و همچنان تا چارده با هاتون هستیم شما هم با ما بمانید همیشه هم در جای خالیتا نمیشه با یه آم خاطر پرکرم به نام خدا و سلام باز هم روایت زنانی که هماسه ها فریدند روایت زنانی که خط به خط زندگیشون پر از عشق و از خودگذشتگیه دفتر روایت عشق رو باز میکنیم و باز هم خاطراتی رو مرور میکنیم که لحظه به لحظش سرشار از هماسه همسران و مادران و دختران شاهده است در مقابل این عزیزان سر تعظیم فرود میاریم و بهشون میگیم بدیون تک تک شما هستیم از برنامه قبل مهمون خانوم نفیس کرمانی همسر سردار شهید علی آقازاده هستیم بخشی از برنامه قبل رو میشنویم اولین شب عاشنایی منم شب نوزه همه ماه رمزان بود شب قدر بود که هم دیگر دیدیم با هم اولین لحظه از در منزل من که وارد شدم خب واقعا به دلم نشستم عقب من چارده همه بحمن ماه بود و خب بالا یه عقب ساده ای بود سال هفته دانه تقوی فکر میکنم دو ماه بعد از پاشنایی اولی هم بود اولی الان و جوانی خیلی با شهده و معنی سودن و اونس خاصی داشتن کلا این چفیه ازشون جدا نمیشد حالا حتی سر صفره افت که یه مقدار اتاق خلوت تر شد حالا مهمان ها هنوز بودن که کلا اتاق خلوت کردیم یه حدیث کسا رو خوندیم با هم گفتن یه حدیث کسا بخونم بایشون دو اکت نماز خوندن توسط وزدت زهره کردم و همون جا بود که از من خواستن که اشاله زندگیمون طوری باشه که تو مسیر احلی بیت قدم برده بینم بهشت زهره خب زیاد منو میبردم یا راهیان نور چون خودشون راوی بودن همی که تفاوز کار کرده بودن همی که توی راهیان نور راوی بودن وقتی که مثلا این سفر را منو میبردن خیلی سبک بودم انقدر برام توضیح میدادن اطلاعاتشون هم چون زیاد بود تو این زمین ها اصلا یه حس خیلی قشنگی نمیتونم اون رو توصیف کنم که من همیشه میگفتم شاید خیلی از روژه زبون مثلا رستوران برن پارک برن مثلا شمال برن بهشون خوش بگذاره بلی من حقیقتا وقتی با همسرم بهش زهرامه رفتیم یا سفر راهیان خیلی برام دلنشین بود و خوش میدونم انقدر سربتون شدم که وقتی میومدم کنه میگه مثلا یه مدت طولانی هست انگار یه انرژی خاصی داشتم یه شادی و سرور روحی خاصی داشتم که بعد از شهادتشون فکر میکردم که دیگه اصلا نمیتونم اینجور جا پا بذارم برم مثلا دیگه کی بتونه اون حرف ها رو برم بزنه اون توضیحات رو برم بده قرآنی علم داران میدانه وسیران ره روانه هم که آهنگ قدمهای شما شد ترجمانه هم که آهنگ قدمهای شما شد زندگی مشترک شروع شده نفیسه ی عزیز برامون گفت که از همون روز اول زندگی مشترک زیر سقف پر از مهر و سمیمیت همه چی رو آشغانه شروع کردن و نفیسه با یه نگاه تازه عشق واقعی رو در کنار علی آقا تجربه کرد حالا میخواییم از شیرین شدن زندگیش پراموندگه و این که 23 سال زندگی مشترک براش چه چیزایی داشت؟ فاطمه فکر میکنم یک سال و هفت ماه بعد از اززواجمون به دنیا اومد کلن دوستشون بچه زیاد بیار میره بیار چهار پنجتار از ابتدا بودیم که چهار پنجتار بیاریم دیگه خب مثلا بین صالح و زینه کچلو خب یه مابای فاصله زیاد شد فاطمه جان روز سیزه رجب ساله 1184 به دنیا آمدن 28 مرداده 844 دختر و همسرم خیلی خوشحال شدن یعنی همخودم هم ایشون خیلی خوشحال شدیم دیگه اسمشم که الان با تعافق هم دیگه فاطمه گذاشتیم و همسرم قرآنی که ما برای مرسم عقدمون گرفته بودیم مثلا پشت اون قرآن برو فاطمه که روز سی زهر عجب به دنیا آمده یه چند خطی رو نوشتن دیگه بعد از فاطمه سال 1828 خدا زهر رو به ما میده ایشونم زهر قدیر به دنیا آمد من همسرم کلن خیلی دختر دوست بودن خیلی همیشه ما بهشون گفتیم شما از بس دختر دوست داریم خدا ما دختر زیاد نیم یعنی من سر زینب بهش میرم و میگفتم بعد از زهر رو هم بیسته سه خدای نویدو و روز ميلاد عزت عوالفه است. زینب خانم هم که دیگه هزار چهار سد و دو و شونزه اوم شهرون به دنیا آمد. سیاهش روز بعد شهادت همسرم به دنیا آمد. من توی بیسته سه سال خیلی به آرامش رسیدم. بیسته سه سال شاید بگم درست گرفتن از همسری که خیلی جاها برام عبرت بود خیلی جاها. دیگه 23 سال تجربه حالا توی سختی هایی که برحال زندگی سختی هایی خودشو داره این نیست که فقط راحتی بشه مخصوصا مواقعی که همسرم معمولیت می رفتن ولی هم سختی ها هم تو شیرینی خاصی بود یعنی گاهی اوقات خدا سختی ها رو به انسان بوده که انسان بزرگ بشه من از اولین معمولیت هایی که همسرم مخصوصا سوریه رفتن اون موقع بود که خب سعی کردم که یه مقدار از دنیا جدا بشم یعنی احساس میگرم که دیگه همه چیز این دنیا نیست چون واقعا وقتی مهموریت بنافرد گاهی وقت میگفتم شاید دیگه ایشون رو نبینم و برام توی این دنیا شاید عزیزترین چیز همسرم بود همدل همیشه همدر شاهر پاکی و خوبی بی تو این صدا صدا نیست وقتی نیستی خط و دنیا قد تنهایی ما نیست همسران و مادران شهده در دورانی که کنار عزیزانشون بودن اونقدر ها نمیتونستن بودن در کنار شهید عزیزشون رو تجربه بکنن اکثر همسران و مادران شهده از همسر و فرزن دور بودن اونم به دلیل مشقلهی که شهید عزیز داشت نفیست خانوم همینطور اون روزا خیلی نمیتونست در کنار علی آقا باشه و همه اینا نشان از ایسار و از خودگذشتگی این زنان هماسه ساز داره خب از همون ابتدا که ما از دواج کردیم من چون دانشجو بودم ما کل هستم دور بودیم. یعنی ما درانه عقبمونم من زنجان بودم ایشون خب درانه دانشجوشون که تموم شد اومده بودم. مثلا ده روز یه بار دو هفته یه بار حتی سه هفته یه بار هم می شد که من مثلا درانه دور بودیم به حالت درست من. خب بعد از اون که درانه بعد از ازدواجمون بود ایشون خب مهموریت داشتن. هم تفاوز شهده رو داشتن همی که راهیان نور می رفتن همی که مهموریت کاری خودشونم بود داخل کشور که بعد از اون یکی دو تا مهموریت خارج از کشور بود بعد سوریه شروع شده دو ماه بود بیشتر این زمان که دور شده حتی الان بعد از شهادتشون دلتنگیه کم نمی شد جز این که الان ارتباطشو با خدا بیشتر بکنه یعنی حقیقتاً الانم همینجوره من وقتی که به خدا نرزید بشم با حالا با قرآن خوندن باشه با حتی یه توقع یا یه توسط دلی باشه خب خیلی برام اون دوری راحت تره خیلی راحت تر میشه ولی حالا یه بخشیشم خونه مخصوصاً پدر مادر را رفتم خب اون خیلی تصریبش همین