این روح را دهشتی نخواهد کرد خیلی همه هنر کند عمل کند شما را از جهنم نتاب بده دخمه ی تارکستراد شما نبرند این تارکستراد نبوده اشتنابی گیری است که عمل وارث که مقرب انسان نیست انسان باید جوهر روحش تغییر کند تحول پیدا کند جوهر روح عوض بشه این کلوخ صلاح بشه برای اینم گردند ما یک کلوخی هستیم آمدیم و طلا بشیم برابیم از این دنیا و طلا بشدیم و این آدم خودش که نکرده و این وسیعت کده دیگه با انجام بشه کاری درست نیست و اون اعمال مال خودمان خودمان انجام بیده چون فهمیدم اعمال مال خودمانه نمیشه دیگری انجام بده اکتحت و کوشیدم کوشا کدم تلاش می کنم کارمو انجام بده یه بزرگی نقایتا پدر و پسری با هم کچه تارش خب سابق که برق نبود همون فانوس بود میشتشیدن دیگه تو کچه یه فانوس کش بود میره جروم میره پشترش میره که راه باز بشه شرابه برق نبود و همون فانوس بود پدر به پسرش گفت بیا همراه من فانوس بیار من برم جایی فرمو خورم اون پسرم آدم آقل دانایی بود پسرش آماد فانوز رو گرفت پشترش رو حرکت کرد پشتر اون پدر او جروب و این پشتر او نراحت جو پسر آخه فانوز با جروب باشه راه رو نشان بده تو خواهی فانوز پشت سر رو من روشن کردی؟ گفت پدر اگه مطلب اینه پدر چرا خودتون تا زنده هستید فانوز رو نمیبری؟ چرا کار عمل نمی کنی؟ به من وصیب می کنی که من بعد شما فانوز کش باشم؟ فانوس پشت سر که روشن نمی کند فانوس پیش روشن می کند خودت هستی فانوس روشن کن پیش راه خودت روشن کن قبر خودت رو بردن خودت رو با من که درست نمی شه که او فهمید احسن فرزندم او بیدارم کردی والا ایمان فرمود که من فهمیدم عمل من زیری انجام نمی ده خودم کوشش می کنم انجام بدم و علم تو انالله محتل اون علیه فستحکی ای تو اینه فهمیدم که هر جا باشم خدا من رو میبینه چون ببینه حیاء دارم از خدا در خلوت گناه نمی کنم چون مردم که نمی کنم از مردم حیاء می کنم تو خلوتم از خدا حیاء می کنم اچقدر بزرگه مردم را درم به حساب بیاورد کاری که نمی پسندند انجام ندهد اما کاری که خدا نمی پسنده انجام بدهد این بشه خدا احوال ناظرین معلوم شده پسترین بیننده ها خدا هست اخفر متلعین سبکترین کسی که آگاه هست خدا خیلی گناه بودگیه مردم را بینا ببیند خدا را نابینا ببیند مردم را آگاه از کار بادش ببیند خدا را ناغاه ببیند این خیلی بیهیائیه امام فرمود که چون فهمیدم هر دار که هستم خدا بر من نگاه می کرد مرا می بینه پس صحیحیتو حیاء کردم جمعی و وارد شدم به رسول خدا گفتن انا مؤمنون ما ایمان داریم به مبدع امعاد فرمود که عرابات ایمان شما چیه گفتن به هنگام ت شاکرین و به هنگام بلا سابرین رضا به قضای خدا اگر راست بگید شما، خب چیزی اینکه جمع می کنیم برای خوردن اتون بیش از مقدار لادم، چرا جمع می کنیم؟ اینو تجمع داره زندگی از اون جمع می کنید هر چی میگه بازم کمه هر چی پول بازم کمه خب شما چقدر میخواد بخونید اون از اون مقدار زائده و لاده چرا جمع می کنید اگر راست میگید شما ایمان به خدا و آخرت دارید لا تجمعو ما لا تاکلون اون چرا که نمیتوانید بخوره خب جمع نکنید لا تبنو ما لا تاکلون این همه روی هم می سازید گرفه ها برج ها دارست میکنید که شما در سکونت که نخواید کردید انباردار دیگران هستید شما زن که که دیگران بخورن شما خود که نمیخورید نه خود دونده مینیشینی نه خود نمیخورید پولا رو زن کردید مردم میخورن و خانه ها هم دیگره میمیشینه