این را را بیاندازید زنهای بیهجاب و بدهجاب از این را باید اومد این را با همه همین کار کردن نوشت شما این را با حضرت موسا همین کار کردن حضرت موسا چی تو شد چه کس خواد اومدن سربازاش رو آلوده کردن به فحشا و منکرات دامن این را ناپاک کردن و که این تو شد چه کس خواد این رو بدونید رمز شکست ما نبوده با خدای تعالی است اگر با خداوند باشید که هستیم افتخار میکنیم به ای بی بی قول میدیم رمز پیروزی امام حسین استادگی حضرت زینبه نیست اگر حضرت زینب کربلا نبود خدا وکیلی تصور کنیم نداشت یه همچین شیرمردی را زن نگو مردافرین روزگاه در برابر ابن زیاد ببین چی که کرد در برابر یزید ببینید چی کرد مگه میترستید؟ دیدی خدا با چی کرد داداشه تو چی کرد؟ چی فرمون؟ مارا ایت الله جمیله من جز زیبایی هیچی دیگه از خدا ندیدم او تویی که بد میبینی حسین من زرر نکرد وارد کوفه شد مشکل کوفیان را چی گفت همی که با مردم کوفه روبرو شد خیال کردن که خود بچه های کوفه اینا بیست سال پیش امیرال مونین اینجا زندگی میکرد کافی بود طرف بیست و پنشیش سالش باشه امیرال مونین را دیده بود وقتی شروع کرد به خطبه همه میگن میگن خیال کردیم علی زنده شده لحجه لحجه یا امیر المومنی قوت سخن قوت علی اسم الله الرحمن الرحیم ببینید مشکل اهل کفره چی میگه بپرد من و شما این مشکل نداشته باشید هر کس هم از خودش نگاه کنه من که بالا نیشستم از خودم نگاه کنم تا شما که اون آخره نه بودم ما این مرضا داشته باشیم اگه داشته باشیم چه کس میخوره یا اهل المکر والغادر یا اهل الکوفه ای کوفیان ای اهل مکر و نیرنگ نامرده ایجور شروع میکنه ای به اصلی بیماری اینا یک طبیب حاضق داره با اینا حرف داشته میگه معرض شما اهل مکر و قدرید فریب کارید راست نمیگید دوستان به مردم راست باید گفت مردم به دولت راست بگید دولت به مردم راست بگو مجلس به مردم راست بگو قوه قضایی راست بگو همه راست بگیم به هم دیگه تو خوهرم هم هجابتو حفظ کن این هجاب من به راستی وظیفه است هم وظیفه سیاسیمه هم اجتماعیمه هم دینیمه من بچه مسلمانم خدا دوست داره ما حجاب داشته باشه خدا دوست داره ما عفیف باشیم برادرم خوهرم مقاومت کنید با خدای تعالی رفاقت کنید پیروزی مال شماست بعضی ها بودن تو این دنیا حالا شما هایی رو ندیدید شاید بعضی مثل بنده که گاهی سفرهای زیادی دارن دیده باشه ما سابق برادرم خوهرم وقتی که تو جلسات بین المللی شرکت میکردیم اگه نماینده اسرائیل میومد میخواست حرف بزنه حرف بی خودی بزنه ما خیلی هنرکه میکردیم راستش از جلسه پامی شدیم به انوان اعتراض پنج شیشتایی که از ایران رفته بودم اونجا پامی شدیم رفتیم بیرو یه گوسته از دار نفر آدم نشستن شیشتا پاشن درن به نظر شما چیز اعتباق میفته؟ خسته شده رفته بیرون یه هوا بخوره بیاد تو میدونید الان دیگه اینجور نیست؟ این همه شهید دادیم برید ببینید تو دنیا دیگه چجوره دیگه هیچ کس نمیتونه از اینا دفاع کنه بنده خودم تقریبا همه اول این بحث مقاومت بود که پیش آمد و اینا در قضه یه سفری داشتیم وینول مجالس بود آی پیو بهش میکنن از مجالس دنیا حضور داشتن اونجا یه نفر اومد صحبت بکنه که ای حمایت کرده بود از اسرائیل دبیر اون مجلس بود جلسه بود به نام آقای پاچیکو اومد صحبت کنه دوستان تصمیم گرفتن پاشه ما پاشدیم تو اون جلسه به نظرم سد و شست کشور یه مرتبه ما با بالن شد حالا پیداست سه هزار نفر نصفیش پاشه بره بیرو چی میشه؟ یعنی چه؟ چرا همچنین بکنه شما؟ این کسافکاری ها چیه؟ مسجد رو میزنی مدرسه رو میزنی کچیک رو میزنی بزرگ رو میزنی پیر رو میزنی جوون رو میزنی منطقه زندگی رو میزنی بیمارستان رو میزنی آه چه قانونیه پس چون به کدام قانون دنیا ملتزمی کدام وحشی ایجوری تو دنیا زندگی میکنه که تو میکنی البته اینو بهتون بگم بیسابقه نیستا اینو بچه ما سرمونو بدونیده معمولا اینها امریکایی صفت ها که از انگلیس هم مویدن تو امریکا همین کار رو کردن میلیون ها آدم کشتن برای که اون رو مستقر بشه جنگ هایی که را انداختن بر علایه اسلام و مسلمین اونقدر کشتن جنگ هایی سلیبی ببینید جوان ها چقدر کشتار کردن اینا بازم اسلام هست بچه مسلمون هستن به کوری چشم دشمن چرا؟ چون پیامبر ما یکی اومد خدمت رسول خدا گویی یا رسول الله نه من از حضرت امام اولین بار شنیدم بعد دنبال کردم روایت چی رو پیدا کردم آمد خدمت رسول خدا دید حضرت پیر شدم به حسب ظاهر پیر می نباید پیر تر از اون سنی که دارم گویی یا رسول الله چرا شما؟ مقتلاب پیری زود رست شدید مثلا حضرت فرموش شیبت نیست سورت و هود سوره هود منو پیرم کرد چون در این سوره ای آیه اومده مقاومت کن همونطور که امرت کردم خودت و اونایی که توبه کردن یعنی بچه مسلمان که اومدن با اینا منو خسته کردن نمیام چون در سوره شورا هم وستقیم کمه اومد در باره پیانبر هست مقاومت کن ولی اونو پیغمبر نمیگه منو غذیت کرده چرا چون مقاومه میگه اینا نمیان هی میگن بابا بودو الان متب میبنده پزش میره شبه جمعه است فردا بسته است متب تحتیله یهو این افونت خفت میکنه هی وایستاده عروسک میبینه وایستاده اینو بخر آدامسی یا اینو بخر یا اونو بخر نیمیاد پوسمه کنده برای همین یکی مثل حاج قاسم یکی مثل مرحومه سید حسن نصر الله اینا رو پیغمبر اکرام خیلی دوست داره چون اینا پیغمبر رو پیر نمی کنن که اینا به خواسته ی رسول خدا عمل می کنن و پا کارن شما همینطور باش برادرم خواهر جون شما همینجور باش به این ویژه این که من و تو تو قوم داریم زندگی می کن ما آب روی حضرت معصومه رو باید حفظ کنیم مقاوم بیستید احکام خدا را واجباتو جدی بگیرید اخلاق اسلام رو مراعات کنید هرچی میتونید محرماتو پرهیز کنید هرچی میتوانید مرد میدانم باشید که مقام ولایت هم بتونه به شما تکیه کنه اکراش ما جزمونه باشیم که امامه است سلاممون برسونه ما که نمیبینیم آقامونو بگو به قومی ها سلام برسونید به اینایی که به غوزوی ها سلام برسونید به لبنانی ها سلام تهران یک جلسه ای بود و تو دانشگاه علوم پزشکی بنده دعوت داشتم نمیدونستم هم برنامه اینه گفته بودن روز پرستاره میشه بیایید گفتم میام ما