زنان و کدکان رو مرده هدف قرار بدیم اما خب شما متاسفانه میبینید اینقدر رژیم سهیونیستی تو این زمین پیش روه اگر جایی هم نمیتونه هدف قرار بده از مزدوران داخلی استفاده میکنه بومگذاری میکنه و عمده خروجی های شهده های ما الان زنان و بچه ها هستن در محلات مختلف نه فقط در دهران در شهرهای مختلف ما یه نقطه دیگه توی موج جدید جلب نظر میکنی که خیلی جالبه یک دقیقه زمان داریم این که رژیم سهیونیستی با سانسور خبری کامل جلو گیری کرد از باستاقای این رو توی دسته دیگه من انجام میدادم در اقتناغات دنیا خبر اول بوده و از همین به عنوان یک مستند استفاده میکردن که این موج انقدر اثر گذار بوده که اینو آمدن با توپوتای جلو مردم خودشونو میگیرن با ابزار به صراح تحدید و دستیر و برخورتای آنچنانی جلو اونها رو میگیرن که نزارن این باستاقا منتشر بشه آرزی و توفیقات روزدختون دارم انشالله که تمامی عزیزان چه در اصطحای نظامی دفاع چه در اصطحای جته رفتانهی موفق باشن برای همه تو سلامتی و سهت آرزون رو کنن مچکرم آقای دکتر بوده ی رژیم سهیونیستی در روزتای آینده و روند پیش رو اون چیزی که همه ما دعا میکنم انشالله خداواده متعال انایت خواهم فرمون انشالله خیلی مچکرم از شما آقای دکتر داریشت سفرنجاد کارشناس مسائل پیدامه بریم سریعه پشت بزنیم برگردیم دفعه پسرخست خب آنچه شنیدید گفتگویی بود در خصوص مرحله نهوم وعده قطعیت پیروزی ما در این نورت هست و امیدوارم که مرتبجتون واقع شده باشه مرحله نهوم وعده مرحله نهوم وعده مرحله نهوم وعده مرحله نهوم وعده مرحله نهوم وعده مرحله نهوم وعده مرحله نهوم وعده مرحله نهوم وعده مرحله نهوم وعده مرحله نهوم وعده مرحله نهوم وعده مرحله نهوم وعده برای حفظ اسلام برای اطاعت از امام برای حفظ خودستان برای حفظ خودستان بشنو از منی که به تعداد سالهای عمرم زخمی از جنگ برتن دارم بشنو از منی که به تعداد زخمهای تنم اسیر و اطلاعات و پیروزی برای خاک کشورم دارم بشنو از منی که نام محمود کاورا از خاندانم به عرص دارم مبارزه من برای انقلاب از روز تولدم آغاز شد در خونکای بحار 1340 مادرم مرا در آغوش پدرم نهاد تا از همان نوزادی نجوای انقلاب در گوش من به واسطه پدر زمزم شد یک پیرمردی کفاش بود این را تو ایک مقازه بیرون کرده بودم پیرمرده ما بردم گوش مقازه ما هم خودمان کس رو میکردیم پیرمرده با خودمونی رو شده بودم اون دارشون این را کس رو میکردیم کفش بودیم محمد کابه پدر شهید این را تو از بالا از باله بودم آب بره بالاش این را بکه این آب ها کمی داری کابه بالا من را نگاه بکنه نگاه بکنه نگاه بکنه به این پیرمرد بعد فهمیده بود که خب هیل بچه فضولی داری این مقام رحبری تازگی از خوه ما آمده بودن اینجا ما دست کابه رو میگفت و برد و توی دوره و برد با مولواز طلبه ما هر حوز اگر توی محشن میرفته ما نزدیک منبر آقا میشستیم یک باره بوده چند تایی بودم بعد وقت که کابه نمیگیدم گفتن کابه کجاه گفتون در مقادم وستاده گفت خب شما واستن او بیه یعنی او بچه دوتر بوده ترجیبه کنه ساخنه مارینا دیگه آقا هر رخ که ما محبوظن بودیم یاد بکه من پیش از این که یک جهان امام را بشناسد به واسطه پدرم به پاگ منبرها و آموزشها کشمی نشستم اعلامات وقت رو از آخر خیابونم گرفتم هزار تا اعلامات من داشتم از آخر خیابونم گفتم مقاضه