این های اقلاییه اگه شما آقلید راست میگید لا تزمه اوبالا تاکلون لا تب نومالا تاکلون در این دنیای زود گذر چرا یه انگه سبکلی هم میزنی شکم بارمی کنی اون فانه انسانی که به باقی اعتقاد دارد خودش فانه فانه نمی کند که آخرت آخرتش را به دنیا نمی فروشه خب اینم تو جمله که ارسا میگادم هم به اون این جمله ها کتا هست اما دیرخون خیلی آموزنده هست اون اموری دانستم عملم را دیگران انجام نمی دهد خودم انجام می دهد دانستم خدا آگاهی دارد از کار من، هیا می کنم از اون و علم تو ان نرزقی لایع کنو غیری فهمیدن رزق من را دیگری نمی خورد؟ خودم خواهم خورد اون کسی که من شکم داده بشه، این پلگرم داده هر اون کسی که دندان دهد، نم دهد من می دانم، تا رزق خودم را نخوردم نخواهم مورد ببینی که هولو هراست دارم ای روزه ای میترزم نکنه بعد از این بیشاره بروشم وقیلوانا نکایرو یه نیست اگر خدا رازق است مطمئنم که او که دمدان داده حتما نان هم خواهد داد آرامم هیچ مراحت نیستم دو حساب کار کرده عمر داده به قدر عمرم رز داده چون عمر حساب داره عمر من نفس من حساب داره چند تا نفس بکشم خب رزق هم حساب داره خواب که نرفته یه لا تخوضه حسن را دنبالا نو چورد نمیزنه نمیخوابه میدانه چی خواب کرده این چقدر عمر میکنه در عمر چقدر رزق داره گفترها هم میکنه دیگه حالا دیگران سر سفره شما خیال نکنه شما رازقون ها هستی رزقش هم به دست شما انجام کنه افتخار شما در سر سفره شما دیگران به ردک خودشون برسن رازق هم مال شما هم مال اونا رازق خداست حالا اگر خدا هم آین کرده صفره شما باز باشه دیگران هم روزی خوشنهید بخوره این افتقار شما وحشت نکنی ای عذب روزی خوره زیاد شدن فرزنده هم زیاد شدن همسر من چجوره خودتون تزمل خواه نباشی ردک خدا میردی اینم سه بومی فهمیدم که آخر کار من مرگ مردنه آماده هم آماده مردنه حالا آماده مردن نیست برای گوشه بنشینه منتظر جناب ازرائیل باشه این نیست دومان کارش بره کار شرعیش خود انجام میده وزیفی شرعی به کار کردنه گفتن آدم بیکار ملعونه پیش خدا باید کار کند اما کار رزق رسان نداند خدا رازقه است کارم وسیله است که امر خدا کار میکنم نه برای شکم خودم پرگنم این خیلی فرقه مؤمن برای امر خدا کار میکنه چون خدا امر کرده برویدون بالکار میره نه از اینجا هر که رزقیش بسته بشه آخه کاره اینکه شرکه آدم متوئینه که خالق من رازق منه میرساند و مرگ هم سر راه من هست آمادم یعنی دنبال کار میره بم که بگو امر خدا و گناه هم نمی کنم چون خدا خوشش نمی آن تا ببینم تو اون لحظه ای که مردم فرابر است مرد رسید خب دیگه آرامم میگم تبک امر خدا کار کردم هر چه هم بوده اگه جمع هم بوده به قدره که خدا و خدا جمع کردم بقیه هم حالا دیگه با خدا است و آینده من با خدا این جمله و از فرمود که خیلی مراقب بودن که هم روابط اجتماعی ما هر روابط خانواندگی ایمان ماغب بودن حتی این مزد دمیرگی استرام قبل بی کوفه آمدن چون مدینه بودن دیگه زنگ جمل که به وجود آمد آمدن به کوفه و اونجا به مردم کوفه یه رو در خطاب خودشون پمودن یا اهل اراق نبه تو انن نسا اکن گدافه این رجال ای اهل کوفه من شنیدم چون در مدینه بودن دیگه من با خبر کتن اما اینکه زنهای شما تو خیابانهای شما دوش بدوش مردها راه می روند تنه می دونند به مردها اما تسته اگه ها هیا نمی کنید این خطاب از زمین استفاده ما بگیم این حرف ها از بود افتاده