متنبه و جزاف قابلیت زخیره صدا و کار در حالت آفلاین ویژه سفر ایران صدا همراه را درد می رویه شد ما چند ست هزار رزمنده داشتیم هر کدام از اینا یک مجموعه خاطرن خاطرات مندگار بسم الله الرحمن الرحیم همراهان عزیز رادیو معارف سلام از این لحظه با برنامه خاطرات ماندگار در خدمت شما هستیم و به مرور خاطراتی از دوران هماسه و ایسار میپردازیم دعای حسن مستجاب شد او از خود گذشت و خود را در مردم در این امت بزرگ یافت و این چنین صفات محمود و امت حزب الله را یک جا در وجود خود گرداند دانشجو بود، طلبه هم بود، هنرمند بود، وزمنده هم بود فلسفه میخواد و فلسفه هم میگفت شاگر بود و درس میگرفت، معلم هم بود و درس میداد برزشکار بود، نویسنده هم بود شجاع بود و مهربان سرسخت بود و در این سرسختی سخت لطیف و رقیق در برنامه امروز خاطراتی از سردار جامباز حاج حسین اروج و جامباز منصور محمدی تقدیم شما عزیزان میکنیم با دوست مجال گفتگو یافتیم از نور حضور رنگ و بو یافتیم امروز اگر بخیشتن میبالیم از خون شهید آبرو یافتیم ای کبوتر سفید من ای برادر شهید من تو برای من پرند پر تو برای من ستارتن تو برای من ستارتن بخش اول خاطرات سردار حاج حسین اروج از روزهای آغازین دفاع مقدس و ایمان و توکل بالای رزمندگان بسم الله الرحمن الرحیم فدمت شنوندگان عزیز از سلام و خست نوشی دارم خاطرات رو از ابتدای جنگ من وضعش رو بگم شاید خوب باشه ابتدای جنگ ما وقتی بارد منطقه میخواستیم بشیم چون تازه این را لاب شد و سازمان سپا نگرفته بود و آموزش درستابی نداشت حدود 700 نفر ما بودیم که صورت نیروی مردمی با یک قطار حرکت کردیم بریم طرف احواز توی این 700 نفر چهر نفر بودن که سروازی رفته بودن قبلن و توجی بودن این مقدار با جسه و مسائل جنگی رو نمیدونستم بقیه قیل از این چهر نفر که دیگه استم چیزی نمیدونستم جالبه نه که بگم برای شنواندگانمون که 700 نفر که داشتیم میرفتیم یک نفر بیشتر سلاح نداشت که پاستاری بود همراه ما بود سلاح جیوزی بود که سلاحای شهری این سنگار شهریه و افرادی که محافظ از محصولون هستن کارهایی داره یکی دو نفر کلاهانی داشتن یکی دو نفر سرنیزه بقیه دیگه رباحت لباس خاکی ما نداشتیم نه پوتین و نه لباس و نه سلاح هیچی خب ما وقتی رسیدیم به راهان احواز ایراق پونزه کلومتی احواز بیرون سنگرداش و خونپارایی که میزد میومد توی احواز اون موقع هم خونپارای که آتش بارای ایراق پنجتا پنجتا که میمد میگفتن خمسه خمسه یعنی پنجتا پنجتا خب ما توضیحی نبودیم فکر میکنیم که یه سلاحی پنجتا گلوه با هم پرتاب میکنیم که خمسه خمسه بعدها مدارده شدیم که این سلاحای ایراق آتش باراش پنجتا قبضهیه وقتی تیراندازی میکنه همه هم میکنن با هم تیراندازی این خونپارا میمد توی شهر که اولین و دوبامی سه بومیش خورد همون موقع که ما رسیدیم توی راهان احباز یادم هست که چند تا از بچه همون همونجا شهید مجروم شدن بخاطر این که وارد نبودن وقتی خونپارا که میخورد به جایی که فرار بکنن میدویدن میمدن طرف این صدا