مقاضه یکی من دادم نوارون ده بیشتر نوار داشتم نوارای آقای متحری بود نوارای آقای خامنهی بود آقای آشمین جاد بود نوارای آقای بهشتی بود ما اینا رو همه رویمونم من توی یک کسر میکردم یک روز هر روزم یک خیابون میدادم و از من گرفتم یک خیابون دادم من تاقل میکردم پدر برای من آرزوی طلبگی و روحانیت داشت اما سر پرشور من در مکتب های حوزه قرار نداشت در هجده سالگی برای اولین بار اسلحه به دست گرفتم آموزش نظامیه دیدم و تا چند سال به دیگران آموزش دادم اما محمود کاوه بودن به معنای بیقرار و مکان بودن است این را بهتر از همه فاطمه امادل اسلامی میدانه است از سال ۵۸ بود بیاییم سپا به سپا بپیرنجیم فاطمه امادل اسلامی همسر شهید این موقع زمان جنب بود مددکار زیاد نیاز داشتن در ازم دو دوشون رفتن تو سپا رفتن رسیش چپه رفتن بعدش اینها به سپا پیوستن بعد من هم گفتم حالا من میخوام ایک از همکارم بیا اونجا سپا راه نمون اتوان کردی بودیم دیر آدم معریف ما شد رفتیم و سرکار سبت نام کردیم من دوستان رو با کار شروع کردم یعنی من از صبح ستی شش صبح از خونه درمی بودم میرفتم در سرکار تا چهار دو سطح دو دوستان من شروع شد من همیشه دو ساعت از درس عقب بودم این مدیر وردستان هم میدونستن که من بالاخره کارم طوری هست همیشه عقب بودم از این چردی میدونست درستم افت کرد نهایتاً چون خیلی دوست داشتم درس عقب من اول علاقه داشتم از همه دونستم تموم کنم که دوم در میرستم که بودم دیگه آخرش که با خانواده شهیدکار واشنا شدیم و سریعا همکارم و صبح هم مددکار بودیم ما میرفتیم از خانواده رزمنده ها شهده ها و سرا مفقودیم خبر گیریم من و این دو نفر دو سا خواهد بودیم یک روانده داشتیم صبح ها مثلاً بیست تا سی تا پرونده اصابه هم نشیم تا زهر میرفتیم زهر مدیم نهان بود و باز دو تا چهار هم دوباره میرفتیم این موقع دیگه موضوع بیست و بیست و بیست و یک سال ها بود من شروع تو سپاه رفتم دیگه من منوزه و بیست و اینا ها بودم ظاهرا خوهرشون رفت و آمدیم کرد توی محل کار ما بعد بچه ها بود مهامانه یه نفر باشه که بردرمو ده کنه چه پرا دوست داشته باشه یا مثلاً مخالف نباشه این ها من بگویم من اینجور زنگیری بشه دوست داشتم به ممانم گفته بدم اگر کسی اومد یه وقت خواستی بدم اونگون میومدن دیگه اومدن خونم درمتر بپرسه این اگر اینشون پاسار بود قبول کنیم تقریباً بگیم مثلاً دخترمون عروس نمیبونیم و سیدی و تو همکارم بچه ها میخواند اما دیجور فکر نکن خیلی سخته ولی من خودم ذاتاً اینجور زنگیری دوست داشتم دوست داشتم حالا اون یک کاری انجام بده برای من هم یه عجی داشته باشه من تهمالم زیاده تهمالم کنم ولی خب اولش بله های این دنیا یه گذرایی مهم ولی اونجور زنگیری بشه دوست داشتم اولی مورد یادم ممانمو گفتن که فردوز رو تبیه خونه که بالاخره این رام میخوانی بیان و پسرشون چند بر آمده بودن منم که اونجا دیده بودم ولی پسرشون میخوان بیان خب اینشون هم خوب جرهه بود و من چندتر از وردارا کردستان بودن اشونو میشنافن از کاملا بودم خیلی خوب به طور اینجور ما اون روز رفته بودیم رستا رستای کلاد از مشهد خیلی دوره و بعد راهشم خرابه ماشین باید کمک اینجایش که بتونه سربالایی بره و بعد بیار حالا رفتنی که تونستیم باید ماشین آهو بودیم ببین کمک داشت رفتیم برگشتیم بیر کردیم توی