مردم حرکت کنه هم پیشا پیش هم در جمع میشه مگم چیزی بله میشه چرا نمیشه میشه انسان هم پیشا پیش مردم حرکت کنه هم در جمع مردم حرکت کنه چطور اونجا که پای ره بشودن خطر به جن خریدن سد شکستنه جلو میفته و وقتی که همه به حرکت می آیند و می بیند که سیل خروشان ره روان به سوی آرمان تویاشده و با قدرت و طلان بالا و بالایش می تونه صدها را بشکنه دیگه اونجا اصرار نیز جلو باشه دیگه اونجا در جمعه فردی از جمع و پیغمبر در میان یارانش چگونه می نشد در یک حلقه و با یارانش چگونه حرکت میگرد در وسط یک جمع اگر کسی او را با سیما نمیشنا از جای نشستن و از جای حرکت کردنش نمیتواند بشناسد یکی بود از همه این است اون جلوه زیبای امامت که باید به وجود آوریم برادرها و خوهرها اون روز می گفتیم باید چنین بشود تا چنین نتیجه به دست آید امروز می گوییم چنین شده است آیا نقایج مطلوب تا چه حد به دست آمده است امروز روزیست که سخن ما و عمل ما و اون چه می گوییم و اون چه می کنیم باید تحققان آرمان باشد من میپذیرم شما هم بپذیرید که این آرمان متعالی یک روزه و یک ماهه و یک ساله فحق و فیدا نمی کند زمان لازم دارد ما نمیتونیم یک جرایان سازنده را در یک آن به وجود آوریم جرایان اگر هست خودت خود چی میخواد؟ زمان ولی این زمان باید هر قدر کتا هر و حرکت باید هر قدر نافذتر و سازنده تر باشد سرعت و شتاب در حرکت سازنده نظام اسلامی ضرورت دارد من با سراحت میگویم هیچ که از ما هیچ گونه کتاهی و تقصیر نداشتد ولی اون که با صداقت و شجاعت و سراحت میگویم این است که جهت حرکت را گم نکرده ایم به سوی اون که می تلبیدی و می تلبیدیم تلاش کرده ایم و حرکت کرده ایم آیا شطال مطلوب رو حرکت داشته یا نه جای سؤال هست باید این جواب رو جمبندی های نما جمبندی های شما و جمبندی های نفادان بیخرد و مرد اما آگاه و تیزبین و آشنا به سختی ها و دشماری های حرکت نشانده هست اما اون که در اون تردید ندارم این است که در جمع خط اصلی حرکت را گم نکرده ایم و بارلاها از تو میخواهیم که ما را همچنان هدایت کنی و از هدایت و توفیق از بهرمند داری که این سرات مستقیمت را در میان سرات ها و سبیل ها و راه های انحرافی گن نکنید انفیا امامانی هستن که هم پیشا پیش جمع حرکت می کنن و هم در جمع حرکت می کنن و همه کسانی که در نظام جمهوری اسلامی به شکلی از اشکال در نقش امامت ظاهر می شوند باید باید در جمع بمانند و در جمع حرکت کنند هیچ کس حق ندارد در هیچ مقام در هیچ سمت و به هیچ عنوان از جامعه جدا شود یک اصل در امامت هست این رو برای تون بیان کنم از اون اصلهای عالی در رحبری و امامت بعضی ها وقتی صحبت امامت و رحبری میشه مسائلی رو پیش میکشن موازعی رو مطرح میکنن امامت و امامی رو ترسیم میکنن و آرزو میکنن که گوی اون امام در فاصله زیاد خیلی خیلی جلوتر از امت قرار گرفته و با سرعت و شتابی بیش از امتم حرکت می کنه خب یک چنین امامی و یک چنین امتی وقتی با هم حرکت کنن روز به روز فاصله امم امت چطور می شه؟ بیشتر می شه تا جایی که یک روز امت اصلا امامش رو نمیبینه نمیدینه تا از امامت او فهرمند بشه امام امام از نظر دینش از نظر منش و رفتار میتواند صدها برابر از امت خود ساخته تر و متکامل تر باشه ولی از نظر جایی که قرار میگیره حق نداره جا و موضع او و قرارگاه او اونقدر از امت جلوتر باشه که میان او و امت یک ساطله پر نشدنی همباره وجود داشته باشه زیرا چنین امامی خود به خود نقشی در راه بری امت نخواهد داره امام باید ساتله پیشتازیش در مقام اینیت با امت اونقدر باشه که امت او رو با تمام ریشگیها بتونه بدینه و به او اقتدا کنه الان و انه لکل مهمومنت ما من یک حدیبه باید امام در حالی باشه که مهمون بتونه به او اقتدا کنه بتونه به او برسه اینه که مولا در همون سخنم میفرماد امام شما چنین و چنان هست من میدونم شما اینجور نمیتونید باشید ولکن اینونی ببره این بچه ها کسانی که فکر میکنن افراد یا گروه هایی میتوانند در نقش امامت جامعه قرار بگیرند که اونقدر پیشتاز و پیشگام و پیشرو باشند که اصلا ملت موزه اونها را نمیتونه بشناسه و بیا به و درد کنه اینها معلوم میشه اگر واقعا ام اونقدر پیشتاز و پیشگام و پیشرو هستند معلوم میشه که اصلا امامت به اون طور که باید درد نکردند قیامبران در این اون که در نزدیکترین مقاب و منزلت به کمال مترقه هستی و خدای متعال قرار دارن اونقدر مردمی هستند و اونقدر جلوه عادی دارند در برابر مردم که مردم روز به روز اونها رو بیشتر از خودشون و با خودشون میابند زبانشون زبان مردمه اندیشه ها و تصوراتشون اندیشه ها و تصوراتی مردمی فرد عمل و رفتارشون عمل و رفتاری که با مردمه و مردم اون را به خوبی میابند و میبینن که میشه و از او الگو و قصده باشد برای اونها که لقد خان لکم سی رسول الله قصد و سن حسن اندیا در بعد هدایت هم حادی هستن و راه را نشون میدن و هم امام هستن و راه برن و مردم را به دنبال خیش می کشانند و می برن نکشندن زورزوری که زورزوری نمیشه باید کسی رو هدایت تر و نمیشه باید مردمی رو امامت تر بلکه کشش و جاذبهی دارن که اون کشش و جاذبه این انسانها را به همراه اونها می کشاند پیغمبر اصوه از اما اصوه یک مقناطیس نیروان که میتواند برادها را به همراه خود بکشاند و حتی دونها خاصیت مقناطیسی بدهد این در مقام هدایت و امامت و اما در مقام ادالت انبیاه پیاماوران عدل و قصد هستند از مردم میخواهند که کنوک از بامینه بالقصد باید شما کسانی باشید که سر پا نگه دارید قصد و عدل را به وجود آورید قصد و عدل را همه جور عدل عدل اخلاقی که زیر بناه عدل سرهنگی که زیر بناه قلبت باید و قلبم باید معتدل باشد تا بتونم مدعی باشم که در راه انبیاه هستم اخلاق و معیار هام باید معیار های صحیح سالم الهی انسانی باشه تا بتونن بگم در راه هم بیا هستم اونهایی که دائمان دروغ میگویند دروغ های تاکتیکی دائمان دروغ میبندند و تحمد میزنند دروغ بستن ها و تحمد زدن های تاکتیکی دائمان جعل و تذویر دارن و جعل و تذویر های تاکتی که اینها از راه عدل انبیاه منحرفن انبیاه برپادارندگان عدل هستن و عدل در درجه اول عدل خود انسان است که عدل اخلاق عدل فرهنگ عدل معرفت عدل ایمان عدل در عمل عادل انبیا آدل دادن انسانهای آدل می دادن و به دنبال آن و در په آن و دانبان نتیجه آن و دانبان آملی که با این عدل اخلاقی تأثیر و تأثیر و عمل و اکسل عمل و سازندگی و خودتاختگی متقابل داره و کاردهی و کارپذیری متقابل داره عدل اجتماعی در همه افادش عدل سیاسی و عدل اقتصادی در جامعه ای که انبیا می سازن عدل اخلاقی و معنوی از عدل اقتصادی و عدل اجتماعی و سیاسی نمی تواند جدا باشد و بالعکس جمهوری اسلامی ما مادام که موفق به ایجاد عدل اقتصادی و عدل سیاسی و اجتماعی نشود این بعد از رسالت انبیا را تحقق ندادد ما باید به سوی عدل اقتصادی و عدل اجتماعی و عدل سیاسی جلو بریم ما تا به جایی نرسیم که در جامعه ضعیفی در زیر فشار قویی قرار نگیرد و اگر خدای نکرده قرار