بناتی چی بود شهید مجروم شد اینو گفتن بخوادن که ما آموزشم شاید زیر صف بود دست خالی بدون آموزش دشمن همه چی داشت بعد ما رو تقسیم کردن توی مدارس شما پادگانی نبود که ما رو توی مدارس پخش کردن هر ستای توی یه مدرسهی و منافقن هم خیلی فعال بودن ما خطی نداشتیم خاکیزی نبود و اینا براحتی تردد می کردن تو شهر هم مشخص بود یه شبیه دوتا نور لمنور میزدن یا تیرای رسام هست که نور بده اینا رو میزدن مشخص بود اونا براحتی گیرام میگرفتن ترقی قطن ما و میزدن هیچ کجای شهر امن نبود و جالب این که تو همون شرایط بعضی از مردم زندگی میشه و نماز جمعه برگذار میشد که یه نماز جمعه که برگذار شد شهید بهشی روشن شد ایشونو بعدا صحبت کردن در حینی که ما زمان رو میگذروندیم در گروهی قرار گردیم گروه ستاد زنگای نامونظم که شاید چمران مسئولتی داشتن این تشکیل دادن برای آموزش مثلا یه آرپیجی میبوردن ما ست نفر دویست نفر میبوردن بیاون میگفتن که این آرپیجیه یک گلوه در میکردن شلک میشد میگفتن این آرپیجیه بعد آرپیجی میبوردن مهارم بردن توی سنگرمی گفتن که بلد این آموزه شما بود چون نبود گلوه که همه بزنن یکی میزن و بقیه نگاه میکردن یاد گرفتیم چارتی کلا شد شیرسه و اینا یاد گرفتیم و شبونه بیس نفر برم میشدیم که برم بزنیم به خاک ایراغو بر کردیم که احران واقعا وحشدناک همش کاری ایراغی دا دنده مسلح بود بیشتر نفر جمع می شدیم یه اوتوبوس یا میلوبوس سوار می شدیم فقط راننده یا مسلمون می دهیم کجا داریم این مواکنه می رفتیم قسمت های سوسنگیر قسمت های بستان و چند تیره می زدیم مثلا گفت دشمن اینجا خدایی هم بود اگه می رفتیم همون شبا قتل هم میکرد مورو ایراق ولی خب خوب بود بدن همون قوی می شد روحی همون قوی می شد میرفتیم میزدیم برمیگشتیم یه دنیا خاطر است بین من و تو از اون روزای تلخه عشق و لبخند تب شرجی قروبه سرخ کارون شب تنهای ما های عرون شب تنهای ما های عرون شنوندگان عزیز و همراه همچنان همراه شما هستیم با برنامه خاطرات ماندگار از رادیو معارف و در این بخش یک داستان کتاه و شنیدنی تقدیم شما عزیزاد می کنیم قلاملی جوان قلاملی جوان 25 ساله در سال 46 اکس شاه را در جشن تاجگذاری در ملعه آم پاره می کند مأموران قلاملی را پس از مدتی شکنجه و آزار از زابل به بابل تبعید می کنند دوران سخت تبعید با پیروزی انقلاب خاتم می آفد پس از پیروزی انقلاب قلاملی و پسرانش تا آخر جنگ رنگ شهر را نمی بینند یکی از پسرانش در شلمچه شهید می شود و دیگری با بدن مجروح اسیر می شود پس از پایان جنگ غلام علی با دیگر پسر قریبانه توسط اشرار در جاده زابل زاهدان در تاریخ 27 دیماه سال 71 به شهادت میرسد لباس و بتن رزمنده می دو بخش دوم خاطره سردار جانباز حاج حسین ارود از روزهای اول جنگ تحمیلی هشت ساله یادم یکی از شباب گفتن می خواهیم که راه پیمایی بکنیم و بدنسازی خب واقعا انگیزه اون ما را جرامی بود اون ایمان هدفم بود کلو پشتی رو من یادم یک پتوی بزرگم به زور گذاشتم توی کلو پشتی سفت برسم که طولوها