رفتیم اونجا برای جلسه صحبتی بکنیم بعد من دیدم اساتید پزشکان و پرستارا اومدن گفتن که هجابشن همه خوب واقعا هجابه بسیار خوبی داشتن گفتن باریکلا بعضی یکمی چهار تا کلمه سواد که پیدا میکنن به خیلیشون برده اول کاری که میکنن متاسفم متاسفم هجابشونو هیچول کنن اشتباه است نگهش دار دوست برادر اون ترهیونو حفظ کن ارتباط با خدا رو به هم نزد من گفتم که خب جلسه چیه گفتن که بناست که بعد جلسه هم شما بینشیدین میخواییم به آقایون و خانوها یکی پدیهی بریم به چه مناسبت بچه های لبنان رو که پیجر ها منفجر شد و چشمانشون رو از دست دادن بهترین پرستاران بیمارستان های تهران رو انتخاب کردیم آوردیم اینجا میخواییم ازشون تشکر کنیم بیرونیم قربونش برم چقدر خوبه اگه از خوبا خوب تجلیل بشه خانوم های جوون کسانی بودن که از برادران و خوهران لبنانی ما حمایت میکردن هر کار میتونید در حمایت از بچه های لبنان قزه داشته باشید و از خدای تعالی هم باید کمک خواست برای پیروزی بچه مسلمان و نابودی سهیونستا انشالله در همین روزهای آینده ولی یه چیزی بگم آخر قبل از اینکه بریم برادرها و خوهرهای خوب وقتی که همین بی بی دو عالم حضرت محسنومه خودمون قربونشون برن وارد قوم شدن تو کوچه هایی که رد می شدن می گن که خانما و آینا ها از رو بوم ها رو سرشون رو کجاوه شون نقل و نوات و گل می ریخدن می دونید حضرت زینب وارد کوفکی شد آتیش می ریخدن سنگ می ریخدن خاک می ریخدن به خدا سزاوار نبود وقتی به اینا میگفتن چرا همچین میکنی گاهی دختر اماممه ای خوهر اماممه ای امه اماممه اما نگفتن کوفه که ای دختر اماممه ای خوهر اماممه ای امه اماممه فداشت بیستید که انشاءالله فردا با ظهور حضرت ولیه از بی بی رو ببینیم و افتخار کنیم به وجود مبارکشون اللهم کل ولی کل خجت ابن الحسن صلواتو که علیه و علا آبایه فی غاضه ساعت و فی کل ساعت ولی و حافظ و قائد و ناصر و دلیل و عین حتی تسکنه و اردکت وغا و تمتعه فیها طبیله خدا یا دل مبارک امام اصر و از همه ماها راضی و خوشنود بگرده ظهور ولیت را بر همه ماها منت بگذار مقام معظم رهبری از هر بلا حفظ فرما طول عم سلامتی آفیت اون بزرگوار رو بر همه ماها تقدیر فرما به محمد آل محمد مقاومت پیروز فرما سهیونستان نابود کن امریکا بیش از پیشخار و زلیل کن به محمد آل محمد تراغسم هرچه نگفتیم محتاجیم به هممون انایت بفرما اللهم قرب ثم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان در برنامه امروز بربال سخن سخنانی حجت الاسلام و المسلمین مرتزا آقا تهرانی را شنیدیم با موضوع مقابمت و استقامت درسی از زندگی حضرت زینب سلام الله علیها موسیقی در موسیقی درسته بی آل محمد عرف الصواب و في أبياتهم نزل الكتاب و هم حجاج الاله على البراهیم و بجدیم لا يسترابون موسیقی اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجان باز پخش برموی بربال سخن امروز یک شنبه چهارم آبان ما ساعت دوازده و سی دقیقه خواهد بود رسیدیم به ساعت یک و چهل و پنج دقیقه با گرامی داشته یاد و