که پیش پدر مادر را باشم خودش برام آرامشی داشت که سختی دویه ایشون برام کمترم شد اولین روزی که من سوریه رفتم من همسرم خب چندین سال که سوریه بودن خیلی آرزو داشتن که ما هم بریم پشه ایشون بعد وقتی که تصور کردن که خانادن برن اونجا برای زندگی هم ما هم بریم پشه ایشون اولین روزی بود که ما باید سوریه شدیم شاید بچه ها خیلی به اون شیخ خوشحال نبودن چون از ایران دور شدن ولی خب برا من بهتر این روز اون روز بود چون می دونستم همسرم خیلی خوشحالند یعنی یکی از آرزوهاشون توی این چندیم سال همیشه همین بود که اشاله همسرم یه طوری باشه که شما هم بتونین پیش من بیاین اونجا با هم هرامارو بریم پیش هم باشیم خب اون روز هم برا من هم برایشون خیلی بیار روز خوبی بود خیلی بیار هناغ خوبه خستگی که بودنت به زندگی یه روح و جون تازه میده از جنس آسمونی و مهراب مهربونی و آرامشی برای یارت هم آشیون و هم درد و مجزهی که این مرد میتونی کامل کنی کناره نفیس خانم با بچه ها میرن سوریه تا این که دلتنگی و دوری کمتر بشه و آرزوی علی آقا هم براورده دوری از وطن و زندگی در اون التحاب و استرابی که وجود داشت یه تجربه تازه برای نفیسه بود اما دلش خوش بود به بودن در کنار همسر و بچه هاش و همینه که دل یه زن رو آروم میکنه و دوری از وطن و خانواده خودش و خانواده همسرش رو قابل تهمان ما دو سالانه اونجا بودیم البته خب سختی های دوری از میهن الان من هیچی خواهی نمی کنم وقتی یادم یک کشور دیگه میرن قد سخت باشه الان اونم سختی های خودش سر جای خودش این که الان از میهنمون دوریم توی کشور دیگه هستیم که هم زبانشون فرق میکنه هم فرهنگشون تا حدیف فرق میکنه و این که الان از خانواده دورم مخصوصا این که هم من هم همسرم خانواده همون پرزمیت این که مثلا یه علاقه خاصی به هم داریم چهار تا خوهر دارم خب رفت آمدم خیلی زیاد بود طوریه که مثلا ما هر شب همدیگر رو میبینیم چه خانواده همسرم چه خانواده خودم ارتباطمون خیلی زیاده اینا خب یه همه باید سخت بود که از اینا دور شدم بله این خب این که در کنار هم سرمودم ولی خب برام چون خیلی خودم ناراحت بودم از این که از ما دوره عذیب میشه این که حالا در کنار ایشون هستم و بتونم به نوعی کمک بکنم به کارشون که برحال با تمرکز بیشتر و وقت بیشتری بتونم رو کارشون تسلط داشته باشن این برام خیلی بالتر موسیقی از شبکه ی رادیوی معارف با برنامه ی روایت عشق در خدمت شمایی و در این برنامه مهمون خانوم نفیس کرمانی همسر سردار شهید علی آقازاده از مستشاران سپاه هستیم که در حمله تروریستی اسرائیل به سوریه به شهادت رسید حالا میخواییم از روزایی بشنبیم که روزای بیقراری نفیس است روزایی که حتی مرور خاطراتش برای نفیس دردناکه و میخوایم از اون روزی بشنویم که برای نفیس فراغ و دلتنگی رقم خورد روزی که من همسرم شهید شدن شمبه بود صبح شمبه سیام دیماه بعد ما قرار بود یک شمبه بیم ایران اصلا کلا خودم من به خاطر ورزه هملی که داشتم قرار بود یه چند هفتهی قرار بود زودتر بیم شما همیشه ایده نوروز خب میامدیم اسفه ماه یعنی