که میرم سنگیم باشه بدنم قوی بشه به ما گفتن 17 کلومتر را میریم ما نماز مغربشاری خوندیم و کنبوت کنسربای اون زمان راست بود بیشتر نون خوش کن کنبوت کنسر و از این آجیلای خونگی که می فرستدن می خوردیم یا تو کلپوشی می گوشیم و قمقمه آب کلپوشی بستیم را افتادیم ما هرچی را می مدیم گفتن چیزی نمونده چیزی نمونده یادمه دو بار یا سه بار ما نشستیم برای استراحت که وقتی نگاه کردیم مثل که دره روز می شه افق دره روشن می شه یکی از مسئولین اونها رد شد از کنار ما گفتیم نمازاتون بخون نماز صبح شده گفتیم بابا حیب ده کلومتر گفت خیلی بداناتون قمید چهل و دو کلومتر را شب ما اومده بودیم و ادامه شی وقت نماز صبح خوندیم ما اومده ما اونجا واستادیم اوتوبوس ما رو سوار بکنه توی اوتوبوس که نشسته بودیم بعضی چست بودن به همه میله وسط اوتوبوس دو سه نفر از همونجا قشت شدن افتادن این اینقدر بیهار شدن این هم که رو سندلی نشسته بودن دیخابشون بود چهل و دو کلومدرها رو در شب اومدن این باعث شد برای عملیت های بعدی ما بتونیم قریب باشیم که عملیت بیتول مقدس سی کلومدرها با تحجیزات راه اومدن بسیار تازه رسیدن کجا به پوکش میدونمین که باید میدونمین خونسا بشه درگیر بشن از موانه عبور بکنن خاکشی زود پد و اینا رو بگیرن بعد بیان پاکشازی کنن برن صبح صبح در اول درگیری که دوشبن متوجه میشه مقدار پا تقیب بکنه این برای این قسمت یه قسمت که ادامه همین خاطره است ما در جبهه داشتیم بی نام جبهه تر راه همون قسمت های سوسنگیرد بود بیس کلومت راه رو ما بیس نفر بودیم خط نگردشتیم که استلوان خط بود چار تا پنج چادر ما داشتیم و تو این چادرها زندگی میکردیم جلوی ما ما بین ما و اراقی ها نه یک خاکویز بود نه یک سیمخاردار بود نه یک کانال بود نه یک میین هیچی دشت خدا بود چند تا درخت های گزه که اونجا در اومده بود و فقط ما با چشم عادی اراقی ها نمیدیم با چشم مسلح و دورمی و دکل که نگم که بده بود ما با چی روی یه شب اونجا میخوابیدیم واسه نگهبان میگوشیم یه نگهبان قدم میزد توی کیس خواب ما میرفتیم میخوابیدیم کسی که ها میکشیدیم میخوابیدیم که الان اگر کسی جنگ هم کنست یه شب اونجا بخوابید با این حالت دهشت میکنه خب چیزی بهتر از امداد غیبی و این نویترم بگم که یه سگی بود اونجا شبا میومد اونجا نگهبانی میدن کمک ما میکرد اونجا روزا میرم این خودش برای ما خیلی جالب بود شبا نمیره روزا میره بعد متلشیم بابا خدا اناهت کرده این اناهت خداست برای این که خب سبا میگن یا حیوان هست شامبه شما قوی تره ما یه خونپاره داشتیم اونجا این 20 کلومتر که دست ما بود ما یه جایی قراری گذاریم که 10 کلومتر راستیم و سمت چب مونم ده کلو درمه خالی بود ما شب که میشد میرفتم خونپاره رو میگفتم آخرین جایی که محروض به ما بود یه گوله میزد حالا کجا میرفت خدا میدونه فقط میخواستم دوشان آتش اینو ببینه که ما هستیم دو سا کلومتر میتونم دیگه گوله داریم مثلا 7 تا 8 گوله تو این قسمت ما شب میزدیم به ساعتهای مختلف که دوشان فکر