خاطره رزمندگان هشت سال دفاع مقدس آزادگان جانبازان سرفراز دعوت میکنم شرمنده ی خاطرات مندگار باشید بیان خاطرات و عرضش های هشت سال دفاع مقدس ما چند ست هزار رزمنده داشتیم هر کدام از اینا یک مجموعه خاطرن خاطرات مندگار بسم الله الرحمن الرحیم همراهان عزیز رادیو معارف سلام از این لحظه با برنامه خاطرات مندگار در خدمت شما هستیم و به مرور خاطراتی از دوران هماسه و ایسار میپردازیم دعای حسن مستجاب شد او از خود گذشت خود رادر مردم در این امت بزرگ یافت و این چنین صفات محمود امت هزبالله را یک جا در وجود خود گرداند دانشجو بود طلبه هم بود هنرمند بود وزمنده هم بود فلسفه میخواد و فلسفه هم میگفت شاگر بود و درس می گرفت معلم هم بود و درس می داد برزشکار بود نویسنده هم بود شجاع بود و مهربانه سرسخت بود و در این سرسختی سخت لطیف و رقیب در برنامه امروز خاطراتی از سردار جامباز حاج حسین اروج و جامباز منصور محمدی تقدیم شما عزیزان میکنیم با دوست مجال گفتگو یافتیم از نور حضور رنگ و بو یافتیم امروز اگر بخیشتن میبالیم از خون شهید آبرو یافتیم ای کبوتر سفید من ای برادر شهید من تو برای من پرند پر تو برای من ستار تر تو برای من ستارتن بخش اول خاطرات سردار حاج حسین اروج از روزهای آغازین دفاع مقدس و ایمان و توکل بالای رزمندگان بسم الله الرحمن الرحیم فدمت شنوندگان عزیز از سلام و خست نوشی دارم خاطرات رو از ابتدای جنگ من وضعش رو بگم شاید خوب باشه ابتدای جنگ ما وقت بارد منطقه میخواستیم بشیم چون تازه انقلاب شد و سازمان سپا نگرفته بود و آموزش درستابی نداشت حدود 700 نفر ما بودیم که صورت نیروی مردمی با یک قطار حرکت کردیم بریم طرف احواز توی این 700 نفر چهل نفر بودن که سروازی رفته بودن قبلن و توجی بودن این مقدار با جسه و مسائل جنگی رو هم نمیدونستن بقیه غیر از این چهل نفر که دیستن چیزی نمیدونست جالب اینه که بگم برای شنواندگانمون که 700 نفر که داشتیم میرفتیم یک نفر بیشتر سلاح نداشت که پاستاری بود همراه ما بود اون هم سلاح جیوزی بود که سلاحای شهری هست برای جنگای شهریه و برای افرادی که محافظ از مسئولان هستن کارهایی داره یکی دو نفر کلاهانی داشتن یکی دو نفر سرنیزه بقیه دیگه لباس خاکی ما نداشتیم نه پوتین و نه لباس و نه سلاح هیچی خب ما وقتی رسیدیم به راهان احواز ایراق 15 کلومتیه احواز بیرون سنگرداش و خونپارایی که میزد میومد توی احواز اون موقع هم خونپارایی که آتش بارای ایراق پنجتا پنجتا که میمد میگفتن خمسه خمسه یعنی پنجتا پنجتا خب ما توضیحی نبودیم فکر میکنیم که یه سلاحی پنجتا گلوه با هم پرتاب میکنیم که خمسه خمسه بعدها مدارش شدیم که نه سلاحای ایراق آتش باراش پنجتا قبضهیه وقتی تیراندازی میکنه همه هم میکنن با هم تیراندازی این خونپارا میمد توی شهر که اولین و دوبامی سهبامیش خورد همون موقعی که ما رسیدیم توی راهان احباس یادم هست که چند تا از بچه همون همونجا شهید مجروم شدن به خاطر این که وارد نبودن وقتی خونپارا که میخورد به جایی که فرار بکنن