میامدیم ایران بعد یک شمه خب قرار بود ما بیاییم بعد کلن اونجا رسم اینجور بود اگه کسی شهید می شد یا مجروح می شد ما توی شهره که زندگی می کردیم همه ایرانی بودن رسم این بود که خب همه خاناده ها می اومدن دیگه کم کم مثلا به خانوم خونه می گفتن که حالا چه حادثه ای رختده دیگه بقیه بودن دلداری می دادن یه پشتگرمی بود اون روز که ما همسا هم رفتن خب شبه قبلش ما تا دیر وقت داشتیم ساک می بستیم من صبح خیلی خسته بودم یعنی وقتی همسرمی رفت خیلی خوابالو و خسته بودم یه مثلا خدافزی که داشتیم اتفاقا یه خدافزی خیلی ساده و معمولی بود شاید روزای قبلش من مثلا تا دم در همراهشون می کردم از پشت پنجره بعض وقتا می استادم کلی نگاشون می کردم ولی اون روز اصلا اینا نبودیم من چون خیلی خسته بودم فقط همین در خیلی معمولی و ساده ایشون ردافزی کردن و رفتن چون خیلی هم کار داشتن چون قرار بود یه جلسه ای ایران داشته باشن قرار شد اخی ایشون هم ما بیان به خاطر هم اون روز گفتم کارم کلن خیلی زیاده مثل صبح که می رفتن فقط این جمعهی که ازشون شدیدم همین بود گفتم خیلی اون روز خیلی کارم زیاده باید زودتر برم به خاطر این من صبح اون روز چون آخرین روز بود که قرار بود دمشق باشیم خودم یه سه یه از دوستان گفتم بیایی منزلمون که روز آخره حالا من دارم میرم تا چه ماه هم دیگر نمیدین دور هم باشیم خانواده وقتی اومدم اصلا من فکر نمی کنم به خاطر این قضیه هم هست تقریبا این حادثه ساعت ده و بیس تنیقه روخت حالا اونا فکر میکنم حدود ساعت یازده بود اومدم خب اونا که خیلی عادی بودن یعنی اصلا من متوجه نشدم من فقط نزدیکای ارزان زور که بود دخترم تماس کرد با من گفت که مامان بابا حالش چطوره گفتم چطور گفت یکی از دوستام احوال بابا رو پرسه خب ایشونم قبلن سوریه بودن اون دوستش بعد که من دخترم اینو گفت خب من خیلی یه لحظه مثلا ترسیدم چون احساس کردم حتما این سیزی شده شغونم متبرکه به اسم بینشونت دلخوشم به این که هر ثانیه یش آب رو گرفته از حرمت خونت از کدوم چشمه جاوید حقیقت واسه دیدار خدا بزو گرفتی چشم تو بستی به روی اهل دنیا سموم اهل دنیا رو گرفتی حالا میریم سراغ فاطمه خانوم دختر شهید آقازاده مادر گفتن که فاطمه تماس میگیره و از حال پدر میپرسه و مادر هم برای این که فاطمه رو آروم کنه و درزم هنوز از چیزی خبردار نشده به فاطمه میگه که نگران نباشه حالا از خود فاطمه جریان اون روز رو میشنبیم من اون روز دانشگاه امتحان داشتم امتحانات ترمیمون بود بعد از دانشگاه خب من کتاب خونه رفتم دوباره مساله داشتم میکردم برای امتحان بعدیم و از اینکه زوه بود رفتم نمازخونه از نمازخونه دانشگاه مدن بیرون در شهر می رفتم سمت سیرویس های دانشگاه که موبایل هم رو بشه ما چک می کنم یکی از دوست های خیلی قدیمیم که شاید ما یک بار به هم پیام می دادیم و این طرح من می دهم که به هم پیام دادن می گن که فتمه حال بابات چطوره بابات خوبه ما چون خیلی دیر به دیر به هم پیام می دادیم که یه هایی به هم پیام داده بودن سراغ پدرم رو گرفته بودن ایام دانشگی هم چهار