کنه که همه اینجا نیرو هست و آتش به سرشون ریخته میشه که درگیر بشه و نمیتونن بیاد این قدرت فکری که ما همش کار بکنیم این عنایت خدا بود روحه دونجای استراد بکنیم این لطف خدا بود این سگی که من مثال زدم این واقعا لطف خدا بود و یه بارندگی جوزه که میشد از اونجا تا خود سوسنگیر یا به احواز ما دیگه میمونیم که چجورو بیاییم بریم مونم گیلهای اونجا زمین خاکش چسبنده است قدم میذاری نمیتونه را بری یا ماشین نیازه یا آب خوردنی میخواستیم بارون اومد که ما خوشحال بودیم و قدم آب از اینجا استفاده میکنیم یه شعرت حادی بود اول جبهه که برای شنوندگان گفتم ترسیم بکنیم که اونجا با سختی گذشته و شهید ها که ما دادیم و بچه ها جان فشانی کردن با سختی بوده اونجا فراهم نبود نه سلاح فرام بود نه خوردن فرام بود نه استراحت فرام بود هیچی فرام نبود چیزی که بود اون ایمان بود که بچه ها داشتن و اتمینانی که داشتن که خدا کمکشون میکنه و یارشون میکنه موسیقی در مقتل سرخ خون شکفتی رفتی لبایج به حکم یار گفتی رفتی ای محرم راز آشناگی ای مرد اسرار نگفترا نهفتی رفتی در دشت و تهره به تا قیمه ها دشمن هرا تانج تی کارتان با تد خدا و امده یه هلا به تان ای درم نزدان و سنگار زن خودت خدا و هم نگردار دار در این بخش از برنامه خاطرات ماندگار می شینیم پای خاطره جنباز سرفراز منصور محمدی از شرایط دوشوار خط پدافندی در جزیره مجنون بسم الله الرحمن الرحیم با عرض سلام خدمت شنواندگان برنامه خاطرات ماندگار سال شست و یک بعد از عملیات رمزان ترون 14 سالمون بود که تصمیم گرفتیم بیریم جبه بعد این تصمیم هم با مخالفت سریع خانواده مواجه شده بود اجازه نمیدادن علاوه برای این خود سفاه هم نمیبور بچه ها مشکل میگرفت اگه چه با سطح شناختی که مثلا از مهادوشن شده از قبلشن باشون همکاری میکردیم در زمین های مختلف خب آشنا بودن مسئولین اونجا به ما یه نگاه دیگه میکردن یعنی حاضر بودن ببرن ولی من یادمه که ما وقتی خواستیم سواره مثلا ماشین بشیم یه دیگه از بچه همسن سال ما باز بودن تو نمیخواستن بیان بعد ما رو اجازه داده بودن که بریم اما اونا رو یه مقدار مشکل میگرفتن اونا هم اعتراض کردن بخواد چرا ایشون باید ما نمیبرید یادم اون وقت فرمونده بسیج بود پایشون گفت ایشون هم دیگه نباید بیاد ما را مخواستن نباید با گیریه و فلا در ویدیو رفتیم خودمو قایم کردم تو مینبوسی که داشت میرفت رفتیم دیگه بعد دیگه رفتیم کشک بعد زمان رمزان بود اونجا هم خیلی از دوستان بودن شهید مرداسی نامی بود که عوضت مسرین بود دقیقا میان سال بود یکمی کمتر یادم ایشون اونجا شهید شد جریان شهادتش هم اینجور بود که ایشون بلند میشد میگفت که مرگ بر صدام زده اسلام و فلان خیلی خاک ریزامون نزدیک بودن فاصله نداشتن بعد این تکتر اندازه زده بود بلاخره تیر خورده بود تو دهن ایشونو افتار شهید شد بار دومی که بند توفیق پیدا کردم جبهه برم سال 63 بود بگیم ما وقتی رفتیم چون قبلن کار ما همون تیراندازی و این چیزا بود بار دومی که رفتم