میدویدن میمدن طرف این صدا بناتی چی بود شهید مجروم شد اینو گفتن بخوادن که ما آموزش موشا زیر صف بود دست خالی بدون آموزش دشمان همه چی داشت بعد ما رو تقسیم کردن توی مدارس پادگان نبود که ما توی مدارس پخش کردن هر ستای توی مدرسه و منافقن هم خیلی فعال بودن ما خطی نداشتیم خاکیزی نبود و اینا براحت تردد میکردن تو شهرم مشخص بود یه شبیه دوتا نور یا منور میزدن یا تیرای رسام هست که نور بده اینا رو میزدن مشخص بود اونام به راحتی گیرام میگرفتن از طریق قطن ما و میزدن هیچ کجای شهر امن نبود و جالب این که تو همون شرایط بعضی از مردم زندگی میشه و نماجمه برگذار میشد که یه نماجمه که برگذار شد شهید بهشی روشن شد ایشون رو بعدا صحبت کردن در حین که ما زمان رو میگذروندیم در گروهی قرار گردم گروه ستاد جنگ های نامانازم که شاید چمران مسئله چی داشتن ایشون تشکیل دادن برای آموزش مثلا یه RPG میگردن ما ست نفر دویست نفر میگردن بیاون میگفتن که این RPGه یکی گلله در میکردن شلک میشد میگردن این RPGه بعد RPG میگردن مهارم میگردن توی سنگرم گفتن که برد این آموزه شما بود چون نبود گلو که همه بزنن یکی میزه بقیه نگاه میکرد یاد گرفتیم شارت کلا شد شیرسه و اینا یاد گرفتیم و شبونه بیس نفر برم میشدیم که برم بزنیم به خاک ایراغو برگردیم که اخلا واقعا وحشتناک همش کاری ایراغی دا دنده مسلح بود بیس نفر جمع میشدیم باید برمیگشتیم موسیقی شنواندگان عزیز و همراه همچنان همراه شما هستیم با برنامه خاطرات ماندگار از رادیو معارف و در این بخش یک داستان کتاه و شنیدنی تقدیم شما عزیزد می کنیم. قلاملی جوان قلاملی جوان بیست و پنج ساله در سال چهل و شش اکس شاه را در جشن تاجگذاری در ملعه آم پاره می کند معموران قلاملی را پس از مدتی شکنجه و آزار از زابل به بابل تبعید می کنند دوران سخت تبعید با پیروزی انقلاب خاتم میابد. پس از پیروزی انقلاب غلاملی و پسرانش تا آخر جنگ رنگ شهر را نمیبینند. یکی از پسرانش در شلمچه شهید میشود و دیگری با بدن مجروح اسیر میشود. پس از پایان جنگ قلاملی با دیگر پسر قریبانه توسط اشرار در جاده زابل زاهدان در تاریخ 27 دیماه سال 71 به شهادت میرسد موسیقی بخش دوم خاطره سردار جانباز حاج حسین اروج از روزهای اول جنگ تحمیلی هشت ساله یادم یکی از شباب گفتن میخواییم که راه پیمایی بکنیم و بدن سازی خب واقعا انگیزه اون ماره جرامی بود اون ایمان هدفم بود کلو پشتی رو من یادم یک پتوی بزرگم به زور گذاشتم توی کلو پشتی سفه بستم که طولوها که میرم سنگیم باشه بدنم قریبش به ما گفتن 17 کلومتر رو میریم ما نماز مغربشاری خوندیم و کنبوت کنسرو و اون زمان رست بود بیشتر نون خوش کنون کنبوت کنسرو و از این آجیلای خونگی که می فرستدن می خوردیم یا تو کلپوشی می گوشیم و قمقمه آب کلپوشی بستیم رافتیم ما هرچی رو هم می مدیم گفتن چیزی نمونده چیزی نمونده یادمه دو بار یا سه بار ما نشستیم برای استراحت که وقتی نگاه کردیم مثل که دره روز می شه افق داره روشن میشه یکی از محصولی ما