شنو شنزار که ماشین نمیرفت خدایی حالا ساعت چهار شده ما توی جدی کلادتیم هنوز اشونو ساعت چهار قرار بیان خونه ما یادم وقتی اومد و بیدم خونه دیگه شب شده بودیم ما هشت شب بودم نمیشه بود که دیگه رفتیم نشستیم تو تا آقاین ها دیگه کنارداشونو که من تازه اونوقت مثلا به رسمیت مثلا این رو دیدم و باشون صحبت کردم اون جلسه فقط اشونو صحبت کردم و حتی باعث دادم من هم دیگه چون خودم اینجور زندگی رو بیشتر دوست داشتم همون جلسه اول دیگه اشونو قبول کردم و پذیرفتم که قرار شد یک صحبت من فقط سکوتم باعث شد که حالا اشونو فکر کردم که من رضایت دارم و من خودم خب قبول کردم امید آن است که من اگر در کردستان ویا اراق شهید نشوم به لبنان خواهم رفته و در آنجا شربت شهادت را سر می کشم اشونو زنگ زدم که از اینکه من فردا می خواهم بیام می خواهم بیام معمولیت مشهد شما مهماناتون دعوت کنین هر جا می خواهید بگید به پدر مادرشون به هم دوست داشتون هر جا می خواهید بگید به برادرشون که اشونو نداشتم هر جا می خواهید مرسم بگید اونو تزین کنید هر کار می خواهید بکنید این کاراتونو بکنید مهماناتون دعوت دادیم کارتاتون همه را چاب کنید همه خواهید مهداتونو مثلا در پذیرایی نداشته باشید من مثلا شب تولد که بیام فرداش می خواهم به از آن برم معمولیت تهران اینجوری دیگه تمام فامیل اقوامشون دوستانش بیشتر دوستاش بارشون کردن آماده ایشون صبح روز شمبه اومد بعد از آن ما مرسم داشتیم مرسم توی خونه یکی از دوستاش که همون خیلی نزدیک خونه پدرشون بود اونجا مرسم بود قرار نبود ما خونه این هم ندیدیم اونشون شب که اومدن شب شمب شب تولد که اومدن با هم رفتیم میلان پشت خونه پدرشون دو تا اتاق که دو تا اتاق نبودین یک اتاق الی بود که این دو تا قالیس در چار میخورد با یک سالون و سابقونه اون طرف سالون یعنی یک سالون مشترک بین ما سابقونه که اونو پدرشون بود خونه زیر زنون بودن ما اونجا باشیم بعد بزن فصلاتونو بیار اینجا بذارین حالا فصلاتونو که بیارین بذارین شب شب مثلا فردا صبح مراسمه اومد ما مثلا میخوایم بریم خونه اومد دیگه حالا اینجا دیگه دیگه اینا صبح اون روز خانواده مامانم دیگه اومدن وساله رو چیدن ما هم که به صحبت برازونم مراسم بود تولد از تولد ازاد علی مراسم تموم شد و شب هم دیگه خود آقای کابا اومدن چرا خونه رو بردن خونه بنده خود رو آمده ایسیم چیزایی تصویر کنیم اونو کندم بعد هم رفتیم خونه پدرشون شب اونجا بودیم صب هم دیگه آقای کابا اومدن من برازون میخواهم برم معمولیت برم ما هستم اینو هم برن وساله اومدن بچینن اینو برن وساله اومدن بچینن دیگه هم ما خودمون باشیم نباشیم اون خونه هم جده بودیم ما پسند جده بودیم دیگه پس ما رو آوردن گذاشتن مشهد و خودشون نفت زندگی مشترک چند ساله ما بیش از صد روز مشترک نداشت سه ماه از تولد یگان دخترم گذشته بود تا توانستم برای اولین بار بوسه بر روی ماه گونه اش بزنم و من از روز اول به فاطمه گفته بودم که من مرد زندگی نیستم و او پذی گفته بود که حتی بعد شهادتم نگذارد کلت کمری من بر زمین بماند هیچوقت چون اون ابراز نمی کردم که من دلم تنگ شده یا مثلا بخوام دل تنگی کنم بلخوا یک گریهی بکنم یا عشقم در بید اصلا دلم نمیخواست اینجور باشه در حالی که فقط اون پاش از خونه میزنش بیرون من دیگه تمام یعنی نمیدونم