تا چند لحظه دیگه پیام ولایت هم که صحبت رهبر عزیز انقلاب هست بعد از اون تقدیم شما میشه ساعت چارده هم که برای خبرها با شما خواهیم بود خیلی ممنون از توجهتون به ادامه مسیر امروز روایت اشق به نام خدا و سلام آشغانه دیگر را از زندگی همسران و مادران شاهده مرور می کنیم دفتر روایت عشق پر شده از خاطره های مندگار خاطره هایی که یه دنیا حرف و دلتنگی برامون دارن خاطره هایی که خط به خطش سرشار از مهر و سمیمیت و آشقان های زیباست چند برنامه یک مهمون خانوم نفیسه کرمانی همسر سردار شهید علی آقازاده هستیم که در حمله تروریستی سه هنیست ها در محل استقرار مستشاران سپاه به شهادت رسید و شهید راه قدس لغب گرفت بخشی از برنامه قبل رو میشننید روزی که من همسرم شهید شدن شمبه بود صبح شمبه سیام دیماه بعد ما قرار بود یک شمبه بیم ایران اصلا کل خودم من به خاطر وضع حملی که داشتم مثلا یه چند هفتهی قرار بود زودتر بیم چون همیشه یک دنو روز خب می اومدیم اسفه ماه یعنی می اومدیم ایران بعد یک شمبه خب قرار بود ما بیاییم بعد کلن اونجا رسم اینجور بود اگه کسی شهید می شد یا مجروح می شد ما توی شهره که زندگی میکردیم همه ایرانی بودن رسم مردم بود که خب همه خانواده ها میامدن تی که کم کم مثلا به خانوم خونه میگفتن که آلا چه حادثه ای رختده که بقیه بودن دلداری میدادن یه پشتگرمی بود اون روز که من همسرم رفتن خب شب قبلش ما تا دیر وقت داشتیم ساک میبستیم من صبح خیلی خسته بودم یعنی وقتی همسرم رفت خیلی خوابالو و خسته بودم یه مثلا خدافزی که داشتیم اتفاقا یه خدافزی خیلی ساده و معمولی بود شاید روزای قبلش من مثلا تا دم درد همراهشون میکردم از پشت پنجر بعض وقتا میستادم کلی نگاشون میکردم ولی اون روز اصلا اینا نبودیم من چون خیلی خسته بودم فقط همین در خیلی معمولی و ساده ایشون خدافزی کردم و رفتم چون خیلی هم کار داشتن چون هر بود یه جلسه ایران داشته باشن قرار شد اخی ایشون هم ما بیان به خاطر اون روز گفتم کارم کلن خیلی زیاده مثل صبح که میرفتن فرق این جمعهی که ازشون شده ایدم همین بود گفتم خیلی اون روز خیلی کارم زیاده باید زودتر برم انفجاد داخل خود دمش بود ما مثلا ما خارج از دمش بودیم یعنی صدا نمیمده ما نزدیک های قبان زینبیه بودیم دیگه من رفتم نماز زهره اصرم رو خوندم ولی خب خیلی تو نماز نگرام بودم یعنی اصلا به حالت خاص نماز دوکشی همسرم زنیم زدم دیگه هرچی تماس میگرفتم ایشون جواب نمیداده که حالا یکی از خانم ها گفت نمیسه ایموز خطا قطعه ما هم تماس میگیم و همسرم جواب نمیده بعد یکیشون رو بردم تا هشپسونه دیگه کل به شلتماس که هم مثلا بگو چی شده من که میدونم یه اتفاقی افتاده دیگه ایشون اول نگفتن گفتن ما فراموش میدونیم یه انفجاری تو محلی کارشون رخده دیگه بعد کم کم گفتن که مثلا همسر شما مجروح شدم تقریبا یک ساعت بعد بود دیگه به این بچه ها گفتن که ایشون شهید شد موسیقی موسیقی تا اونجایی شنیدیم که نفیس خانم کم کم از شهادت همسرش خبردار میشه و فاطمه ی عزیز دختر خانواده هم در دانشگاه در بیقراری و نگرانی و بیخبری به سر میبره میریم سراغ فاطمه که از اون لحظه های برامون بگه که در دانشگاه است و برای آرامش رفته سر مزار شهده اون نیم ساعت و چلومه دقیقه که مزای شهید دانشگاه بودم فقط اهل بیتو صدا میکنم بلند میگفتم یا زینب یا راقعیه به مقدار میگذره یا کچول آرومتر میشم