گرفت به سرعت از زیر فشار او رهانیده نشود جامعه من جامعه اسلامی نشده مسئولیت همه ما در ایجاد عدل عدل اجتماعی و عدل اقتصادی بسیار سنگینه و تحقق بخشیدن به اون بسیار دشوار اما شدنی شدنی بکنیم تلاش کنیم تحقق اداغایتن ما پیانبران را سرستادیم با بینات و با اونها کتاب و میزان و معیارها و ارزشهای جدا کننده حق از باطل زشت از زیبا سرستادیم تا مردم در پرتوب این روشنگری و این هدایت بتوانن ادالت را به وجود آورن اندیا پیاماوران عدل هستن امیدوارم اعمال و رفتار و کارهای ما برخورد ما جنگ ما سلح ما همه چیز ما قیاری خدا و هدایت او و با هممت شما بندگان خدا و خلق خدا به تواند در جهت هماهنگی اندیشه و سخن و عمل هممون یادا اقل اکثریت جامعه من و به خصوص مسئولان جامعه من باشد انشاءالله و السلام علیکم و رحمت الله و برکاته آنچه شنیدید سخنرانی شهید آیت الله دکتر بهشتی بود با موضوع نقش هدایتگری، پیشبایی و ادالت تلبی انبیاه علیه مستلام موسیقی در موسیقی درسته موسیقی نبای معرفت سدای ایمان رادیو معارف سدای فضیلت و فطرت روایت اشق به نام خدا و سلام آشغانه دیگر را از زندگی همسران و مادران شاهده مرور می کنیم دفتر روایت عشق پر شده از خاطره های مندگار خاطره هایی که یه دنیا حرف و دلتنگی برامون دارن خاطره هایی که خط به خطش سرشار از مهر و سمیمیت و آشقان های زیباست چند برنامه یک مهمون خانوم نفیسه کرمانی همسر سردار شهید علی آقازاده هستیم که در حمله تروریستی سیهونیست ها در محل استقرار مستشاران سپاه به شهادت رسید و شهید راه قدس لقب گرفت بخشی از برنامه قبل رو میشنبید روزی که من همسرم شهید شدن شمبه بود صبح شمبه سیامه دیماه بعد ما قرار بود یک شمبه بیم ایران اصلا کلا خودمون من به خاطر وضع حملی که داشتم مثلا یه چند هفته قرار بود زودتر بیم چون همیشه یک دنو روز خب می اومدیم اسفه ماه یعنی می اومدیم ایران بعد یک شمبه خب قرار بود ما بیاییم بعد کلن اونجا رسم اینجور بود اگه کسی شهید می شد یا مجروح می شد ما توی شهره که زندگی میکردیم همه ایرانی بودم رسم بر این بود که خب همه خانواده ها می اومدن تی که کم کم مثلا به خانوم خونه می گفتن که حالا چه حادثه ای رختده تی که بقیه بودن دلداری می دادن یه پشتگرمی بود اون روز که من همسرم رفتن خب شب قبلش ما تا دیر وقت داشتیم ساک می بستیم من صبح خیلی خسته بودم یعنی وقتی همسرم رفت خیلی خوابالو و خسته بودم یه مثلا خدافزی که داشتیم اتفاقا یه خدافزی خیلی ساده و معمولی بود شاید روزای قبلش من مثلا تا دم درد همراهشون میکردم از پشت پنجره بعض وقتا میستادم کلی نگاشون میکردم ولی اون روز اصلا اینا نبودیم من چون خیلی خسته بودم فردن به خیلی معمولی و ساده ایشون خدافزی کردم و رفتم چون خیلی هم کار داشتن چون قرار بود یه جلسه ایران داشته باشن قرار شد اخو ایشون هم ما بیان به خاطر اون روز گفتم کارام کلن خیلی زیاده مثل صبح که می رفتن فرق این جمعهی که ازشون شدیدم همین بود گفتن خیلی اون روز خیلی کارام زیاده و از زودتر برن این فجار داخل خود دمشق بود ما مثلا ما خارج از دمشق بودیم یعنی صدا نمی آمد بود ما نزدیکای پهرون زینبیه بودیم دیگه من رفتم نماز زهره اصلا مو خوندم ولی خب خیلی تو نماز نگرام بودم یعنی اصلا به حالت خاص نماز بشه همسرم زنیم زدم دیگه هرچی تماس میگرفتم ایشون جواب نمیدادن که حالا یکی از خانمه گفت نفس این بس خطا قطعه ما هم تماس میگیم و همسر جواب نمیده بعد یکیشونو بردم تاش پسونه