشن شروع کردن به زدن این ها بعد اراقی هم پشتیوانی از این منافقین کردن و بعد فهمیدن که این ها پشتیوانشون گرمه این حساب مجبور شدن اتحاد پیدا کنن گفتن ما که پشتیوانی نداریم از طرف اراقی ها مجبورم باید اتحاد پیدا کنیم که اراقی ها نصر دومار و برشتشون بیشتر باشه تا این که ما ازشون بترسیم یه سری از مخالفین ها سوا کردن یه سری از بچه بسیجی بودن که سوا کردن بردن توی قسمت ارتشی که اونجا منافقین زیادتر بودن تحت شوه های بیشتری قرار میگرفتن امیدواری سب بچه هم خیلی زرنگتر از این حرف ها بودن که اونا تحت شوهه مسائل خاصی بود از لازم که مثلا اخزا آباز شاید حتی اینها بیشتر بود چون که حمایت بیشتری از اراغیان می شدن و از طریق همون مسائل شروع کردم به جزب بچه ارتشی که به معنویات آشنا شون کردم که این اعتعاد خاصی بود تو بچه ها موسیقی در موسیقی درسته حجت الاسان و المسلمین شیخ عبدالکریم مازندرانی راوی دفاع مقدس یکی از برجسته ترین و عزیباترین خسرت های برادران ما در اصارت ایمان داشتن به خدا و تبکل بر ذات مقدسش بود خدا بند در سوره هود میپرماد و لله غیب السماوات والأرض وإليه يرجع الأمر كله فاعبده وتوكل عليه وما ربك بغافر عما تعملون و آگاهی از غیب و اسرار نهان آسمان ها و زمین تنها از آن خداست و همی کارها به سویه او بازگردنده می شود. پس او را پرستش کن و بر او توکر نما و پروردگارت از کارهایی که می کنید هرگز غافل نیست. همه امور به خدا برمی گرده عبادت کن و توقل کن بر خدا اصارت با یه پذای جدید انسان رو مواجه میکنه شکنجه هست محدودیت هست از اون زمانی که دستت بالا میره دیگه اختیار هیچی رو نداری این سآل پیش میاد که حالا باید چگونه عبادت کنم دوتا دست خونی بدن خونی سرصورت خونی و محدودیت همه چی اینها آیا اجازه میدن نماز بخونی خدا می فرمد که تکلیفت رو انجام بده و بقیه رو به خدا باگذار خدا خودش می دونه چی کار بکنه و تو از اسرار با اطلاع نیستی که چی پیش میاد پس همه چیز رو به خدا باگذار خدا خودش وکیلت هست در اصارت برادران ما از همون لحظه اصارت هر جا که وقت نماز بود من شاهد بودم که شروع کردن به نماز خوندن این به معنای واقعی توکل بود یعنی اصلا در شرایطی که جان در خطره همه چیز آزادیت گرفته شده چجور میتونی به فکر نماز باشی ولی برادران ما در اصارت از همون لحظه و بعد در اردگاه و تا آخر اصارت نماز خوندن روزه گرفتن و همه چیز رو به خدا باگذار کردن نتیجه این شد که یکی از نگهبانای عراقی به من گفت شما رسکار شدید این نتیجه توکل به خداست الحمدلله رب العالمين باز هم به پایان یکی دیگه از برنامه های حکایت آزادگی رسیدیم تا برنامه بعد که مجددن با خاطرات یکی از آزادگان سرفراز کشورمون در خدمت شما عزیزان شنونده باشیم همگیتون رو به خداونده بی هم تا می سپاریم التماس دعا و خدا نگهدار رویای خیسه کوچه های دی اقاقی رو خاطرات زرخ سنگر مونده باقی از خاطرات نخفه های سبز بی سر تا گریه های گم شده در بغز سنگر در شهر خونین لاله میرقصی دربار گل میشک و از خاک خرم شهر آزاد آزادیت را روح حق فریاد کرده این شهر را دست خدا آزاد کرده این شهر را دست خدا آزاد کرده از قرب کارون اش جاری بود