خود حضرت زینب میگم که خودتون بیبی جان هر چیز الله میدونی رقم بزنی بعد یه درکت نماز میخونم خود حضرت زینب کمک میخوام که به هم سب بدن یا آرامش بدن یه مقدار قرآن میخونم از اینجا از اینجا از اینجا از اینجا به این بحانه زنگ زدن بعد میرم که نه عموم اصلا خبر نداشتن ایشون هنوز منو بهشون نمیگم که چیز متوجه شد ولی خب بعدش کم کم توی کانالا اول اسم جهادی پدرم به طور کامل گذاشتن پدرم دورانه تفحص شاهدهایی که میرفتن به شاید علی محمود ون خیلی ارادت داشتن و بعد از شهادت این دوستشون اسمشون رو اومن اسم جهادی خودشون انتخاب میکنن و اول اسم جهادی پدرمو گذاشتن توی کانالای وسایت ها که توی سوریه به دست اسرائیل شهید شدن بعدش هم که اسم خود پدرم اون موقع که اسم پدرمو گذاشتن چرا ما با خوهرم تونستم صحبت بکنم و همسایام ولی مقدار که گذاشت با مادرم صحبت کردم چون خیلی هم دیگران مادرم بودم چون مادرم مثلا کل فامیل هم زبان زد بود فراتر از آشقان هم دیگر رو دوست داشتند بعد اون خیلی موقع نگرم بودم که وقتی مادرم خوهرم متوجه خبر شهادت پدرم میشن انتفاقی براشون نیفته بعد دیگه همونگه هم دانشگاه بودم آخرشگه اسم خود پدرم میاد سایتا به امو بزرگم زنگ میزنم دیگه بهشون خبر شهادت پدرمو تقریبا به امو بزرگم من دادم ولی خب دیگه سایت ها اومده بود طبقه خبر اعلام میکرد از این ریش نکرد ای شهید ای شهید که بارداره باید خبر شهادت و فراغ همسر رو بشنوید اون لحظه خب ما چون دوستانمون بودن اونجا ارتباطاتمون با هم زیاد بود مثلا حقیقتا اونا پر کردن اون خلال رو چون همه دوستایی که تو شهرک بودن همه گی اومدن حتی از قسمتهای دیگه حدودا سی تا خانواده بودیم از شهرک های دیگه هم بودن یا حتی معلمین از بچه های سفارت کسایی که کلند سوریه بودن مثلا همه میمدن سرمو زدن بعد میگم واقعا اون خلق نبود خانواده ترسات بچه ها و دوستان پر شده بود چون اصلا اونجا میگم من یه محارت خاصی هم داشتم نالادی این که دلداری بخواهم بودن چون قبلن هم مورد داشتیم به این شکل تجربه شده شدم دیگه البته اینو مثلا بخواهم بگم خدا یه آرامش رو دلمون گذاشته بود یعنی من اینو مطمئنم اگه من همسرم به مرگ عادی میرفت هیچ رقم هم آرامش رو نداشتم مثلا من حتی خانوم های شهرک مدام به من گفتن نفسه چرا تو گریه نمی کنی؟ چرا تو هیچی نمی گی؟ مثلا گریه کن، تخلیه کن خودتو اصلا یه آرامش یعنی خدا نه تنها رو دل من حتی رو دل بچه ها چون من همیشه فکر می کردم اگه همسرم شهید بشه من چجور بچه ها رو آروم کنم مخصوصا دختر کچی که هم سالهه چون وقتی ایشون معمولیت میگه خیلی برانه باباشون گرفت ولی حقیقتا از وقتی که ایشون به شهادت رسیدم مثلا سالهه هیچ نخ بیقراری به اون شکل نکرده درسته گاهی اوقات مثلا میگه مامان وای اینی دلم بر بابا مثلا تنگ شده ولی نه به حالت بیقراری که مثلا من نتونم آرومش کنم یا سیداش به این شکل اصلا نبوده خدا شکل یعنی حقیقتا مشاهده کردم حالا از انایت حضرت زینب صلی اللہ علیه و سلام خداون سبر رو به دل هممون داده موسیقی قرار شده که با پیکرهای متحر به ایران برگردن و چه لحظه هاگه سختی برای نفیس رقم خورد اما نمیتونستن از طریق فرودگاه دمشق به ایران بیان باید یه مسیری رو تیمی کردن و خدا میدونه که در دل نفیس چی میگذشت و دخترها چه حالی داشتن ماجره رو از زبان خود نفیسی عزیز میشنوید خب اسرایی کلن فرودگاه