دیگه نبودیم اینو به درد نمی کنیم چقدر زندگی ما خود آقا داشته دیگه نمی سونده به گفتار اونها من فاکه امرأتن لایملکه ها هبسه الله لکل کلمت کلمه ها فی الدنیا الف آم مرغ نامهرمی که با زنی نامهرم شوخی کند در گفتارش مثلا هر که میزنه مزاح کند شوخی کند روز قیامت به هر کلمه که گفته است به هر کلمه هزار سال نگهش میدارند هر یک کلمه او یک کلمه او احوال شما مثلا خب از این یک کلمه از این چند تا حرف داره من شوخی باشم اگر میبینیم احوافورتی ما به دور عیب نبریم اما شوخی بخواد بکند هر یک حرفش هزار سال نگه همی دارن خب این چی میبینید آیا دین ما نیست خب زندگی ما چی میبینید الان زندگی ما چطور با این حرف ها سازگار دارن و ابو بسیر گفت که من یک زنی رو قامش قرآن میدادم قرآن قدش میدادم خب اون گرآن رو بد کنید و بعد در اصنام قرآنی این کلمه شوخی کردم با اون در اصنام همون قرآن یاب می دادن این کلمه شوخی کردم با اون از اون خنده شویره با نگه منجور و بعد وقتی که رفتم فردا پیش امام صادق رضا با اون بود که چه گفتی به اون زن؟ تا من درباز کردم بارد خانه ایشون کدم فرمود که اون گروه به اون زن چه گفتی؟ من خضارلت کشیدم اینجا همچنین کار را نکنیم. شخصیات نکنید که ما در نیابیدیم و دیوار نیابیدیم. نه، همچنین نیشستیم و به همه چیز آقایی میگیم. این مثل روایات اجتماعی شده است. آقایی خانوادگی هست. اون به همین کیفیت است. آقایی چقدر زندگی خانوادگی ما با دستوراتشان تثابق دارد؟ حضرت عمیر فرموش که ما منظور بودیم، و اینکه فاطمه کنار دیگ آشت را رسید. منم عدس پاک می کنم. و خیلی خوشحال فیدر رسول الله به مرمود یا اول حسن خطاب کرد. گفتم به یا رسول الله فرمود که اسمم و اغن. بشم من چی میگم؟ هر چی میگم از خدا میگم. بشم که من چی میگم؟ مامن رجولن و این مرعته هر مردی که تو خانه کمک کار زنش باشه در کارهای خانه به تعداد هر موی که در بدنش هست عبادت یک سال نوشته میشه برام این چند موی در بدنش هست برای کمک میکنه برای عدس پاک میکنه برای کمک کنه به خانواده اش که قضا درست میکنه از از هر موی که در بدن دارد عبادت یک سال اونم روزدار و شب زنددار سال اینجوری امادت یک سالی که شبها شب زنددار روزها روزدار باشه به هر قدمی که برمیدارن سباب حد جو عمره در باش نوشته میشه خانوا دنبال چه بگردن بزنن خانوا برن و ختم انعام بگرن ختم انمنگوچی بگرن تو خانوا هاشون اختراف میدارن با هم نمیسازن ختم انعام و انمنگوچی دین ما حد داره دید تو خاند دمان بی خانه بی خانه هم کهوک بکن به هر قدم یک حج امروه رو برد میردید خوب نیم؟ تو خانه حج تو خانه امروه تو خانه ولی به این شرط که حرمت رو به تقابل داشته باشید از اون طرح به زن هم ورموده که مامن امروه هر زنی که تسقیز و جه ها شر بردن من ماهیم زنی که یه لیگان آب بگیره از شوهرش بده این فرمود که کتب الله خیران لها من اماده سنگردن سیگا و منابه همین کیفیه برای همون یه درفت آبی که داده عبادت یک سابهش نوشته میشه که شب زنده ها روزه داره یه شربت آب داده مثل امترین خدمت مندور اینه پروردگار بحرومت امام اصد در فردش تعجیل بفرما از رادیو معارف سخنرانی مرحوم آیت الله سید محمد زیابادی رو شنیدید با موضوع مبنای زندگی از دیدگاه امام جعفر صادق علیه السلام که انشالله مورد استفاده و اینایت شما عزیزان قرار گرفته باشه از همراهیتون سپاس گذارم و تا فرصتی