اون حالت همون نمیتونم بیان کنم که چه حالی داشتم ولی اتگاه میرزم از خونه مامانم و با قدر دلم واضح میشد ولی هیچوقت چون اون حجز و گریه اینا نمیگردم که من دلم دلم نمیخواست یک کار بکنم چون این ترسن که اون روحیه اش خراب جو با روحیه خراب بخواد برده بد نچونه برده جمع این احوالات در من محمود کاوهی را ساخت که دشمن از شنیدن نامش حراس داشت و برای سرش جاگزه های میلیونی گذاشت بشنوید شور مستانه مرا بشنوید قصه آشغانه من برای هر ذر از خاک وطنم را موسیقی جنگ کردستان جنگ کردستان موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی موسیقی رفتم به تنهایی رفتم اما تا درسته دندان مسلح رفتم وارد دفتر حزب زد انقلاب کردستان شدم منافقین و اسیر را زمین گیر کردم اصناد مالی و مبلغ زیادی از دارایشون را تصرف کردم و در آخر با یک خدروی سی مرگ مقررشون را ترک کردم سقیز در بدو ورود ما سال ۵۹ به کردستان در پنج کلومتری شهر سقیز مقرر ثابت زد انقلاب بود کسی جراد نمیکرد بره چون میرفت درگیر میشد مجید عیافت همرزم شهید یعنی شبان روز ما تو سقیز بودیم اونم پنج کلومتر اون طرف در بیرون یا رستایی بود اینجا مقرر ثابت داشتن و روزها یک ساعتی شهر سقیز در دست ما بود شبان در کنترل اینها بود ما اگر میخواستیم بین وارد شهر باشیم باید به صورت رزمی و نیروهای به صورت گشتی یا کمین و اخطاف نظامی اگر نه کسی دیگه از ساعت ۲۳ دیگه تو شهر هم جراد نمیکرد تردد داشته باشه نیروهای نظامی و اینها چون زده انقلاب و انهای مختلف تو شهر اینها رو یا ترور میکرد یا اینها رو مثلا دستگیر میکرد میبرد زندانی میکرد از اینجور برنامه بازی اختار روزها هم وسط ظهر هم میریختن تو شهر و شروع میکردن با همه مقررهای که تو شهر بود اجمل پادگان تیپ یکم سقیز بود سپاه بود ناهیه جاندارمیری بود و پایگاه های متفاوتی که در ساعت شهر داشتن همه رو درگیر میکردن و طوری بود که بعضی جه ها مثلا هنگامی که بچه ها میخواستن ما پستا رو تعویز کنیم سینه خیز میرفتیم چون تکتیر انداز ها بودن و میزدن یعنی یک حال و هوای اینطوری بود آقای کابه و ما ها یک ده آدم های رزند دیده بی تجربه تو این حالت امنیتی و وضعیت دشمن وارده سقیز شد برای سلامتی برادر کابه اکثر آدم ده این شد درسی بر آقای کابه اکثر آدم ده این شد درسی برای تمام منافقین که دیگه شجاعت محمود کابه رو زیر سؤال نبرن از وقتی که آتش نفاق در کشور من دامنگیر شده بود کردستان خانه دوم من بود زنها و دخترهای کردستان مادران و خاهران و ناموزهای من بودند مردان و پسران کردستان پدران و برادران زحمت کش من بودند روزهایی که برای انجام کارهای واجب مجبور به ترک کردستان می شدم خواب و خوراک نداشتم چرا که سرماهی کردستان در کنار برادرهایم برایم بسیار دلپذیر تر از گرماگی رخت خواب نرم و آراسته شهر بود در شناسنامه زادگاه من شهر مشهد است اما اگر از خودم بپرسید زادگاه واقعی من کوردستان مادران و خواب و ناموزهای من بودند کوردستان است چرا که چندین بار و در جریان چندین حمله من مرگ را به چشمان خود دیدم و دوباره از نو زاده شدم تعداد مجروحیت ها و ترکش هایی که به جانم اصابت کرده بود از دستم در رفته بود شکم، شانه، دست راست، صورت و بیش از سیزده ترکش ریز به سیزده نقطه بدنم اما تمام این زخمها مردی از من ساخت که نامش