بیشتر کمک بیسیمشی بودن ما رو برده بودن بعد از این مدتی گذشت توی جزار مجنون بود داره که جزار مجنون خاطرم هست که یه شبیه ما رو این پاسگاهی که تو آب زده بودم بودیم به صورت نامحسوس پنهان از دید دشمن سنگر ساخته بودن و ما باید با قایق میرفتیم میومدیم یعنی این لازمی بودیم بخواده اینکه دشمن حمله نکنه بلاخره چیزهایی که داشته بودن که اگه خواست حمله کنه زودتر خبر به اقابه برسن اونجا زندگی میکردیم به صورت خیلی پنهان موسیقی بخش دوم و پایانی خاطره جنباز منصور محمدی از جزیره مجموع بود که مثلا میومدن حالا با قواسای دشمن حملی میکردن سر بعض بچه ها رو بردی بودن جو که شنگی بودیم و اول اخره یه کاری انجام میدادن که موجب عذیب آزار بود برا بچه ها این آقا اومد ما اینجور گفت گفت که من نمیدونم برای سک آبیه یا این که بلاخره چیز دیگه یه قواس نمیدونم حالا میل با خواهده ما باید اطلاع میدادیم ما گرفتیم شب هم بود این دیگه طول کشید تا شب دیگه ما بلند کردیم بیستیم که تماس بگیریم خب بس میرفتیم زیر پتو چراق میزدیم با رمز این چیزا میگفتیم ما دیگه حسابی نداشتیم کار بکنیم هیقد بعد همین که داشتیم صحبت میگیم اینقدر صحبت کردم بعد دقیقه بخواستم با رمز بگیم درد سر برامون حفظم نکرده بودیم بعد کجا گفتم جلوس تنگر کمین وقتی اینو گفتم که مثلا همشین جریان جلوس تنگر کمین فلان اینو از ور بیسیم گفت خراب کردی چه بازشه بعد یه نفر دیگه باز از ور بیسیم او یکی گفت خودت خراب کردی یه چرقالی بله خراب افتاده بود تو بله بیسیم هایی که چرا اینجور شد پاکوچی بودیم خیلی سن نداشتیم پومزه سن این مقدار ترس بودیم خیلی خراب نکرده باشیم تا فرداشی منتظر بودیم منسول ما بیاد مثلا یه چیزی بگه دیگه اونو الحمدلله هیچ خبری نشد هیچی هم نگفتن آخرش هم مشخص شد سگابی بوده قواس نبودن من یادمه که هر آن با این که امکان داشته قواس بیاد سر آدم رو ببرد یا چیز دیگه اینان کنار همون تخت ها همون گیلیت ها مثلا میشه نصر شب تو تارکی مثلا اطراف ما همه شویم موش و موشای آبی و ماهار و چیزهای دیگه بود بالاخره بعد من یادم بلند میشویم نماز شد بودیم بدون ترس با یه حالت ترسناکی هم واقعا اونجا داشت یادمه که یه بار از این بچه ها اطلاع امالیات میومدن با این بلم های خیلی کچیکی از اونجا بعض این باز بچه ها بلند میکردن مثلا یه بی سیمچی با خودشون میبردن و یه نفر دیگه خب دو نفرش میرن دوتایی میرفتن میرفتن تو دل نیزارها که باز اطرافو ببینن بعدی سریعتلاح جمع میکردن معمولا بعد فرداش یا جوزای بعدش بچه ها میرفتن جلوتر اگه یه گای اوقات یه حمله شد مثلا زگزاکی یه کارایی میکردن و برمیگشتن یه هم اتفاق میفتاد اونجا آباش نیزاری بود آباش خیلی سنگین بود خب اتیاج بود آدم همام کنه از توی این آب بیافته هم آباش هم معمولا تمیز نبود آلوده بودن بعضا به مواد شیمیای یا چیزای دیگه که باید میپردیم میرسیم مثلا توی آب یکم شروع میکردیم آبش خیلی سنگین بود مثلا آبه معمولی نبود که آدم میتونه راحت شنها