دیگه کل به شلتماس که هم مثلا بگو چی شده من که میدونم یه اتفاقی افتاده دیگه ایشون اول نگفتن گفتن ما فرماییدونیم یه انفجاری تو محلقه هاشون رخده دیگه بعد کم کم گفتن که مثلا همسر شما مجروح شدن تقوی یک ساعت بعد بود دیگه به این بچه ها گفتن که ایشون شهید شد موسیقی موسیقی تا اونجایی شنیدیم که نفیس خانم کم کم از شهادت همسرش خبردار میشه و فاطمه ی عزیز دختر خانواده هم در دانشگاه در بیقراری و نگرانی و بیخبری به سر میبره میریم سراغ فاطمه که از اون لحظه هایی برامون بگه که در دانشگاه است و برای آرامش رفته سر مزار شهده اون نیم ساعت و چلو پنی دقیقه که مزای شهید دانشگاه بودم فقط اهل بهتر صدا میکنم. بلند میگفتم یا زینب یا راقعیه. یه مقدار میگذره یه کچول آروم تر میشم. خود حضرت زینب میگم که خودتون بیبی جان هر چیز الله میدونی رقم بزنید. بعد یه دارکت نماز میخونم. خود حضرت زینب کمک میخوام که به هم سب بدن یه آرامش بدن یه مقدار قرآن میخونم. احساس کنم حالا خیلی بهتر میشه بعد از که نماز خوندم از خود اهل بهتر کمک خواستم امیدوار که گذشت من امو بزرگم بزرگ خانواده هم هستم شاید ایشون خبر داشته باشن غیر مستقیم به ایشون زنگ زدم که ایشون ها متوجه نشن چون هنوز اسم پدر هم مستقیم نداشته بودن که کنالا به ایشون زنگ میزنم اول سراغ مادر جون پدر جون هم میگم که مثلا مادرجو پدرجو خوبه اینکه میگم به این وحان زنگ زدم بعد میگم که نه عموم اصلا خبر نداشتن ایشون هنوز من بهشون نمیگم که چیز متوجه شد ولی خب بعدش کم کم تیه کانالا اول اسم جهادی پدرم به طور کامل گذاشتن پدرم دورانه تفاوز شاهده که میرفتن به شهید علی محمود واند خیلی ارادت داشتن و بعد از شهادت این دوستشون اسمشون رو اومدن اسم جهادی خودشون انتخاب میکنن و اول اسم جهادی پدرمو گذاشتن دیگه کانالای وسایت ها که دیگه سوریه به دست اسرائیل شهید شدن بعد از اینکه اسم خود پدرمو اون موقع که اسم پدرمو گذاشتن چرا هم ما با خوهرم تونستم صحبت بکنم و همسایم ولی مقدار که گذشت با مادرم صحبت کردم چون خیلی هم نگرم مادرم بودم چون مادرم مثلا کل فامیل هم زبان زد بود فراتر از آشقان هم دیگر رو دوست داشتن بعد هم خیلی اون موقع نگرم بودم که وقتی مادرم خوهرم متوجه خبر شهادت پدرم میشن انتفاقی براشون نگفته و دیگه همونگه هم دانشگاه بودم آخرشگه اسم خود پدرم میاد سایت ها به امو بزرگم زنگ می زنم دیگه بهشون شهادت فدرمو تقریبا به امو بزرگم من دادم ولی خب دیگه سایت ها اومده بود شبه که خبر اعلام می کردی نیش می کرد از خواب زمین به غیر از نفیسه هر طوری که هست خبر به نفیسه هم میرسه و نفیسه با حال و روزی که داره با این که بار داره باید خبر شهادت و فراغ همسر رو بشنوه اون لحظه خب ما چون دوستانمون بودن اونجا خب ارتباطاتمون با هم زیاد بود مثلا حقیقتا اونا پر کردن اون خلال رو چون همه دوستایی که تو شهرک بودن همه گی اومدن حتی از قسمتهای دیگه حدودا سی تا خانواده بودیم از شهرکای دیگه هم بودن یا حتی معلمین از بچه های سفارت کسایی که کلن تو سوریه بودن مثلا همه می آمدن سرمو زدن بعد می گم واقعا اون خلای نبود خانواده ترسات بچه ها و دوستان پر شده بود چون اصلا اونجا می گم من یه محارت خاصی هم داشتم نالاتی یه این که دلداری بخواه می دن چون قبلنم مورد داشتیم به این شکل تجربه شو داشتم دیگه البته اینو مثلا بخوام بگم خدا یه آرامش رو دلمون گذاشته بود یعنی من اینو مطمئنم اگه من همسرم به مرگ عادی میرفت هیچ صحبه من آرامش رو نداشتم مثلا من حتی خانوم های شهرک مدام به من گفتن نفسه چرا تو گریه نمی کنی؟ چرا تو هیچی نمیگی؟ مثلا گریه کن، تخلیه کن خودتو اصلا یه آرامش یه انگاه خدا نده نرو دل من حتی رو دل بچه ها چون من همیشه فکر میکردم اگه همسرم شهید بشه من چجور بچه ها رو آروم کنم مخصوصا دختر کچیکم ساله چون وقتی ایشون معمولیت بیرون خیلی برانه باباشون گرفت ولی حقیقتا از وقتی که ایشون به شهادت رسیدن مثلا سالهه چخمی قراری به اون شکل نکرده درسته گاهی اوقات مثلا میگه مامان وی خیلی دلم بر بابا مثلا تنگ شده برای این نه به حالت بیقراری که مثلا من نتونم آرومش کنم یا سید باشه به این شکل اصلا نبوده خدا شکلی حقیقتا مشاهده کردم حالا از انایت عرضت زینب سلام علیه خداون سبر رو به دل هممون داده حاشا این که از راه تو حتی لحظه ای برگردیم یا زینب از شام و بلا شهید آوردن با شور و نوا شهید آوردن سوی شهر ما شهیدی آوردن یا زینب مدد یا زینب مدد قرار شده که با پیکرهای متحر به ایران برگردن و چه لحظه های سختی برای نفیس رقم خورد اما نمیتونستن از طریق فرودگاه دمشق به ایران بیان باید یه مسیری رو تیمی کردن و خدا میدونه که در دل نفیسه چی میگذشت و دخترها چه حالی داشتن ماجرا رو از زبان خود نفیسه عزیز میشنویم خب اسرایی کلن فرودگاه درمشقو زیاد میزد ما هم خب چون نزدیک فرودگاه بودیم صدا انفجارا معمولا زیاد سنیده میشد چون حالا چه بخواد انبارشو بزنه چه حالا بخشای دیگرشو بخواد بزنه کلن زیاد انفجار میشد ولی خب همیشه سوریه باستازی می کرد و سریع فرودگاه دوباره راه اندازی می شد بچه ها اول یه مقداری می ترسیدن که خب بعدن دیگه مثلا انگار دلگرمتر شدن یا شاید دیگه هم یه جور آدت انگار کرده بودن به این صدا حقیقتا خب این به اعتقاد انسان برمی گرده و اون نگاهی که آدم به زندگی داده دایش گروهی نبودن که قانه باشن فقط به همون سوریه و یا عراق اونا مثلا نیت اصلشون حتی ایران بود که بخواهیم شیعان ایران را از بین ببرن و اینو مطمئن بودم که اگه مثلا اونا قدرت بگیرن همون مشکلاتی که تو سوریه پیش اومده قطعا تو ایران پیش اومد و اون مسایبی که مردم سوریه دیدن زنهای سوریه دیدن اونا را مثلا ما باید تو کشور خودمون و خانومای ایرانی و مردم ایران اونا را ببینن یکی هم حالا دفع از حرام عزت زینب صلی اللہ علیه و بود خب این دو باعث می شد که من خودم شخصا برا خودم واجب می دونستم که این دفع رو داشته باشیم و برا من اون آرامشی که بخواد تو ایران داشته باشم حالا در کنار همسرم اون آرامش دیگه لذتی برا من نداشت حقیقتا ایش لذتی نداشت یعنی انگار در کنارش یه عزا وجدانیه که من می تونستم به همسرم کمک بکنم یا ایشون میتونه سالاتو سوریه باشه این دفاع رو داشته باشه که هم به مردم اون کشور کمک میشه هم پیشگیری میشه از این که مردم خودمون داشتارمون بلا نشن و این که از حرم از ذات زینب سلام الله و از ذات راقعیه سلام الله علیه ها دفاع کنیم خب واقعا افتخاری بود بعد چون فودگاه درمش کلن دیگه کار نمیکن یعنی از برسوفان رقصا تان باستازی می کردن همون روز یعنی اولین پروازی که به ایران می شد دوباره اسرائیل می زد باید همین کلن دیگه فرودگاه پروازی به ایران نداشت پرواز همه از لازقیه بود یعنی ما باید یه مسیر یا تقریبا 4 ساعت از دمشق تا لازقیه رو می رفتیم بعد من همسرم چون یه مدت اون ساله اولی هم که رفتیم کارشون اطراف لازقیه بود بعد به خاطر من مرسی درمشتالاتی