در شهر خرداد بود اما بحاری بود در شهر مردان در یادل تو را از شب گرفتن فرمان حق را ذکر حق بر لب گرفتن در شهر خونین لاله میرقصید دربار گل می شکفت از خاک خورم شهر آزاد آزادیت را روح حق فریاد کرده این شهر را دست خدا آزاد کرده این شهر را دست خدا آزاد کرده دریچه ای به جهان روشنایی و معرفت جلوه از جامعه دینی رادیو معارف صدای فضیلت و فطرت گروه فقه و اندیشه رادیو معارف تقدیمی کنید آقای قاضی با موضوع نگاهی عبرت هاموز به پرونده های قضایی آقای قاضی شنبه تا پند شنبه ساعت سیزده و ده دقیقه دنیا پرست سدا اما برخی سداها به رنگ خدا به رنگ خدا برنامه ازانگاهی مغرب با نگاهی به سبک زندگی مؤمنانه از نگاه نحج البلابه و صحیفه سجادیه به رنگ خدا هر روز ساعت هفته من خدا مدام اینای شامی هستم دقایی راجی به حسن خود را کانون صدای کانون با موضوع بررسی پرونده های قضایی در راستای پیشگیری از وقوع جهان صدای کانون یک شنبه و پنج شنبه ساعت بیست و سه رادیو معارف صدای فضیدت و فطرت تا پرتوبه اهل بید روشنگره ماست اسلام همیشه سایه اشت بر سد ماست پیامه ولایت موسیقی میدان جهاد میدان خیلی وسیع است یعنی این مقداری که شما حالا پیش رفتید شاید ده برابری این میتوانید شما پیش برید جهاد اینجوریه جهاد یعنی یک حرکت جوشیده از اعتقاد و باور قلبی و ایمان و به کارگیری توانایی ها اگر چون اون ایمان وجود داره اون بابر قلبی وجود داره پس این کار حد نهایی نداره چون توانایی ها حد نهایی نداره توانایی های انسان واقعا هیچ حد نداره اندازه نداره دل شما روح شما ذهن شما مغز شما توانایی فوق العادهی داره یعنی این کاره که کردید یعنی همینی که از بیس سال پیشت و حالا از کارهای ساده و انچنانی رسیدید به برنامه ریزی های کلانی اینچنینی این رو ادامه بدید همتون پیش برید بگذارید ما یک مجموعه عظیمی از نسل انقلاب اسلامی رو در کشورمون شاهد باشیم که از لحاظ سطح فهم مسائل مدیریتی و خدمت رسانی و ایجاد ادالت و قیامه به قسط که اینا در اسلام لازمه جامعه اسلامی قیامه به قسط لازمه به جایی رسیده که ذهنهای معمولی بشر به اونجا نرسیده و باید از اون الگو بگیرن پس از تیه مسافت طولانی قرار پنجه و پنج کلومت دیگر رو تقییم کنیم و به شهرستان قلگنج برسیم و با گروه های جهادی همراه بشیم چپر بکنید چون اینجا سپید کاری از کجا اومدید و از که از اینجا روشتای سناخان کلگنج اصول دیگی دوبارتن دانستان دوبارتن چه فالیتی اینجا انجام میدید؟ ما ده تا گروه جهادی در شهرستان حضور پیدا کردن از شونزه گروه جهادی که اعلام آمادگی کرده بودن می توانید شما با ترویج این گفتمان عبده خودتون رو افضایش بدید همچنان این که کیفیت خودتون رو زیاد میکنید کمیت خودتون رو هم بتونید افضایش بدید این که یکی از وسائلش همونیست که به ایشون گفتم من کار تبلیغاتی تبلیغات درست تبلیغات هنری من میبینم گایی وقتی تبلیغاتی کارای خوبی شده حالا مثلا فضایی همین که غلگنگی که یکی از دوستان اشاره کردن که بنده هم در یاریانش هستم خب قلقه هنجه هم گفته شده اما مردم اصلا نمیدونن که یک کاری در یک گوشه یک کشورد یک مندقه محروم به وسیده یک جمع با هممت انجام گرفته که محرومیت رو