دیگر شما رو به خدای متعال می سپاریم خداوند یارو نگه دارتون و آل محمد و عجل فرج آل محمد جلوی از جامعه دینی سبحان الله والحمد لله ولا اله الا الله والله اکبر صدای فضیلت و فطرت سبحان الله والحمدلله ولا اله الا الله الله اکبر رادیو معارف موج اف ام ردیف 96 مگاه هرتز موج ای ام ردیف 1071 کیلو هرتز چه بحونه ای برای بیترفتنم بیارم جاده روبروم نشسته پایه برگشتن ندارم روایت اشق چجوری بگم که نیستی هم دل همیشه هم در جای خالی تو نمیشه با یه آم خاطر پرکرم به نام خدا و سلام باز هم روایت زنانی که هماسه ها فریدند روایت زنانی که خط به خط زندگیشون پر از عشق و از خودگذشتگیه دفتر روایت عشق رو باز میکنیم و باز هم خاطراتی رو مرور میکنیم که لحظه به لحظش سرشار از هماسه همسران و مادران و دختران شاهده است در مقابل این عزیزان سر تعظیم فرود میاریم و بهشون میگیم بدیون تک تک شما هستیم از برنامه قبل مهمون خانوم نفیس کرمانی همسر سردار شهید علی آقازاده هستیم بخشی از برنامه قبل رو میشنن اول شب عشنایی بودم شب نوزه همه ماه رمزان بود شب قدر بود که هم دیگر دیدیم با هم اولین لحظه از در منزلم که وارد شدم خب واقعا به دلم نشستم عقبه اون چارده همه برخمند ماه بود و خب برای عقبه ساده ای بود سال هفته دانه تقویت فکر میکنم دو ماه بعد از حاشنایی اولی همون اولی هالا نوجوانی خیلی با شعاد ها معنیس بودن و اون سه خواستی داشتن کلا این چفیه ازشون جدا نمیشد حالا حتی سر صفره افت که یه مورد اتاق خلوت تر شد حالا مهمان ها هنوز بودن که کلا اتاقا خلوت کردیم یه حدیث کسا رو خوندیم با هم گفتن یه حدیث کسا بخونیم بهشون دو اکد نماز خوندن ترسل وزدت زهره کردم و همون جا بود که از من خواستن که اشانالا زندگی من توی باشه که توی مسیر احلی به ایت قدم برداریم بهشت زهره خب زیاد منو میبردم یا راهیان نور چون خودشون راوی بودن توی هم که تفاوز کار کردادن هم که توی راهیان نور راوی بودن وقتی که مثلا این سفر را منو میبردم خیلی سبک بودم انقدر برام توضیح میدادن اطلاعاتشون همچنان زیاد بود تو این زمین ها اصلا یه حس خیلی قشنگی نمیتونم حالا توصیف کنم و حسشو که من همیشه میگفتم شاید خیلی از روجه زبون مثلا رستوران برن پارک برن مثلا شمال برن بهشون خوش بگذاره بلی من حقیقتا وقتی با همسرم بهش زهران میرفتیم یا سفر راهیانه نور خیلی برام دلنشین بود و خوش میدونم انقدر ثبوتون شدم که وقتی میومدم خونه مثلا یه مدت طولانی هستم انگار یه انرژی خاصی داشتم یه شادی و سرور روحی خاصی داشتم که بعد از شهادتشون فکر میکردم که دیگر اصلا نمیتونم اینجور جا پا بذارم برم مثلا یه کی بتونه اون حرف ها رو برام بزنه اون توضیحات رو برام بده قرآنی علم داران میدانه و سیرند ره رو بانه هم که آهنگ قدمهای شما شد ترجمانه هم که آهنگ قدمهای شما شد ترجمانه هم زندگی مشترک شروع شده نفیسه ی عزیز برامون گفت که از همون روز اول زندگی مشترک زیر سقف پر از مهر و سمیمیت همه چی رو آشغانه شروع کردن و نفیسه با یه نگاه تازه عشق واقعی رو در کنار علی آقا تجربه کرد حالا میخوای مزشیدین شدن زندگیش براموندگه و این که 23 سال زندگی مشترک براش چه چیزایی داشت؟ فاکران فکر میکنم یک سال و هفت ماه بعد از اززواج اومد دنیا اومد کلن دوستشون بچه زیاد بیار من روی چهار پنجتار از ابتدا بودیم که چهار پنجتار بیاریم دیگه خب مثلا بین صالح و زینب کچیلو خب یه مبای فاصله زیاد شد فاطمه جان روز سیزر عجب ساله 1184 به نیامدن 28 مرداده 8.4 دختر و همسرم خیلی خوشحال شدن یعنی هم خودم هم ایشون خیلی خوشحال شدیم دیگه اسمشم که الان با تعافق هم دیگه فاطمه گذاشتیم و همسرم قرآنی که ما برای مرسم عقلون گرفته بودیم مثلا پشت هم قرآن برو فاطمه که روز سی زهر اجاب به دنیا آمده یه چند خطی رو نوشتن دیگه بعد از فاطمه سال 1888 خدا زهر رو به ما میده ایشونم زهر قدیر به دنیا آمد من همسرم کلن خیلی دختر دوست بودن خیلی همیشه ما بهشون گفتیم شما از بس دختر دوست داریم خدا ما دختر زیاد میده یعنی من سر زینب بهشون اینو میگفتم بعد از زهر رو هم خوب صالحه سال 92 به دنیا اومد 23 خدای 92 و روز ميلاد از اتاول پنسی زینب خانمم که دیگه 1402 و 16 شهران به دنیا اومد 38 روز بعد شهادت امسرم به دنیا اومد من توی 23 سال خیلی به آرامش رسیدم 23 سال شاید بگم درست گرفتن از امسری که خیلی جاها برام عبرت بود خیلی جاها دیگه 23 سال تجربه حالا توی سختی هایی که برحال زندگی سختی هایی خودشو داره این نیست که فقط راحتی بشه مخصوصا مواقعی که همسرم معمولیت میرفتن ولی هم سختی ها هم تو شیرینی خاصی بود یعنی گاهی اوقات خودها سختی ها رو به امسان بوده که امسان بزرگ بشه من از اولی معمولیت هایی که همسرم مخصوصا سوریه رفتن اون موقع بود که خب سعی کردم که یه مقدار از دنیا جدا بشم یعنی احساس می کردم که دیگه همه چیز این دنیا نیست چون واقعا وقتی مهموریت بنافرد گاهی وقت می گفتم شاید دیگه ایشون رو نبینم و برام تو این دنیا شاید عزیزترین چیز همسرم بود همدل همیشه همگر شاهر پاکی و خوبی بی تو این صدا صدا نیست وقتی نیستی خط و دنیا و قد تنهایی ما نیست همسران و مادران شاهده در دورانی که کنار عزیزانشون بودن اونقدر ها نمیتونستن بودن در کنار شهید عزیزشون رو تجربه بکنن اکثر همسران و مادران شهده از همسر و فرزن دور بودن اونم به دلیل مشقلهی که شهید عزیز داشت نفیست خانوم هم همینطور اون روزا خیلی نمیتونست در کنار علی آقا باشه و همه اینا نشان از ایسار و از خودگذشتگی این زنان هماسه ساز داره خب از همون ابتدا که ما از دواج کردیم من چون دانشو بودم و کل هستم دور بودیم. اما درانه عقدمونم من زنجان بودم ایشون خب درانه دانشویشون که تموم شد اومده بودم. مثلا ده روز یه بار دو هفته یه بار حتی سه هفته یه بار هم می شد که من مثلا درانه دور بودیم به حالت درست من. خب بعد از اون که درانه بعد از ازدواجمون بود ایشون خب مهموریت داشتن. هم تفاوز شاهده رو داشتن همی که راهیان نور میرفتن همی که مهموریت کاری خودشونم بود داخل کشور که بعد از اون یکی دو تا مهموریت خارج از کشور بود بعد سوریه شروع شد دو ماه بود بیشتر زمان که دور شدن حتی الان بعد از شهادتشون دلتنگیه کم نمیشه جز این که الان ارتباطشو با خدا بیشتر بکنه یعنی حقیقتاً الانم همینجوره من وقتی که به خدا نزدیک بشم به حالا با قرآن خوندم باشه با حتی یه توقع و یه توسط دلی باشه خب خیلی برام اون دوری راحت تره خیلی راحت تر میشه ولی حالا یه بخششم خونه مخصوصاً پدر مادر را رفتم خب اون خیلی تصدیق داشت همین که پیش پدر مادر را باشم خودش برام آرامشی داشت که سختی رویه ایشون برام کمترم شد اولین روزی که من سوریه رفتم من همسرم خب چندین سال که سوریه بودن خیلی آرزو داشتن که ما هم بریم پشه