راحت شد از کنار ما گفتیم نمازاتون بخوا نماز صبح شده گفتیم بابا هیب ده کلومتر گفت خیلی بداناتون قرار میشه چهل و دو کلومتر را شب ما اومده بودیم و ادامه شد وقتی نماز صبح خوندیم ما اومده منو اونجا واستادیم اوتوبوس ما را سوار بکنه توی اوتوبوس که نشسته بودیم بعضی چسپدن به همه میله وسته اوتوبوس دوست نفر از همونجا قش کردن افتادن این اینقدر بیهال شدن این هم که رو سندلی نشسته بودن دیگه خوابشون بود چهل و دو کلومدرها رو در شب اومدن این باعث بیاد برای عملیتهای بعدی ما بتونیم قوی باشیم که عملیت بیتول مقدس سی کلومدرها با تجهیزات راه اومدن بسیار تازه رسیدن کجا به پوش میدونمین که باید میدونمین خونسا بشه درگیر بشن از موانه عبور بکنن خاکشی زود پد و اینار بگیرن بعد بیان پاکشازی کنن برن صبح در اول درگیری که دوشبن متوجه میشه موقع پا تک بکنه این برای این قسمت یه قسمت که ادامه همین خاطره است ما در جبه داشتیم به نام جبه تر راه همون قسمت های سوسنگیرد بود بیس کلومت راه رو ما بیس نفر بودیم خط نگردشت بود که استلان خط بود چار تا پنج چادر ما داشتیم و تو این چادرها زندگی میکردیم جلوی ما ما بین ما و اراقی ها نه یک خاکرز بود نه یک سیمخاردار بود نه یک کانال بود نه یک میین هیچی دشت خدا بود چند تا درخت های گزه که اونجا در اومده بود و فقط ما با چشم عادی اراقی ها نمیدیم با چسمی مسلما دور میگه دکل که نگم که بیده بودم ما با چی رویه یه شب اونجا میخوابیدیم درسته نگهبان میگوشیم یا نگهبان قدم میزد توی کیس خواب ما میرفتیم میخوابیدیم زیب پیزی کیس خواب میکشیدیم میخوابیدیم که الان اگر کسی جنگ هم کنیس یه شب اونجا بخوابیدیم با این حالت وحشت میکنه خب چیزی بهتر از امداد غیبی و این نویترم بگم که یه سگی بود اونجا شبا میومد اونجا نگهبانی میدهند کمک ما میکرد اونجا روزا میرند خودش برای ما خیلی جالب بگم شبا نمیرد روزا میرد بعد مترشیدیم بابا خدا اناهد کرده این اناهد خداست برای این که خب سگا میگن یا هیوانات شامبه شان قبیلتره ما یه خونپاره داشتیم اونجا این 20 کلومتر که دست ما بود ما یه جایی قراری گذاریم که ده کلومتر راست سمت چب رو مونم ده کلومتر خالی بود ما شب که می شد می رفتم خونپاره رو می گفتم آخرین جایی که محرود به ما بود یه گوله می زد حال کجا می رفت خدا می دهد فقط می خواستم دوشان آتیش اینو ببینه که ما هستیم دو سایه کلومتر مرتبه دیگه گوله می زد مثلا هفته هشته گوله تو این قسمت ما شب می زدیم به ساعت های مختلف که دشمن فکر کنه که همه اینجا نیرو هسته و آتش به سرشون ریخته میشه که درگیر بشه و نمیتونن بیان این قدرت فکری که ما همیشه کار بکنیم این حالت خدا بود روحه دونجای استراد بکنیم این لطف خدا بود این سگی که هم مثال زدن واقعا لطف خدا بود و یه بارندگی جوزه که میشد از اونجا تا خود سوسنگیر یا به احواس ما دیگه میمونیم که چجورو بیاییم بریم مونم گیلهای اونجا زمین خاکش چسبنده است قدم میذاری نمیتونه را بری یا ماشین نیازه یا آب خوردنی میخواد