ماه بود پدرمو ندیده بودم ولی خب چهار ماه هم خیلی دلم برشون پنگ شده بود ولی توافق میشه یک هفته قبل شهادت پدرم یعنی همون دهی ماه من دو هفته میرم شه پدرم آخرین دیدارم با پدر یه هفته قبلش من پدرمو دیده بودم وقتی که پنج دوستانو میبینم خیلی دلشوره میگرم پاهمی مقدار سوست میشه و اینها بعد با مادرم تماس میگرم مادرم میرونی که نه فتا مدی اتفاقی نیفته تا حالش خوبه و وقتی که نه مادرم گفتن که حال پدرت خوبه من این مقدار خیالم راحت تر شد بعدش دیگه صور سیویس دانشگاه و سیویس دانشگاه که پیاده میشم کانالای ایتا مون مرور میکنه بعد میبینم که کانالای ایتا همه نوشتن که حاج صادق و معاونشون اسم جهادی پدرمون نوشته بودند کانالا صدق و معاونش و مدست اسرائیل که سوریه ترور شده موسیقی مهمونای نفیس خانوم هنوز توی خونه هستن و همه میدونن که چه اتفاقی افتاده اما هیچ کس دلش رو نداره که به نفیس خبر بده آخه نفیسه یه توراهی داره و همه نگرانش هستن و نمیخوان برای نفیسه و فرزندش اتفاقی بیفته اما به هر حال نفیسه باید خبردار بشه اون روز توی خونه نفیس خانوم و علی آقا قوقایی بود اما نفیسه بیخبر بعد چون که انفجار داخل دمش بود ما یه مقدار دمش پاسله داریم بعد صدا انفجار اصلا نشینده بودم یا اصلا هیچ کسی نشینده بود چون فاصله زیاد بود انفجار داخل خود دمش بود ما مثلا یه مبانه ما خارج از دمش بودیم یعنی صدا نمی اومد بود ما نزدیک های روان زینبیه بودیم دیگه من رفتم نماز زهره اصلا مو خوندم ولی خب خیلی تو نماز نگرام بودم یعنی اصلا به حالت خاص نمازو خوندم مهون همه بودن تقریبا فکر کنم اون موقع ده دوازده نفر بودن یعنی اصلا تو خود نماز دیگه از میهونایی آدمه گفت من میرم خونه فلانکار دارم برمیگردم بعد اینم که این گفت برم با خواهم گفتم چون دیگه موقع نهار بود بچه ها از مدرسه میمار خواهم گفتم مثلا خانوم همیشه میومدن زود میرفتن چرا حالا بند خودم خود بری دوره برگرده مثلا همین حتی برام خیلی سآل شد و فهمیدم که یه چیزی شده مثلا چون اتفاقا بعد متوجه رفتاره مشکوکشونم شدم که یه رفت چند تایی یه چیزی به هم میگم من میام رفتارشون تغییر میکنه دیگه متوجه شدم که یه چیزی شده دیگه به گوشی همسرم زنیم زدم دیگه هرچی تماس میگرفتم ایشون جواب نمیدادم که حالا یکی از خانما گفت نبیسه امروز خطا قطعه ما هم تماس میگیم همسر زهاد نمیده بعد یکیشونو بردم تا هشپسونه دیگه کل بهش التماس گرم مثلا بگو چی شده من که میدونم یه اتفاقی افتاده دیگه ایشون اول نگفتن گفتن ما فهم میدونیم یه انفجاری تو محلی کارشون رخده دیگه بعد کم کم گفتن که مثلا همسر شما مجروح شدن تقریبا یک ساعت بعد بود دیگه به این بچه ها گفتن که اشون شهید شدن ای شهید ای شهید ای شهید از شنیدن برنامه بفرمایید سامانه پیامک سی هزار پانسد و پنج و سه در اختیار شماست تا سلامی دوباره خدا نگهدار این شور و غیرت ملی این اتحاد و همدلی یعنی قدرت ایران زمان مرگونیستیه رژیم سهیونیستیه به دست ملت ایران بسیرت و مقاومت ادامه داره خط به خط تا لحظه شهادت برای حفظ امنیت