لرزه بر اندام منافقین می انداخت گویی خاک کوردستان به لمس خون گرم من آدت کرده بود بارها شاگعه کشت شدنم در کوچه و بازار پخ شده بود و هر بار منافقین شیرینی به دست در بین مردم شادی می کردند اما من هر بار با وجود زنگیرمونیم زخم و درد، لباس بر تن می کردم و به میدان شهر می رفتم و به همه نشان می دادم که تا زمانی که محمود کاو زنده است جان و مال و ناموس کوردستان از دست منافقین در امان است جنگ ایده جنگ ایده جنگ ایده فرمانده تیپ ویجه شهدا در بطن خود لشکری داشت که در هر عملیات شاهکاری خلق می کرد بعد از گذشت چند وقت بر همه آشکار شد که عنوان تیپ برای بچه های ویجه شهدا خیلی اندک است پس نام لشکر ویجه شهدا را به ما اختصاص دادند تا انگونه که شاگسته رشادت های من بود خطاب شدید این بار هم دفاع از بخش های مرتفع کشور قسمت من شد اما این جنگ خیلی با جنگ کردستان تفاوت داشت دشمن نه تنها جان ما بلکه باورهای ما را نشان گرفته بود و چه سخت هست نجات باوری که پر از شک و تردید شده توی عملیات گرژان کمین کردیم سمتراست قله مثل باران این تیر می اومد به طرف جده بوشنگ بزرگی همرزم شهید ماها بعضی همون زیر یک شیربانی یک مغازه گیر افتاده بودیم اصلا تکن نمیتونستی بخود دیدیم یک نفری استاده آقا دبین یک وقت من میگم استاده یک وقت شما ای سر خم می کنیم میگی اینجا میزنیم اونجا نه استاده شهید برادر کاوه میگفتیم اون وقتا شهید برادر کاوه میگفتیم اون وقتا داد می کشیدیم برادر کاوه برادر کاوه اصلا دقیقه نمیگم برو بابا شما کجا هستیم به نوعی که در عرض شاید 20 دقیقه تا 500 طول نکشید دشمنی که آقا برید نگاه کنید رستای گرجال رو اون غله رو شما نگاه کن چقدر بر ما مسلط بود اصلا میتونست همونجا بشین همه ما رو تکه پاره کنم 600-700 نفر نیرو هم بودیم همه هم تو ماشین و پکشپلای تو جا داریم میتونست تکه پاره مون بکنم شاید کاوه زیر غله تو جا ده نه هم تو سنگر تو جا ده مسلط میشه بر اینا و فرار میکنه ما الحمدلله که شیدیم ربطه اون غله رو گرفتیم و تمام شد آقاوه وقتی بهشون معترض میشیدم که شما فرمانده لشگر هم هستی چرا همیشه نک پیکان عملیاتی و از نیروی بسیجی و از همه نیروی جلوتر میری میگفت نه این بحث این نیست که من نفر اول باشم جلوتر من جایی باید باشم که بتونم نیروم رو درست هدایت کنم مجید عیافت همرزم شهید اگر این اختضا کنه من تو قرارگاه بطنارمه زیر زمینی بشینم بیرم اونجا بشینم ولی اگر هم لازم باشه از اون نیروی بسیجی من باید جلوتر حرکت کنم و البته ایشون همیشه همون شق دوباره با انتخاب یعنی همیشه از نیروهای بسیجی و نیروهای تکبری که بودن آقابه جلوتر اوایل جنگ به خاطر قافل گیری دشمن و شرایط داخلی پیش روی خیلی سخت بود روحیه سربازان روب افول بود و من به عنوان یک چریک باید روحیه سربازان را همچنان مهمات تجهیز می کردم ورزش تنها کلیدی که باعث موفقیت من در کردستان بود اگر این بار هم شد این بار هم به کمکم آمد برای حفظ قواه جسمانی و روحیه سرباز ها هر وقت که می شد مسابقات والی بال و فوتبال برگزار می کردم در ظاهر شوخی و خنده و بازی بود ولی در باطن همچن سلاحی برای استادگی در برابر دشمن بود اگر ورزش و توانه ورزشی من و سربازانم نبود سعود به کوهای کردستان و پاکسازی آنها از دشمنان غیر ممکن بود من محمود کاردستان