ایشون بعد وقتی که تصویر کردن که خطان آدم برن اونجا برای زندگی هم ما هم بریم پشه ایشون اولین روزی بود که ما باید سوریه شدیم شاید بچه ها خیلی به اون شکل خوشحال نبودن چون از ایران دور شدن همسه هم خیلی خوشحالند یعنی یکی از آرزوهاشون توی این چندیم سال همیشه همین بود که اشاله همسه یه طوری باشید که شما هم بتونین پیش من بیاین اونجا با هم حرمارو بریم پیش هم باشین خب اون روز هم برا من هم برایشون خیلی بیرون روز خوبی بود خیلی بیرون موسیقی نفیس خانم با بچه ها میرن سوریه تا این که دلتنگی و دوری کمتر بشه و آرزوی علی آقا هم براورده دوری از وطن و زندگی در اون التحاب و استرابی که وجود داشت یه تجربه تازه برای نفیسه بود اما دلش خوش بود به بودن در کنار همسر و بچه هاش و همینه که دل یه زن رو آروم میکنه و دوری از وطن و خانواده خودش و خانواده همسرش رو قابل تهمان ما دو سالانیم اونجا بودیم عویت خب سختی های دوری از میهن الان من هیچا خیلی نمی کنم که از وقتی از این کشور دیگه میرن قد سخت باشه الان من سختی های خودش سر جای خودش این که الان از میهنمون دوریم توی کشور دیگه هستیم که هم زبانشون فرق میکنه هم فرهنگشون تا حدی فرق میکنه و این که الان از خانواده دورم مخصوصا این که هم من هم همسرم خانواده همون پرزمیته این که مثلا یه علاقه خاصی به هم داریم چار تا خوهر دارم خب رفت آمدم خیلی زیاد بود طوریه که مثلا ما هر شب هم دیگر رو میبینیم چه خانواده همسرم چه خانواده خودم ارتباطمون خیلی زیاده اینا خب یه موضوع سخت بود که از اینا دور شدم بله این خب این که در کنار هم سرمودم ولی خب برام چون خیلی خودم ناراحت بودم از این که از ما دوره عذیب میشه این که حالا در کنار ایشون هستم و بتونم به نوعی کمک بکنم به کارشون که برحال با تمرکز بیشتر و وقت بیشتری بتونم رو کارشون پسلت داشته باشن این برام خیلی بالتر بود مهربون و عاشقونه میدرخشی مثل خرشی توی آسمون خونه آشنای بی کسی هم ای رفیق قم و شادی اومدی به خاطراتم عاشقی رو هدیه دادی عاشقی رو خدید داده از شبکه ی رادیوی معارف با برنامه ی روایت عشق در خدمت شمایی و در این برنامه مهمون خانوم نفیس کرمانی همسر سردار شهید علی آقازاده از مستشاران سپاه هستیم که در حمله تروریستی اسرائیل به سوریه به شهادت رسید حالا میخواییم از روزای بشنبیم که روزای بیقراری نفیس است روزایی که حتی مرور خاطراتش برای نفیس دردناکه و میخوایم از اون روزی بشنویم که برای نفیس فراغ و دلتنگی رقم خورد روزی که من همسرم شهید شدن شمبه بود صبح شمبه سیام دیما بعد ما قرار بود یک شمبه بیم ایران اصلا کلا خودم پر من بخاطر ورزه حملی که داشتم قرار مثلا یه چند هفتهی قرار بود زودتر بیم شما همیشه یک دنو روز خب می اومدیم اسفه ماه یعنی می اومدیم ایران بعد یک شمه خب قرار بود ما بیاییم بعد کلن اونجا رسم اینجور بود اگه کسی شهید می شد یا مجروح می شد ما توی شهرک زندگی می کردیم همه ایرانی بودن رسم این بود که خب همه خانواده ها می اومدن دیگه کم کم مثلا به خانوم خونه می گفتن که حالا چه حادثه ای رخ داده که بقیه بودن دلداره می دادن یه پشت گرمی بود اون روز که من همسرم رفتن خب شب قبلش ما تا دیر وقت داشتیم ساک می بستیم من صبح خیلی خسته بودم یعنی وقتی همسرم رفت خیلی خوابالو و خسته بودم یه مثلا خدافزی که داشتیم اتفاقا یه خدافزی خیلی ساده و معمول