دمشق رو زیاد میزد ما هم خب چون نزدیک فرودگاه بودیم صدا انفجار ها معمولا زیاد چنده می شود چون حالا چه بخواد انبارش رو بزنه چه حالا بخواد بخواد بخواد بزنه کلان زیاد انفجار می شود ولی خب همیشه سوریه باستازی می کرد و سریع فرودگاه دوباره راه اندازی می شود بچه ها خب اول یه مقداری می ترسیدن که خب بعدن دیگه مثلا انگار دلگرمتر شدن یا شاید دیگر هم یه جور عادت انگاه کرده بودن به این صدا حقیقتا خب این به اعتقاد انسان برمیگرده به اون نگاهی که آدم به زندگی داده دایش گروهی نبودن که قانه باشن فقط به همون سوریه و یا عراق اونا مثلا نیت اصلشون حتی ایران بود که بخواهد شیعان ایران را از بین ببرن و اینو مطمئن بودن که اگه مثلا اونا قدرت بگیرن همون مشکلات که تو سوریه پیش اومده قطعا تو ایران پیش میاد و اون مسایبی که مردم سوریه دیدن زنهای سوریه دیدن اونا رو مثلا ما باید تو کشور خودمون و خانومای ایرانی و مردم ایران اونا رو ببینن یکی همالا دفع از حرم عزت زینب صلی اللہ علیه و بود خب این دو باعث می شد که من خودم شخصا برخودم واجب می دونستم که این دفع رو داشته باشیم و برا من اون آرامشی که بخواد تو ایران داشته باشم حالا در کنار همسرم اون آرامش دیگه لذتی برا من نداشت حقیقتا هیچ لذتی نداشت یعنی انگار در کنارش یه از آبوجدانیه که من میتونستم به همسرم کمک بکنم یا ایشون میتونست حالا تو سوریه باشه این دفعه رو داشته باشه که هم به مردم اون کشور کمک میشه هم پیشگیری میشه از این که مردم خودمون دو شارمون بلا نشن و این که از حرم از ذات زینب سلامالله و از ذات راقعیه سلامالله علیه ها دفع کنیم خب واقعا افتخاری بود پس چون فرودگاه درمش کلن دیگه کار نمی کرد یعنی از بعد صوفان رقصا تان باستازی می کردن همون روز یعنی اولین پروازی که به ایران می شد دوباره اسرائیل می زند باید هم کلن دیگه فرودگاه پروازی به ایران نداشت پرواز همه از لازقیه بود یعنی ما باید یه مسیر گفت تقریبا چهار ساعت از دمشق تا لازقیه رو میرفتیم بعد من همسرم چون یه مدت اون سال اولی هم که رفتیم کارشون اطراف لازقیه بود بعد به خاطر من مسیر دمشق تا لازقیه برام خیلی سخت موسیقی از شبکه رادیوی معرف با برنامه روایت عشق همراه شماییم و مهمون خانوم نفیس کرمانی همسر سردار شهید علی آقازاده هستیم که در حمله تروریستی سیهنیست ها به محل استقرار مستشاران سپاه در سوریه به شهادت رسید خاطر رسید به جایی که نفیس خانوم با دخترها قرار بیان ایران اما باید از یه فرودگاه دیگه به غیر از فرودگاه دمشق به ایران بیان و مسیری رو تیمی کنند که نفیسه عزیز ازش خاطره داره نفیسه و دخترا و پیکر شهید در راه ایران هستند و اون جاده برای این همسر و دختراش دیگه جاده رسیدن نیست جاده خاطره های مندگار و دردناکه چون مسیری بود که دو سال همسرم رفته بودن اومده بودن یعنی ما اتفاقا اقوام فامیل دو هیوگاد به ام گفتن خب حالا این چه فایده ای داره این که تا الان رفتی سوریه اونجا هم که از همسر دوری چون ایشون وقتی میرفتم ما پنج شمبه شب همه از رقعی هم دیگر رو میدیدیم تا یک شمبه صبح داره میرفتم یعنی پتا جمعه شمبه هم که پیش هم بودیم شمبه که خب صبح زود میرفتم سرکار تا شب جمعه هم باز یه چند ساعتی هم معمولا میرفتن مثلا خیلی هم پیش هم نبودیم ولی خب باز خیلی بهترزیم بود که دو ماه یا مثلا چهل روز دو ماه بخواییم دور باشیم