کنه دیگه مثلا تو خود سنگره میان موش بود تو نیزار همش نیزار بود دیگه موش بود مار بود برای این که من خواه که تو باشم چقدر سروس نوبر هدیه دادم چقدر خون پای آزادی من ریخ چه نخلایی که بی سر ایستادم به پایان برنامه امروز خاطرات مندگار رسیدیم آرزو میکنیم زنده باشین همچنان شهیدان و خدای مهربان یارو نگهدارتان خاطرات که که داری ولی زخمای من تازه هست هنوزم یک کاری کن که بعد از این همه سال تو آتیشی که خموش نسوزم در یافت آرشیو روزانه برنامه های رادیو معرف در پیام رسان روبیکا بفرمایید مطالب مهم زندگی شیرینه زندگی تک تک این ساعت ها گرش تو سینه ده اما باید که پیداش بکنی یا عمل بشه شما می توانید با شمارگیری کود دستوری ستار 999-96 مربع برنامه های پرمخاطب رادیو معرف را دریافت نمایید. ستار 999-96 مربع همیشه سایه اش بر سر ما پیامه بلاگت در خط محمد و حدیق روح خدا نور دده او خامنه ای رهبر ما نور دلگون خامه ایران برقا اینها رو خوبه نسل جوان ما به روشنی بدانه بدانه که ما از چه گذرگاه هایی عبور کردیم که حالا رسیدیم اینجا امریکایی ها چنده هزار معمور در ایران داشتن الان رقم دقیقش مهم نیست پنجه هزار شهزار بیشتر اینها معمورین سیاسی بودن امنیتی بودن نظامی بودن در داخل ایران در داخل مجموعه مدیریت ایران چه در ارتش چه در سازمان های اطلاعاتی چه در بخش های گنابون دیگر برنامه ریزی و غیره نشسته بودن پول خودشون را مزد خودشون را به از آف مزاعف از دولت ایران می گرفتن برای امریکا کار می کردن خب اینا این کار بدی بود که در کشور ما اتفاق افتاده بود رژیم تاقود رژیم پهلوی به خاطر وابستگیش به امریکا به خاطر مزدوریش برای امریکا مجبور شده بود اینها رو آورده بود داخل کشور به تدریج در طول چند سال تا اینجای کار بد بود اما اونجا که اتفاق افتاد یک چیز بد مزاعف بود بد به توانه چند بود اون این بود که آمدن در مجلس شورای ملی اون روز تصریب کردن در مجلس شورا و مجلس سنا تصفیب کردن که این معمورین امریکایی از دادگاه های ایران و امکانات قضایی و امنیتی ایران معافن یعنی اگر فرض کنیم یکی از این معمورین یک جرم بزرگی مردکه بشه و در ایران دادگاه های ما حق ندارن او رو په طلبن به دادگاه و محاکمه کنن و محکوم کنن این اسمش کابتولاسیونه محمد رزا پهنبی احیاء کننده ای ایزولاسیان سالها بعد از خانجار دریان است خانونی که به همه اطباع امریکا علاوه بر سیاسیون آن مسئولیت قضایی داد به روایت صورت مزاکرات مجلس شنوندی اگر یک امریکایی یک ایرانی را می کش یا مورد زرب و شتم قرار می داد دادگاه و قوانین قضایی ایران هیچ حقی برای مجازات اون نداشتند ولی امام اطلاع پیده کردن؟ در سخنرانی قبل از سیزده آبان در جمع طلاب و مردم قوم فریاد کشیدن که این چه قانونیست تعبیر امام این بود که اگر یک معمور دونپایه امریکایی در کشور یک مرجع تقلید را مورد احانت قرار بده زیر بگیره با ماشین و هر جنایتی انجام بده قوانین ایران نسبت به این معمور کاملا خونسا هستند هیچ کسی حق تعرض