باید باشیم همه فقط پاشت سر ولایت رسید مرگ استقبال روشن راه مردم اشد دا و علال کفار رو همه او بین هم رسید مرگ استقبال روشن راه مردم اشد دا و علال کفار رو همه او بین هم در سال گذشته ما شعار جهش تولید با مشارکت مردم رو مطرح کردیم که این برای کشور لازم بود بلکه به یک مناحیاتی بود ایرانی حیات ایران در گروه حضور تو است امسال هم مسئله امده ما مسئله اقتصاد مشارکت و سرمایه گذاری با من و تو برنامه ریزی دقیق و دلسوزانه با مسئولان باید هم دولت و هم مردم با عزم و انگیزه فراغان سرمایه گذاریه برای تولید رو جدید بگیرن و دنبال کنن تا باز شبد گره های کور اقتصاد و جانی دوباره بگیرد ایران عزیز ایرام عزیز کار مردم هم این است که سرمایه های خورد و سرمایه های بزرگ خود رو بتوانند در راه تولید به کار رو دارند و امسال سال 1404 شهار امسال سرمایه گذاری برای تولیده که این انشالله مایه گشایشی برای معیشت مردم خواهد رو سرمایه گذاری برای طرید رمز حیات ایرانی آباد ایرانی آباد ای چکاد سرفراز سر بلند آزاد ایران ای حسار استوار با ستار همزاد ایران ای دیار خرم امار آباد ایران ای ستیغ سرکشیده از کمند بیدان ایران 1058-82-2 ارسال کنید دست رسیب پشت سحنه برنامه ها دست رسیب آباها، نباها و میان برنامه ها دریافت برنامه های جدید و پرمخاطب دست رسیب آخرین اخبار و اطلاعات معرفی همه با همه در پیام رسانه بله برای ازبیت در کانال راگیو معرف در پیام رسان بله فقط کافی عدد 96 رو به سرشماری 105882 ارسال کنید تا براحتی عضو خانوادی بزرگ رادیو معارف بشید ادسای راژیو معارف تا پرتوبه همه بیت روشنگرده مار اسلام همیشه سایه اش برسده مار پیامه بلاگت در خط محمد و علی روح خدا نور دلگو خامنه ای رهبر با نور دلگو خامنه ای رهبر با این کسانی که اسمشون رو ما خواست میگذاریم یعنی کسانی که دارای فکرن نگاهشون نگاه از روی تدبر از روی تشخیص اوضاع رو میفهمن میشنستن میدانن چیکار داره میشه اینجور نیست که سرشون پایین باشه هر جا دیگران رفتن اینام برن این افراد وظیفه دارن وزیفه سنگینی دارن اینا بایستی جهت عمومی حرکت جامعه رو حپس کنن و نگذارن این حرکت دوشاره نرام بشه اگر خواست جامعه از این وزیفه غفلت بکنن حوادثی که پیش خواهد آمد زربه های تاریخی به ملت ها میزنه ما در طول اسلام در تاریخ اسلام از این حوادث دیاد داشتیم من سلیمان ابن سرد خودهایی بنادارم به حسین ابن علی نامه بنویسم و او را به کوفه دعوت کرده و با ایشان بیعت کنه چنانچه با من هم عقید و هم رعید بسم الله زیل این نامه را موت کنید امروز جبهه دشمن برای خواست برنامه خاص داره برای خواست در کشور خود ما برقیل از جایی دیگه برنامه دارن اینا رو دوچار تردید کنن دوچار تعمل کنن دوچار تعلل کنن احیانا چرب و شیرین دنیا رو به اینا بچشانن اینا رو جزب کنن برای این که در به زنگاه ها در نقاط حساس در اونجایی که لازمه که یک اقدامی انجام بدن انجام ندم و اون شتاب دهندگی که از خواست متوقع است او صورت نگیره برنامه دارن برای این کار وظیفه خواست اینه باید تردید افکنی