حالا همین که هر هفته هم دیگر رو میدیدیم یا این که ما اونجا بودیم واقعا پشتم گرم و احساس می کنم حادثه برش روخ نمی دهد وقتی من اونجا پیششونم حقیقتا میگم این مسیر دمشان لازمه واقعا برام خیلی سخت بود همسرم خیلی اهل طبیعت بود، اهل کوه نوردی، سفر به... حالا جای سرسرس همشوردی بهش محکم شد اگه مثلا فرصت کتای من، اون ساله اول زنده این ساله آخر که از این وقتش رو نداشتن خب اصلا زیاد تو طبیعت می رفتیم بعد این دو سال که ایشون رفتن می اومدن مثلا گاهی قد خیلی برام تعریف نگهم گفتم خیلی دوست داشتم با هم بتونیم آره مرسی رو آره بریم چون بعض قسمتش خیلی دیدنی و شنگه و من اون روزی دادم از پنجره سمی که هم خیلی بیرون رو نگاه نکنم چون اصلا طبیعتی که می دیدم اصلا یاده ایشون می افتادم چون خیلی طبیعت رو دوست داشتن پنج رو پیکر شهید بود و همسر من آسیب دیگیشون بیشتر بود با هترم اصلا چهره رو به ما نشون ندادن ولی خب اون شهده بزرگوار رو خانواده ها دیدن ولی مثل اینکه همسر من خب از ناییه گردم به بالا آسیبشون خیلی زیاد بود حالا بعضی هایی که میگفتن سر نداشتن بعضی هایی که میگفتن بوده سر ولی آسیبش زیاد بوده ولی خب مثلا یکی از دستاشون که کامل قد شده بود اونو متوجه شدیم بعد دیگه هیچی رفتیم برامراه پیکرها لازقیه و از اونجا پرواز بود از غفص رها شدن فصل جدایی سر اومد پرکشیدن سوی وطن دست گلا رو بیانین گلا پاشو صدا کنین تو کوچه بوی یار میاد پنجره ها رو با کنید علی آقا به شهادت رسیده و اون روزا شاید نفیسه هزار و یک جور با خودش فکر کرده این که قرار چی بشه؟ حسن چرا این اتفاق افتاد؟ و گاییم نمیتونه این نبودن و فراغ رو باور کنه اما یه چیزی ته دلش همیشه روشنه که شهادت لایق همسرش بود و همین آرومش میکنه از این وقت که به آرزود رسیدی و آقا برد به خیلی شدید یعنی فقط اون لحظه اول شکرانهی بود که داشتم ولی خب بعد از اون برحال اون سختیی که داره اون دوری که بین من و ایشون افتاده حالا دلتنگی هایی که پیش میاد خب اونا خیلی ناراحت و ازیعت هم میکرد اصلا نمیتونستم باور کنم حتی اون روز اول همش فکر میکردم شاید این همش خوابه مثلا یه رویاه یه خوابه چون من تا قبل از اون که ما ایران بودیم همسرم سوریه میرفت بیشتر شد آماده شعادتشون بودم یعنی وقتی میرفتم همیشه میگفتم شد رفته دیگه نمیاد وقتی که برمیگشت خیلی خوشحال میشدم که مثلا یک رو خدا دوباره همسرم رو به ما داده سوریه که با هم رفتیم مثلا گاهی اوقات فکر میکردم اگه شعادتی باشه شاید حتی با هم شهید بشین مثلا این حس رو داشتم حتی یادم وقتی که همسرم به ما گفت قهره بیاین سوریه من یه خوابی دیدم خواب دیدم که همسرم یه خونهی براما ساختن مثلا آپارتوان سه طبق است کلن نماشم کامل شیشه ایه نور خرشید کامل افتاده روی این خونه و خرشیدم خیلی نرزی که به خونه موند مثلا خودم برام اون خواب خیلی دیگه حالت خاصی در خواب داشتم این واقعا احساس میکردم که اون خوابی که دیدم قشن وقتی از خواب برنشم احساس میکردم این معنیش ختمه به شهادته احساس میکردم اگه شهادتی هم باشه شاید مثلا بر کل خانه دست روزی ما هم میشه به خاطر این باورم نمیشد که مثلا ایشون رفتن حالا ما موندیم اینش برام خیلی سخت موسیقی از شبکه رادیوی معارف با برنامه روایت عشق با شما بودیم و مهمون خالوم نفیس کرمانی همسر سردار شهید علی آقازاده که در حمله تروریستی سیهونیست ها به محل استقرار مستشاران سپاه در سوریه به شهادت رسید حس و حالتون رو از شنیدن برنامه برامون بگیم حرفتون با نفیس عزیز چیه؟ سامانه پیامک 3553 در اختیار شماست. یاد همه شهده به خصوص شهده راه قدس و شهده دفاع مقدس دوازده روزه رو گرامی میداریم. خدا نگهدار. با ولی یا علی گفته باشی عبر خطره تای جهان خوار میشه سلمان لمن سالمه کن به اونو میدی دست من برا جنون هر بل لمن هانه بکن تا روزی که بیافته پین کرم بخون هر بل من آرمه کن تا روزی که بیافته پین کرم بخون قزه شهر عشق و خون قزه شهر لاله ها شهر غیرت و شرف بر زمین آشنا در آغوش مادری که لالایی هایش خاموش شدن و لبخند نورسیدهی پشت مرزهایی که گرگ ها ساختن پیر شدن برای زنده نگه داشتن دین و انسانی همه ما ایرانیان همدلانه همراه مردم مظلوم غزه هستیم بونگش ایران همدل ادامه دارد و شما عزیزان از این دو طریق میتوانید به مردم مظلوم قضه کمک کنید از طریق شماره کارت 6037 99822 707 و یا کود دستوری ستاره 14 مربع این جهان امروز دادلاه بزرگ بجدان است هسته در چشم این جهان امروز دادلاه بزرگ بجدان است سدای رمحوری اسلامی که تقریبا به بسیاری از کشورها میرسد این صدا باید ایک صدایی باشد که مردم را ارشاد کند و اسلام را معرکی کند نشاط و معنویت ایمان و مقفت دین و حکمت صدای فضیلت و فطرت راژیو معارف در خط محمد و حدیق روح خدا نور دل اون خامنه ای ره بره با نور دل اون خامنه ای ره بره با اون حقیقتی که به طور روشن انسانون رو مشاهده می کنه این است که بونگاه های تولیدی بزرگ کشور ما رشد چشمگیری داشتن در طول سالهای متعدد این رشد چشمگیر از توی بخش خصوصی، این بونگاه هایی که گفتم بونگاه های بخش خصوصی منظوره این خیلی پرمعناست این نشندنده وجودیه بخش خصوصیه توانا و قدرتمند در کشوره این خبر مهم میز چرا؟ چون این رشد و پیشرفت و کارهایی که انجام گرفته همه در شرایط تحریم انجام گرفته حالا علاوه بر این که در این میان بعضی از دوره ها هم دوره های کمکاری دولت ها بوده دهه نوت دهه خیلی پیشرفت خوبی بر ما نبود اما در این حال این کارها انجام گرفت این دهنده این است که ما در شرایط کنونی کشور قادر هستیم بخش خصوصی ما قادره که کشور رو به اون چیزی که مطلوب برنامه پنی ساله هفته همه هست یعنی رشد هشتر ست برسن ساعت نه و چلو پنی دقیقه ورود رهبر مزم انقلاب نماشکای پیشکامان پیشرفت نماشکایی که در اون آخرین دستاوتهای بخش خصوصی به نماشتر اومده کشور رو اینا بیش میبرن بخش خصوصی کشور رو بیش میبرن باید هر چی میتونید کنم نمایشگاهی با حضور 39 تولید کننده در بخشهای مختلف ارتباطات و فنناوری اطلاعات تچیزات ساخت محواره پوش مصنوعی ساخت تچیزات و ابزارالات هواپیما سنایه مدنی نفت گاز پتروشیمی لواز مخانگی و تچیزات پزشگی داروی کشورزی و صناعی اعتصادی خانونی استفاده کنن، بسپارن به خود مردم، به خود سهمداران شرکت ها. متعا نظارت بگیر. ما در این سالهای گذشته، بعد از آنی که سیاست های اصل چلوچار رو بنده اصرار کردم و ابلاغ کردم و دنبال کردم، کارهای بیقاعده ای رو دیدیم انجام گرفت. که بر اثر عدم نظارت بود کارهای بدی انجام گرفت کارهای قلطی انجام گرفت هم به منابع زرب خورد منابع عرضی و ریالی هم به خودمون بونگاها زرب خورد و نتیجتاً به مردم زرب خورد یه دیسور استفاده کرد نظارت دولت حتمیست لازمه بایستی حتماً انجام بگیره